۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

کلاغ!

رفته بودم دنبال یه کاری یه طوری شد که به نتیجه ای نرسید!
خسته و دست از پا درازتر و نا امید داشتم برمی گشتم که احساس کردم دیگه پاهام توان راه رفتن ندارن ...حواسم نبود راه زیادی رو پیاده رفته بودم !
دورو برم رو نگاه کردم اونطرف خیابون ی پارک محلی بود،
رفتم و رو یه نیمکت نشستم.
سرمو تکیه دادم به پشتی نیمکت و به آسمون نگاه کردم یه سری ازین ابرای نازک و نرم (بهشون چی می گن?سیروس فک کنم) تو آسمون بود؛ گهگاه پرنده هایی از تو کادری که من می دیدم رد می شدن !
بوی قلیون میومد و صدای قهقهه های بلند چند تا جوون!
یکم دورتر از اون صدای رد شدن ماشینا از تو خیابون!
همینطور که سرم رو به آسمون بود چشمامو بستم
حالا صدا های بیشتری شنیدم !
صدای همهمه ی چند تا بچه... از دور!
یکم دورتر صدای جیر جیر وسیله های ورزشی تو پارک!
صدای جیک جیک خیلی ضعیف گنجشکا
صدای سلام و علیک کردن دو یا چند تا زن...
صدای دوتا جوون که یه چرت و پرتی گفتن و خندیدن و رد شدن!
صدای تق تق پاشنه های کفش یه زن که احتمالا بافاصله ی خیلی نزدیک عبور کرد
چون بوی عطرشو هم حس کردم!

هنوز چشمام بسته بود و گوشام به همه ی صداهای اطراف عادت کرده بود
غرق تو فکرای خودم بودم...

که
صدای یه کلاغ رشته افکارمو پاره کرد وغیر ارادی چشمامو باز کردم
دوباره کادر آسمون ، اینبار ابرا دیگه نبودن!
سرمو از رو پشتی نیمکت برداشتم.
به روبرو نگاه کردم تو چمنای روبرو یه یاکریم بود از کنار یه درخت یه چوب نازک گرفت به نوکش و پر زد رفت یکم اونطرف تر بالای یه سایه بون!چوبو گذاشت و دوباره برگشت یکم لای چمنا نوک زد و گشت باز یه چوب نازک گرفت به نوکش و دوباره رفت بالای اون سایه بون!
از وقتی که دیدمش تا زمانی که اونجا بودم، شمردم!
23بار همین عمل رو انجام داد :
از تو چمنا چوب نازک پیدا میکرد
می گرفت به نوکش
پر می زد
می رفت بالای سایه بون
چوب رو می ذاشت
دوباره برمی گشت

لبخند رضایتی اومد روی لبم
محوش شده بودم!

اطرافمو نگاه کردم پارک تا حدودی خلوت تر از قبل شده بود!
یه نگاه به یاکریمه انداختم هنوز داشت توی چمنا دنبال چوب می گشت :)
صدای کلاغه دوباره اومد
سرمو چرخوندم
خیلی اونطرف تر کلاغه روی سیم برق نشسته بود نگاش کردم، نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم بهش :)
هندزفری مو درآوردم و گذاشتم تو گوشم، یکی از موسیقی های حماسی و مقتدرانه(!)ی تو گوشی م رو پِلِی کردم و از رو نیمکت بلند شدم و قدم زدن در امتداد خیابون رو پیش گرفتم...
۲۱ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰

خسته ام از کاش ها...

وقتی دستای "الف"رو دیدم وقتی صورتش رو دیدم یاد حرفش افتادم، همیشه می گفت:

"کاش این جای جوشا خوب می شد! اصلا حساس شدم به این لک و لوکا!اینارو می بینم نمی تونم بدون کِرِم بیام بیرون، اعصابمو خورد می کنه"

چقدر ابروهاشو مدل به مدل برمی داشت، یه دفعه هشتی و بلند برداشته بود، کلی بهش خندیدیم، گفتیم مثل زنای دهه پنجاه شدی، می خندید بلند بلند! فرداش دیدیم یکی ش بلند شده یکی کوتاه! می گفت خدا نکشدتون هی گفتید مثل دهه پنجاه شدی رفتم درستشون کنم گند زدم!

و باز سه تایی می خندیدیم!

یه دفعه از تو مترو ازین سنجاق سرا خریده بود که سه جفت هزار تومن بود، یه جفتشو خودش برداشت دو جفتش رو هم داد به من و هدیه زدیم به سرمون و شدیم عین بچه مهد کودکی ها!

با همون قیافه سلفی گرفتیم و کلی سرخوش شدیم!!

یاد اونروزی که آبرنگ وینزور خرید چون تلفظ سن پطرزبورگ براش سخت بود!

یاد اونروز که آدرس بلد نبودیم و هی گفتیم بلدیم بلدیم، ولی تهش از چارراه ولیعصر تا میدون سلماس پیاده رفتیم و تو راه هر هر خندیدیم به خودمون!

یاد اونروز که عکسای عروسی شو آورد نشون داد تو همه شون تابلو بود به زور خنده شو نگه داشته!و تعریف می کرد دونه دونه دلیل خنده ها چی بود و ما کلی به سوتی هاش می خندیدیم!

یاد دعوای من و خودش سر اینکه کدوممون وسط بشینه!

یاد آروم و خجسته بودنش سر ژوژمانا و سخت گیری استادا حتی! خیلی ریلکس بود!

یاد اونبار که استاد "پ" عصبانی شد و ماژیکو پرت کرد تو تخته و ماژیکه کمونه کرد سمت "الف"!و ما هیچکدوم از ترس جمب نخوردیم!

یاد آدمکهای دندون خرگوشی شیکم قلنبه ای که نافشون بیرون بود و سر کلاس خلاقیت که رسما استادش چرند می گفت می کشیدیم!

یاد تمام لحظه های باهم بودنمون...

آخ که چقدر دلم گرفت ...چقدر دردناک بود وقتی که تصور کردم :

حالا با لک و لوکای درشت سوختگی روی صورتش چیکار می کنه؟

با چه کرمی می پوشوندش؟

آخ... حالا دیگه ابرویی براش نمونده بود که بخواد مدل کوتاه برشون داره یا بلند و هشتی!

حالا تا چند وقت انگشتر نمی تونه بندازه دستش...

دلم می خواست باهاش حرف بزنم مثل اونوقتا مزه بریزیم و هر هر بخندیم اما من حتی ترسیدم زنگ بزنم بهش، ترسیدم که یه وقت از ذهنش بگذره که داره بهش ترحم می شه...

می خواستم بگم خوشحالم که هنوز داریمش هنوزم می شه باهم خاطره های جدید بسازیم، غصه خوردم، از خودم بدم اومد که چرا قبل ازین اتفاق بهش زنگ نمی زدم، چرا براش نامه پست نمی کردم، که حالا از انجامشون به خاطر اینکه عجیب بود بترسم!

غصه خوردم از دوست واقعی نبودن خودم...
نمی خوام دیر شه بازم...
باید باهاش حرف بزنم...

پ.ن:
لطفا دعا کنید سوختگی هاش زود ترمیم بشه...


۱۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰