۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

189

شاید کسی متوجه نشد که تو کودکی م چرا گاهی کفش هام ظاهر کودک پسندی نداشتن...

و گاهی حتی اجازه ی خرید کفش مورد علاقه م رو به من ندادن...

چون: "اون خیلی بچگونه نبود"


اولویت انتخاب کفش برای من مدل ظاهری ش نبود...

من موقع خرید به طرح ته کفش نگاه می کردم ،

و اگه می پسندیدم اونوقت ظاهرش رو مقایسه می کردم!

دلم می خواست وقتی باهاش می رم تو شن های نرم طرح خوشگلی بیفته رو شن ها،

یا اگه از تو آب رد می شدم و بعد میومدم رو آسفالت، طرح خوشگلی از رد خیسی ش بیفته!

دلم می خواست اگه باهاش رفتم تو گِل، گِل طرح قشنگی بیفته روش...

اولویتم طرح ته کفش بود!

البته نه خیلی آشکارا که کسی الویتم رو بفهمه و بخنده!


نمی دونم از کِی،

ولی حالا خیلی وقته دیگه به ته کفشا نگاه نمی کنم...

امروز ته کفشمو دیدم و احساس کردم چقدر طرحشو دوست دارم :)

اگه خیس باشه چقدر طرحش آسفالتو قشنگ می کنه،

چقدر گِل رو قشنگ می کنه،

چقدر شن های نرمو قشنگ می کنه...


چه قدر کفشم قشنگه :)

۳۲ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۰

سازت را با بهار کوک کن

بهارِ امسالِ من با دلیل تر از بهار های گذشته ست...

بهارِ امسالِ من میاد که گل هام جوونه بزنن

و من بفهمم هنوز یه دلخوشی هایی دارم،

بهارِ امسالِ من میاد تا بفهمم یک سال گذشت از اتفاقی که برای دلم افتاد...

بهارِ امسالِ من میاد که بهم بگه:

هنوز باید زنده بمونی،

هنوز کار داری،

هنوز باید انتظار بکشی...

بهارِ امسالِ من میاد که بهم بگه:

داری صبور می شی،

داری بزرگ می شی،

داری پوست کلفت می شی،

بهارِ امسالِ من میاد که بگه:

"برا زندگی ت روزنه پیدا کن"

بهارِ امسالِ من، میاد که بزرگم کنه...

بهارِ
امسالِ
من،
بیا که سبز شم ،بیا...تا قد بکشم...

بیا که ازین آبی-خاکستری بیام بیرون ، بیا تا آبیِ آبی شم،خالص خالص...

تو می دونی که امسال بیشتر از همیشه منتظرتم... :)



پ.ن:

می دهم خود را نوید سالِ بهتر، سال هاست ...

"مهدی اخوان ثالث"


با تشکر از دعوت ایشون

دعوت می کنم از :مرضیه(سالمون)، ندآ(این روزهای من)،خورشید(پنجره می چکد)

۱۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

لازمه...

از راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز می ترسیدم
در حدی که وقتی توش قدم می زدم دچار تنگی نفس می شدم،
همیشه از کنار ترین قسمت راهرو
و باسر کاملا پایین قدم می زدم تا حال بدم رو به حداقل برسونم
و این مسیر رو با بیشترین سرعتم می رفتم تا سریعتر تموم شه و ازش خارج شم،
حالا که به خاطر دانشگاهم دوبار در روز مجبورم از داخل همون راهروی ترسناک عبور کنم،
دیگه از کنار راه نمی رم،
دیگه سرم رو پایین نمی ندازم،
تو این مدت انقدر تو این راه بودم که حالا
با سر کاملا بالا و در مرکزی ترین قسمت راهرو
و با نگاه کاملا مستقیم به مرکز اون تونل حرکت می کنم،
با سرعت کاملا ملایم!
تو نگاه اول خیلی چیز مثبتی به نظر میاد
تو نگاه اول یه شجاعت، یه قدم کوچولو به نظر میاد!
نه؟!

اما من دارم از عادت حرف می زنم...! :)

راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز همیشه ترسناکه برا من،
همیشه تنگی نفس میاره با خودش،
اما من بهش عادت کردم!
می دونید!
من نمی دونم عادت چیز خوبیه یا نه،
اما فکر می کنم جزو اون چیزایی باشه که گاهی عذابه،
گاهی نعمت!
و حتی گاهی یه نعمت عذاب آور...
۱۴ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰