۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

اصلا هم به نظرم کار بدی نیست!

من یه سرگرمی برا خودم دارم از دوران راهنمایی گاهی این کار رو انجام می دم...
البته جدیدا خیلی بیشتر شده ...
اینکه:
وقتی تو یه جای عمومی، مثل اتوبوس یا مترو یا سالن انتظار مطب و ادارات و...،
مجبورم بی حرکت منتظر بمونم
و شرایط انجام کار دیگه ای (مثل مطالعه یا طراحی و...) هم نباشه
اینجور وقتا نگاه می کنم به چهره ی افراد
و با تغییر تناسبات چهره و اجزای چهره و افزودن کمی نمک(!) به آن ، سعی می کنم چهره ی اون فرد رو در کودکی تصور کنم...
نمی دونم چقدر می تونه درست در آد ولی کار لذبخشیه D:
بعضیاشون انقدر کوچولوی بانمکی می شن نا خودآگاه لبخند می زنم بهشون :)
و خب اونام اکثرا بدون اینکه دلیلشو بدونن بایه لبخند عمیق تر پاسخ می دن :))
والبته بعضیا هم انقدر قیافه شون شبیه این بچه تخسا می شه اینطوری می شم :|
وخب اونام یا با چهره ای پر از علامت سوال و تعجب نگاه می کنن یا خیلی متنفر گونه روشونو می کنن اونور! :)))

پ.ن:
ناگفته نماند این اتفاق فقط در مورد افرادی می افته که اصلیت چهره شون قابل دیدن باشه ،
در غیر اینصورت کودک متصور شده ، فیک می باشد :|

۳۵ نظر موافقین ۲۲ مخالفین ۰

کمی تا قسمتی عاشق



دلم شیراز میخواهد ، کمــــی تا قسمتی عاشق
دوچشم ناز میخواهد ، کمــــی تا قسمتی عاشق

دلم تنــگ دلـــــت گشته ، نمیدانی دلم چندیست
دلی دلباز میخواهد ، کمـــــــی تا قسمتی عاشق

عجب ابرو کمــانی تو ، دلم با تــــــــیر آن ابرو
شکار باز میخواهد ، کمـــــــی تا قسمتی عاشق

صدای شانه و مویت ، صدای ساز فارابی است
دلم آن ساز میخواهد ، کمــــــی تا قسمتی عاشق

به رقص آورده ای مارا ، دلم با چــــین آن دامن
شلنگ انداز میخواهد ، کمــــــی تا قسمتی عاشق
گره بگشا ز پیراهن ، هــــــوا گرم است کارونی
دلم اهواز میخواهد ، کمــــــــــی تا قسمتی عاشق

برای تُرک شیرازی ، کم است آن را که حافظ داد
دلم، قفقاز میخواهد ، کمــــــــــی تا قسمتی عاشق

ببین آخر بدست آورده این بانوی خـــــــــــــــنیاگر
بخارا ناز میخواهد ، کمــــــــــی تا قسمتی عاشق

دلم تنهاست تنهاتر از این تــــــــــــن ها مبادش دل
دلم همراز میخواهد ، کمـــــــی تا قسمتی عاشق...




"امیر حسین مقدم"
۳۳ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۰

طرفدار

جناب آقای شادمهر تو یکی از آهنگاشون می فرماین:
"هرچی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نذاشت"
بعد یه قسمت دیگه می فرماین:
"بیا و معذرت بخواه از جشنی که خراب شد
از اون که واسه انتقامم از تو انتخاب شد"
:|
یا حتی یه قسمت دیگه می فرماین:
می خواستم نبخشمتاااا ولی یکی ازت تعریف کرد!

خب اینا الان ضد و نقیض نیست؟!
تصمیم بخشیدن یا نبخشیدن ایشون بستگی داشت به تعریف همونا که سرشو شلوغ کرده بودن بعد میگه اثر نذاشت! :|
بعد تازه یکی رو هم انتخاب کرده بوده برای انتقام گرفتن از مخاطب مورد نظر
بعد تازه بهش می گه بیا و معذرت هم بخواه ازش!
بعد می گه هرچی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نذاشت !
دیگه اثر ازین بیشتر؟!
می خواسته انتقام بگیره ازش!
می خواسته هم نبخشدش!
بعد می گه بیا عذر خواهی هم بکن!
ولی

اصلا نترس من طرافدار تو ام
اصلا هم نگران نباش هیچی رو قلب من اثر نذاشت! :|

۲۳ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰

برای خالی نبودن عریضه 4

ترمای اول بودیم که یکی از استادا از ما خواست که جلسه بعد با آبرنگ بیایم که تکنیک آبرنگ رو بهمون یاد بده،

سه تا مارک گفت و تاکید کرد که فقط و فقط یکی ازین سه تا مارک باشه، نه هیچ مارک دیگه ای!
1.اشمینگ
2.وینزور
3.سن پطرزبورگ
اونموقع تازه رفته بودیم تو تحریما و خیلی از مارکا اصلا پیدا نمی شد!
مثلا همین اشمینگ کلا نبود!
وینزور بود ولی قیمتش 180تومن بود(فک کنم)
ارزون ترینش همین سن پطرزبورگ بود,که 85 تومن بود.
بیشتر بچه های کلاس هم رفتن و سن پطرزبورگ خریدن فقط چار پنج نفر وینزور داشتن اونام یا از قبل آبرنگشون وینزور بود یا می خواستن بگن ما گرونترین مارکی که وجود داشتو خریدیم :/
یک دوست دیگه ای هم بود که با وجود اینکه خیلی براش مهم بود قیمت آبرنگی که قراره بخره پایین باشه اما وینزور خریده بود!! :|
وقتی ازش پرسیدیم چرا سن پطرزبورگ نخریدی؟!
فک می کنید چی جواب داد؟!
گفت: این سن پرزط..پطرس..همون که گفتید اسمش سخت بود بلد نبودم به فروشنده بگمش ، مجبور شدم وینزور بخرم ! :/

:)))


پ.ن:

دلم برا روزای دانشگاه خیلی تنگ می شه...

برا همین زیاد یاد خاطره های اون روزا می افتم...

خصوصا وقتی که بعد از تموم شدنش زندگی م طبق برنامه هایی که تو فکرم بود پیش نرفت...

شاید همین بیشتر منو می بره تو خاطرات...

۲۷ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰

برگشتم خداروشکر !

سلام

علی رغم تمام تلاشی که برای لذت بردن از سفر کردم، چندان خوش نگذشت بهم

و می تونم بگم تنها بخش دوست داشتنی ش،اضافه شدن این دوست جدیدمه :)

می تونم خواهش کنم براش اسم پیشنهاد بدین ؟! :)



پ.ن:

تو این مدت دوباره یادم اومد که چقدر سخته هم صحبتی با بعضی ها...


پ.ن:

از اکثریت جمع ها و حلقه های زنونه متنفرم...

و باید حواسم باشه تو چنین جمع هایی قرار نگیرم

می خواستم بگم همه شون اما چون با تعمیم دادن مخالفم می گم اکثریت!

امیدوارم روزی با اون اقلیت هم مواجه شم ...

۵۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

سفر...

اکنون که این پست رو می خونید احتمالا اگر زنده باشم ایشالا ! در سفری اجباری دوسه روزه به سر می برم !

با اینکه نیاز مبرمی به سفر در وجودم حس می کردم اما دوست تر می داشتم طور دیگه ای به سفر برم نه اینطور!

ولی خب حالا که رفتم می خوام سعی کنم خوش بگذره...

مراقب خودتون باشید :)

۲۶ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰

ببینیدش!




دردی که ادامه دارد تا ... ابد و یک روز...


موافقین ۲۷ مخالفین ۰

شاید قصه ی یک وصل!!!




اسمش لاکیه!
معمولا اسم همه لاک پشتا لاکیه :/
اما این فقط اسمش مثل بقیه لاک پشتاست!
وقتی9سالم بود تو کمد جایزه مدرسه مون دیدمش!(کمد جایزه پایه ها فرق داشت،این تو کمد پایه ما بود)
لبخند شیرینی داشت :)
زنگ تفریح ها می رفتم بهش سر می زدم که یه وقت به کسی جایزه نداده باشنش!
ازینا زیاد بودا تو مغازه سر خیابون خودمون داشت، پادرازشو پاکوتاهشو!چشم درشت شو!
حتی شبیه همینم داشت!
جاکلیدی بودن، قیمت آنچنانی هم نداشتن!
اما
من اینو دوست داشتم...انگار این از همه شون خوشگلتر دوخته شده بود!
انگار همیشه داشت فقط و فقط به من لبخند می زد :)
دوسش داشتم!
نزدیک امتحانا که شد کنار جایزه های تو کمد یه اتیکت زدن که هرکدوم برای شاگرد چندمی هاست!
یه کیف بودازین رمزی ها: شاگرد ممتاز
یه جامدادی ازین کشویی ها که اون سال تازه مد شده بود+یه مدادنوکی مهندسی : شاگرد اول
ازین تراشا که دسته داشت و می چرخوندن: شاگرد دوم
لاکی+ یه تراش کوچولوی گربه شکل : شاگرد سوم!
خب من لاکی رو می خواستم و باید کاری می کردم که بشم شاگرد سوم!
مثل فیلم بچه های آسمان باید تلاش می کردم که چند نفر ازم بزنن جلو !
خیلی سخت بود!من فقط می تونستم کاری کنم که ممتاز نشم! ولی اینکه شاگرد چندم بشم دست من نبود!
وجود درس ریاضی همیشه باعث می شد من ممتاز نشم!چون همیشه بی دقتی داشتم که بشم 19,5!
راهی نداشتم جز اینکه فقط از خدا بخوام یه کاری کنه لاکی مال من شه!
تمام مدت امتحانا فقط دعا می کردم شاگرد سوم شم!همین!
می رفتم دم کمد جایزه ها و بهش می گفتم دعا کنه من شاگرد سوم شم بهش وعده وعید می دادم که اگه بیای پیش من برات یه اتاق قشنگ درست می کنم برات یه عالمه اسباب بازی می خرم !می برمت بیرون میگردونمت ! :D
بهش گفتم که هیچکس تو این مدرسه اونقدر که من دوستش دارم, دوستش نداره!
و همچنان به من لبخند می زد :)
انگار می گفت خیالت راحت ! :))
امتحانا تموم شد!
تو تمام مدت امتحانا بقیه استرس داشتن که اگه ممتاز نشن یا شاگرد اول، وای چی میشه!
من استرس داشتم اگه شاگرد سوم نشم لاکی رو به کی میدن!
موقع کارنامه ها که شد معدلم بد نبود 19و خورده ای شده بودم !
مطمئن بودم که شاگرد شدم ولی چندم؟نمی دونستم!
باید از بچه ها می پرسیدم از کل بچه های پایه خودمون!
خیلی سخت بود من فقط بچه های کلاس خودمونو می شناختم که همونام معدلشونو به من نمی گفتن!
چه برسه به کلاسای دیگه که نمیشناختن منو!
خیلی تلاش کردم تا بفهمم چندم شدم ولی خب همکاری نکردن :)
تا زمانی که اسم شاگردا رو بزنن رو برد من دل تو دلم نبود هی می رفتم با خود لاکی صحبت می کردم هی بهش وعده وعیدای بزرگتر می دادم :))
روزی که بچه ها گفتن اسما رو زدن رو برد نفهمیدم چجوری از پله ها اومدم پایین تا رو برد رو بخونم!خوندم و اسم خودمو پیدا کردم...شاگرد دوم شده بودم !
ینی جایزه م می شد اون تراش دسته داره!نگاه کردم کسی که شاگرد سوم شده بود رو اسمشو پیدا کردم!

رفتم بهش گفتم: می دونی جایزه ت چیه؟!
گفت: نه!
بردم و تو کمد جایزه ها لاکی رو بهش نشون دادم: این جایزه توعه،مال من این تراشه س!
-خب چیکار کنم؟!
+جایزه تو با من عوض می کنی؟!
-ینی این تراشه مال من باشه؟!
+آره!
-چاخان می کنی!می خوای هم جایزه منو برداری هم تراشو!
+نه من ازین تراشا دوست ندارم
(دیگه خودتون درجریان اون تراش دسته دارا هستید حکم تبلت الانو داشت واسه بچه ها:)) )
-کی عوض کنیم؟!
+هر روزی که جایزه هامونو سرصف دادن همون زنگ تفریح دم آبخوری عوضشون می کنیم،قبوله؟!
-باشه.

بیست و دو بهمن مدرسه برنامه داشت و جایزه هامونو دادن!
زنگ تفریح هرچی منتظر شدم نیومد،
رفتم کلاسشون گفت نمی دمش !
هی اصرار کردم می گفتم بابا تراش که بهتره هی دودل می شد ولی دوباره می گفت نه!
دیگه دوستاش اومدن انقدر هم اونو مسخره کردن هم منو (که من دیوانه ام که دارم تراشو می دم و اونم دیوانه ست که تراشو نمی گیره) تا بلاخره راضی شد!
لاکی عزیزم رو گرفتم :)
گرفتم و بردمش خونه و اولین کاری که کردم زنجیر آویز بالای سرشو درآوردم! :|
بعد براش اتاق درست کردم با چند تا جعبه کوچیک براش تخت و کمک درست کردم. بالش و تشک و همه چی براش ساختم تازه پتو شم دستمال عینکم بود :))
بعدتر براش ظرفم مهیا شد,ایناست(کلیک) :)
دیگه تمام دلخوشی من لاکی بود!
براش از اتفاقات روزانه م می گفتم
جاهای خیلی خوب که می خواستم برم حتما با خودم می بردمش!
ناراحت که می شدم براش درددل می کردم و گریه می کردم و اون به حرفام گوش می داد...
دوست داشتم ازش عکس بگیرم ولی اونموقع انقدر امکانات نبود! :|
برا همین نقاشی شو می کشیدم!
هرجا که گردش می رفتیم باهم،لاکی رو توی اون فضا می کشیدم
با مقوای رنگی براش قاب درست میکردم و میچسبوندم به دیوار اتاقش!
کم کم که بزرگترشدم دیگه اتاقشو جمع کردم!
بخاطراینکه مثلا بزرگ شده بودم دیگه!
یکم غیر طبیعی بود انقدر بهادادن به یه جاکلیدی! :|
ولی پنهوونی تا 14،15 سالگی هم هنوز با لاکی درددل می کردم!
بچه هایی که میومدن خونمون تا چشمشون به لاکی می خورد میخواستنش اما من هیچوقت راضی به دادن لاکی نشدم!
لاکی مونس کودکی های من بود یکم سخت به دستش آورده بودم،دوستش داشتم!
ازشما چه پنهون هنوزم وقتی دیگه از همه کس نا امید می شم یا اون کسی که باید کنارم نیست و دیگه کم میارم می رم با لاکی صحبت کردن هنوزم با همون لبخند نگاهم می کنه و به حرفام گوش می ده :)
این لاکی منه...مونس چند ساله ی من :)
۴۱ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰