سرم شلوغ دانشگاه و کاراشه، مقاله می نویسم، طرحای ذهنی می زنم،خیلی بیشتر از قبل موسیقی گوش می دم، تا جایی که بتونم زمان می ذارم و ساعتایی رو با دوست هایی که دنیاهای نزدیک به هم داریم و واقعا واژه ی دوست لایقشونه می گذرونم، زندگی و فکرمو پر از فکر و خیال همه مدله(خوب و بد)کردم، دارم بیشتر و بیشتر طراحی و نقاشی می کنم، پیشرفت کردم، اونقدر که خودمم حس می کنم و از دیدن کارای قبلی م که شما هم خیلی هاشو دیدید، خجالت می کشم!
یه استادی می گفت هر وقت خودت از دیدن طرحای قبلت خجالت کشیدی، خوشحال باش! ینی داری قوی می شی، داری پیشرفت می کنی...
اما اینکه سکوت اختیار کردم دلیلش اینا نیست!
یه چیزی باعث شده که اینجا ساکت باشم؛ خصوصی نویس شدم تو این مدت، یکم سخت شده برام عمومی نویسی، اما عمومی خون هستم هنوز... :)

خلاصه که،

زنده ام، هنوز قلبم می زنه، دم و بازدم هم دارم... :)