بدون عنوان

گاهی دلم می‌خواست در لحظه، تمام دنیا کور باشند، تمام دنیا کر باشند، تمام دنیا لال باشند، گاهی دلم می‌خواست ما دیدنی نبودیم، شنیدنی نبودیم، گفتی نبودیم؛ من درد می‌کشم از درد مادر، درد می‌کشم از درد پدر...؛ درد می‌کشم از شنیدن و پژواک واژه‌ی «دیوانه» در مغزم، از پارک رفتن‌هایمان می‌ترسم، از خنده‌ها و نگاه‌های تیز و برنده متنفرم، دلم می‌خواست در لحظه همه‌مان را در آغوشم می‌فشردم و همان‌جا دنیا تمام می‌شد...
من از تمام دنیا می‌ترسم، از آدم‌ها می‌ترسم، صبوری مادر غمگین‌ کننده است برایم، از دل رنجور پدرم رنج می‌کشم، از دلی که با هر نگاه تیزی بیشتر درد می‌کشد...
غم می‌دانی چیست؟! غم و حسرت یک تاب بازی بدون شنیدن پچ پچ می‌دانی چیست؟! غم دعوت نبودن به میهمانی‌ها چطور؟! غم تحقیر شدن نزدیکترین‌هایت را می‌فهمی؟! غم عذرخواهی کردن بابت اتفاقی که خواسته‌ی تو نبوده است اما در جواب زخم‌ زبان شنیدن را می‌دانی؟! غم گذراندن کودکی در تنهایی و ترس را چطور، می‌دانی؟!
من می‌دانم و تو فقط ادای دانستن درمی‌آوری،
من با سلول به سلول وجودم تمام دردهایمان از کودکی تا همین لحظات را مرور می‌کنم و تو تنها برایمان آه می‌کشی...

#ع_غ
. عارفه . ۶ نظر ۱۱ خوشم اومد :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان