۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۰۷

یه ساعت مچی کوکی دارم، ازون عتیقه‌های قدیمی! ازونا که احتمالا شبیه‌ش دست «فرنگیسِ» کتابِ «چشمهایش» بوده!
خیلی دوستش دارم، خیلی ریزه‌میزه ست، خیلی سبکه، خیلی همونه که باهاش راحتم، کلی مدل بند تجربه کرده این ساعت تو دست من! همیشه خوشحال بودم که چون کوکیه و منم همیشه حواسم هست و کوکش می‌کنم، هیچوقت مثل ساعتای باتری‌خور، آدم رو غافلگیر نمی‌کنه با یهو وایسادنش! ولی چند وقتیه که خراب شده، یهو می‌بینم که صدای تیک‌تاک سریعش نمیاد! یهو می‌بینم ساعت یک ظهره ولی مونده رو یازده!
یه ساعت دیگه هم دارم، همون که تو پست مساحت زیستم هست!  یکم سنگینه ولی اگه دیرم شده باشه، زمان تلف نمی‌شه برا بستنش به مچ، مثل این ساعت مردونه هاست که قفلش میفته رو هم بسته می‌شه! اون هم ریپ می‌زنه! همون لحظه‌هایی که میام نگاش کنم ببینم به قطار تندرو می‌رسم یا نه، ثانیه شمارش ساکت وایساده منو نگاه می‌کنه! گفته بودم شیش سالشه؟! بردم ساعت‌سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست! گفت موتورش خراب شده! شیش سالش بود...!
یه ساعت دیگه هم دارم، قشنگه! کار هم می‌کنه، فقط بندش مثلا چرمیه! ولی چنان خشکه که زیر بندش ترک برداشته، وقتی می‌بندم به مچم، تیکه‌های بندش پوست پوست می‌شه، پودر می‌شه، می‌ریزه، مچ دستم هم زخم می‌کنه! بردم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست، می‌خواستم بندشو عوض کنم، ژله‌ای بندازم، بهش نمی‌خورد! چرمی‌هایی هم که نشون داد همشون مثل بند خودش سفت و خشک بودن!
یه ساعت دیگه هم دارم، نقره‌ایه، ازینا که قفلش مثل دستبند می‌مونه! دور صفحه ش نگین داره! زیادی شکل زیورآلاته! زیادی مهمونی طوریه! چیزی نیست که بشه همیشه و همه‌جا باهاش راحت بود! با هر مدل تیپ و لباسی هم نمی‌خونه! قفلشم یکم هرزه! ینی شُله! عین وقتی که شیر آبهای قدیمی هرز می‌شن، شُل می‌شن!
لابد می‌گید می‌تونم مثل خیلی‌ها گوشی مو نگاه کنم برا ساعت؟! نه من نمی‌تونم! من معمولا گوشی‌م تو دستم نیست! نمی‌دونم، نمی تونم، خوشم نمیاد، رو اعصابم می‌ره، یادم می‌ره و اکثرا اگه چیزی تو دستم باشه، یه جا جا می‌مونه یا میفته!( مثل لیوانای دورهمی مون، که همش ترس این اتفاق براشون رو داشتم) تنها چیزی که این اتفاق براش نیفتاده تا حالا، بوم‌هام بوده، باقی اشیا اگه قراره تو دستم بمونن باید بشه گذاشتشون تو یه جایی که از دستم حالت آویزون باشه! مثل کیسه! یا کیف! وگرنه ایمن نیست!
می‌تونم خیلی راحت برم یه ساعت دیگه بخرم؟! نه دلم نمی‌خواد ساعت جدید بخرم! چرا؟! بماند...!
تنها راهی که باقی مونده، اینه: باید همین روزا برم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست!
باید ببینم می‌تونه ساعت کوکیِ پرخاطره‌مو، ساعت کوکیِ دوست‌داشتنی‌مو درست کنه؟! کاش بتونه...
زمان برام مهمه، ولی نه به اندازه‌ی «تام هنکس» تو فیلم «دورافتاده»!
اونم که براش مهم بود چهار سال بی زمان زندگی کرد!
بهم می‌خندید لابد، که واسه موضوع به این سادگی دارم خودمو به چالش می‌کشم! :)
ولی
شاید منم ازین به بعد، بی ساعت مچی ادامه دادم...شاید...!
۱۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

دورهمیِ سینمارٙویِ وبلاگی!

روز خوبی بود، اتفاق خوبی بود، خیلی انرژی ازم رفت در بدو ورود، به دلیل استرس روبرو شدن با یه جمع عظیم! (اغراق نمی‌کنم، واقعا عظیم بودیم!) :|
فیلم هم بسیار فیلم انرژی‌بری بود برای من و من برای هر صحنه هی فشارم می‌افتاد، هی ضعف می‌کردم! :|
من فیلم‌بین حرفه‌ای و تخصصی ای نیستم و نظرم درمورد فیلما اغلب حسیه!
و به‌ وقت شام فیلم بدی نبود!
اما گروه هیجان انگیز خیلی خوبی بودیم و این، روز خوبی رو رقم زد! :)
البته که آخراش خیلی بهتر بود، تازه یخامون داشت بازتر می‌شد؛
ولی تموم شد! :|

بعضیارومی‌خوندم و ذهنم ناخودآگاه تصوری ساخته بود ازشون که وقتی دیدم خیلی متفاوت بود با تصورم! 
دوستان دیگه‌ای رو دیدم که یا نخونده بودمشون یا می‌ترسیدم ازشون! :| :)) 
حالاکه دیدم، متوجه شدم خیلی هم ترسناک نیستن :))

در کل تجربه‌ی شیرینی بود!
ممنونم از همگی :)

+تشکر ویژه از جناب «هولدن» بابت تمام هماهنگی های سخت‌ و طاقت‌فرسای این دورهمی :|
+تشکر از جناب «زمر۵۳» بابت پول تاکسی که نگرفتن! :|
+تشکر از «ف.ن» که در بدو ورود تعارف منو جدی نگرفتن و بازم بهم پیشنهاد دادن که نوشیدنی رو بخورم چون واقعاً لازمم بود، حالی‌م نبود! :|
۱۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

۲۰۵



گنجشکه!
یه روز کامل اومد پشت پنجره! وقتی که من حضورشو حس کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح بود صدای نوک زدنش به شیشه بیدارم کرد!
بیدار شدم، نشستم نگاش کردم! هی می‌رفت با دو سه تا گنجشک دیگه می‌اومد یه عالمه باهم سروصدا می‌کردن، باهم خودشونو تو شیشه نگاه می‌کردن، نوک می‌زدن به تصویر خودشون تو شیشه! خیلی خر بودن!! :))
چند دقیقه که گذشت، رفتم پرده رو جمع کردم کنار، که واضح تر ببینمش ولی نیم ساعتی که پرده کنار بود، حتی یه بارم نیومد!
مجبور شدم دوباره پرده رو باز کنم! وقتی باز کردم، دوباره اومد!
اون‌روز تا ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر می‌دیدمش، رفتن و اومدنشو!
چند دقیقه یه بار پشت پنجره بود و دلبری می‌کرد!
از آخرین باری که با یه موجود جوندارِ متحرک به جز آدمیزاد درددل کرده بودم، فکر کنم ۱۴ سالی می‌گذشت! آخرین بار مورچه ها بودن! حالا گنجشک!
کلی کار داشتم، تمام کارای دانشگام مونده بود، یه مشت مخش برا عید(:|) و یه مشت کار عقب مونده از قبلِ عید که به دلیل تداخل با کارم انجام نشده مونده بود!
ولی من تمام اون روز رو نشستم به نگاه کردن یه گنجشک!!! امیدوار بودم که فرداها و پس فرداها هم بیاد ولی دیگه نیومد!
واسه یه روز از بهار، دنیا رو به هیچ جا حساب نکردم!
و این اتفاق خوبی بود! :)
۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰