۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۱۰

روزهایی را به خاطر می‌آورم که چاره‌ی حال بدم خواب بود؛
مثل آن‌روز که سر کلاس نمکدان درست کردم و معلم گوشه کلاس نگهم داشت و با گریه خواهش کردم که مادرم را احضار نکند، یادم می‌آید که زنگ آخر باران می‌بارید و من با روپوش و مقنعه ‌ی خیس از باران [و گریه] به خانه رسیدم، ۶ ساعت خوابیدم، مامان گفت خسته است، ف گفت خسته است، خسته بودم...!

آنروز که ج در را محکم بست و بیرون رفت، همه نگران شدند و من شدیدا پلک هایم سنگین شد...و خوابیدم!
هرگاه تن صداها بالا رفت، چشمهایم خیس و سپس سنگین می‌شد!
هرگاه که با قطع نفس تا دم نبودن رفتم و برگشتم، از بهت و ترس و غم به خواب می‌رفتم.
هرگاه نمره‌ی کم می‌گرفتم به خواب می‌رفتم.
هرگاه تنبیه می‌شدم، به خواب می‌رفتم.
هرگاه به آرامش بعد از طوفان می‌رسیدیم، به خواب می‌رفتم.
روز ۲۶ بهمن‌ماه سال ۹۳ سر خودم را شیره مالیدم، برای خودم یک انیمیشن گذاشتم و شروع کردم به تماشا، اما با تمام وجود گریه کردم و بعد خیلی طولانی به خواب رفتم.
بارها شنیدم که: خوش به حالش که خوش خواب است!
خواب من نشانه‌ی حال بد من است،
که وقتی می‌خوابد، بی‌عار نیست، که درد می‌کشد، عذاب می‌کشد، که به جای یه ریز حرف و حرف و حرف زدن و تیکه انداختن‌های دخترانه، بی‌صدا و بی نشانه‌ی قرمزی و پف چشم، اشک می‌ریزد و بعد به عنوان مرهم دردهایش، می‌خوابد!
آمدم بگویم مدتی ست دنیایم عذاب آور‌تر شده است، حالا که حتی برای بعضی از دردهایم خواب جواب نمی‌دهد، که خواب گاهی نمی‌آید، یا آمدنش همراه با خواب‌های پریشان و آزاردهنده است...
آمده ام که خودم را توضیح دهم!
خسته شدم بس که خودم را توضیح دادم!
یعنی در این دنیای به این بزرگی یک نفر نیست که خودش بیاید و مرا نه با همه، که فقط با کمی از قلق هایم بشناسد؟! که کمی مهم باشم؟!

خوابم می‌آید... خیلی...

پ.ن: عین ربات بودن خوب نیست، هر روز و هر روز، خسته سرکلاس و سرکار رفتن خوب نیست... می‌دانم... اما فقط دانشجو بودن را هم دوست ندارم!
پروژه تا دوهفته دیگر تمام می‌شود... بیکاری دارد دست تکان می‌دهد...
حس می‌کنم این‌بار تحمل بیکاری عذاب‌آورتر از گذشته خواهد بود...

خوابم می‌آید و خوابم نمی‌برد...

۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست! دویدم...

در انتهای بیست‌ودو سالگی!
درست همینجا، احساس خستگی می‌کنم؛
در انتهای بیست و دو سالگی!
و درست همینجا، احساس تنهایی می‌کنم؛
ده ساله که بودم، حتی هجده ساله که بودم، خیال می‌کردم بیست سالگی دنیای زیباتری در انتظارم است ...
بیست، بیست و یک
و حالا در انتهای بیست و دو سالگی؛
اما
هیچ دنیای زیبایی در کار نیست ...!
هجده ساله که بودم مثل غالب آدمها خیال می‌کردم، آدمها وقتی در کنار هم هستند، دیگر تنها نیستند،
و حالا در انتهای بیست‌ودو سالگی فهمیدم که تنهایی بدیهی‌ست، حتی اگر از آسمان آدم ببارد!
در انتهای بیست‌ودو سالگی‌ام لبالب از ترسم، مثل تمام این بیست‌ودو سال!
می‌ترسم!
از هرچه شدن‌ است، از هرچه نشدن‌، از مکان‌های تازه، از آدم‌های تازه، از اتفاق‌های تازه! از آدم‌های قدیمیِ تغییریافته؛ از تمام عذاب‌هایی که تمامی ندارند، من حتی از فکر کردن به تجربه‌های شیرین هم می‌ترسم، از مرور خاطرات شیرینی که همیشه از آن‌ها تلخی می‌چشم، از خودِ خسته‌‌ترِ تلخ‌ترِ پر خاطره ام!
می‌ترسم از آینده‌ای که شاید دردآور تر از اینجا که ایستاده‌ ام باشد!
اینجا،
انتهای بیست و دو سالگی!

دو قدم مانده به بیست‌وسه سالگی، چشمهایم را می‌بندم!
به بیست‌وسه سال قبل فکر می‌کنم، نه، اصلا برای محکم کاری به دو سال قبل‌تر از آن، به بیست‌و‌پنج سال قبل فکر می‌کنم و در ذهنم جهان را در همان لحظه نگه می‌دارم؛
جایی که هنوز خلق نشدم ...

نفس عمیق می‌کشم، شمع‌ها را خاموش می‌کنم.
میلادم
م‌ب‌ارک ...

:)

#ع_غ

۱۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰