۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

پنجره...

سال‌ها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی می‌رفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول‌ مدرسه، روز اول دانشگاه، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدم‌های مهم، مثل روز اول کوچ کردن به یک آپارتمان جدید، شهر جدید، دنیای جدید، مثل تمام روز اول‌هایم، بین این جماعت عظیم که انگار همه‌شان همدیگر را می‌شناختند و همدیگر را دوست داشتند، احساس غربت می‌کردم. از من بعید بود، اما تصمیم گرفتم بمانم. از همان روزها تا به حال بارها تشرم زدند که باید بروی، اینجا مال تو نیست، هیچ چیز مال تو نیست، بارها تحقیرم کردند، بارها مسخره‌ام کردند، بارها شُره(!)کردم و آب شدم، اما چغربازی(!) درآوردم و نرفتم. حالا دیگر سال‌ها گذشته است و دیگر خیلی غریب نیستم، حالا بعد از تمام آن‌روزها، تو اینجا هستی، لااقل حالا حضورت را حس می‌کنم، حالا تصور می‌کنم که تنها نیستم، «کنارم هستی، حتی اگر پیش من نباشی...» و شاید برای من، همین‌ هم کافی باشد...


+

این موسیقی،
در روزهایی که پر از بیم و امید بودم، پیوست شده بود به یک پست وبلاگی، آن‌زمان یک تلفن همراه کم‌هوش(!) و کم‌حافظه داشتم و با مشقت فراوان توانستم این موسیقی را درٙش جا دهم، موضوع پست را یادم نیست، اما یادم هست که در تصویر پیوست شده به پست، یک «پنجره» بود...


۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

۲۲۱

بچه که بودم معمولاً از این که من رو تو خونه بذارن و برن بیرون ناراحت نمی‌شدم، یعنی اگه اون بیرون رفتنه یه جای خاص دوست داشتنی برای من نبود(که مکان‌های معدودی برای من، شامل این مورد می‌شد)مشکلی نداشتم که منو نبرن.
برای من، خالی شدن خونه غالباً اتفاق خوبی بود.
خیلی کوچیک که بودم، وقتی می‌خواستن منو تنها بذارن، به من مسئولیت مراقبت رو محول می‌کردن و کلی هشدار (با این مضمون که دست از خیال‌پردازی بردار و حواستو جمع کن، اگه طوفان شد، قایم شو) اما من به محض خالی شدن خونه، بدو بدو می‌رفتم وسایل ممنوعه‌ی آشپزخونه‌ رو برمی‌داشتم. وسایل ممنوعه شامل وسایلی می‌شد که مامان از دست من قایمشون می‌کرد و اون‌ها چاقو و کبریت و فندک نبودن، بلکه وسایلی بودن که یا سایز کوچیکی داشتن و تو نگاه من باید جزو ابزار خاله‌بازی من می‌بود نه آشپزخونه‌ی مامان (مثل هاون کوچولوی آشپزخونه)، یا تو تخیل من شی دیگه‌ای به نظر میومدن(مثل چای صاف کن فلزی که به چشم من رنده خاله‌بازی میومد) خونه که خالی می‌شد یه دل سیر با وسایل ممنوعه بازی می‌کردم و بعد از بازگشت اهالی خونه، به دلیل انجام ندادن مسئولیت مراقبت، تنبیه می‌شدم.

یکم بزرگتر که شدم، باز هم مسئولیت مراقبت رو به من محول می‌کردن و می‌رفتن، اون‌موقع یکم معنای مسئولیت رو دیگه یاد گرفته بودم، و البته ترس از طوفان رو هم، دیگه کمتر درگیر تخیل می‌شدم، اون‌دوره خیلی دلم می‌خواست خیاطی کنم. دو‌سه‌تا دوست و رفیق عروسکی داشتم که دلم می‌خواست برعکس من، لباساشون متنوع باشه، برا همین تا خونه خالی می‌شد، می‌رفتم سراغ پارچه‌های ممنوعه، که مامان از دستم قایم می‌کرد، مثلا یه‌بار پارچه چادری مامان رو از گوشه‌ش به قاعده ی یک نون تافتون بریدم و باهاش پیرهن دوختم. یادم نمی‌ره چهره‌ و نگاه و شیوه‌ی تنبیه عذاب‌دهنده‌ی مامان رو، وقتی بعداً اون پارچه رو دید...

یکم بزرگتر که شدم، تخیلم کمرنگ‌تر شده بود، حالا بیشتر دلم می‌خواست برم بیرون و کف کوچه با بقیه بازی کنم، باز هم مراقبت رو به من می‌سپردن و می‌گفتن بیرون نرو، اما من به محض خالی شدن خونه، دست مورد مراقبت رو می‌گرفتم و می‌رفتم بیرون. قطعا حالا اهمیت مسئولیت‌پذیری رو بیشتر می‌فهمیدم و کمتر خطا می‌کردم، با وجود درست انجام دادن وظیفه‌م، اما باز هم به دلیل حرف گوش نکردن و بیرون رفتن، تنبیه می‌شدم.

بزرگ‌تر که شدم احساس کردم، دلم می‌خواد حرف بزنم، یه شنونده می‌خوام بدون اینکه نصحیت کنه یا بگه: «ببین از تو بدتر هم هستن»،«ای بابا باز شروع شد»،«وای سرمو بردی، برو»،«حقته، خودت کردی، تاوانشم باید ببینی.»و... و البته آواز خوندن رو هم دوست داشتم.
باز هم مسئولیت مراقبت رو به من می‌سپردن و می‌رفتن و من، به محض خالی شدن خونه، شروع می‌کردم به حرف زدن بی‌وقفه برای «ف»، «ف» شنونده خوبیه... خالی که می‌شدم آواز هم می‌خوندم گاهی...
از این دوره به بعد دیگه مسئولیت‌پذیر شده بودم، تخیل‌هام رو تقریبا فراموش کرده بودم، بیرون نمی‌رفتم، و عین یه ربات که یه کد نوشته شده براش تا موقع طوفان قایم شه، قایم می‌شدم.
هنوز هم خالی شدن خونه اتفاق خوبیه...
حالا دیگه مسئولیت مراقبت رو به من نمی‌سپرن، دیگه لازم نیست از طوفان بترسم و قایم شم، دیگه غرق تخیل هم نمی‌شم، بیرون یواشکی هم نمی‌رم، چیزهای ممنوعه‌ای هم تو خونه وجود نداره که من علاقه‌مند باشم بهشون دست بزنم.

حالا از خونه‌ی خالی فقط برای گریه کردن با صدای بلند استفاده می‌کنم، که امروز متوجه شدم حتی بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم، چون من تا حالا این‌کارو انجام ندادم...


۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

اتوبوس

در ایستگاه اتوبوس شلوغ، در ظل آفتاب سوزان این روزها، با گلویی خشک و خسته و گرمازده و بی‌حوصله و اخمو، تا این اندازه که حتی اگر کسی می‌پرسید ساعت چند است؟ قورتش می‌دادم!

 در این وضعیت، یک اتوبوس از تمام محدوده آن ایستگاه پر از آدم، درست طوری توقف کرد که درش جلوی من باز شد، درست همان لحظه از درش هوای خنک بیرون زد و از بین آن همه آدم، هیچکس مسیرش با این اتوبوس نبود؛ یک اتوبوس خلوت، خنک، تمیز و دری که جلوی من باز شد! بی معطلی سوار شدم! انقدر ذوق زده شدم که اهمیتی ندادم مسیرش کجاست! رفت و رفت تا سه ایستگاه بعد، خستگی‌ام که در رفت، خنک که شدم، تازه فکر کردم: اصلا این اتوبوس دارد مرا کجا می‌برد؟! 

سه ایستگاه بعد پیاده شدم و در دلم گفتم: لعنت به اتوبوسی که خنک است و خلوت است و جلوی پای آدم نگه می‌دارد!

این‌بار صبر کردم اتوبوس مورد نظر خودم بیاید، آنقدر دیر کرد که ته ذهنم می‌گفتم: کاش پیاده نشده بودم!

اتوبوسی که می‌خواستم آمد، ولی نه خنک بود، نه جلوی پایم نگه داشت و آنقدر دیر آمد، که یک عالمه آدم در ایستگاه جمع شده بودند و همه‌شان دوپا داشتند و چهارپای دیگر قرض کردند و دویدند داخل؛ با اجبار خودم را جا کردم! رفت و رفت تا بالاخره خلوت شد، صندلی گیرم آمد ولی آنقدر دیر آمده بود، آنقدر خسته بودم، که تا نشستم، خوابم برد...

بیدار که شدم، دیدم اتوبوس خالی خالی است و مسیری که دارد می‌رود مسیری نیست که من بشناسم!
اتوبوس آخر خط را هم رد کرده بود، داشت به سمت پارکینگ می‌رفت!

من جایی پیاده شدم، که حتی در خط همان اتوبوس نبود، که لااقل هرچه آمده بودم را بتوانم برگردم!
من یک جای پرت پیاده شدم، یک جایی که اصلا نمی‌شناختم، تنهاتر و سرگردان‌تر و خسته‌تر از قبل...

رفتم تا یک ایستگاه پیدا کردم و این‌‌بار صبر کردم که اتوبوسی بیاید که با ذوق سوار شوم...
مهم نیست که چه وقتی برسم به خانه، خانه که فرار نمی‌کند، هست، بالاخره یک جوری می‌رسم، یک وقتی می‌رسم؛

ولی دلم می‌خواهد سوار اتوبوسی باشم که حالم در آن خوب باشد، خنک باشد، خلوت باشد و شاید حتی راننده، موسیقی‌ای را گذاشته باشد، که من دوست دارم... :)

۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

مکالمه‌طور ۶

+می‌شه کولرو خاموش کنی؟
_سردته؟!
+نه. می‌خوام ببینم نمره‌هام اومده یا نه!
_ :| :| :|


پ.ن: + منم
پ.ن: فشار برق ضعیف شده.
۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰