این آدما...(باوجود طولانی بودن لطفا بخونید،همه تون بخونید)

دل کندن واسه کسایی که این جای لامصب(اشاره به کله!)شون خیلی چیزا توش می مونه سخته!
نمی تونن مثل بقیه بگن فلان حرف و فلان اتفاق به جهنم!چون نمی تونن بفرستنش اونجا!
هضم کردن ناکامی ها واسه آدمای جزئیات مثل اینه که زنده زنده قیمه قیمه شن!
این آدما کم پیش میاد که آدم معمولی از تو زندگیشون رد شه، از همه ،همه چیز ،تو ذهنشون می مونه !
یادشون می مونه که فروشنده ی شال و روسری دندون سوم فک بالا از سمت چپ رنگش از باقی دندونا سفیدتر بود ،ینی ممکن بود روکش شده باشه!
دختر روسری فروش هیچ نقشی تو زندگی شون نداره قاعدتا ،
اما برای آدمای جزییات ،اون آدم معمولی نیست ،چون بهشون گفت هرکدوم رو می خوای تاشو باز کن و بنداز رو سرت ببین بهت میاد یانه ،نگران نباش من از تا کردن اینا هیچ اذیت نمی شم!
اینایی که تو این قسمتشون(اشاره به کله)خیلی چیزا می مونه زندگی سختی دارن...
وقتی یه روز صبح اعلامیه ی آقای همسایه ی قدیمی شون رو سر کوچه می بینن و یادشون میاد نیمه شعبان اون سال که با بقیه ی دخترا تصمیم به تزئین یه بخش کوچیکی از کوچه گرفتن اما خودشون با پول تو جیبی های خودشون وسایل لازم رو خریدن، این آقای همسایه تنها کسی بود که با میل خودش نسبت به اون زمان پول درشتی داد به دخترا که وسیله های بیشتری بخرن تا از پسرا تزئینشون قشنگتر شه!
اینا زندگی سختی دارن وقتی یادشون میاد تمام روزهای اول مدرسه رو ...
یادشون میاد 80 درصد افرادِ تو تمام 12 یا 14 یا 16 یا 18 یا 20 سال تحصیلی شون رو با جزییات تمام...
یادشون میاد...
اینا هرجا راه می رن و نگاه می کنن و می شنون یاد یکی میفتن
اینا هرجا صدای شاهرخ (خواننده قدیمی)رو می شنون یا هرجا اسم هری پاتر و ارباب حلقه ها و فیلمای اینطوری میاد یاد برادر دومی شون میفتن ،هر جا رنگ صورتی و کیف و کفش اسپرت و دستبند ظریف می بینن یاد خواهرشون میفتن ،هرجا که می بینن یه نفر با حرفای زیادی منطقی داره یکی دیگه رو قانع می کنه یا باشنیدن صدای معین ،با فوتبال با هواپیما یاد برادر اولی شون میفتن!
هرجا رنگ سبز می بینن ،هر بار که کشمش و انجیر می بینن یا می خورن یاد برادر آخری شون میفتن!
هرجا راز بقا می بینن با اینکه حتی دل دیدن راز بقا رو ندارن اما هروقت صداشو می شنون یاد باباشون میفتن...
هر بار که صدای افتخاری و امین الله رشیدی رو می شنون ،هر بار که روسری مشکی براق با حاشیه ها و طرح های طلایی و نقره ای می بینن ،هربار که خورشت کرفس می خورن یا یا بوشو حس می کنن یا حتی اسمشو میبینن، یاد مامانشون میفتن!
هرجا صدای ناصر عبداللهی و هایده می شنون یاد زن داداش کوچیکه شون میفتن ، هر جا رب گوجه می بینن یاد زن داداش بزرگه شون که می گفت مگه آدم رب گوجه رو خالی می خوره!
اینا با دیدن محمد علیزاده (که خودشون اصلا خوششون نمیاد) ،با شنیدن صدای علیرضا قربانی با دیدن مهران احمدی یاد دوستشون میفتن،اینا با شنیدن صدای پیانو با سبک سورئال با اسم سالوادور دالی یاد یه دوست دیگه شون میفتن!
اینا یادشونه سال83 عروس دایی شون کت دامن یاسی تنش بود!
اینا معدل تمام 12 سال تحصیلی مدرسه شون رو یادشونه!
یادشونه اون دختره که صف بغلی شون وایمیساد از سال اول تا سال سوم یه نقطه ی قهوه ای روی مقنعه ش بود و همیشه دلشون میخواست بپرسن اون لکه چیه که نمیره و از مامانشون راه حلشو براش بپرسن بگن تا دیگه اون لکه نباشه اما هیچوقت نپرسیدن اون لکه از چیه!
اینا یادشونه که تو باغچه ی جلوی خونه شون که همیشه تو تنهایی و سرظهرا پاتوقشون بود دقیقا 29 تا لوبیا قرمز کاشتن،اما حالا بجز تنه درخت چنار تو باغچه اثری از خود اون باغچه نمونده!
اینا یادشونه از پیچ شمرون تا ته خیابون 17 شهریور، پیاده،سه ساعت و نیم راهه!
اینا با بوی مایع دستشویی اتکا تا کجا ها که نمیرن...
اینا با دیدن جوراب لبه توری به چه روزایی که نمی رن!
با دیدن عکسای دسته جمعی خانوادگی شون لحظه لحظه ی آماده شدن برا عکس رو یادشون میاد یادشونه لحظه لحظه هایی که بازی می کردن و یادشونه ترسی که همیشه همراهشون بوده...
اگه یه روز دیدین اینا به یه خانومی سلام کردن و خانومه با چهره ی پر از علامت سوال جواب سلامشونو داد، و وقتی از خودشون می پرسین کی بود؟! می گن نمی شناسم، تعجب نکنید! ممکنه این خانوم یه روزی یه جایی ازشون آدرس پرسیده باشه و اینا یادشون مونده باشه...

اینا بارها کیفشونو جا می ذارن و یادشون نیست ،
گوشی شونو جا میذارن و یادشون نیست،
اینا بارها وقتی رفتن بیرون گفتن امروز فلان وسیله رو از همون فروشگاهی که درش همیشه شیشه های تمیزی داره و حروف "ر" و "م" نوشته ی روی شیشه ش یکم کج تر از باقی حروفه و کمی هم خراشیدگی داره و یکی از سرامیکای کف فروشگاه رنگش تیره تر از باقی سرامیکاست؛بخرن،اما هیچوقت اون وسیله رو نخریدن و هنوزم یادشون نیست که نخریدنش!
اما خیلی چیزای دیگه یادشون هست که دست خودشون نیست...!
اینا با به یاد سپردن روزها و اتفاقات و لحظه ها زنده ان ،اگه خاطره هارو تو ذهنشون محکم نکنن می میرن!

اینا اغلب توسط بقیه برچسب های بدی می خورن ...اما باور کنید اینا فقط بخش ثبت خاطره ها و آدما و اشیا و روزهای مغزشون بهتر از بقیه بخش ها کار می کنه...

اینا اشتباه می کنن که میان وبلاگ نویس می شن ...چون دیگه نمی تونن برن...
اینا وقتی وبلاگ نویس می شن با لباس پلنگی سرباز سپاه یاد یه نفر میفتن و به وضوح تصورش می کنن،اینا با شنیدن صدای چاوشی یاد یه نفر میفتن، اینا با دیدن یه سوییشرت کلاه دار یاد یه نفر میفتن،با میل و کاموا و بافتنی یاد یه نفر میفتن!
اینا با شنیدن صدای مازیار فلاحی و دیدن کلاغ یاد یکی ،با دیدن رنگ سبز و مسعود فراستی(با فتحه)و ناتوردشت یاد یکی، با دیدن رنگارنگ مینو و انگشتر و مکعب روبیک و دیدن چوب کبریت حتی یاد یکی میفتن ،اینا با دیدن اسم یغما گلرویی یاد یکی با دیدن کتابای جرم و جزا و دیدن اخبار سایت سنجش درمورد آزمون وکالت و قضاوت با دیدن تابلونویسی و اوریگامی یاد یکی میفتن،اینا با شنیدن یه تیکه دیالوگ فیلم لئون که خودشون هیچوقت ندیدنش یاد یکی میفتن ، باشنیدن اسم یه شهر یاد یکی میفتن ،با رد شدن از تو خیابون انقلاب یاد یکی میفتن ،با شنیدن اسم یلدا با دیدن موی خرمایی با شنیدن صدای ابراهیم حامدی یاد یکی میفتن ،با دیدن سنتور و کوه و لاک یاد یکی میفتن ،با دیدن یه مرکب سیاه و هارمونیکا و میزکار های معماری یاد یکی میفتن ،با دیدن سوییشرت مشکی با دوتا خط سفید روی سینه با دیدن تبلت مارک ASUS یاد یکی میفتن!بادیدن هر دوقلویی که یکی شون رو گونه ش خال داشته باشه و بادیدن کویر دکتر شریعتی یاد یکی میفتن!تو بازار ماهی فروشی با دیدن ماهی های سالمون حتی یاد یکی میفتن ،هرجا عکس میدون کوزه ببینن، حتی با دندونپزشکی یاد یکی میفتن!بادیدن زیره و طالبی و کرفس و نشر چشمه و پیمان خاکسار یاد یکی میفتن!با دانشگاه الزهرا، با روسری سبزِ خال سفید یاد یکی ،با باقالی پلو همراه ماست چکیده و پردیس سینمای چارسو یاد یکی میفتن!با کرج ،با دانشکده هوایی مهرآباد با سان استار و چای ارل گری یاد یکی ،با واژه ی اکابر یاد یکی میفتن، با دانشگاه شریف با لواشک آلبالو و ساقه طلایی و نارنگی یاد یکی میفتن!با اسم حلما ،با خونه ی حیاط دار و حوض دار ،با سریال وضعیت سفید یاد یکی میفتن!
با خیلی، خیلی چیزای دیگه ،یاد خیلی، خیلی کسای دیگه میفتن...

می تونید حال این آدما رو تصور کنید وقتی که یه نفر رو به شکل و حال و وضعیت خاص و عجیبی دوست دارن؟!
. عارفه . ۲۱ خوشم اومد :)

نظرات  (۳۴)

عاشق بارون ...
یه وقتایی خیلی اذیت کننده میشه این همه به یاد موندن.
من همینطوری بودم. تا شاید دو سه سال پیش. بعدش نمیدونم چی شد. حال و حوصله و حافظه ام رفت نا کجا آباد. :)

با تموم دردش اما
از دست دادنش دردناکتره...کاش از دست نره...

Mr. Moradi
یا اباالفضل! این مثال‌ها رو از قبل جمع آوری کردین؟! واقعا چجوری این همه مثال رو یهویی نوشتین؟ خیلی زیادن! و خیلی هم دقیق بودن :)

تصور که چی بگم! شاید یه‌جورایی از نزدیک دارم می‌بینم این فرد رو!

وقتی یهویی مرور شن...یهویی نوشته می شن...

بق بقو
:)
بله خیلی خوب میتونم تصور کنم ... البته امیدوارم اون فرد خاص همیشگی و موندگار باشه براشون ...

من هم امیدوارم...

.. ندآ ..
چقدر ملموسه
به اینا میگن جزیی نگر، بعدم برمیگردن میگن دقتت دیگه داره حالمونو بهم میزنه!!!
وقت هایی هست که این همه اطلاعات به درد نخور که جز به جزشون توی سرته حالِ خودتم بهم میزنه

+ من یادمه کارگر خونمون 18سال پیش، یه پیرهن شطرنجی سفید مشکی می پوشید. من همیشه با صفحه شطرنج یاد سیبیلای اون میفتم :دی

آدمای جزئیات...

من یادمه سال 82 نقاش خونه مون آستین راست عرق گیرش اندازه یه بند انگشت شکافته بود...!

نگار :)
عزیزم :)))
راستش واقعا نمیدونم چی باید بگم..
فقط اینو میدونم که تو خیلی خوبی ^_^

:)

خوب شمایید...

مترسک ‌‌
همون مازیار بازِ کلاغْ دوستی که ازش یاد کردی عین خودته، حتی اغراق نیست اگه بگم دُزش سنگین‌تر هم هست؛ علاقه‌اش به فلاحی دقیقاً منشأش از همین وضعیتیه که گفتی (که یادآور یه چیزاییه) و الی آخر...
چاخان نمی‌کنم اما اگه فقط دو نفر خوب بتونن متوجه این پست و حس و حالش بشن، قطعاً یکی‌شون منم، شک نکن...

قابل تصوره...

وال کوهان دار
خوب نیست اینجوری ادم باید فراموش کنه فراموش کردن یه نعمته

تا حد زیادی ش ارادی نیست...

gandom baanoo
حالا من برعکسم!!!!! به حدی فراموشکارم که همه چپکی نگام میکنن و میگن تو چجوری دانشگاه قبول شدی؟!!!! :/
به شدت آدما و مکان ها و حتی اسم داروهامو فراموش میکنم.... اما میدونی، فراموش کردن اونی که تو خط آخر نوشتی حتی واسه آدم فراموشکاری مث منم غیرممکنه!!!!!

+ خیلی خوشحالم که چیزایی هم هست که منو یاد تو بندازه ^___^

ازینکه تو یاد من هستید ممنونم... :)

ف.ع ‏ ‏‏ ‏
.....

هیچی ندارم که بگم فقط عجیب میفهممش این پست رو، عجیب...

هعی...

saeede sa
وای :)
خوب نیس این همه خاطره
من آدم فراموش کاری ام و جزئی نگر اصلا
ولی خاطره هام با آدما یادمه،تک تکشون رو حتی حرفا و پیاما هرچی
چهره ها هم،با هر چی یاد یکی میفتم و از این نظر میتونم درک کنم


من الان میدونم۲۲مهر تولد دوست دوستمه که فقط پستاشو میخونم
می دونم که دوستم تولد دوستشو یادش نیس
و من دوس دارم تبریک بگم قبل از اینکه پست تولد بذاره اما خوشم نمیاد یوخ فک کنه همیشه به فکرشم :|

ولی فک می کنم دوست دوستتون خیلی هیجان زده میشه که تولدش رو یادتونه... :)

خانم جیم
خیلی واسم قابل درک بود این پست.. و اینکه چقققدر خوب نوشته بودی و چقدر چسبید.. خیلی خوب این حس و حالو توصیفش کردی :)

:)

نرگس هستم
اذیت نمیشی اگ ادمایی ک میشناسی همینقدر از تو رو یادشون نباشه؟ ک تا این حد توجه نداشته باشن. ک دقیق نشن رو علایقت؟
من خیلی اذیت میشدم واسه همین تعداد ادمای مهم زندگیمو کم کردم. خیلی کم. شاید یکی. شایدم نصف ادم. دیگ کسی تا این حد چیزی ازش تو ذهنم نمیمونه.
البته فک کنم مال من اختیاری بود ینی برخلاف چیزی ک تو متن نوشته شده تا حد زیادی إرادی بود

ینی میمیرم وقتی یکی از خودش حرف میزنه از خودم حرف نزنم!

از آدمای معمولی انتظاری ندارم چون خودم رو قانع می کنم که من این شکلی ام همه که اینطوری نیستن، اما اگه فردی برام خاص بشه ازش انتظار دارم...

مال من حد زیادی ش دست خودم نیست اما درگوشی میگم خودم هم روش پافشاری میکنم خودم هم بیشتر از اون چیزی که هست محکمشون میکنم...

نگید اینطوری :)

نرگس هستم
رنگ سبز و مسعود فراستی و ناتور دشت:)
همین چند وقت پیش یه بار دیگ ناتور دشت و خوندم. همین یه هفته پیش. هربار بیشتر روانیم میکنه. ببین چی نوشته اخه:http://s9.picofile.com/file/8269788468/IMG_0436.JPG

:)

وقتی آدم یه کتابی رو میخونه و به شدت دوستش می داره هر بار که میخونه بیشتر و بیشتر براش دوست داشتنی میشه...به طور کلی وقتی یه دوست داشتنی شدتی باشه با هر غرق شدن توش بیشتر روانی میشه آدم...نه?! :)

نرگس هستم
اره
البته شاید یه دستور از قبل ساخته شده تو ذهن باشه ولی اهمیتی نداره :)
یه جاش دیگ ک میگ من وقتی میخوام برم روزنامه بخرم اگ ازم بپرسن نذر دارم بگم دارم میرم اپرا:))
منم اول دبستان بودم ب همه گفتم قالبمو عمل کردم:))

یا اینجاش حتی :

http://uupload.ir/files/4y5s_shot_۰۰۰۱۹۸.jpg

:D

نرگس هستم
چقدر ترجمش بده
این کتاب و باید با ترجمه ی ارش حجازی خوند
ولی اره
ابجیم وقتی داشته این کتاب و میخونده زیر همین قسمت خط کشیده بعدم نوشته: دقیقا. مثل وقتی ک نمیدونستم داریم از تبریز میریم. با هیچکدوم از دوستام خدافظی نکردم
دوم دبیرستان بود اون موقع

متاسفانه یادم نمیاد ترجمه ی کی بود...اگه این ترجمه شو یافتم می خونم... :)

یادمه یه بار تو پستاتون نوشته بودین

واقعا بده بی خداحافظی رفتن...:(

نرگس هستم
راستش نمیدونم. خیلی اهمیت نمیدم.
در کل هولدن کالفیلد معرکه ست:)

من خداحافظی برام مهمه...شاید براهمین اهمیت میدم...با اینکه چند وقتی هست که کمتر حساسم روش اما هنوز تو دلم یواشکی خداحافظی میکنم ... :)

:)

نرگس هستم
:)

:)

جولـ ـیک
تا آخرش منتظر بودم ببینم از من چی یادته آخرشم نفمیدم:-" :))
اتفاقا به نظرم وبلاگ نویسی واسه این آدما خوبه، دیتا سنتر مغزشون ریلکس تر کار میکنه وقتی بخشی از دیتاش بریزه بیرون و جای دومی هم ثبت شه!

شماsecret garden...

خیلی چیزا و کسای دیگه هم ننوشتم اما این تو هست...

ولی خیلی چیزا سخته براشون...

علیرضا
منم اینطوری بودم
ینی هستم
سعی می کنم نباشم
اما نمیشه
خیلی سخته
سخت
و سخت
ادم اذیت میشه

همیشه اذیت کننده نیست اما وقتی اذیت کننده میشه خیلی اذیت کننده ست...

رامین :)
چ خوب ک نوشتین اینارو

چه خوب که خوندین... :)

هانیه شالباف
کاش فراموش کردن ارادی بود ...
کاش خاطره‌ها به انتخاب خودمون توی ذهن‌مون نقش می‎بستن...

:)

مرضیه ...
فکر برانگیز بود ...
فکر می‌کنم این آدما آدمای مهربونین
و مطمئنم عارفه آدم مهربونیه :)

و کسایی که تو ذهن این آدما می مونن نیز... :)

gandom baanoo
متر راس میگه!!! اولین کامنت منم یادش مونده بود حتی!!! :/

می دونم ...چند نمونه دیگه شم من دیدم...ایشون هم از همین آدمان... :)

زهرا. شین
من دقیقا به همین حال دچارم امروز...
فکر کنم منم از این همین دست آدمام!

+ بغض بدی گلومو گرفته.............

+من نیز...

دختر به شدت معمولی
چه حس خوبی داشت این متن :)
من برعکس این آدما اصلا به جزئیات توجه ندارم اما یه سری چیزا هست که خودشون خود به خود میمونه تو ذهنم حتی اگه خیلی بی اهمیت باشن
مثلا یادمه 12 سال پیش پسر دایی بابام که اومد خونمون و باهام بازی میکرد کتونی قرمز با خط های سفید پاش بود :دی
+احساس میکنم خودم خواستم که جزئی نگر نباشم :|
++ باهمه فراموشکاریم اون خط آخرو میتونم درک کنم...

خداروشکر... :)

مرضیه ...
اینو خوندم یاد پستت افتادم
http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/1089/
آدمایی مثل تو غنیمتند پس

نمی دونم...

اما می دونم خیلی های دیگه بدون این به خاطر سپردنا دارن زندگی می کنن و خیلی دوست داشتنی ترن...البته که من اصلا دوست ندارم این حالت رو از دست بدم حتی اگه عذاب آور باشه گاهی... :)

مرتضی سمایی
سلام
عالی و بی نظیر بود
خیلی احساسات مشترک داشتم باهاش

سلام

:)

قائمشهر و بندر عباس هم جزو چیزایی ان که یادآور هستن... :)

خانوم لبخند :)
سلام :)
اول اینکه واقعا خدا قوت و احسنت به این توانایی که این همه مثال رو با هم نوشتید :)
بعدم اینکه نمیدونم متاسفانه یا خوشبختانه منم همینطورم و یه پستی نوشته بودم که این آدما وقتی بلاگر شن ضربه میخورن.
بعدترم اینکه حتما اون چرک نویس خط خطیم که عکسشو بهت دادم هم یادته نه؟ :)

سلام :)

گفته بودم که هنوزم فک میکنم با یه اسم دیگه می نویسه...گفتم اینجا رها کردنی نیست...یادمه یادمه...خطوطش هم یادمه... :)

وقتی جواب کنکور سراسری اومد خیلی دلم میخواست بدونم چی قبول شدین?!

یادمه سر کلاس نقطه بازی می کردین و درس نمی خوندین اما نمره ها خوب بود همش ;)

با گوشی جواب کامنتارو میدم میبینید علامت سوالمو?! :)

خانوم لبخند :)
خیلی باید مراقب بود جلوی شما سوتی نداد وگرنه تا عمر داره آدم شرمنده میشه با این حافظه :)
وایستادم واسه کنکور سال بعد ان شاء الله. تا خدا چی بخواد :)
آره آره، از زمانی که گفتی واسه همون همیشه امکانات html قسمت کامنت گذاریم رو غیرفعال کردم :)
خوبید؟ :)

نه نه خدا نکنه...چون تصویر برگه ی نقطه بازی تونو یادم بود تو ذهنم مونده!

ان شا الله بهترین نتیجه رو میگیرید... :)

نمی دونم...شاید خوب شاید بد...

شما خوبید?

حال کلی دلتون خوبه?! :)

مصطفی فتاحی اردکانی
سلام
قسمت دنیای مجازیش رو فراوان دوست داشتم.
چون گفته بودید بخونیم، خوندم.
ان شاء الله اگه چیزی وجود داره آدم رو یاد یکی میندازه. اون یاده یاد خوبی باشه و حال آدم رو خوب کنه.و خدا رو شکر که توی ذهنش هنوز یادی از اون هست.

سلام

مچکرم که خوندین...

:)

خانوم لبخند :)
ممنونم :)
آره خیلی بهتر از اون روزایی ام که قبلا بودم :)

خب...خداروشکر... :)

بهار پاتریکیان D:
هی به این امید خوندم که یه چیزی هم از من باشه ولی ضایع شدم 😂😂😂

بهار ،پاتریک،یه پنجره با یه قفس...:)

نرگس
من یه اشتباهی کردم اینجا گفتم ارش حجازی! نمیدونم از کجا اوردم همچین چیزی و!
درستش محمد نجفی
ببخشید😅

خواهش میکنم...محمد نجفی؛سعی می کنم یادم بمونه و اگه تونستم این ترجمه رو هم بخونم :)

~ فو فا نو
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم...
چقد این پست چسبید :)
و حستونو میفهمم که دوس دارینش حتی اگر عذاب اور باشه.
من خودم اینجوریا هم هستم و هم نیستم!

کار خوبی کردید که دوباره اومدین :)

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان