برای خالی نبودن عریضه 5

سخت آشفته و غمگین بودم ، به خودم می گفتم،بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم می گیرند،درس و مشق خود را،باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم ، و نخندم اصلاً،تا بترسند از من و حسابی ببرند .خط کشی آوردم ، در هوا چرخاندم ،چشم ها در پی چوب،هر طرف می غلطید؛مشق ها را بگذارید جلو ، زود معطل نکنید؛اولی کامل بود، دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم ،سومی می لرزید ، خوب گیرآوردم؛صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود؛دفتر مشق حسن گم شده بود؛این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت؛تو کجایی بچه؟بله آقا اینجا ، همچنان می لرزید؛پاک تنبل شده ای بچه ی بد!به خدا دفتر من گم شده آقا؛همه شاهد هستندما نوشتیم آقا؛باز کن دستت را ، خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم ، او تقلا می کرد ، چوب پایین آمد ؛ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم،گوشه ی صورت او قرمز بود ، هق هقی کرد و سپس ساکت شد ، همچنان می گریید؛مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله؛ناگهان حمدالله در کنارم خم شد؛زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد؛گفت آقا اینجاست ، دفتر مشق حسن؛چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود؛غرق در شرم و خجالت گشتم ؛جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد سرخی گونه ی او به کبودی گروید؛صبح فردا دیدم که حسن با پدرش ، با یکی مرد دگر؛سوی من می آیند ، خجل و شرم زده ، دل نگران ؛منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ، شکوه ای یا گله ای،یا که دعوا شاید ، سخت در اندیشه ی آنان بودم؛پدرش بعد سلام، گفت :لطفی بکنید، وحسن را بسپاریدبه ما؛گفتمش چی شده آقا رحمان ؟گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته؛به زمین افتاده بچه ی سر به هوا ، یا که دعوا کرده؛قصه ای ساخته است؛زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده است!درد سختی دارد ، می بریمش دکتر با اجازه آقا؛چشمم افتاد به چشم کودک؛غرق اندوه و تاثر گشتم؛من شرمنده معلم بودم؛لیک این کودک خرد و کوچک؛این چنین درس بزرگی می داد؛بی کتاب و دفتر؛من چه کوچک بودم؛او چه اندازه بزرگ؛به پدر نیز نگفت؛آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم؛عیب کار از خود من بود و نمی دانستم؛من از آنروزمعلم شده ام؛او به من یاد بداد که به هنگامه ی خشم؛نه به فکرم تصمیم؛نه به لب دستوری،نه کنم تنبیهی!یا چرا اصلاً من
عصبانی باشم ؟با محبت شاید،گرهی بگشاییم
با خشونت هرگز !

با خشونت هرگز !

با خشونت هرگز !


پ.ن:

سال سوم دبیرستان، روز معلم،

یک از بچه های شر و شیطون و شوخ کلاس این شعرو نوشت سر همه ی کلاسا هم خوندش

ینی تا چند روز بعد از روز معلم هم داشت این شعره رو می خوند :))

حتی دبیر حسابان و شیمی که همیشه به جای جواب سلام هم می گفتن:"سریع کتابو درآرید خیلی عقبیم"

:|

این اونا رو هم با زبون و ادا و اصول راضی کرد :))

خیلی هم ملو و با احساااااس می خوند، ینی 70 درصد وقت کلاسو قشنگ می برد :)))

چه کیفی داد کنسل کردن امتحان فیزیک و جبر و احتمال با همین شعره :)))

میز یکی مونده به آخر بود، همیشه هم داشت حرف می زد :))

بعد ازین شعره وقتی معلما دعواش می کردن ، چشاشو گرد می کرد،سرشم کج می کرد،

یه ریز لهجه هم داشت خودش عمدا تشدیدش می کرد و می گفت:به پدر نیز نمی گم،آنچه شما از سر خشم بر سرم می آورید"

بعد خیلی عمیق نیششو باز می کرد و در ادامه می گفت:با خشونت هرگز! :))


پ.ن:

این شعره رو اینطوری پشت سر هم نوشتم ،کم به نظر بیاد، مجبور شین بخونینش D:


پ.ن:

هیچوقت،

هیچ جا،

دلم برا هیچ روزی از دوران مدرسه تنگ نشده ،

و خوشحالم از تموم شدنش حتی! :)

الانم که این خاطره رو نوشتم یه مصرعی دیدم شباهتی به یه بخشی ازین شعر داشت، یادش افتادم، اما بحث دلتنگی نیست :)

. عارفه . ۲۲ خوشم اومد :)

نظرات  (۲۲)

پریســـآتیـــــس : )
من شعرو نخوندم خب :/ زیادہ :دی

اما اون دوستت چقدر بانمک و شیرین بہ نظر رسید :)))

منم ھیچوقت دلم برا دوران مدرسہ تنگ نشد, خاطرہ خاص و شیرینی ھم از اون موقع ندارم :/

اینهمه توهم توهم نوشتم خب ! :| :))

دوستم نبود هم کلاسی! :)

:)

هد هد
خوب بود. من تا وسطاش متنی می خوندم بعد دیدم که نه مثل اینکه یه ریتمی هم داره:-):-) بعدش گفتم نگاه کن، فلانی شعر نوشته خودش خبر نداشته:-):-) خلاصه می خواستم بگم حواستون نبوده و شعر نوشتید که به پانوشت رسیدم و :-):-)
شعر خوبی بود

بعله اینجوریه :))

مهراد فروتن
+ شعر مال سهراب سپهریِ فکر کنم
+ اگه الان عزرائیل بیاد بگه دو راه بیشتر نداری یا بمیری یا برگردی به دوران مدرسه، من می گم بکش، بمیرم بهتره تا برگردم به دوران مدرسه :))

نه مثل اینکه مال یه شخصیه به اسم وحید امینایی که خودشم معلم بوده گویا!منتها نمی دونم چرا به نام سهراب پخش شده!

والا! :))

عرفـــــ ـــان
من که انقد از مدرسه متنفر بودم که هیچ وقت حتی یه ثانیه ام دلم براش تنگ نشد :/

برای منم اصلا دوست داشتنی نبود... :/

مترسک ‌‌
منم از مدرسه تنفر داشتم؛ هر چند همیشه بهترین مدارس درس خوندم و همه احترامم رو نگه داشتن و از اون طرف هم دانشگاه چندان خوبی نبودم اما دلم نمی‌خواد یک دقیقه دوران دانشجویی‌ام رو با کل 12 سال دانش‌آموزی‌ام عوض کنم...

آره دوران دانشگاه رو دوست دارم :)

نگار :)
چه شعر باحالی :)
کاس ما هم یکی ازین همکلاسی ها داشتیم اینجوری امتحان کنسل میکرد :دی

خداقسمتتون کنه :))

دختر مسلمان
سلام
شعر خیلی قشنگی بود ، ممنون!
منم هیچوقت دلم برای مدرسه تنگ نشده ! با این حال ولی الان درس خوندن رو دوست دارم...

سلام

:)

بهار پاتریکیان D:
منم هیچ وقت دلتنگ مدرسه م نمیشم !!! هرگز :)))))

حالا شما هنوز توشید طبیعیه!بعد ش باید بیاید بگید :)))

Lady cyan ※※
من هیچ وقت دلم برا مدرسه تنگ نمیشه هیچ وقت هیچ وقت:-\

:))

عاشق بارون ...
چه جالب! میبینم که تو کامنت ها همه چقدر به مدرسه علاقه دارن! :دی

اصلاً مگه مدرسه دلتنگی داره؟ :/ والا! راحت میشه آدم از شرش! :دی

میبینید چه لحظات شیرینی رو گذروندیم توش!! :)))

بعله! :))

مهراد فروتن
ممنون که گفتین
من هم به اسم سهراب خونده بودمش

خواهش می کنم :)

طناز ناشی
خاطره جالبی بود معلمی چه شغل زیبایی است

شاید...

دلقــ ــک
شعر جالبی بود ... زمان ما هم معلما کتک میزدن :دی
خداروشکر قسمت من نشد که کتک بخورم ولی دوستان نوش جان میکردن خیلی بد بود دیدن این صحنه ها ...

زمان ابتدایی منم می زدن !خداروشکر منم نخوردم :)

درسته دیدن زدن بچه های دیگه هم خیلی بد بود

برمودای خیال
حالا چرا عریضه نویسی ؟!

هرموقع چیز خاصی به ذهنم نمیرسه و برای اینکه وبلاگ خالی نمونه یه چیزی می نویسم عنوان اون پست رو می ذارم برای خالی نبودن عریضه!

این پنجمی ش بود :)

.. ندآ ..
عالی بود حرکتت عارفه :) کم باشه که ما مجبور بشیم بخونیم
من هیچوقت برای هیج دوره ی تحصیلم دلم تنگ نمیشه و نخواهد شد

^_^

منم مطمینم که بازم تنگ نخواهد شد :)

رامین :)
فک کنم من تنها کسی هستم ک یه کم دلم برای مدرسه تنگ شده . البته نه برای معلمای بیشعورهااا
دلم برای دوستام ، دوستی هامون تنگ شده . ناگفته نماند ک ما یه ناظم مشتی داشتیم ک واقعا همه باهاش حال میکردن .
البته اواخر دبیرستان برام خیلی سخت گذشت ... خیـــلی ...

آره یادمه تو یکی از خاطراتون گفته بودین :)

بد ترین سالها همون اواخر دبیرستان بود ...

ف.ع ‏ ‏‏ ‏
خیلی بامزه بود :)

خداروشکر :)

گمـــــــشده :)
شعرش قشنگ بود خب

:)

محسن رجب پور
سلام
فکر نمیکردم این شعر منو بگیره و تا ته مطلب ببره اما در کمال تعجب مثل یک کودک خردسال بردمان به ته قصه‌ی تان. تبریک خانم عارفه. :)

سلام

چه خوب :)

N.K :)
چ شعر خوشگلی بود.. :)فک میکنم یدونه توی همین تیپ شعرا برای مدرسه خوندم قبلا ولی الان هیچیشو یادم نیست...

من واقعا دلم برای روزای مدرسه م تنگ شده.. کلا دلم برای بچگیام تنگ شده...برای زمانی ک هیچ دغدغه ی فکری نداشتم.. :(

+عارفه جان شعر و کپی کنم؟

:)

+ایرادی نداره کپی کنید :)

ـــــ هادی ـــــ
چه حوصله ای داشتید دوران دبیرستان

:)

گـمـ نـآم
آدم یاد شعرای سهراب میفته :)

اتفاقا به سهراب هم منسوب شده بوده به اشتباه !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان