وقتی چند روز از خونه نرفته باشی بیرون و تمرکز نداشته باشی، روزاتو گم می کنی...

اونوقت دیگه نمی دونی امروز چند شنبه ست!

به مغزت فشار میاری که ببینی امروز چند شنبه می تونه باشه...

امممم...

...

آخ چقدر سنگینه امروز...

چقدر سکوت* امروز ازار دهنده ست...

چه قدر بی حوصله ام...

هووووووففففف... خودشه... جمعه س...


با صدای بلند سوال می کنم: امروز جمعه ست؟

از تو آشپز خونه جواب میاد: آره...چطور؟!

-:همینجوری...


پ.ن:

با اینکه خیلی ها می گن تلقینه اما من قبول ندارم!


من !

قبل ازینکه مدرسه هم برم (طبیعتا اونموقع همه روزام مثل هم بوده،همه روزا تعطیل)همیشه یکی از روزا رو خوشم نمیومد ازش،اون روز بی حوصله بودم و دلم نمی خواست برم کوچه ،بازی کنم!

وقتی که رفتم مدرسه ،

تازه فهمیدم اونروزی که بی حوصله ام و دوستش ندارم،اسمش جمعه س و تعطیله!

با اینکه تنها روز تعطیلی بود که می تونستم برم کوچه و بازی کنم اما معمولا نمی رفتم و عوضشو بعد از ظهر چارشنبه و پنج شنبه حسابی در میاوردم(تا هوا تاریک می شدهنوز تو کوچه بودم)


هنوزم که هنوزه هر روزی که بی حوصله باشم و لحظات برام سنگین بگذره ، جمعه ست!

البته

بوده روزهایی غیر از جمعه هم که بی حوصله بودم ، اما جنس بی حوصلگی جمعه ها با روزای دیگه فرق داره ؛

که خودم تفاوتشو حس می کنم...


*آپارتمان ما کلا آپارتمان شلوغ و پر سر وصداییه!

ینی من آرزو به دلِ یک ساعت سکوتم؛ که نیست!

بعضی روزای تعطیل یه کم سکوت توش میاد اما خب سکوتای جمعه فضا رو سنگین تر می کنه!

من اون سکوتو تو روزای دیگه می خوام :)


پ.ن:

تو خونه قبلی م در مورد غروب جمعه نوشته بودم...دلتون خواست بخونید...