از یهویی رفتن خوشم نمیاد
از بی خداحافظی رفتن خوشم نمیاد
هر چند کوتاه !
حتی اگه قرار باشه یه نفرو دوباره فردا ببینم یا دوباره فردا باهاش حرف بزنم اما باید امروز رو با خداحافظی تموم کنم
به نظرم بی خداحافظی رفتن یکی از سخت ترین زجر هاییه که می شه به طرف مقابل داد!

با دشمن هم باید خداحافظی کرد
شاید همراه با آرزوهای خوب نباشه اما به هر حال یه پایان ارتباط باید داشته باشه!

من حساسیت عجیبی رو خداحافظی دارم !
از بچگی هم همیشه سوژه ی همه بودم !
مثلا یه خانواده پنج نفره میومدن مهمونی خونه ی ما،
بعد دونفر شون زودتر خداحافظی می کردن و می رفتن بیرون و چون من کوچولو بودم خیلی تحویلم نمی گرفتن!
بعد پشت سر همونا من لباس می پوشیدم تا سر کوچه میدویدم و خودمو می رسوندم که فقط با اون دونفر باقی مونده هم خداحافظی کنم!
اونوقت اونا می گفتن الهی... و بعد می خندیدن !

اگه یه وقتی بهشون نمی رسیدم اول گریه می کردم و بعد هم تا دفعه ی بعد که معلوم نبود کی هست همش گوشه ذهنم این بود که چرا خداحافظی نکردم!
به همین خاطر شده بود برای اینکه مطمئن شم با هر کس سه چار بار خداحافظی می کردم!

با اشیا و مکان ها هم همینطورم!

مثلا وقتی از خونمون می خواستیم اسباب کشی کنیم من با سری اول که اسباب بردیم رفتم به من گفتن دوباره برمی گردی و خداحافظی می کنی، چند سری دیگه اسباب هست!
اما یه شلوغ پلوغی هایی پیش اومد و نشد که برگردم
و من هنوز که هنوزه گوشه ی ذهنم هست که من از اون خونه خداحافظی نکردم!
هر چند خونه ی دوست داشتنی ای نبود اما خیلی سالامو توش گذروندم باید باهاش خداحافظی می کردم اما نکردم و هنوز که هنوزه گوشه ی ذهنم اینو دارم...
مثلا کیفی که اول ابتدایی خریدم رو تا سال سوم ابتدایی داشتم وقتی پایینش سوراخ شد ازش خداحافظی کردم ،

بهش گفتم که کیف خوبی بود و دوسش داشتم و بعد دادمش که مامان بندازدش دور!

از دونه دونه کفشایی که تاحالا پام کردم و کهنه شدن و قرار بوده برن ، خداحافظی کردم !
از همه ی لباسام خداحافظی کردم!
لابه لاشون لباسی ، کفشی،چیزی داشتم که وقتی من نبودم انداختنشون دور

و من هنوز که هنوزه گوشه ذهنم دارم که من از کفش کتونی سرمه ای م خداحافظی نکردم...
که من از مانتوی جین آبی م خداحافظی نکردم...

که من از پیرهن گلدارم خداحافظی نکردم


از کتابای دروس تخصصی سال دوم دبیرستان تاپیش دانشگاهی م متنفر بودم اما خداحافظی کردم...

از حسابان لعنتی خداحافظی کردم!
از ریاضیات گسسته ی خشک خداحافظی کردم!
از هندسه ی نفرت انگیز خداحافظی کردم!

خداحافظی برای من مهمه!
پایان مکالمه برا من مهمه!
انتهای ارتباط برا من مهمه!

همیشه مورد تمسخر قرار گرفتم بابت این موضوع اما من حساسیت عجیبی دارم رو خداحافظی و برام مهم نیست دیگران چی می گن اما من باید خداحافظی کنم،
حتی اگه طرف مقابلم اینکارو نکنه!

من رو خداحافظی حساسم!
من از یهویی رفتم بیزارم...


پ.ن:

حالم بد نیست اما خوب هم نیست...

و "این" حال ربطی به پست نداره.

دلم خواست بگم همین.


پ.ن:

ازین متن منظورم رفتن خودم نبود!