خسته ام از کاش ها...

وقتی دستای "الف"رو دیدم وقتی صورتش رو دیدم یاد حرفش افتادم، همیشه می گفت:

"کاش این جای جوشا خوب می شد! اصلا حساس شدم به این لک و لوکا!اینارو می بینم نمی تونم بدون کِرِم بیام بیرون، اعصابمو خورد می کنه"

چقدر ابروهاشو مدل به مدل برمی داشت، یه دفعه هشتی و بلند برداشته بود، کلی بهش خندیدیم، گفتیم مثل زنای دهه پنجاه شدی، می خندید بلند بلند! فرداش دیدیم یکی ش بلند شده یکی کوتاه! می گفت خدا نکشدتون هی گفتید مثل دهه پنجاه شدی رفتم درستشون کنم گند زدم!

و باز سه تایی می خندیدیم!

یه دفعه از تو مترو ازین سنجاق سرا خریده بود که سه جفت هزار تومن بود، یه جفتشو خودش برداشت دو جفتش رو هم داد به من و هدیه زدیم به سرمون و شدیم عین بچه مهد کودکی ها!

با همون قیافه سلفی گرفتیم و کلی سرخوش شدیم!!

یاد اونروزی که آبرنگ وینزور خرید چون تلفظ سن پطرزبورگ براش سخت بود!

یاد اونروز که آدرس بلد نبودیم و هی گفتیم بلدیم بلدیم، ولی تهش از چارراه ولیعصر تا میدون سلماس پیاده رفتیم و تو راه هر هر خندیدیم به خودمون!

یاد اونروز که عکسای عروسی شو آورد نشون داد تو همه شون تابلو بود به زور خنده شو نگه داشته!و تعریف می کرد دونه دونه دلیل خنده ها چی بود و ما کلی به سوتی هاش می خندیدیم!

یاد دعوای من و خودش سر اینکه کدوممون وسط بشینه!

یاد آروم و خجسته بودنش سر ژوژمانا و سخت گیری استادا حتی! خیلی ریلکس بود!

یاد اونبار که استاد "پ" عصبانی شد و ماژیکو پرت کرد تو تخته و ماژیکه کمونه کرد سمت "الف"!و ما هیچکدوم از ترس جمب نخوردیم!

یاد آدمکهای دندون خرگوشی شیکم قلنبه ای که نافشون بیرون بود و سر کلاس خلاقیت که رسما استادش چرند می گفت می کشیدیم!

یاد تمام لحظه های باهم بودنمون...

آخ که چقدر دلم گرفت ...چقدر دردناک بود وقتی که تصور کردم :

حالا با لک و لوکای درشت سوختگی روی صورتش چیکار می کنه؟

با چه کرمی می پوشوندش؟

آخ... حالا دیگه ابرویی براش نمونده بود که بخواد مدل کوتاه برشون داره یا بلند و هشتی!

حالا تا چند وقت انگشتر نمی تونه بندازه دستش...

دلم می خواست باهاش حرف بزنم مثل اونوقتا مزه بریزیم و هر هر بخندیم اما من حتی ترسیدم زنگ بزنم بهش، ترسیدم که یه وقت از ذهنش بگذره که داره بهش ترحم می شه...

می خواستم بگم خوشحالم که هنوز داریمش هنوزم می شه باهم خاطره های جدید بسازیم، غصه خوردم، از خودم بدم اومد که چرا قبل ازین اتفاق بهش زنگ نمی زدم، چرا براش نامه پست نمی کردم، که حالا از انجامشون به خاطر اینکه عجیب بود بترسم!

غصه خوردم از دوست واقعی نبودن خودم...
نمی خوام دیر شه بازم...
باید باهاش حرف بزنم...

پ.ن:
لطفا دعا کنید سوختگی هاش زود ترمیم بشه...


. عارفه . ۱۲ خوشم اومد :)

نظرات  (۱۶)

گم نام
چشم دعا میکنیم براشون

خیلی ممنونم...

محمد حسین
خیلی وقت بود از این گیر سرها ندیده بودم که به لطف شما زیارت شد :دی

:)

مرضیه ...
:(
چشم

مچکرم ...

محمد روشنیان
به امید خدا که زودتر ترمیم پیدا کنه سوختگی صورتش. متاسف شدم. این موضوع مخصوصاً برای یه دختر خیلی بده..

بله..خیلی...

ممنون...

ببر بنگال
مگه چه اتفاقی واسشون افتاده ؟

ان شاالله خوب بشن زود .

بر اثر حادثه ای دچار سوختگی شدن!

ان شا الله...

بق بقو
ان شاءالله هر زودتر خوب بشن !!

ممنون...ان شا الله...

رامین :)
:(
ایشالا هر چه زودتر بهتر بشن
ایشون الان بیشتر از همیشه ب شما نیازمنده

ایشالا...

قطعا همینطوره...باید باشم ...

علیرضا
ان شاالله حالشون بهتر بشه

ان شا الله...

gandom baanoo
ای وای!!!! طفلکی :((((
ایشالا که زود خوب بشه :((((

ایشالا...ممنون گندم بانو...

مرتضی سمایی
سلام
من هم به نوبه خودم دعاگوی دوستتون هستم:(:(
ولی به نظرم هر چه زودتر به ایشون زنگ بزنید قطعاً تو بهتر شدن روحیه شون کمک میکنه
دوستان خوب و خاطراتشون هیچگاه از ذهن پاک نمیشوند

سلام

مچکرم...

مطمینم که باید همین حالا کاری کنم...درسته...

N.K :)
آخ عارفه... :(((
وااایِ من..سوختگی ؛((
حتما دعا میکنم عزیزم..

خیلی بده... :(

مرسی نازنین...

هوپ ...
وای...
از ته دل دعا می کنم که صورتش از اولش هم بهتر بشه، باهاش تماس بگیر، بذار با کسی درددل کنه...

ممنونم...

نفس نقره ای
آخ تهش چه غصه خوردم
خوب میشه زمان همه چیو آروم میکنه همیشه :)

امیدوارم خوب شه بازم..

کروکودیل نیمه فمنیست
چشم... ایشالا هرچه زودتر خوب بشه و غم نبینه...

خیلی ممنونم...

مهراد فروتن
خوب شه ان شاءالله
:)

ممنون...ان شا الله...

شمیم عشق
یا خوب میشه
یا خودش عوض میشه ...
من امیدوارم که خوب بشه :)

خوب میشه ایشالا...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان