این روزا که مامان یکم کسالت داره و باید استراحت کنه ، خیلی کارا رو باید انجام بدم... خیلی کارایی که شاید تا حالا انجامشون نداده بودم!
پس ینی یسری کارا رو هم تازه دارم یاد می گیرم...
از طرفی متوجه شدم که چقدر وقت کم میارم و با وجود برنامه ریزی ، بعضی کارا رو حتی نمی تونم تموم کنم!
در حالی که مامان همیشه بدون کم و کاست همه رو انجام می داد و ما هیچوقت حتی متوجه نمی شدیم که کی انجام شد!
تازه الان ، همه ی همه ی کارایی که مامان همیشه انجام می دادو من انجام نمی دم!
ساعت 9 که می شه دیگه چشمام نیمه بازه !
مامان اینهمه وقت به همه می رسید و کارای خونه رو هم تمام و کمال انجام می داد اما به جز روزایی که واقعا چهره ش دیگه خستگی رو نشون می داد هیچوقت از خستگی ش خبر دار نشدم...

این روزا خیلی خسته می شم ولی ازون خستگی ها که شبش با یه نیش باز خوابم می بره... :)

خدارو شکر :)

پ.ن: خدارو شکر مامانم خوبه اما اگه دلتون خواست و یادتون اومد بازم دعا کنید :)
:)