ماها فقط وقتایی که خیلی مشکل بزرگی داریم و زندگی مون عینا بر طبق خواسته هامون پیش نمی ره دعا می کنیم ...
مثلا وقتایی که خودمون یا یکی از عزیزانمون خیلی بیماری سختی داره ...
یا عمل جراحی ریسکی در پیش داریم...
فقط اونموقع ست که می شینیم به درد دل کردن با خدا...
فقط اونموقع ست که با خدا حرف می زنیم...
هی قربون صدقه ش می ریم...
هی خودشو به خودش قسم می دیم...
هی براش دلبری می کنیم...
هی می گیم :خدایا من که جز تو کسی رو ندارم ...
من تنهام...کمکم کن...
 

یادتونه ، حتی وقتایی که مثلا بزرگترین دغدغه مون درس بود ، فقط واسه اون امتحان سخته التماس دعا داشتیم و خیلی شب قبلش با خدا حرف می زدیم...

ولی واسه درسای اصطلاحا آسون اصلا با خدا حرف نمی زدیم ،لزومی نمی دیدیم!!!!


بی انصافی نیست؟! نامردی نیست؟! بی معرفتی نیست؟!

فقط وقتی که خیلی درد داریم یاد خدا می افتیم؟!

بگذریم از وقتایی که انقدر از دردامون پریم که از خدا هم شاکی می شیم حتی!

ولی

حقیقت اینه که ، اگه همین ناهمواری های زندگی هم نباشه ، رسما خدارو فراموش کردیم...

خیال کردیم خودمون از پس همه چی برمیایم دیگه...!!

فقط بعضی جاها بر نمیایم که عیب نداره اونوقت می ریم دست به دامن خدا می شیم!


یادمه در مورد یه چیز خیلی ساده ای با یه بنده خدایی صحبت می کردم ، آخرش گفتم:دعا کنید دیگه؛ گفت:وااا! دعا نمی خواد که، راحته بابا، خیلی ها انجامش دادن!آخرشم به شوخی گفت:الکی واسه چی کوپن دعاهاتو تموم می کنی! اینکه دعا نمی خواد!

حرفش شوخی بود، اما حالا فک می کنم شوخی شم خوب نیست،

که خدارو ،

بزرگی شو ،

نا محدودی شو ،

بی محابا بخشندگی شو ،

مسخره کنیم و اونو مثل خودمون (که واسه همه چی کوپن در نظر گرفتیم) بدونیمش!

خدا خیلی بزرگ تر ازین حرفاست...

ولی...

حیف که ما خیلی بی معرفتیم...


+عجب صبری خدا دارد...

+ قربونت برم خدا ، چقدر غریبی رو زمین...