هر روز می آمدی و با چنان شوقی می گفتی از دیدن او!

از خوشحالی دست هایت را در هوا تکان می دادی و تعریف می کردی برایم که:

"دیدمش!

برایش گل گرفته بودم

هیجان زده اش کردم

روی صندلی که نشسته بود ،ناگهان به سراغش رفتم

انتظار دیدنم را نداشت!

خیلی خوشحال شد از دیدنم!

او عاشق من است!

تو اینطور فکر نمی کنی؟!"

و من بغضم را نگه می داشتم و همراه با تو می خندیدم،

همراه باتو ذوق می کردم

و همراه با تو می گفتم :

"معلوم است که او هم عاشق است ،وگرنه آن همه خوشحال نمی شد از دیدنت!"

برایم می گفتی از زیبایی اش

از چشمانش

ازموهایش

با خوشحالی و شیطنت می گفتی:

"موهایش فرفری است!"

و بلند می خندیدی!

و من بغضم را نگه می داشتم و همراه با تو بلند می خندیدم!

گاهی بحثتان می شد

از او که دلخور می شدی با اخم های درهم می آمدی و پیش من چغلی اش را می کردی:

"همیشه یک دنده است، همش زور می گوید!

اصلا نفهم است، نمی فهد من دوستش دارم نمی فهمد من برای خودش می گویم"

و من بغضم را نگه می داشتم و همراه باتو اخم می کردم!


تو با گفتن از او مرا شکنجه می دادی

ودیگر چیز زیادی از من باقی نمانده بود...

من مجبور بودم با همان ذراتی که از خودم در دست داشتم بروم...

و رفتم...

رفتم اما

آب شدم از ندیدنت

رفتم اما

بی تاب شدم از نشنیدنت...

این برای تو بهتر بود

و برای من

شاید...!

"دنیا کوچکتر از این حرف هاست"

این را زمانی فهمیدم که از کنار نیمکتی در پارک که یک مرد با موهای جو گندمی کم پشت روی آن نشسته بود، عبور کردم.

این را زمانی فهمیدم که هنگام عبور از کنار آن نیمکت قبلم تند تر زد!

این تو بودی!

اما موهای لخت و پرپشت و مشکی که همیشه چهار انگشتت آنهارا نوازش می کرد و به سمت بالا می برد چه شده بودند؟!

نمی فهمیدم!

تو حالا باید جوان تر از قبل می بودی، نه؟!

دوقدم به عقب برگشتم و رو به رویت ایستادم!

نگاهم کردی و ایستادی!

بی صبرانه منتظر بودم تا بشنوم اولین جمله ای که میگفتی به من را!

-"رفتی که رفتی"

سرت را پایین گرفتی و اشک هایت را دیدم که چکیدند!

 ومن این بار بغضم را نگه نداشتم و همراه باتو اشک ریختم...

-رفت...

هق هقت را شنیدم

ومن بغضم را نگه نداشتم و همراه باتو هق هق زدم...

ـ نبودی تا ببینی ، من چه ها کشیدم...

- رفتم تا نبینی من چه ها می کشم...

به چشم هایم زل زدی...

بی هیچ حرفی...


ع.غ