زباله :|

همیشه یه گوشه ای از کیفم جای زباله هامه!

رسیدای عابر بانک و پوست شکلات و آبنبات و بیسکویت و... ازین جور چیزاست!

بیشتر هم به این خاطره که وقتی زباله دستمه ، تا چشم کار می کنه اطرافم هیچ سطل زباله ای وجود نداره ، خب مسلما وقتی هم سطل زباله نباشه ، باید زباله م رو پیش خودم نگه دارم!

وقتی هم که می رسم خونه کلا فراموش می کنم که کیفم رو خالی کنم!

این می شه که غالبا حجمی از کیفم رو زباله تشکیل داده! :|


امروز از صبح بیرون بودم و بین راه تشنه م شد و یه آب معدنی گرفتم ، فروشنده هم طبق معمول چون پول خورد نداشت باقی پول رو یه ویفرشکلاتی داد!

منم تصمیم گرفتم که این ویفر رو بخورم !

وقتی که تمومش کردم و خواستم پوستش رو بندازم تو سطل زباله ،دیدم ای بابا، مثل همیشه ، هیچ سطل زباله ای در اطراف به چشم نمی خوره!

تصمیم گرفتم همینطور که به راهم ادامه می دم نگاه کنم شاید جلوتر تو مسیر ، سطلی ، چیزی پیدا کردم...

خلاصه

نزدیک به نیم ساعت همینجوری من پیاده رفتم ولی دریغ از یک مکان برای دفع زباله :|

دیگه کلا از خیرش گذشتم گفتم اینم بره همون گوشه ی کیف!

درِ کیف رو باز کردم دیدم ای وایِ من چقدر زیاد شدن اینا !!!!! :D

هیچی دیگه اینو همینطوری گرفتم دستم ، تا رسیدم تو کوچه ی خودمون!

وقتی رسیدم تو کوچه دیدم عه ! کوچه مون سطل مکانیزه داره! :))

گفتم تا یادم نرفته ، همینجا همه ی اینارو خالی کنم و بعد برم خونه :)

نگاه کردم دیدم خداروشکر کسی تو کوچه نیست و همه جا خلوته!

این زباله های عظیم رو از کیفم درآوردم،

تا یه مقداری شو ریختم تو سطل...

....

یهو یه گربه با یه صدای خیلی جیغ جیغوی بلندی پرید از سطل بیرون!!! :O

منم به شدت ترسیدم و یه جیغ ریزی زدم!!! :|

همزمان با هم ،

من و گربه هه ، خلاف جهت هم ،

فقط دوویدیمااااا...

من دیگه حتی پشت سرم رو هم نگاه نکردم ...

همینطور درحالی که باقی مونده ی زباله هام تو دستم بود به سمت خونه می دوویدم!


خلاصه تهش این شد که ، بخش اعظم زباله ها دوباره به خونه برگشت!

منتها با این تفاوت که اینبار همون موقع که رسیدم همه رو انداختم تو سطل زباله ی خونه! :|

. عارفه . ۰ خوشم اومد :)

نظرات  (۱۸)

احمدرضا عباسپور
.
زهـرا ...
عه گربه رو ترسوندی!!

نه
دوتامون همدیگه رو ترسوندیم :)))

هامون هامون

:))))))))

'گربه کمی ... خنده دار بود ..

از این نظر شبیه همیم .. منم جیبم زباله دان رسید های خودپرداز و کارتخوانه و کیفم هم که هیچی دیگه مگم بهتره یه شعبه از سطل مکانیزه کوچمون کیفمه:)

منتها من یادم میره خیلی .. هنوزم که هنوزکه تو کیفم آشغاله !

:)))
منم فقط امروز کیفم خالی شد :)

سه روز دیگه دوباره همون آش و همون کاسه ست :)))

کارمولک
بنده، حجم عظیمی از جیبم رو، دَستمالِ کاغذی تشکیل می ده! :| شده اومدم گوشیمو بذارم تو جیبم، دیدم نمی ره توو! :D آمار گرفتن که بعضاً ده تا دستمال از هر جیبم استخراج شده! :|
مشکلمم اونجاس، که وقتی، شلوارام رو می ندازم فِرتی تو ماشین لباش شویی، دستمالا یادم می ره و کله لباسا مملکت سفیدَک می زنه! :))

دیدگاه نوشتن تو متروآم حال می ده ها! :D

اووو آفرین به نکته ی مهمی اشاره کردید !
دستمال کاغذی که کلا یه بخش دیگه ی کیف رو براش گذاشتم :))))
منم چند بار فحش خوردم سر دستمال کاغذی های تو جیب و انداختنشون تو ماشین لباسشویی :)))

با خیلی از گوشی ها ، تو بیان نمیشه کامنت گذاشت :)
من تجربه ندارم!

زهـرا ...
دوست من به شدت از گربه وحشت داره.
ینی از صد متری گربه فرار میکنه.
بعد من صدای دوتا گربه که باهم دعوا میکردنُ ضبط کردم یه فرصتی پیش بیاد بترسونمش!!!!
خواب باشه که دیگه چه بهتر! :دی

راستی آفرین که زباله هاتو نمیندازی تو خیابون :))

اوا نکنید اینکارو :)))
بنده خدا دوستتون... :D :)))

:)

مترسک ‌‌
یکی از کمدی‌ترین صحنه‌هایی که برای هر کسی پیش میاد همینه =)) خودم فی‌نفسه رابطه حسنه‌ای با گربه‌ها دارم اما حتی منم این‌جور مواقع ری‌اکشنم نسبت به این پیشی (!) های خوشمزه یه چی تو مایه‌های وقتیه که ده تا ببر ریخته باشن سرم :D

 :))
من بدم میاد از گربه :|||

کارمولک
ماشالا چن کیفِ جاداری دارینا! :D
ما دو تا جزوه آیرودینامیک و نقشه کشی می ذاریم توش، کیف پولمون به زور جا می شه توش! :|

شما دفعه بعدی، این هَندزفری تون رو کانِکت بفرمایین؛ بیان هم می شه، تسلیم! :))

من کیفام اصولا بزرگه :)
باید قلم موهام و رنگام و... خلاصه، همه ی وسیله هام جا شه!!

شما گوشیتون اپله :D
ما گوشی مون ازین فَکَسَنی هاست...نمی شه... :/

کارمولک
اِواا! چجوری شماها مُچِ منُ می گیرین شماها؟! :))
من نوکیا دو صفر، هیچ دارم بوخودا! :D

اینجا بیانه آقا :)))
چی فک کردید ؟!؟ :)))

لو می رید :))

کارمولک
چه دانشگاه جذابی دارینا! من از خدامه، وسیله هامو ببرم، برم فقط طراحی کنم!
ولی متاسفانه، هواپیماها میهن، می مونه رو دستمون! :| یکی باید پیگیرشون باشه! :D

ببخشید من اصلا متوجه نشدم چی گفتید ؟! :|
هرچی خوندم نفهمیدم،
بی زحمت کمی گویا تر توضیح بدید :D

کارمولک
اِم! بنده در حال تحصیل در رشته ی تعیر و نگهداری هواپیما ( مهندسی پرواز ) هستم! کلاً سر و کله ی روزانم با هواپیماست! صب می ریم مهرآباد، شب میایم خونه! :|
بدون هیچ خلاقیتی! ولی به شخصه نقاشی و طراحی رو خیلی دوست دارم و تو اوقات فراغتم بهم می گن طراح! :)
حالا باز دیدگاه قبلیم رو مطالعه فرمایین! :D

بسیار هم عالی :) موفق باشید :)
که این طور... :)
متوجه شدم :)
ممنون بابت توضیح :)

هامون هامون
اول به خودم و بعد به شما...
نظافت جزیی از ایمان است. خخخخخ
کمی تمیز باشید عاخه زشته...

من تمیزم :))
همین که زباله هارو تو خیابون نمی ریزم ینی تمیزم!

فاطمه ..
امان از این گربه ها...همه جا هستن

واقعا :|

negar .s
منم یه مدت کیفم جای زباله هام بود ولی الان دیگه اینجوری نیس :دی

اخی من عاشق گربه ام..چرا میترسین اخه؟! :)))

:))

من از گربه خوشم نمیاد :|

مرتضی
سلام.
شما که اونقدر ترسیدی باید ببینیم گربه چقدر ترسیده :)

سلام
اون که خیلی بیشتر ترسید :))

رامین :)
اون گربه منو یاد ی خاطره ای انداخت . خلاصه اش :
من ی بار ناخواسته ی سگو ترسوندم . ینی ترسیداااا . گذاشت رفت . بعدش خودم کلی ترسیدم از اینکه ی سگو ترسوندم :)))

در ضمن من مبهوت اولین نظر شدم .شدیدا باهاش موافقم. مخصوصا با پاراگراف آخرش  :))

سگو ترسوندین؟! :D :)))))))
باریکلا :))))))

آره دقیقا :)))
من خودمم خیلی موافقم :))
 اصلا انگار بند بندِ این نظر تمامِ حرفایِ منه :))))))

رامین :)
واقعا دلم براش سوخت ک من ترسوندمش :)) بیچاره :))


+ :)))

:)))

محمد جواد حیدری پرچکوهی
کلی خندیدم با این پست‌تون، ممنون!

خداروشکر :))

mr point
خخخخخخخ
فرهنگ سازی میکنیا :دی

دیگه کاریه که از دستمون بر میاد :)))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان