سرما رو دوست دارم!

اتاق سرد بود، خیلی سرد بود، رفتم پیش مامان خوابیدم...

ازش خواستم برام قصه بگه!

خندید و مثل بچگی هام پرسید: کدومش؟!

گفتم: گنجشکه!

مثل همون موقع ها به قسمت شعری ش که می رسید، با مامان همراهی می کردم:

"رنگ و رنگ اینو برنگ! اگه نرنگی، رنگتو، رنگ دونتو، سر و سی دندونتو، پاتخت شا(!) خورد می کنم"

مثل همون موقع تا ته همه شو گوش دادم و بعد خوابیدم،

مثل همون موقع، دست در دست مامان...

:)


پ.ن:
وقتی بچه بودم مامان فقط دوتا قصه می گفت،

یکی قصه ی گنجشکه و پنبه ای که از تو دشت پیدا کرده بود و روند تبدیل اون پنبه به یک پیرهن زیبا،

که یه بخش هایی ش حالت شعر گونه ی جالبی داشت،

یکی دیگه هم قصه نبود چندان، چون سر و ته خاصی نداشت، بیشتر ترانه بود!

اینه:

یکی بود یکی نبود،

زیر گنبد کبود پیرزنک نشسته بود،

خره خراطی می کرد،

اسبه عصاری می کرد،

سگه قصابی می کرد،

گربه بقالی می کرد،

شتره نمدمالی می کرد،

موشه ماسوره می کرد،

بچه موش ناله می کرد،

پشه رقاصی می کرد،

کارتونک بازی می کرد،

فیل اومد آب بخوره،

افتاد و دندونش شکست،

آخ ننه جون دندونکم!

از درد دندون دلکم،

اوستای دلاک رو بیار!

مرد نظر پاک رو بیار!

تا بکشه دندونکم،

بره درد از دلکم!

:))


پ.ن:
ازونجایی که من ته تغاری ام و دیگه بعد از من سالها مامان برا کسی قصه نگفته بود، یه جاهایی از قصه شو یادش نمی اومد و خودم یادش می آوردم :))


پ.ن:
قصه ی گنجشکه یکم طولانیه وگرنه اونم براتون می گفتم :)


پ.ن:
سرما چیزای خوبی با خودش میاره...

(منکر این نیستم که این خوبی ها در صورتی میان که، یه سقف بالاسرت باشه و لباسی برای پوشوندنِ تنت و چیزی برای خوردن)

. عارفه . ۱۸ خوشم اومد :)

نظرات  (۲۳)

مصطفی فتاحی اردکانی
با دومی منم خاطره دارم

دومی بیشتر باب بوده خیلی ها دیدم که شنیدنش ،اما قصه ی اولو تا حالا کسی بهم نگفته که شنیده باشدش ! :)

مهراد فروتن
قصه گنجشگ مادربزرگ من هم برام تعریف می کرد یادش به خیر. :)

عه!چه جالب! اولین کسی هستید که با قصه ی گنجشکه آشنا هستید :)

المی ...
خیلی خوبه این قصه ها:دی
من مادربزرگم همیشه برام قصه میگفت یک جای خاصی ش هم همیشه خوابشون می گرفت:-/
یعنی من تا الان نفهمیدم آخرش چی میشه:-/

اوهوم :)

عجب! :)))

برا من همیشه تا تهش هم بیدار بودم هم مامان، قشنگ تا تهشم گوش میدادم ولی باز دفعه بعدم یه جوری گوش میدادم انگار بار اوله! :| :))

خانم لبخند
چه حس خوبی داشت پستت :)
خدا مادر مهربونت رو واست حفظ کنه عارفه جان :)

خداروشکر :)

ممنونم...و همچنین :)

ras ta
من یادم نمیاد مامان برام قصه تعریف کرده باشه :/

شاید خیلی خیلی کوچولو بودین براهمین تو یاد نمونده، یا شاید مامان شما به جای قصه لالایی می گفته!هوم? :)

نفس نقره ای
چقدر کیف کردم من ^_^

و چقدر خوشحال شدم من :)

مهراد فروتن
دلم برای اون قصه خیلی تنگ شده ... :(
+ منم خیلی خیلی از سرما خوشم می یاد :))

:(

امیدوارم به زودی پیش بیاد که یکی تعریفش کنه براتون ...

خیلی عالیه :)

رامین :)
من هم با "دخترک شاه پریون" و "دخترک کبریت فروش" کلا بزرگ شدم :))

دخترک کبریت فروش رو در جریانم ! :))

مامانتون میگفتن براتون?

رامین :)
بله بله :)

چقدر عالی :)

گمـــــــشده :)
مامان من فقط تیتیل و بیبیل رو می گفت
همون شنگول و منگول

شنگول و منگول رو یه نوار کاست داشتیم ازش. دیگه مامان نمیگفتش! :)

محمد حسین
منم با دومی خاطراتم زنده شد خیلی وقت بود نشنیده بودمش شاید 22 سال حتی :))

اوو چه زیاد!! :)

یادگار ...
:)
خدا نگه داره مادرتون رو

ممنون ...و همچنین :)

آقای سر به هوا ...
من هم قدیم ها تو بغل مادرم جا میشدم ولی الان نمیشه ...
بچه که بودم چقدر بازی میکردیم با هم ...

حس خوبی ست... :)

ببر بنگال
:)

:)

شمیم عشق
آخخخخی ...
یادش بخیر ...

بخیر... :)

محمود بنائی
چرا هیشکی واسه من قصه نگفت؟

شاید به جاش لالایی گفتن براتون یا شاید کار دیگه ای که می تونست جایگزین باشه...نمی دونم! :)

جولـ ـیک
ما یه کتاب قصه داشتیم نوبتی از روش واسه هم میخوندیم:دی

چه کار جالب و خوبی! :)

saeede sa
مامانم کلا کتاب دستش میگیره میخوابه:||||||||
یادمه میخواست برام قصه بخونه صفحه دوم خوابش می برد من ناراحت می شدم :|

:))

مامان من از حفظ می خونه ... :)

sorkhabishop
ایشالا قصه گنجیشکه هم جداگانه

ایشالا که همه تو این سرما سقف بالاسرشون باشه

:)

ایشالا...

امیروحید کوچولو
سلام...

خوبین؟ :)

کتاب دومی رو داریم، یحتمل برای کودکی‌های برادرِ شش سال بزرگ‌ترم، شاید هم برای خودم. یادم نمی‌آد :) والبته خب این که شما گفتین ناقص‌ش بود... . شعرش رو یادم نیس... . ولی این‌طور ادامه‌ می‌یابه که فیل رو می‌برن پیش خرگوش حکیم... خرگوش حکیم هم دوا می‌کنه و پول زیادی من باب درمون‌ش می‌گیره... . و خب می‌ریم که داشته باشم همه طبیب‌شن. و خب بعد تعریف می‌کنه طبابت بدِ هرکودوم از دوستان رو. و در نهایت هم می‌گه هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش.

روز‌گارتون خوش :)

سلام

ممنون :)

جالب بود...

روز و روزگار شماهم خوش... :)

Hollymind
یادش بخیر قصه های کودکی : )

من همیشه وسط قصه ها خوابم میبرد : دی

:)

مریمی ...
یاد کانون پرورش فکری افتادم.. یه کتاب شعری بود و شعر دوم رو دوست داشتم و میخوندم.. یادش بخیر.. خدا مادرتو حفظ کنه:)

ممنون.. :)

عاشق بارون ...
آخیش ستاره عارفه روشن شد. :)))

[آیکون خجالت] :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان