حدود دوهفته پیش، من ، تنها، یک بچه سوسک رو، توی اتاق ، روی دیوار ، رویت کردم !!:|

 معمولا سعی می کنم هیچ موجود زنده ای رو نکشم!! چون اصلا دلشو ندارم !!!خصوصا سوسک ،که وقتی له می شه ،قِرِچ می کنه :$

و من اصلا دل شنیدن اون صدارو ندارم :((

اگه موقعیتش باشه به سمت دیگه ای هدایتشون می کنم که از من دور شن ، اگر هم موقعیتش نباشه سعی می کنم به آغوش طبیعت برشون گردونم!(البته اینایی که گفتم،فقط و فقط مربوط به بچه ی حشرات می شه!اگه بالغ باشن ،جیغ می زنم و افراد دیگه ای باید ترتیب اینکارو بدن :|)

خلاصه ،

رفتم دستمال کاغذی بیارم که این بچه سوسکو به آغوش طبیعت برگردونم که ...

وقتی برگشتم دیگه اونجا نبود o_O

با خودم فکر کردم که چقدر طول می کشه تا این بزرگ شه؟!!؟

بعد چون خیلی ترسیدم ،دیگه بهش فکر نکردم!!! :|

...

درحال گذران زندگی بودیم (البته همش این سوال گوشه ی ذهنم بود: الان چقدی شده ینی؟!)که...

 دیشب نامبرده رو مجددا رویت کردم :|

ماشالا براخودش آقایی/خانومی، شده بود :|

خب همونطور که ذکر شد وقتی بزرگ بود دیگه کاری از دست من بر نمیومد :|

پس دست به دامن پدر شدم که بیا اینو از پنجره پرتش کن بیرون!

حالا پدر هی اصرار که پرتش کن چیه! بذا بکشم دیگه!

منم هی خواهش و تمنا که توروخدا نکشش :| با کاغذبرش دار بندازش بیرون!

حالا اینم واسه خودش همینجوری داره این اتاقو پشت سر می ذاره می ره تون اون اتاق :|

مام بحث سرِ کشتن یا نکشتن :| :|

دیگه بلاخره اصرار های بنده کارگر افتاد و نکشتنش و با بدبختی گرفتنش و به آغوش طبیعت برگرداندن :))))


+

می دونید یه حسی داشتم به سوسکه ،

چون از کودکی ش دیده بودمش ، دلم نیومد بمیره D:


+

قابل ذکر است که یکسری علامت منحصر به فرد داشت که من تا دیدمش ، شناختم :))