اسمش لاکیه!
معمولا اسم همه لاک پشتا لاکیه :/
اما این فقط اسمش مثل بقیه لاک پشتاست!
وقتی9سالم بود تو کمد جایزه مدرسه مون دیدمش!(کمد جایزه پایه ها فرق داشت،این تو کمد پایه ما بود)
لبخند شیرینی داشت :)
زنگ تفریح ها می رفتم بهش سر می زدم که یه وقت به کسی جایزه نداده باشنش!
ازینا زیاد بودا تو مغازه سر خیابون خودمون داشت، پادرازشو پاکوتاهشو!چشم درشت شو!
حتی شبیه همینم داشت!
جاکلیدی بودن، قیمت آنچنانی هم نداشتن!
اما
من اینو دوست داشتم...انگار این از همه شون خوشگلتر دوخته شده بود!
انگار همیشه داشت فقط و فقط به من لبخند می زد :)
دوسش داشتم!
نزدیک امتحانا که شد کنار جایزه های تو کمد یه اتیکت زدن که هرکدوم برای شاگرد چندمی هاست!
یه کیف بودازین رمزی ها: شاگرد ممتاز
یه جامدادی ازین کشویی ها که اون سال تازه مد شده بود+یه مدادنوکی مهندسی : شاگرد اول
ازین تراشا که دسته داشت و می چرخوندن: شاگرد دوم
لاکی+ یه تراش کوچولوی گربه شکل : شاگرد سوم!
خب من لاکی رو می خواستم و باید کاری می کردم که بشم شاگرد سوم!
مثل فیلم بچه های آسمان باید تلاش می کردم که چند نفر ازم بزنن جلو !
خیلی سخت بود!من فقط می تونستم کاری کنم که ممتاز نشم! ولی اینکه شاگرد چندم بشم دست من نبود!
وجود درس ریاضی همیشه باعث می شد من ممتاز نشم!چون همیشه بی دقتی داشتم که بشم 19,5!
راهی نداشتم جز اینکه فقط از خدا بخوام یه کاری کنه لاکی مال من شه!
تمام مدت امتحانا فقط دعا می کردم شاگرد سوم شم!همین!
می رفتم دم کمد جایزه ها و بهش می گفتم دعا کنه من شاگرد سوم شم بهش وعده وعید می دادم که اگه بیای پیش من برات یه اتاق قشنگ درست می کنم برات یه عالمه اسباب بازی می خرم !می برمت بیرون میگردونمت ! :D
بهش گفتم که هیچکس تو این مدرسه اونقدر که من دوستش دارم, دوستش نداره!
و همچنان به من لبخند می زد :)
انگار می گفت خیالت راحت ! :))
امتحانا تموم شد!
تو تمام مدت امتحانا بقیه استرس داشتن که اگه ممتاز نشن یا شاگرد اول، وای چی میشه!
من استرس داشتم اگه شاگرد سوم نشم لاکی رو به کی میدن!
موقع کارنامه ها که شد معدلم بد نبود 19و خورده ای شده بودم !
مطمئن بودم که شاگرد شدم ولی چندم؟نمی دونستم!
باید از بچه ها می پرسیدم از کل بچه های پایه خودمون!
خیلی سخت بود من فقط بچه های کلاس خودمونو می شناختم که همونام معدلشونو به من نمی گفتن!
چه برسه به کلاسای دیگه که نمیشناختن منو!
خیلی تلاش کردم تا بفهمم چندم شدم ولی خب همکاری نکردن :)
تا زمانی که اسم شاگردا رو بزنن رو برد من دل تو دلم نبود هی می رفتم با خود لاکی صحبت می کردم هی بهش وعده وعیدای بزرگتر می دادم :))
روزی که بچه ها گفتن اسما رو زدن رو برد نفهمیدم چجوری از پله ها اومدم پایین تا رو برد رو بخونم!خوندم و اسم خودمو پیدا کردم...شاگرد دوم شده بودم !
ینی جایزه م می شد اون تراش دسته داره!نگاه کردم کسی که شاگرد سوم شده بود رو اسمشو پیدا کردم!

رفتم بهش گفتم: می دونی جایزه ت چیه؟!
گفت: نه!
بردم و تو کمد جایزه ها لاکی رو بهش نشون دادم: این جایزه توعه،مال من این تراشه س!
-خب چیکار کنم؟!
+جایزه تو با من عوض می کنی؟!
-ینی این تراشه مال من باشه؟!
+آره!
-چاخان می کنی!می خوای هم جایزه منو برداری هم تراشو!
+نه من ازین تراشا دوست ندارم
(دیگه خودتون درجریان اون تراش دسته دارا هستید حکم تبلت الانو داشت واسه بچه ها:)) )
-کی عوض کنیم؟!
+هر روزی که جایزه هامونو سرصف دادن همون زنگ تفریح دم آبخوری عوضشون می کنیم،قبوله؟!
-باشه.

بیست و دو بهمن مدرسه برنامه داشت و جایزه هامونو دادن!
زنگ تفریح هرچی منتظر شدم نیومد،
رفتم کلاسشون گفت نمی دمش !
هی اصرار کردم می گفتم بابا تراش که بهتره هی دودل می شد ولی دوباره می گفت نه!
دیگه دوستاش اومدن انقدر هم اونو مسخره کردن هم منو (که من دیوانه ام که دارم تراشو می دم و اونم دیوانه ست که تراشو نمی گیره) تا بلاخره راضی شد!
لاکی عزیزم رو گرفتم :)
گرفتم و بردمش خونه و اولین کاری که کردم زنجیر آویز بالای سرشو درآوردم! :|
بعد براش اتاق درست کردم با چند تا جعبه کوچیک براش تخت و کمک درست کردم. بالش و تشک و همه چی براش ساختم تازه پتو شم دستمال عینکم بود :))
بعدتر براش ظرفم مهیا شد,ایناست(کلیک) :)
دیگه تمام دلخوشی من لاکی بود!
براش از اتفاقات روزانه م می گفتم
جاهای خیلی خوب که می خواستم برم حتما با خودم می بردمش!
ناراحت که می شدم براش درددل می کردم و گریه می کردم و اون به حرفام گوش می داد...
دوست داشتم ازش عکس بگیرم ولی اونموقع انقدر امکانات نبود! :|
برا همین نقاشی شو می کشیدم!
هرجا که گردش می رفتیم باهم،لاکی رو توی اون فضا می کشیدم
با مقوای رنگی براش قاب درست میکردم و میچسبوندم به دیوار اتاقش!
کم کم که بزرگترشدم دیگه اتاقشو جمع کردم!
بخاطراینکه مثلا بزرگ شده بودم دیگه!
یکم غیر طبیعی بود انقدر بهادادن به یه جاکلیدی! :|
ولی پنهوونی تا 14،15 سالگی هم هنوز با لاکی درددل می کردم!
بچه هایی که میومدن خونمون تا چشمشون به لاکی می خورد میخواستنش اما من هیچوقت راضی به دادن لاکی نشدم!
لاکی مونس کودکی های من بود یکم سخت به دستش آورده بودم،دوستش داشتم!
ازشما چه پنهون هنوزم وقتی دیگه از همه کس نا امید می شم یا اون کسی که باید کنارم نیست و دیگه کم میارم می رم با لاکی صحبت کردن هنوزم با همون لبخند نگاهم می کنه و به حرفام گوش می ده :)
این لاکی منه...مونس چند ساله ی من :)