شماره ۲۴۳

زمانی که پروژه را بعلاوه‌ی نُه واحد درسی دیگر انتخاب می‌کردم، فکر نمی‌کردم قرار باشد اواخر مهر بروم سر یک کار و حتی در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که در این بیکاری همگانی، اواخر آبان یک کار دوست‌داشتنی و مرتبط تر دیگر هم بیابم!
تا چند هفته‌ی اول احساس خوبی داشتم از این چندکاره بودن‌ها و مفید بودن‌ها، از این شب باتسهیل به خواب رفتن‌ها، از این کمتر فکرکردن‌ به خلأها و جای‌خالی‌ها و غم‌ها! احساس خوبی داشتم از این ریاضت کشیدن‌ها، صبورتر شده بودم، کم‌اضطراب‌تر، آرام‌تر، امیدوارتر، پروژه را هم حواله کرده بودم به حاشیه و بعدها و روزهای آخر!
کمی خسته‌بودم اما به‌قول او، سعی می‌کردم از شرایطی که در آن قرار گرفتم، لذت ببرم.
لذت می‌بردم، درست مثل یک کودک که جهان و محتویاتش را برای اولین‌بار می‌بیند و برایش بدیع و تازه‌ است، از دیدن شب و شهر و خیابان‌ها و چراغ‌ها روی پل میدان رسالت لذت می‌بردم، گویی که فقط من کشف کرده‌ام که دیدن شب از روی این پل چه حالی دارد! مسیر چهل دقیقه‌ای تا رسیدن به مترو را قدم‌رو می‌آمدم و زشتی‌هایش را نادیده‌ می‌گرفتم، به دختر بچه‌ی آدامس‌فروش می‌گفتم که چشمان قشنگی دارد و هدفونم را روی گوش‌های پسر بچه‌ی گل‌سر فروش می‌گذاشتم تا کمی موسیقی گوش دهد، لذت می‌بردم از دیدن لبخند عمیقشان. لذت می‌بردم از این‌که زینب کوچولویی به‌ من بگوید «روزشماری می‌کنم تا تو بیای خاله»، لذت می‌بردم از این‌که یک‌نفر، نگران از گم شدن، با لهجه‌‌ای غریب آدرس مشخصی را بپرسد و من خیالش را راحت کنم که تا مقصد همراهی‌اش می‌کنم؛ دیدن آن لبخند بعد از شنیدن همراهی، آن لبخند عاری از نگرانی‌، بسیار دلچسب بود...
اما کم‌کم همه‌چیز عوض شد، احساس کردم کم انرژی شده‌ام، احساس کردم که گول خورده‌ام، کار اول، دیگر چیزی نبود که به من گفته بودند، هرروز بیشتر و بیشتر غیر مرتبط می‌شد و من هرروز بیشتر و بیشتر دلم می‌خواست از آن فرار کنم! بعد از آن دیگر شب از روی پل زیبا نبود، فقط یک مشت بزرگراه و خیابان بود پر از شلوغی و ترافیک و صدای ماشین، زینب کوچولو امتحان‌هایش شروع شد و نیامد، دختربچه آدامس فروش هم نیامد، تا برایم دست تکان دهد و لبخند بزند، پسر بچه‌ی گل‌سر فروش هم! دیگر کسی نشانی‌ای را گم نکرد تا همراهی‌‌اش کنم!
حالا در‌به‌در دنبال یک راهم برای فرار کردن از کار اول و به آغوش کشیدن کار دوم.
حالا که کمی در ذوقم خورده است گزینه‌ی پروژه که حواله شده بود به حاشیه را در متن آوردم و متوجه شدم یک ماه وقت دارم که تمامش کنم!
شب‌ها که برمی‌گردم قبل از این‌که از خستگی به خواب عمیقی بروم، کمی می‌خوانم و می‌نویسم، امروز تمام یافته‌هایم را دسته‌بندی‌ کرده بودم، درست همان وقتی‌که عزم کردم یافته‌هایم را در یک مموری‌ ذخیره کنم تا از گزند گم‌شدن در امان باشد، سیستم به یک اغمای طولانی رفت و تاکنون بیدار نشده است.
احتمالاً کائنات می‌خواهد به من درسی بدهد، چیزی شبیه این‌که: «وقتی جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت نبود؟!»

خب، دوباره شروع می‌کنم!

پ.ن:
مثل همین حالا که دوباره منتظر کامنت‌هایتان هستم و دوباره دلم قالب ریسپانسیو خواست و دوباره به قالب قدیم‌ها برگشتم.
. عارفه .

نظرات (۱۳)

محسن رحمانی
چه خوب .
زندگیتون پر از حس های خوب .

ممنون

هانس شنیر
تبریک به خاظر اون چیزای خوب و چه بد که این بدشانسیا رو آوردی من هر روز فک میکنم اگه بلایی سر لپتابم بیاد چیکار کنم :/

مچکرم...

مثل آب یخ ریختن رو سر آدم، وقتی انتظارش هم نداری!

ابوالفضل ...
دقیقا درکت می‌کنم چی می‌گی. خیلی خیلی خوب می‌فهمم...

باید دوباره شروع کرد...

علیرضا
سلام
قالب نو مبارک
متن هاتون به دل میشینه

سلام.

ممنون

گندم بانو
گاهی دلم تنگ میشه واسه مشغله‌های اینطوری! کاری و درسی! فشارش زیاد بودا... ولی خوب بود!

آره یه حس خستگی شیرینی داره، اگه همه‌ی اون کارهایی که داری انجام می‌دی دلخواهت باشه

פـریـر بانو
می‌دونی؟ این خاصیت زندگیه عارفه...
من هم تجربه‌اش کردم...
وقتی وارد یه مسیر می‌شی اول‌هاش همه‌چی قشنگ و خوبه...
کم کم جلو می‌ری... خیلی چیزها تغییر می‌کنه...
حتی نگاه خودت...
و ممکنه به این نتیجه برسی که اصلا این مسیر درست نبوده...
من وقتی اومدم ادبیات همه‌اش به این مسئله فکر می‌کنم.
ولی مهم نیست...
چون به هرحال زندگی جریان داره و تو می‌تونی بازهم شرایط رو برای خودت دلخواه کنی. ؛)

یاد این بیته افتادم:
هرجا هوا مطابق میلت نشد برو
فرق تو با درخت همین پای رفتن است...

موفق باشی دوست قشنگ من. :*

آره این هم هست گاهی... این مدلی‌ش رو هم تجربه کردم، بارها...


می‌رم... حس‌های بد و مسببینش رو رها می‌کنم ؛)

ممنون حریر، تو هم همینطور :)

^_^ khakestari
اتفاقا میخواستم بگم چقدر قالبت قشنگه :)
منم با یکم متفاوت بودن شرایطم،حس و حالم مثل توعه......انگار اول برای شروع کلی هیجان و انرژی داری و بعدا کم کم چشمات روی معایب باز میشه و میبینی ای بابا این چیزی نبوده که میخواستی.


موفق باشی

ممنون :)

آره درست می‌گی اما من کم‌کم چشمام روی معایب باز نشد، در حقیقت کارفرمای محل کار اولم، کم‌کم‌ چیزهای دیگری خارج از وظایفی که با من صحبت کرده بود، بهم محول می‌کرد.این خوب نبود، انگار فریبم دادن!

ممنونم امیدوارم برای شما هم شرایط دلخواه بشه

ف.ع ‏ ‏‏ ‏
مطمئنم اینی که دوباره مینویسی بهتر از قبلی میشه :)
+ تغییر و قالب و باز شدن کامنتارو خیلیددوست داشتم :))

امیدوارم اینطور بشه :)


+ چه خوب، ممنون :)

آسـوکـآ آآ
حتما دوباره شروع کن :)💪

بله... دوباره :)

محمود بنائی
سلام
یک ماه هم زمان کمی نیست! گاهی کمی فشار باعث میشه دیدمون عوض بشه ولی دنیا همون دنیاست همونقدر قشنگ همونقدر زشت.

سلام.

بله، کم نیست...
:)

جولیک ‌‌‌‌‌
تجربه به من نشون داده در حالت کلی، وقتی سرم شلوغه مفید ترم. اصلا وقت نمی کنم جیک جیک مستون کنم و همه ش تو فکر زمستونم و کارا خوب پیش میره :دی

بعضی وقتا برا روزگار سوءتفاهم پیش میاد البته :))

+چه باحال! آی‌دی‌ت واقعیه! کاناداییD:

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
و زندگی یعنی همین:-)

آره... شاید :)

سینگ ‌‍
چه خوب که کامنتا بازه از این پست به بعد :)
+اون خستگی‌ای که شبا باهاش راحت به خواب میری، فقط همون.

چه خوب که کامنت گذاشتی :)

+سینوسیه، گاهی هست، گاهی‌ نیست...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان