خیلی وقته... یادمه ۲۷ دی‌ماه بود انگار...
وقتی اومدم خونه انداختمش رو رخت آویز، تصمیم گرفتم دیگه سرم نکنمش که کثیف نشه که مجبور نشم بشورمش!
ولی نشد... مجبور شدم بازم بندازمش رو سرم!
خیلی دوده گرفته تو شهر و آلودگی‌هاش و کثیفه حتما، اما نمی‌خوام شالم رو بشورم، هنوز بوی عطرتو می‌ده، کم شده، خفیف شده، پریده
ولی من هنوز تقلا می‌کنم و از لای تاروپودش عطرتو می‌کشم تو وجودم، هنوز حسش می‌کنم، تا وقتی هست، نمی‌شورمش، داره عید می‌شه اما من این شال رو نشسته باقی گذاشتم، حتی اگه ازش کثافت بالا بره من باقی مونده عطرتو تاوقتی که هست، نابود نمی‌کنم!
اونروز که فروریختم پایین، اونروز که شُره کردن خودمو حس کردم و می‌خواستم زار بزنم و بگم من جز ناکامی و نامردی و بی وفایی و بدعهدی و درد و درد و درد هیچی ندیدم این عطر یادم آورد که هنوز تو هستی که نامرد نیستی، بی وفا نیستی، بدعهد نیستی ...
آدمای شبیه تو رو به انقراضن و این عطر یادم میاره که باید از داشتنت خوشحال باشم،
باید زنده بمونم، عوض شم، خوب شم...
تو نقطه عطف این زندگی‌ای رفیق...