برای رفت، من با کلی ذوق و هیجان و پیش زمینه و تصور، سوار هواپیما شدم بیشتر هم برا چند تا چیزش بود:
اول خوش آمد گویی و لبخند عمیق مهمانداراش،
دوم اون علامتای مهماندارا که می گن دو در در طرفین و اینا :)))
بعد هم این که کنار پنجره بشینم و موقع پرواز ابرا رو ببینم...اونروز هم کلی ابر خوشگل تو هوا(!) بود!
ولی
وقتی رفتم داخل، مهمانداراش لبخندشون اون عمقی که من انتظار داشتم رو نداشت! :/
صندلیِ من هم اون صندلی های وسط هواپیما بود بنابراین از پنجره بی نصیب موندم! :/
تازه بدتر از همه هواپیماش مانیتور داشت، دو در در طرفین و اینا رو هم تو همون مانیتور نشون داد! :|
باز خوب بود"پروردگارا تو در همه ی کارها یار و یاور ما هستی..." رو گفتن وگرنه همه ی تصوراتم بر باد می رفت! :))
استرس لحظه ی تیک آف چه خوب بود...هی دلم می خواست بشینه دوباره تیک آف کنه! :))))

وقت برگشت کلی خسته و عصبی بودم،
دلمو خوش کردم به استرسِ خوش حسِ تیک آف، که پرواز یه ساعت تاخیر کرد دیگه دلم به اونم خوش نمی شد!
اما
این دفعه مهماندارا دقیقا همون عمق ادب و لبخند مورد تصور من رو داشتن،
هواپیماشم مانیتور نداشت دو در در طرفین رو خود مهماندارا گفتن! :))
کنار پنجره بودم تا وقتی ارتفاع کم بود شهر و چراغاشو نگاه کردم و به وجد اومدم... :)
سعی کردم آروم شم که زهر نشه بهم،
ولی باز باید یه چی می بود که نذاره! :|
صندلی پشتی ها یه خانواده عراقی بودن، علاوه براین که خیلی شدتی و عرب گونه و بلند حرف می زدن (و تمام طول مسیر هم یه بند حرف زدن :|)، این بچه شون هم نمی دونم چه مرگی داشت هی می کوبید پشت صندلی من! :| :| :|
چند بار هم بهش گفتم نزن متوجه نمی شد، حالا یا بحث زبان ندونی بود، یا زبان نفهمی! :|

پ.ن:
آیا تصور می کنید که خیلی بچه گونه طور است که من اومدم از اولین تجربه ی هواپیما سوار شدنم می گم؟!
بله درست تصور می کنید، من اولین تجربه هارو دوست دارم و دلم خواست بچه شم و یه چیزایی بگم ازش :)
گاهی بچه طور شدن خوبه...گاهی... :)
پ.ن:
ورودی صحن کم مونده بود لای کلوچه ی تو کیفم رو هم باز کنن مطمئن شن کلوچه ست! :|
پ.ن:
مردم مودب و محترمی داشت... :)
پ.ن:
11سال پیش خدام حرم بهتر نبودن؟!
یا من کم سن بودم یادم نیست...؟! :؟
پ.ن:
اگه همیشه مشهد بودم، روی سکوی جلوی در "پاسخ به سوالات شرعی برادران"،تو صحن اصلی، همه شب جای من بود... :)
چه خوبه گنبد طلاش و نگاه کردن بهش...کلی حس می ده...
خصوصا ازهمین زاویه ی فوق الذکر... :)

عنوان:
اول قرار بود سفرنامه شه، بعد ترجیح دادم نوشتن از اولین تجربه باشه، بعد ترجیح دادم یه اشاراتی هم به خود سفر بشه، خلاصه در آخر ترجیح دادم هر چی ترجیح می دم رو بنویسم...اینه که ترجیح در ترجیحی شد و این شد عنوان پست! D: