فکر می کنم و ...

مدتی می گذره از شنیدن اون صحبتا... و من همچنان فکر می کنم و حسرت می خورم و داغ دلم تازه س...

و من همچنان فکر می کنم که چرا باید انقدر زیاد شده باشه?!

و فکر می کنم که چرا فقط یه سال?!

و فکر می کنم که چرا روز نمی رفتیم?!

و فکر می کنم که چرا همه چی حل می شد اما بعد از دیدن و فهمیدن...

و فکر می کنم که هنوز انگشت شست "م" بی حسه...

و فکر می کنم که چند بار?!

و فکر می کنم که باز هم چند بار?!

و فک می کنم که دهه ی اول و دوم زندگی "ف" چطور گذشت?!دهه سومش قراره چطور بگذره...

و اینکه دهه ی سوم و چهارم و پنجم "م" چطور گذشت?! و بعدش چطور می گذره...

و فکر می کنم اینا دهه ی شصت کجا بودن?!

و فکر می کنم خیلی حرف هست...اما...

و فکر می کنم که همیشه جای بعضی چیزا می مونه...

فکر

فکر

فکر

و یه حسرت بزرگ برای همیشه...

و قطعا حال بقیه بدتر از من...

پ.ن:

باید می نوشتمش!گنگه! شاید برا بعضیا نباشه...

منو ببخشید!

. عارفه . ۲۵ خوشم اومد :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان