امروز وقتی داشتیم از خیابون رد می شدیم ، مامان دستمو گرفت...
و من
فقط نگاه کردم به دستم که تو دست مامان بود ؛
رفتم به سال های کودکی م؛
اون سال ها که دستم انقدر کوچیک بود که تا بخشی از مچم تو دست مامان جا می شد
اون سال ها که مامان جلوی موهامو مثل درخت نخل می بست
اون سال ها که پیرهن آستین چین دار می پوشیدم با جوراب توری، ازینا که لبش بر می گشت
و پهن می شد رو کفش، کفش قرمز تق تقی که روش یه پاپیون قشنگ بود ^_^
اون روزا که به هیچ ترفند و شیوه ای حریف من نمی شد که من رو با خودش نبره بیرون!
حتی ترفند "می رم آمپول بزنم"!!!
چون من هیچوقت با آمپول مشکلی نداشتم :))

وقتی دستم تو دست مامان بود، دیگه نگران نبودم که ماشینا بزنن بهم!
مامان مراقبم بود...
:)