برامون تعریف می کرد که :

اونجا همه چیز مربوط به عشیره ست،علی الخصوص بصره!

می گفت :

اونجا شبیه قانون جنگله!

تو بصره ، سر دوتا گونی خاک،چهل ،پنجاه نفر همدیگه رو کشتن!!!

می گفت :

اونجا که هستیم اگه دورتر هارو خوب نگاه کنیم ،دود آتیشای داعشی هارو می بینیم!

می گفت :

شوهرم و "د" رو 15 روز تمام نمی بینم و هیچ خبری ازشون ندارم،هر دودی که می بینم ، ته دلم خالی می شه ، تا 15 روز تموم شه و ببینمشون و این دلم آروم بگیره...

***

دوسال پیش می گفت :

اونجا جای زندگی نیست، "ن" که 18 ساله ش شد ، برمی گردیم ایران.


امسال،

هنوز "ن" 18 ساله ش تموم نشده بود که از دنیا رفت(غرق شد)...


***

امسال می گه:

اونجا جای زندگی نیست، اما

"ن"، اونجاست...بچه م اونجاست...

دیگه نمی تونم برگردم...

"د" اگه دلش خواست ،اگه دوست داشت و آینده شو تو ایران دید ، بره...


می گفت و اشک تو چشماش جمع می شدو نمی ذاشت بیاد پایین...

می گفت و آه می کشید...


صدای اذان که اومد،

از جاش که بلند شد برای وضو گرفتن،

دیدم که آب شده...

دیدم که کمرش خم شده...

شال عربی شو که کشید عقب ،

دیدم موهای سفیدشو...