از دور که دیدمش ، لبخند زدم؛اون هم به محض دیدن من ، لبخند زد.
کم کم که نزدیک می شد ،لبخندش کمرنگ و کمرنگ تر می شد...وقتی که رسید لبخندش کاملا محو شده بود!
سلام کرد.
و من خیلی گرم و صمیمی جوابش رو دادم.
مثل همیشه نبود!
بهش گفتم که شال خوش رنگی سرش کرده .
تشکر کرد .
سرشو انداخت پایین و به زمین خیره شد...
گفتم بشینیم؟!
با سر تایید کرد .
رو یه نیمکت نشستیم.
سرش پایین بود و همچنان به زمین خیره!
صورتشو رو به من کرد و بعد...
زیر گریه زد!
سرشو گذاشتم رو شونم...
با تمام وجودش هق هق می زد...

هیچی نگفتم ؛
از اون نپرسیدم چی شده!
نپرسیدم چرا گریه می کنی !
اون فقط می خواست گریه کنه ...یه فرصت می خواست برای حذف کردن بغضش،تا بتونه بعد از اون به زندگی عادی خودش ادامه بده و درست تصمیم بگیره...

تمام مدت به سکوت گذشت ...تنها صدایی که از سمت ما میومد صدای هق هق بود...
نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعت گذشت اما خالی شد...خالی شد و بعد تشکر و عذر خواهی کرد ...
و رفت!
وقتی داشت می رفت مثل قبلا بود... :)

بیایم بعضی وقتا واسه کسایی که دوستشون داریم فقط شونه باشیم...
ازشون دلیل اندوهشونو نپرسیم.

گاهی وقتا آدم می خواد فقط هق هق بزنه ، همین!