روی دستش ، پسرش رفت، ولی قولش نه!

نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

 

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار

پایِ نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

 

باغبانی ست عجب! آنکه در آن دشتِ بلا

به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه!

 

شیر مردی که در آن واقعه هفتادو دوبار

دست غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

 

جان من بَر، خیِ آن"مرد" که در شطِ فرات

تیر در چشم ترش رفت، ولی قولش نه!

 

هرطرف می نگری نامِ حسین است و حسین

ای دمش گرم!!! سرش رفت، ولی قولش نه!

 

خی: مشک


"حسین جنتی"