از دور دیدمش که با قدم های خیلی تند داشت میومد،
یه تخته شاسی A4 تو دست راستش بود وکیفش هم تو دست چپش.
وقتی رسید دیگه نگاش نکردم.

صداشو شنیدم که گفت:
سلام خانوم، روزتون بخیر، می شه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
+شرمنده ، وقت ندارم.
-سلام خانوم شما می تونید چند دقیقه وقتتون رو به من بدید؟
+نخیر
-روز بخیر آقا، می شه چند لحظه وقت شما رو بگیرم؟
+تو رو جدت ولمون کن!
-بله ببخشید!

راستش نگاش کردم ، دلم سوخت...دستاش خشکی بدی زده بود...
رو تخته شاسی ش چند تا برگه بود و یه خودکار canco هم تو دستش.
به سمت من اومد و با نا امیدی گفت :
سلام خانوم، چند تا سوال کوتاهه (و اشاره کرد به برگه های روی تخته شاسی ش)
باور کنید چند لحظه بیشتر وقتتون رو نمی گیره...
+سلام، بفرمایید؟
چشماش برقی زد و یه لبخند خیلی پر رنگ زد و گفت:
لطف می کنید خانوم؛ جسارتا چند سالـ...(سوالش رو کامل نپرسیده بود که در ادامه گفت):...می خواید اگه براتون راحت تره خودتون پر کنید؟یا من پر کنم؟ یا نمی دونم هر طور راحتین...؟
در حین گفتن این جمله، دوبار خودکار از دستش افتاد و هر بار معذرت خواهی کرد و برش داشت.
گفتم :
ایرادی نداره بدید خودم فرم رو پر کنم؟!
حدس می زدم که اینطوری راحت تر باشه (البته خودمم راحت تر بودم!)
گفت:
بله حتما! چه بهتر!
پرسشنامه رو ازش گرفتم و مشغول پر کردنش شدم...
فاصله گرفت و رفت کمی عقب تر ، کیفش رو گذاشت کنار پاش و دستاشو گذاشت تو جیبش و منتظر موند!
پرسشنامه رو پر کردم و خودکار رو روی تخته شاسی ش گذاشتم و گرفتم به سمتش :
بفرمایید.
با ذوق اومد جلو و گفت :
خیلی لطف کردید خانوم، خیلی ممنون که وقت گذاشتید، مرسی واقعا، دستتون درد نکنه...
خوشحالی رو تو چهره ش به وضوح می شد دید ، چنان ذوقی کرده بود و پشت سر هم تشکر می کرد که احساس کردم این ذوق به منم منتقل شد!
خیلی حس خوبی پیدا کردم وقتی دیدم باعث خوشحالی ش شدم...
اونم فقط با گذاشتن چند دقیقه زمان!

به اون سه نفر قبلی که وقت نداشتن نگاه کردم ، یکی شون داشت با گوشی ش بازی می کرد، دوتای دیگه هم به خیابون نگاه می کردن!
نمی دونم من که تو شرایط اون سه نفر نبودم ولی خب فکر کردم چی می شد اگه یه صفحه پرسشنامه پر می کردن ، فوق فوقش پنج دقیقه، بیشتر وقت نمی گرفت!
اون بنده ی خدا یه تعداد پرسشنامه باید تا یه مدت زمان معلومی پر کنه ، که به ازای هر پرسشنامه یه مقدار کمی پول می گیره!
خب چی می شه که با چند دقیقه وقتی که می ذاریم یه لقمه نون هم تو جیب یه بنده ی خدا بره؟!
اون بازی تو گوشی هست، پنج دقیقه دیگه هم می شد ادامه ش داد!
نمی دونم...
باز هم من جای اونا نبودم !
شاید تمرکز نداشتن ، شاید اعصابشون مناسب نبوده!
نمی دونم...
اما می گم کاش لا اقل وقتی با یه چیز کم خرج می شه کسی رو خوشحال کرد ، این کارو انجام بدیم...