پنجره...

سال‌ها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی می‌رفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول‌ مدرسه، روز اول دانشگاه، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدم‌های مهم، مثل روز اول کوچ کردن به یک آپارتمان جدید، شهر جدید، دنیای جدید، مثل تمام روز اول‌هایم، بین این جماعت عظیم که انگار همه‌شان همدیگر را می‌شناختند و همدیگر را دوست داشتند، احساس غربت می‌کردم. از من بعید بود، اما تصمیم گرفتم بمانم. از همان روزها تا به حال بارها تشرم زدند که باید بروی، اینجا مال تو نیست، هیچ چیز مال تو نیست، بارها تحقیرم کردند، بارها مسخره‌ام کردند، بارها شُره(!)کردم و آب شدم، اما چغربازی(!) درآوردم و نرفتم. حالا دیگر سال‌ها گذشته است و دیگر خیلی غریب نیستم، حالا بعد از تمام آن‌روزها، تو اینجا هستی، لااقل حالا حضورت را حس می‌کنم، حالا تصور می‌کنم که تنها نیستم، «کنارم هستی، حتی اگر پیش من نباشی...» و شاید برای من، همین‌ هم کافی باشد...


+

این موسیقی،
در روزهایی که پر از بیم و امید بودم، پیوست شده بود به یک پست وبلاگی، آن‌زمان یک تلفن همراه کم‌هوش(!) و کم‌حافظه داشتم و با مشقت فراوان توانستم این موسیقی را درٙش جا دهم، موضوع پست را یادم نیست، اما یادم هست که در تصویر پیوست شده به پست، یک «پنجره» بود...


. عارفه .

نظرات (۸)

رستاک :)
از پنجره نور میاد؟ نور امید؟
برات یه عالم نور امید میخوام:)

از پنجره همیشه نور میاد...

اما گاهی چشمام کم سو میشه، نور رو نمی‌بینم، اما پنجره رو همیشه می‌بینم... :)
مچکرم... من هم برای تو :)

به دوست
و شاید عشق
بادبادکی در دستان یک کودک باشد
که نه شجاعت رها کردنش را دارد
و نه حماقت تا ابد نگه داشتنش را!
اما قصه از جایی آغاز میشود
که هیچ انسانی
تا ابد کودک نمی ماند. . .

:)

گندم بانو
چه عجب که تو یه چیزی رو یادت نیست!!! :)

برات آرزوی یه عالمه اتفاق خوب میکنم دوست خوبم :**

:))

چند وقتی هست که کمتر یه چیزایی رو یادم می‌مونه‌...
ممنونم گندم :) برای خودت هم همینطور :)

مسـ ـتور
من حالا تو همون موقعیتی هستم که می خوام وارد جمعی بشم که خیلی غریبم توش... امیدوارم همه چی برای همه مون ختم به خیر بشه ان شاءالله (:

امیدوارم روزای خوب و دوستای خوب منتظرت باشن :)

ان شاالله :)

ابوالفضل ...
هرچند اینقدر گنگ و شخصی بود این متن که نمی‌دونم چی بگم ولی حیفم می‌آد ساکت از کنارش رد بشم...
فقط می‌تونم بگم امید دارم همیشه پنجره‌ی دلت باز باشه و نور حضور اون که باید ازش بتابه...

ممنونم آقای ابوالفضل :)

امیدوارم برای شما هم همینطور باشه... :)

آسـوکـآ آآ
یه سمینار دو سال پیش تو دانشگاه ما برگزار شد و من هم عضو کادر اجرایی بودم
خیلی احساس تنهایی می کردم، کسی رو نمیشناختم. اما جا نزدم و به قول خودت چغربازی در آوردم و الان اون چند روز از بهترین اتفاق های رزومه من شد :)
چقدر موسیقیت تو هوای ابری رشت چسبید :)❤️

چه خوب :)

چغربازی کار خوبیه گاهی :)

نوش گوش :)

علیرضا
مدرسه که میرفتیم هربار که دفتر مشقمون رو جا میذاشتیم معلممون میگفت "مواظب باش خودتو جا نذاری"
و ما میخندیدیم و فکر میکردیم
نمیشه خودمونو جا بذاریم
بزرگ که شدیم بارها و بارها یه قسمت از خودمون رو جا گذاشتیم،
توی کوه وعظمتش،
توی بیابون وسکوتش،
توی یه خاطره وتمام غربتش...

Fa Ella
چقدر خوشگل بود این آهنگ... مرسی که تقسیم کردی باهامون قشنگجاتت رو

نوش گوش و جانتون :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان