من: هی بابا هی بابا..هی روزگار...هی درد...هی شرمساری شرمساری شرمساری...

فاطمه: حالا عیب نداره آه نکش...

من: هی نا امیدی نا امیدی نا امیدی ...از هیچکس حتی خودت خیری ندیدی...

فاطمه: :|

من : من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام...

فاطمه: ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی

من: آن دوست که من دارم آن یار که من دانم...

فاطمه: بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی?

من: چه دردی می کشه عاشق فقط پاییز می دونه،خراسون از چه می ناله فقط چنگیز می دونه...

فاطمه: هعی...

من: دست که می بردی به کوله بار سفر ،دخیل می بستم به دستگیره ی در

فاطمه: دخیل می بستم به جاده های عبوس ،دخیل می بستم به آخرین اتوبوس

من: عجب لطف بهاری تو

فاطمه: عجب میر شکاری تو

من: چون زیر بار دوستی جون کنده بودی ،از مهره های گردنت شرمنده بودی

فاطمه : :(


فاطمه: شونه به شونه می رفتیم من و تو ،تو جشن بارون ،حالا تو نیستی و خیسه چشمای من و خیابون...

من: عه این...! :)

فاطمه: یادته! شبا تو کوچه باهم اینو می خوندیم و ازون سرازیری ـه می دویدیم...

من: دیگه هیشکی تو کوچه نبود ولی ما ول نمی کردیم بازم! :))

فاطمه: کاش هنوزم تنها درگیری فکری مون قهر بودن با لیلا و زهرا بود!

من: [قصد گفتن چیزی رو داشتم اما سکوت رو ترجیح دادم]و لبخند...

فاطمه: لبخند.