امروز تویِ جیب یکی از مانتو هام که آخرین بار اواخرِ آذرماهِ سالِ پیش پوشیده بودمش ، پیداشون کردم!

همین دوتا ، تمام خاطرات اون مدت رو یادم آورد؛ لحظه به لحظه شو...

واسه بعضی از لحظات (که بخش اعظمش ، شامل بودن کنارِ هدیه می شد) دلم به شدت تنگ شد...

البته همون دوران هم لحظات سختی رو داشتم پشت سر می ذاشتم!

دلخوشی م شده بود : دیدن هدیه و صحبت کردن باهاش و چایی هایی که باهم می خوردیم و...


خیلی اهل چایی نیستم،چه برسه به اینکه چایی کیسه ای باشه!

فقط تو دانشگاه با هدیه چایی کیسه ای می خوردم!


اینا رو بین ساعت نقاشی پرتره و طراحی فیگور گذاشتم تو جیبم که ساعت استراحت بعدی با خرما بخوریمشون!

نمی دونم چی شد که نخوردیم!!!

شاید یادمون رفت تا

الان،

اینجا،

این حس دلتنگی رو به من بدن...


با دوتا چایی کیسه ای دلم تنگ شد و اشک ریختم...

دلم برای با هدیه همکلاسی بودن،

برای حرف زدنش،

برای صداش،

دلم تنگ شده...خیلی...

...