چرا پروین جیغ می زد؟!

اول خط بود و صندلی ها همه خالی!

رفتم تو و نشستم رو صندلی اولِ نزدیکِ درِ اتوبوس، کنار پنجره!

چند دقیه بعد یه آقایی هم اومد تو و مسئول خط سوت زد و اتوبوس حرکت کرد.

هندزفری مو درآوردم و گذاشتم تو گوشم، رفتم تو پوشه ی موسیقی و بعد پیانوهای لاچینی رو پِلِی کردم...

ایستگاه اول سه چار نفر سوار شدن.

اتوبوس حرکت کرد،ایستگاه دوم فقط یه خانومی سوار شد؛چهره ی مضطربی داشت اما سر و وضعش معمولی بود.

اتوبوس حرکت کرد،اون خانوم هنوز ایستاده بود و به دونه دونه صندلی ها و آدمای روی اون صندلی ها نگاه می کرد،انگار که دنبال یه جای دنج باشه،یعنی من اینطوری فکر کردم!

اصلا انتظار نداشتم اما نشست کنار من!

همینطوری اتوبوس می رفت و دونه دونه ایستگاه ها نگه می داشت؛طبق معمول یه تعدادی مسافر سوار و پیاده می شدن.

از پنجره به خیابونا و ماشینا نگاه می کردم و به موسیقیِ تو گوشم، گوش می دادم...

اون خانوم زد رو شونه م،هندز فری رو از یه گوشم درآوردم و بالبخند گفتم بله؟!

-ساعت چنده؟!

به ساعتم نگاه کردم و زمان رو بهش گفتم، سرشو به علامت تایید چند بار تکون داد و روشو کرد اون ور!

دوباره هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و به خیابونا خیره شدم و رفتم تو فکر...

همینطوری تو حال خودم بودم که یه لحظه احساس کردم کسی داره حرف می زنه!

سرمو برگردوندم دیدم اون خانوم داره یه چیزی می گه انگار،اما منو نگاه نمی کرد، به روبرو نگاه می کرد و حرف می زد!

یکم واضح تر به سمتش برگشتم ،می خواستم مطمئن شم که خطاب به من داره صحبت می کنه یا نه.عکس العملی نشون نداد، کارو خودشو می کرد!

موسیقی رو پاوس کردم و هندز فری رو از گوشم درآوردم و گوش دادم ببینم چی می گه:

"گفتم پروین، من هُلش ندادم،خودش افتاد،جیغ می زد...هرچی می گفتم اصلا گوش نمی داد!براش یه لیوان آب آوردم!دستمو پس زد، جیغ می زد!گفتم ببین!این کبودی هارو ببین،جیغ زد انقدر جیغ زد تا نفسش رفت!"

ترسیده بودم ،نمی فهمیدم داره چی میگه!نگاه کردم، تو اتوبوس به جز من و اون، یه خانوم دیگه ای هم ته اتوبوس خواب بود.

تو قسمت مردونه هم  چار ،پنج نفر بودن!

"یادته وقتی داشتی می رفتی ،ننه چی گفت؟گفت نمی گذرم!حالا من و ننه باهم نمی گذریم...گفت پس این خون چیه؟گفتم نمی دونم.باز شروع کرد به جیغ زدن!آبرومو برد .رفت وسط حیاط جیغ زد،انقدر جیغ زد که دیگه صداش در نمیومد.بهش گفتم برو تو انقدر آبرو ریزی نکن.هُلم داد...رفت تو بالکن...هنوز جیغ می زد...بهش گفتم من هُلش ندادم.خودش افتاد...جیغ زد،انقدر جیغ زد تا اونم افتاد"

خیلی ترسیده بودم ...ربط واضحی تو حرفاش پیدا نمی کردم!

از شدت ترس دستمو محکم گرفته بودم روی دهنم !

اون خانوم ته اتوبوس،هنوز خواب بود.آقایونِ توی اتوبوس یکم تعدادشون بیشتر شده بود اما تو قسمت زنونه فقط ما سه نفر بودیم!

سرشو برگردوند به سمت من، دستمو از رو دهنم برداشتم!

به سختی نفس می کشیدم...

چند بار آروم زد رو پام و سرشو بالا پایین کرد!

هیچی نگفتم ، فقط نگاش کردم و به سختی آب دهنمو قورت دادم!

ایستگاه دوتا مونده به آخر پیاده شد!

دوتا ایستگاه باقی مونده رو همچنان  فکر می کردم به حرفای اون زن!هنوز به سختی آب دهنمو قورت می دادم!

ایستگاه آخر شد و پیاده شدم، تا مقصدم یه بیست دقیقه ای پیاده روی داشتم ...تو راه به حرفاش فک می کردم و سعی می کردم یه ارتباطی پیدا کنم، اما هرچی بیشتر فکر می کردم،بیشتر می ترسیدم!


چه اتفاقی افتاده بوده؟!

واز اون مهمتر چرا اینا رو برا من گفت؟!

هنوزم فکرم درگیره....


پ.ن:

چون دقیق خاطرم نیست،ممکنه همه دیالوگاش نوشته نشده باشه...فقط اونایی که خیلی تکرارشون می کرد یادم مونده!

. عارفه . ۳ خوشم اومد :)

نظرات  (۴۰)

yalda shirazi
چه وحشتناک....
تو این اتوبوسا اتفاقای خیلی خیلی عجیبی برا آدم میفته...

خیلی ترسیده بودم :(

مـــــــــــــــــــــــــــــیـــــــم ☺☺
:-|
دیالوگاش :-/
نکنه کسی رو کشته؟

دقیقا منم وقتی فک می کردم همین به ذهنم می رسید
وبیشتر می ترسیدم!

الف_لام _ناز :)
همیشه اتوبوس رو به همین دلیل دوس داشتم!
همه جور آدمی رو میتونی ببینی!

+ وسلام !

آره همه جور آدمی توش هست...
اما این... :(

+سلام :)

عرفـــــ ـــان
من بودم زود تر پیاده میشدم وای میستادم تا اتوبوسِ بعدی بیاد !
یا حداقل جامو عوض میکردم که :)

نمی شد!
من کنار پنجره بودم و اون سر نشسته بود!

علیرضا
سلام

خیلی خوب می نویسی

حتما ادامه بده

خیلی عالی ...

سلام

ممنونم...

ولی امیدوارم راجع به این چیزای ترسناک ننویسم :(

مرضیه ...
:-s
:-(

:(

مهراد فروتن
تو جاهای عمومی خیلی از این اتفاق ها می افته.
من نمونه این حرف زدن های بی مخاطب رو دیدم.

نمی دونم شایدم بی مخاطب بوده!

اما آخرش که منو نگاه کرد و زد رو پام احساس کردم از اولم مخاطب من بودم!نمی دونم به هر حال من شنیدم حرفاشو!

وخیلی ترسیدم

witch Aura
شاید داشته متن اجراشو تمرین میکرده ؟

بهش نمیومد :|

نگار :)
چه ترسناک. وای من الان ذهنم خیلی کنجکاو شده که جریان چی بوده؟!

آره منم... :(

آوو کادو
:-0

شاید روان پریش بوده!

نمی دونم شاید :|

مهراد فروتن
شاید

...

مرتضی
سلام
خیلی جیمز باندی بود فقط خوشحالم که دو تا ایستگاه مونده پیاده شد.
اگر باهاتون پیاده میشد و میومد چی !!!!!!!!
البته داستان برای ما جالب میشد ولی برای شما سخت میشد:(

سلام

آره واقعا خوب شد زودتر پیاده شد !!! :|

خانم الف
O_O
چه ترسناک!
یادم باشه تنها اتوبوس سوار نشم :/
میگفتی میخوام پاشم و جاتو عوض میکردی :/

من انقدر ترسیده بودم ,نمی دونستم باید چی کار کنم!

gandom baanoo
ووووی!!! :/
روانی بوده شاید!!!!!!

:(

نمی دونم شاید...!

ف.ع ‏ ‏‏ ‏
وای :| چه وحشتناکککک

آره :(

محسن رجب پور
من هر لحظه منتظر بودم زنه سرشو بکوبه به میله های داخل اتوبوس!

وای نه! :|

خوب شد اینکارو نکرد ! :|

حسـ ـن
:|
ولش کن
حوصله داری فکر بیخود میکنی و خودت رو اذیت میکنی؟

نمیشه! ذهن آدمو درگیر می کنه خب! :(

فائزه (باطعم اکالیپتوس)
بی خیال شدنش که سخته اما شرلوک هلمزی عمل کن !
خوف چیز خوبیه و خیلی هم هیجان انگیز :)

نمی دونم شایدم ...

رامین :)
من چندین بار با آدمای این جوری مواجه شدم . دفعه اول ادم خیلی می ترسه . خداییش حرفایی ک گفته هم ترسناک بود :|

آره همش خون و جیغ و ... :|

واقعا ترسناک بود :(

نفس نقره ای
یا همه ی امام ها :|||

:|

کارمولک
چه خَفَن! :-O
یه لحظه فکر کردم از اون داستاناس که با احساسات کارمولک قراره بازی کنه.. :D
تَهِش دیدم که، عه، واقعیه! :-O

من بودَم، هَندزفریم رو باز کانِکت می کردم،
حــــــــامد پهلانه! :D:D

خیـــــــــلی :|

حامد پهلان آخه!!!! :|تو اون وضع آخه !!! :|

:))

کارمولک
والا بوخودا! :D
مَردُم جدیداً دیوانه شُدن... به دفعات دیدم از این موارد!
مثلاً دیروز داشتم می دوئیدم برم دندون پزشکی..
توو کوچه از بقل یه خانومِ سالخورده ای داشتم رد می شدم که دیدم، عه! یکی داره سوت می زنه! :| برگشتم دیدَم همون خانومست، هعی سوت می زنه، بهم می خنده! :D
منم باهاش بای بای کردم و با لبخند در پناه خدا رهایش کردم! :D

دُنت وُری! بی هَپی! :)

:))

اوااااااااا :O :))

:)

کارمولک
خوب،
اطمینان حاصل فرمودیم،
که به جای ترس و وحشت، خنده میل دارین می کنین.. :D
وظیفه ی خود را انجام داده،
وداع می گویم و بای بای! :D

با تشکر بسیااار :)

بدرود:D

یک آشنا
چقدر جالب ، من بودم سر صحبت رو باز میکردم ، این جور آدما داستانای خوبی برای گفتن دارن ، ولی خوب معلومه که ترسناک بوده

من نمی تونم...ترسیده بودم و دلم می خواست زودتر پیاده شه !

ماه بانو
تو اتوبوسا خیلی اتفاقای عجیب میوفته...اما من حوصله ندارم و بیشتر دلم میخواد زود برسم خونه..

من اگه ازین موارد به پستم نخوره ,چندان مشکلی ندارم !

mohsen mhbt
اتفاقا پنجشنبه هفته پیش توی ایستگاه مترو میدون ولیعصر (به سمت قائم) نشسته بودم که ی پیرمرده اومد بین من و ی پسره نشست و شروع کرد به صحبت! من که روم بهش نبود ولی زیرچشمی میپاییدمش، اون پسره هم هندفری توی گوشش بود؛ بعد ی پسر دیگه ای که چند تا صندلی اونورترِ من بود بهم گفت:[رادیوئه؟! کانالش رو عوض کن]
اینا احتمالا یکم اختلالات روانی دارن

:(

شاید اتفاقات عجیبی که پشت سر گذاشتن اونارو به این وضع رسونده باشه...شاید... :(

محمد جواد حیدری پرچکوهی
چه جذاب!

آره خب شاید :|

ابوالفضل ...
دنیایی داره این سفرهای درون شهری و اتوبوس سواری. پر از ماجراست واقعا، ماجراهایی گاها ترسناک...

بله واقعا ...

مآه گل
وای چقدر ترسناک o:
واقعا واقعی بود؟؟؟ o_O

آره ترسناک :(
:|

کلنگ همساده پسر
نمی دونم. یعنی کسی را هل داده بود کشته بود! من دل ندارم. دور من یکی را خط بکشید! آخر این ها مثبت 18 است. به من نمی خورد!

منم نمی دونم اما امکانش هست :((

:|

مآه گُل .🌷
خوب اول باورنشد واقعیه بعد از دیدن کامنت ها متجوجه شدم.
جواب سوالم این بود؟ :|
+البته واقعیِ دیگه : دی

خب آخه من می گم ترسیدم هنوز فکرم درگیره بعد شما تازه می پرسید واقعیه!:))

بعله دیگه !:)

محمد جواد حیدری پرچکوهی
خالی نوشت قوی تر از چرند نوشت است خیلی وقتا!


حالا شما چرند ن‌مینویسیداا، از دوباره ناراحت نفرمایید!!!

:/

حسـ ـن
خیر استب
نویس ‏
تا ‏
اروم ‏
شی

نمی دونم چی بنویسم !!!

مآه گُل .🌷
مرسی سرزدی
+در رابطه با اون پست بالاییه نمیتونیم تصور کنیم خالیه -__-
:|

خواهش می کنم :)

مگه پره?! :/

مآه گُل .🌷
عزیزم :|
پست بالایی نوشته شده است و شما فرموده اید تصور کنید خالیه،که بنده مزاحی فرمودم و هم اکنون به غلط کنان افتادم

منم مزاح فرمودم و پاسخ دادم خب. :))

خدا نکنه چرا به غلط کنان بیافتید!نگید :)

Donya Bani
شاید دلایل متافیزیکی داشته.

مراقب باش در هرصورت

نمی دونم... شاید!

حتما...ممنون

مریم گلی
چ وحشتناک اگه من بودم از ترس تموم تنم بی حس میشد

بی حس نه!
ولی خیلی ترسیدم :(

دخترک شهریوری
چه قدر جالب :)
اجازه دارم از این سوژه برای نوشتن داستان استفاده کنم؟

خواهش می کنم !

مترسک ‌‌
عه! من چرا این پست رو ندیده بودم :|

نمی دونم والا :|

کارمولک
از مترسک به اینجا لینک شدیم؛
یاد و خاطره ی "حـــــــــــــامد پهلانه!" زنده گشت و خنده کردیم! :D

با تشکر از شما وجناب مترسک :)))

خنده ای بر لبان ما نیز نمایان گشت :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان