کلاغ!

رفته بودم دنبال یه کاری یه طوری شد که به نتیجه ای نرسید!
خسته و دست از پا درازتر و نا امید داشتم برمی گشتم که احساس کردم دیگه پاهام توان راه رفتن ندارن ...حواسم نبود راه زیادی رو پیاده رفته بودم !
دورو برم رو نگاه کردم اونطرف خیابون ی پارک محلی بود،
رفتم و رو یه نیمکت نشستم.
سرمو تکیه دادم به پشتی نیمکت و به آسمون نگاه کردم یه سری ازین ابرای نازک و نرم (بهشون چی می گن?سیروس فک کنم) تو آسمون بود؛ گهگاه پرنده هایی از تو کادری که من می دیدم رد می شدن !
بوی قلیون میومد و صدای قهقهه های بلند چند تا جوون!
یکم دورتر از اون صدای رد شدن ماشینا از تو خیابون!
همینطور که سرم رو به آسمون بود چشمامو بستم
حالا صدا های بیشتری شنیدم !
صدای همهمه ی چند تا بچه... از دور!
یکم دورتر صدای جیر جیر وسیله های ورزشی تو پارک!
صدای جیک جیک خیلی ضعیف گنجشکا
صدای سلام و علیک کردن دو یا چند تا زن...
صدای دوتا جوون که یه چرت و پرتی گفتن و خندیدن و رد شدن!
صدای تق تق پاشنه های کفش یه زن که احتمالا بافاصله ی خیلی نزدیک عبور کرد
چون بوی عطرشو هم حس کردم!

هنوز چشمام بسته بود و گوشام به همه ی صداهای اطراف عادت کرده بود
غرق تو فکرای خودم بودم...

که
صدای یه کلاغ رشته افکارمو پاره کرد وغیر ارادی چشمامو باز کردم
دوباره کادر آسمون ، اینبار ابرا دیگه نبودن!
سرمو از رو پشتی نیمکت برداشتم.
به روبرو نگاه کردم تو چمنای روبرو یه یاکریم بود از کنار یه درخت یه چوب نازک گرفت به نوکش و پر زد رفت یکم اونطرف تر بالای یه سایه بون!چوبو گذاشت و دوباره برگشت یکم لای چمنا نوک زد و گشت باز یه چوب نازک گرفت به نوکش و دوباره رفت بالای اون سایه بون!
از وقتی که دیدمش تا زمانی که اونجا بودم، شمردم!
23بار همین عمل رو انجام داد :
از تو چمنا چوب نازک پیدا میکرد
می گرفت به نوکش
پر می زد
می رفت بالای سایه بون
چوب رو می ذاشت
دوباره برمی گشت

لبخند رضایتی اومد روی لبم
محوش شده بودم!

اطرافمو نگاه کردم پارک تا حدودی خلوت تر از قبل شده بود!
یه نگاه به یاکریمه انداختم هنوز داشت توی چمنا دنبال چوب می گشت :)
صدای کلاغه دوباره اومد
سرمو چرخوندم
خیلی اونطرف تر کلاغه روی سیم برق نشسته بود نگاش کردم، نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم بهش :)
هندزفری مو درآوردم و گذاشتم تو گوشم، یکی از موسیقی های حماسی و مقتدرانه(!)ی تو گوشی م رو پِلِی کردم و از رو نیمکت بلند شدم و قدم زدن در امتداد خیابون رو پیش گرفتم...
. عارفه . ۱۷ خوشم اومد :)

نظرات  (۲۱)

علیرضا
چه خوب و با احساس

ممنونم... :)

منتظر اتفاقات خوب (حورا)
:)))
چه حس خوبی گرفتی از اون لحظه ها.

اوهوم... :)

مرضیه ...
در میان پارک، من شریک لحظه‌های شاد یک کلاغ می‌شوم، من روی نیمکت، او به روی یک چنار، من به او سلام می‌دهم، او به من قار قار قار...، کودکی کلاغ را نشان سنگ می‌کند، با کلاغ جنگ می‌کند، می‌دوم به‌سوی او آی! آی!، قلب کوچک کلاغ‌ها سیاه نیست، می‌توان با کلاغ نیز دوست شد، قارقارشان گناه نیست
سیدضیائ قاسمی

مرسی بابتش :)

مرضیه ...
این یکی ربطی به پستت نداره ولی امشب جایی خوندمش گفتم برات بنویسمش :) :
هنوز
در فکرِ آن کلاغم در دره‌های یوش:

با قیچی سیاهش
بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار
با خِش‌خِشی مضاعف
از آسمانِ کاغذی مات
قوسی بُرید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غار غارِ خشکِ گلویش
چیزی گفت
که کوه‌ها
بی‌حوصله
در زِلِّ آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کَلّه‌های سنگی‌شان
تکرار می‌کردند.


گاهی سوآل می‌کنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضورِ قاطعِ بی‌تخفیف
وقتی
صلاتِ ظهر
با رنگِ سوگوارِ مُصرّش
بر زردیِ برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد
تا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید
با کوه‌های پیر
کاین عابدانِ خسته‌ی خواب‌آلود
در نیمروزِ تابستانی
تا دیرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟

«احمد شاملو»

@adabyate_digar

بابت این هم مرسی ! :)

نگین ...
نمیدونم چرا شبیه کابوسه برام صدای کلاغ ....

تو بعضی موقعیت ها و لحظات از صداش خوشم نمیاد ولی اکثر اوقات مشکلی ندارم باهاش! :)

زهرا شین
چه خوب که به معنی واقعی کلمه داری زندگــــی می کنی عزیزجان (:

امیدوارم... :)

بق بقو
چرا از این همه موضوع پست کلاغ شد؟:)
نگاه کردن به اسمون برای اروم شدن ... خیلی خوب

چون کلاغه نقش مهمی داشت! :)

gandom baanoo
چقد خوبه لحظه‌هایی که بدون هیچ سر و صدایی تو مغزت، فقط به اطراف نگاه کنی و گوش بدی و گوش بدی و گوش بدی! :)

آره حس جذابیه... :)

یک آشنا
از بهترین پست هایی بود که چند روز اخیر خودنم - بسیار احساس آرامش کردم ^_^

ممنونم...

خوشحالم که حس خوبی داشته ... :)

گم نام
چه قلم خوبی دارید

آدم باید خیلی بیکار باشه که بشینه ببینه یا کریم چند بار چوب میبره برای لونه اش:دی.
شوخی میکنم ناراحت نشید

لطف دارید...

حس میکنم بعضی چیزای پیش پا افتاده گاهی وقت گذاشتن براشون لازم باشه... :)

خواهش میکنم

آقای سر به هوا ...
چقدر من عاشق صدای یاکریم بودم وقتی که بچه بودم و توی حیاط مامنبزرگ میخوابیدیم ...

من خیلی خوشم نمیاد از صدای یاکریم...

N.K :)
اینی ک گفتی بارها تجربه کردم چشامو ببندم و فقط صداهارو گوش کنم و شاید بوی عطری و حس کنم..
گاهی زیادی خوبه...

اوهوم... :)

جو لیک
دانسیته لیچار بر زمانت کم تر از چیزی بود کع توقع داشتم، منتظر بودم تهش به فاجعه ای چیزی ختم شه نمیدونمم چرا:|
حس ناامنی؟

اون چیزی که کمتر از توقعتون بود رو متوجه نشدم ! :|

مرتضی سمایی
سلام
مثل همیشه قلمفرسایی شما عالی بود و بخوبی من رو تو موضوع غرق کرد
بهتون تبریک میگم بابت زیبایی قلم و زیبایی فکرتون
خوب و شاد باشید
شاد بودن اصلاً سخت نیست

سلام

خیلی مچکرم شما لطف دارید...

ممنون و همچنین شما... :)

~ فو فا نو
این پست خیلی چسبید ولی نه صرفا ب خاطر ارامش و صداهایی ک توش بود و اینکه برعکس به نظر خیلیا با کلاغ رفیقین. دفعه اول البته اینجوری دیدمش فقط ولی یه لحظه گفتم چرا کلاغ باید تو عنوان باشه ولی؟ در این حد حس خوب داشته ینی؟ ک برگشتم از اول خوندم و تازه فهمیدم جریان چیه. ک اول ناامید بودین و نتونستین دیگه راه برین. این راه رفتنه خیلی مهمه:دی بعد دیگه یه جا نشستین ک خستگی در کنین ولی باز رفتین تو فکرای بد ب نظر ک صدای کلاغ باعث شده در واقع اون یاکریمو ببینید و برای ادامه راه زندگیتون انگیزه بگیرید. اهنگ حماسی و قدم زدن دوباره هم دقیقا همین معنی رو میداد ک ینی باز راه افتادین دنبال تحرک و زنگی کردن . خیلی لذت بردم. اینجور نگاه رو دوس دارم، اینجور دقت رو ^_^ خصوصا ک عامل این انگیزه موجودیه ک بیشتر نفرت انگیزه تو چشم مردم. خیلی حرف توشه اصن:دی

خیلی ممنونم که انقدر دقیق پست من رو خوندید و اینکه ممنون از باز کردن مطلب من! :))

~ فو فا نو
تیکه بود؟:دی ک ینی خودتون معنی پستو میدونستید و نیاز ب باز کردن نبود؟ شایدم شوخی:دی ولی توضیح دادم چون فک کردم شایدحس خوبی بهتون بده ک کسی دقیق اشاره بکنه اخه باقی بچه ها نگفته بودن و یکیشون هم گفته بودن چرا کلاغ دیگه:دی

نه نه اصلا ، اتفاقا نظرات شما همیشه برا من دوست داشتنیه چون خیلی خوب و با دقت میخونید همه ی پست رو واینکه اشاره میکنید به خیلی نکته ها خیلی جذابه برام،مچکرم ازتون :)

محمد مرثیه گو
بسیار جالب بود

:)

محمود بنائی
یکی از لذت بخش ترین صداها صدای طوطی هاست در حال پرواز.
عاشق این آهنگهای حماسی ام! مخصوصا بازی تاج و تخت!* یک انرژی مضاعف به آدم میده که دوست داری مثل توپ بولینگ توی خیابون قل بخوری.

شاید شنیده باشم شایدم نه، نمیدونم!

:))

جو لیک
منتظر بودم بهت یکی تیکه انداخته باشه یعنی.
نمیدونم چرا بدبین شده م:|

هوم! نمیدونم منم! :|

یادگار ...
سلام
چقدر پر از حسّای خوب بود :)

سلام

خداروشکر که اینطور بوده... :)

خرید بلیط هواپیما
برای من نوستالژی خیلی خوبی داشت

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان