نزدیک غروب هیجــــــــــان آور کوچه
من باز به شــــــوق تو نشستم سر کوچه

گل های سرِ روســـــری ات مثل همیشه
زنبور عســــــــل ریخته سرتاسر کوچه

از دوختن چَشـــم قشنگت به زمین است
نقشی که چنین حک شده در باور کوچه

اینگونه نگــــــــین در همه ی عمر ندیدم
اینقدر برازنده بر انگـــــــــــــشترِ کوچه

"گل دربرومِی درکف ومعشوق..." خدایا!
من مست غزل خـــوانی سکر آور کوچه

لب تر کن تا ور بکشد پاشــــــــنه اش را
بی واهمه یکبار دگر قیصـــــــــــر کوچه


من کشته ی این عشقــــــــم و باید بگذارند
فردای جـــــــــــهان نام مرا بر سرِ کوچه



"رضا نیکوکار"