در انتهای بیست‌ودو سالگی!
درست همینجا، احساس خستگی می‌کنم؛
در انتهای بیست و دو سالگی!
و درست همینجا، احساس تنهایی می‌کنم؛
ده ساله که بودم، حتی هجده ساله که بودم، خیال می‌کردم بیست سالگی دنیای زیباتری در انتظارم است ...
بیست، بیست و یک
و حالا در انتهای بیست و دو سالگی؛
اما
هیچ دنیای زیبایی در کار نیست ...!
هجده ساله که بودم مثل غالب آدمها خیال می‌کردم، آدمها وقتی در کنار هم هستند، دیگر تنها نیستند،
و حالا در انتهای بیست‌ودو سالگی فهمیدم که تنهایی بدیهی‌ست، حتی اگر از آسمان آدم ببارد!
در انتهای بیست‌ودو سالگی‌ام لبالب از ترسم، مثل تمام این بیست‌ودو سال!
می‌ترسم!
از هرچه شدن‌ است، از هرچه نشدن‌، از مکان‌های تازه، از آدم‌های تازه، از اتفاق‌های تازه! از آدم‌های قدیمیِ تغییریافته؛ از تمام عذاب‌هایی که تمامی ندارند، من حتی از فکر کردن به تجربه‌های شیرین هم می‌ترسم، از مرور خاطرات شیرینی که همیشه از آن‌ها تلخی می‌چشم، از خودِ خسته‌‌ترِ تلخ‌ترِ پر خاطره ام!
می‌ترسم از آینده‌ای که شاید دردآور تر از اینجا که ایستاده‌ ام باشد!
اینجا،
انتهای بیست و دو سالگی!

دو قدم مانده به بیست‌وسه سالگی، چشمهایم را می‌بندم!
به بیست‌وسه سال قبل فکر می‌کنم، نه، اصلا برای محکم کاری به دو سال قبل‌تر از آن، به بیست‌و‌پنج سال قبل فکر می‌کنم و در ذهنم جهان را در همان لحظه نگه می‌دارم؛
جایی که هنوز خلق نشدم ...

نفس عمیق می‌کشم، شمع‌ها را خاموش می‌کنم.
میلادم
م‌ب‌ارک ...

:)

#ع_غ