بچه که بودم معمولاً از این که من رو تو خونه بذارن و برن بیرون ناراحت نمی‌شدم، یعنی اگه اون بیرون رفتنه یه جای خاص دوست داشتنی برای من نبود(که مکان‌های معدودی برای من، شامل این مورد می‌شد)مشکلی نداشتم که منو نبرن.
برای من، خالی شدن خونه غالباً اتفاق خوبی بود.
خیلی کوچیک که بودم، وقتی می‌خواستن منو تنها بذارن، به من مسئولیت مراقبت رو محول می‌کردن و کلی هشدار (با این مضمون که دست از خیال‌پردازی بردار و حواستو جمع کن، اگه طوفان شد، قایم شو) اما من به محض خالی شدن خونه، بدو بدو می‌رفتم وسایل ممنوعه‌ی آشپزخونه‌ رو برمی‌داشتم. وسایل ممنوعه شامل وسایلی می‌شد که مامان از دست من قایمشون می‌کرد و اون‌ها چاقو و کبریت و فندک نبودن، بلکه وسایلی بودن که یا سایز کوچیکی داشتن و تو نگاه من باید جزو ابزار خاله‌بازی من می‌بود نه آشپزخونه‌ی مامان (مثل هاون کوچولوی آشپزخونه)، یا تو تخیل من شی دیگه‌ای به نظر میومدن(مثل چای صاف کن فلزی که به چشم من رنده خاله‌بازی میومد) خونه که خالی می‌شد یه دل سیر با وسایل ممنوعه بازی می‌کردم و بعد از بازگشت اهالی خونه، به دلیل انجام ندادن مسئولیت مراقبت، تنبیه می‌شدم.

یکم بزرگتر که شدم، باز هم مسئولیت مراقبت رو به من محول می‌کردن و می‌رفتن، اون‌موقع یکم معنای مسئولیت رو دیگه یاد گرفته بودم، و البته ترس از طوفان رو هم، دیگه کمتر درگیر تخیل می‌شدم، اون‌دوره خیلی دلم می‌خواست خیاطی کنم. دو‌سه‌تا دوست و رفیق عروسکی داشتم که دلم می‌خواست برعکس من، لباساشون متنوع باشه، برا همین تا خونه خالی می‌شد، می‌رفتم سراغ پارچه‌های ممنوعه، که مامان از دستم قایم می‌کرد، مثلا یه‌بار پارچه چادری مامان رو از گوشه‌ش به قاعده ی یک نون تافتون بریدم و باهاش پیرهن دوختم. یادم نمی‌ره چهره‌ و نگاه و شیوه‌ی تنبیه عذاب‌دهنده‌ی مامان رو، وقتی بعداً اون پارچه رو دید...

یکم بزرگتر که شدم، تخیلم کمرنگ‌تر شده بود، حالا بیشتر دلم می‌خواست برم بیرون و کف کوچه با بقیه بازی کنم، باز هم مراقبت رو به من می‌سپردن و می‌گفتن بیرون نرو، اما من به محض خالی شدن خونه، دست مورد مراقبت رو می‌گرفتم و می‌رفتم بیرون. قطعا حالا اهمیت مسئولیت‌پذیری رو بیشتر می‌فهمیدم و کمتر خطا می‌کردم، با وجود درست انجام دادن وظیفه‌م، اما باز هم به دلیل حرف گوش نکردن و بیرون رفتن، تنبیه می‌شدم.

بزرگ‌تر که شدم احساس کردم، دلم می‌خواد حرف بزنم، یه شنونده می‌خوام بدون اینکه نصحیت کنه یا بگه: «ببین از تو بدتر هم هستن»،«ای بابا باز شروع شد»،«وای سرمو بردی، برو»،«حقته، خودت کردی، تاوانشم باید ببینی.»و... و البته آواز خوندن رو هم دوست داشتم.
باز هم مسئولیت مراقبت رو به من می‌سپردن و می‌رفتن و من، به محض خالی شدن خونه، شروع می‌کردم به حرف زدن بی‌وقفه برای «ف»، «ف» شنونده خوبیه... خالی که می‌شدم آواز هم می‌خوندم گاهی...
از این دوره به بعد دیگه مسئولیت‌پذیر شده بودم، تخیل‌هام رو تقریبا فراموش کرده بودم، بیرون نمی‌رفتم، و عین یه ربات که یه کد نوشته شده براش تا موقع طوفان قایم شه، قایم می‌شدم.
هنوز هم خالی شدن خونه اتفاق خوبیه...
حالا دیگه مسئولیت مراقبت رو به من نمی‌سپرن، دیگه لازم نیست از طوفان بترسم و قایم شم، دیگه غرق تخیل هم نمی‌شم، بیرون یواشکی هم نمی‌رم، چیزهای ممنوعه‌ای هم تو خونه وجود نداره که من علاقه‌مند باشم بهشون دست بزنم.

حالا از خونه‌ی خالی فقط برای گریه کردن با صدای بلند استفاده می‌کنم، که امروز متوجه شدم حتی بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم، چون من تا حالا این‌کارو انجام ندادم...