۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

نمی دونم چی بذارم عنوانو! شاید "مترو"!!!

همانا طولانی ترین راه ها راه ایستگاه مترو "اکباتان-ارم سبز" تا خروج از ایستگاه می باشد! :|

چه خبره آخه!!!

باید یه تاکسی می ذاشتن از قطار که پیاده می شیم آدمو تا در بیرون مترو می رسوند! :|


والبته شایان ذکر است ، ترسناک ترین بخش آن راهروی تونلی شکل آن می باشد!


+

فک کنم من فوبیای اون شکل راه هارو دارم!

ازینا که حالت تونلی (به عبارتی ،نیم استوانه) دارن!

وقتی از تو این راه ها عبور می کنم دچار تنگی نفس و اضطراب می شم :(


++

چه خوب که گیت های خروجی خیلی از ایستگاه های مترو رو برداشتن!

ینی یکی دیگه از ترسای من رد شدن از گیت خروج مترو بود!

۲۸ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰

آگهی بازرگانی!

می گه :

آدامس های "بایودنت" را فقط با نام "بایودنت" خریداری کنید.

:|

واقعا درمورد شعور بیننده چه فکری می کنن که اینو میگن؟!

مثلا من می رم آدامس های بایودنت را با نام "شامپو سدر صحت" خریداری می کنم، آیا؟!؟! :|

جدی چی فک کردن که اینو می گن؟!؟ :|

:|

۳۴ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۰

اوج مسخرگی!

بعضی چیزا (و افراد حتی) انقدر بی مزه ان که هیچ واژه ای یارای توصیف بی مزگی شونو نداره!

بی نمک

مسخره

لوس

بی مزه

و...

هیچکدوم !

هیچکدوم اینا حق مطلب رو ادا نمی کنه!

به نظر من تنها واژه ای که قادر باشه اوج مسخرگی رو نشون بده، واژه ی " خُنُک" هستش!

دقیقا با همین تلفظ: khonok

همین و بس! :|


پ.ن:

اصفهونیا ،کاشونیا،یزدیا، اراکیا و...فک کنم منظور دقیقم رو متوجه شده باشن!

نه؟! :))

۴۹ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰

بزرگترها

بزرگترایی که همه ی شبانه روزشون تو خونه می گذره

و تمام رفتن به اجتماع و رابطه ی اجتماعی شون، خرید از سوپر مارکت سر کوچه باشه ،

نباید بگن ما دوتا پیرهن از تو بیشتر پاره کردیم!

چون

واقعا از خیلی از موضوعات این جامعه بی خبرن!


من برای حرف بزرگترا احترام زیادی قائلم

اما

نه بزرگتری که حرفش صرفا به دلیل سن بالاترش باشه،

بزرگتری که

حرفش از رو آگاهی و دونستن و دیدن این جامعه باشه.


من به هیچ وجه قصد ندارم ارج و حرمت بزرگترا رو ببرم زیر سوال،

ولی

باید قبول کرد که

حرف هر بزرگتری صحیح نیست،

فقط به این دلیل که بزرگتره!


۳۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

باید کسی باشد...


باید کسی باشـــــــد شبی ماتم بگیرد
وقتی نبودم صورتش را غـــم بگیرد

باید کسی باشد که عکس خـنده ام را
در لابه لای گریه اش محــکم بگیرد

هی شهر را با خاطـراتش در نَوَردد
آینده اش را ســــــایه ای مبهم بگیرد

چشمش به هر کوچه خـــیابانی بیفتد
باران تنهــــــــاتر شدن، نم نم بگیرد

از گریه های او خـــــدا قلبش بلرزد
از گریه های او نفــــــس هایم بگیرد

من جای خالی باشـــم و او هم برایم
هر پنج شنبه شاخـــه ای مریم بگیرد


"پویا جمشیدی"

۳۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

یواشتر!!

لطفا وقتی می خندید جیغ نزنید! :|

آدم می ترسه ,

خنده ش رو لبش خشک می شه! :|

۲۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

در دنیای تو ساعت چند است؟

گلی:

راستی تو که منو ،همه چیز منو می شناسی باید علی رو هم یادت بیاد،آره؟!علی یاقوتی!

فرهاد:

علی یاقوتی ،باز کردی قاطی!فاطی یا گُلی،گُلی یا فاطی!

گلی:

:) اینو یادم نبود!

فرهاد:

عکسه رو دیدین یاد علی یاقوتی افتادین؟!نه؟!همون که چتر گرفته بالاسرتون!

منم هستم تو اون عکسااا...اون پشت مُشتا!حمید گرفت اون عکسو!

...

گلی:

می دونی الان علی کجاست؟!

فرهاد:

همین دور و برا...اما آخرش نه گلی شد ،نه فاطی... بلا روزگاریه عاشقیَت...



*ازون فیلمایی بود که تو تمام مدت تماشاش  لبخند رو لبم بود :)

"دردنیای تو ساعت چند است؟" رو ببینید :)

۳۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

آخه الان؟! :|

آخه یکی نیست به من بگه الان وقت خوندن چمدانِ بزرگ علویه؟!

با این حالت!!!

کم دلم پره از روزگار،

کم خودم به پوچی می رسم اینروزا،

نشستم اینم خوندم! دیگه شده نور علی نور :|


پ.ن:

یادتونه که؟!

اونموقع که این کتابا رسید به دستم ،وقت نداشتم بخونمشون!

الانم البته همچنان برنامه هام سر جاشه

ولی

امشب خودم یهو هوس کردم بشینم اینو بخونم که ...

اصلا یه حالی کرد منو :(

۲۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

فرض کنید پست خالیه!

از دیشب تا حالا چند بار "ارسال مطلب جدید"رو زدم هی یسری کلمه و جمله نوشتم هی پاک کردم و از صفحه اومدم بیرون!

حس می کنم باید یه حرفی بزنم باید یه چیزی بگم باید یه چیزی بنویسم اما نمی دونم چی!

پستم میاد ,حرفمم میاد, اما محتواش نمی دونم چیه!

جدی نگیرید این پست رو!

ببخشید وقتتونو گرفتم ://
موافقین ۳ مخالفین ۰

چرا پروین جیغ می زد؟!

اول خط بود و صندلی ها همه خالی!

رفتم تو و نشستم رو صندلی اولِ نزدیکِ درِ اتوبوس، کنار پنجره!

چند دقیه بعد یه آقایی هم اومد تو و مسئول خط سوت زد و اتوبوس حرکت کرد.

هندزفری مو درآوردم و گذاشتم تو گوشم، رفتم تو پوشه ی موسیقی و بعد پیانوهای لاچینی رو پِلِی کردم...

ایستگاه اول سه چار نفر سوار شدن.

اتوبوس حرکت کرد،ایستگاه دوم فقط یه خانومی سوار شد؛چهره ی مضطربی داشت اما سر و وضعش معمولی بود.

اتوبوس حرکت کرد،اون خانوم هنوز ایستاده بود و به دونه دونه صندلی ها و آدمای روی اون صندلی ها نگاه می کرد،انگار که دنبال یه جای دنج باشه،یعنی من اینطوری فکر کردم!

اصلا انتظار نداشتم اما نشست کنار من!

همینطوری اتوبوس می رفت و دونه دونه ایستگاه ها نگه می داشت؛طبق معمول یه تعدادی مسافر سوار و پیاده می شدن.

از پنجره به خیابونا و ماشینا نگاه می کردم و به موسیقیِ تو گوشم، گوش می دادم...

اون خانوم زد رو شونه م،هندز فری رو از یه گوشم درآوردم و بالبخند گفتم بله؟!

-ساعت چنده؟!

به ساعتم نگاه کردم و زمان رو بهش گفتم، سرشو به علامت تایید چند بار تکون داد و روشو کرد اون ور!

دوباره هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و به خیابونا خیره شدم و رفتم تو فکر...

همینطوری تو حال خودم بودم که یه لحظه احساس کردم کسی داره حرف می زنه!

سرمو برگردوندم دیدم اون خانوم داره یه چیزی می گه انگار،اما منو نگاه نمی کرد، به روبرو نگاه می کرد و حرف می زد!

یکم واضح تر به سمتش برگشتم ،می خواستم مطمئن شم که خطاب به من داره صحبت می کنه یا نه.عکس العملی نشون نداد، کارو خودشو می کرد!

موسیقی رو پاوس کردم و هندز فری رو از گوشم درآوردم و گوش دادم ببینم چی می گه:

"گفتم پروین، من هُلش ندادم،خودش افتاد،جیغ می زد...هرچی می گفتم اصلا گوش نمی داد!براش یه لیوان آب آوردم!دستمو پس زد، جیغ می زد!گفتم ببین!این کبودی هارو ببین،جیغ زد انقدر جیغ زد تا نفسش رفت!"

ترسیده بودم ،نمی فهمیدم داره چی میگه!نگاه کردم، تو اتوبوس به جز من و اون، یه خانوم دیگه ای هم ته اتوبوس خواب بود.

تو قسمت مردونه هم  چار ،پنج نفر بودن!

"یادته وقتی داشتی می رفتی ،ننه چی گفت؟گفت نمی گذرم!حالا من و ننه باهم نمی گذریم...گفت پس این خون چیه؟گفتم نمی دونم.باز شروع کرد به جیغ زدن!آبرومو برد .رفت وسط حیاط جیغ زد،انقدر جیغ زد که دیگه صداش در نمیومد.بهش گفتم برو تو انقدر آبرو ریزی نکن.هُلم داد...رفت تو بالکن...هنوز جیغ می زد...بهش گفتم من هُلش ندادم.خودش افتاد...جیغ زد،انقدر جیغ زد تا اونم افتاد"

خیلی ترسیده بودم ...ربط واضحی تو حرفاش پیدا نمی کردم!

از شدت ترس دستمو محکم گرفته بودم روی دهنم !

اون خانوم ته اتوبوس،هنوز خواب بود.آقایونِ توی اتوبوس یکم تعدادشون بیشتر شده بود اما تو قسمت زنونه فقط ما سه نفر بودیم!

سرشو برگردوند به سمت من، دستمو از رو دهنم برداشتم!

به سختی نفس می کشیدم...

چند بار آروم زد رو پام و سرشو بالا پایین کرد!

هیچی نگفتم ، فقط نگاش کردم و به سختی آب دهنمو قورت دادم!

ایستگاه دوتا مونده به آخر پیاده شد!

دوتا ایستگاه باقی مونده رو همچنان  فکر می کردم به حرفای اون زن!هنوز به سختی آب دهنمو قورت می دادم!

ایستگاه آخر شد و پیاده شدم، تا مقصدم یه بیست دقیقه ای پیاده روی داشتم ...تو راه به حرفاش فک می کردم و سعی می کردم یه ارتباطی پیدا کنم، اما هرچی بیشتر فکر می کردم،بیشتر می ترسیدم!


چه اتفاقی افتاده بوده؟!

واز اون مهمتر چرا اینا رو برا من گفت؟!

هنوزم فکرم درگیره....


پ.ن:

چون دقیق خاطرم نیست،ممکنه همه دیالوگاش نوشته نشده باشه...فقط اونایی که خیلی تکرارشون می کرد یادم مونده!

۴۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰