نرسد به دست جیم!

جیم ناعزیز
سلام
از آن‌جایی‌که به‌گونه‌ای نیستی که بتوانم با تو رو در رو حرف بزنم پس برایت نامه می‌نویسم و البته کاملا مراقبم که این نامه هیچ‌وقت به دستت نرسد؛ چون قربانش بروم(چرا؟!) گونه‌‌ات آنقدر عجیب و غریب هست که حتی با نامه هم نمی‌شود با تو صحبت کرد!
بابت لطف‌هایی که در حقم کردی از تو سپاسگزارم، اما لطفاً بدان که سپاسگزاری هیچ‌وقت به معنای غلام حلقه به گوش بودن و چشم‌گویی بی‌اما و اگر نیست و نخواهد بود!
جیم ناعزیز
از تو چه پنهان تصمیم گرفتم خودم شوم و هر کاری که دلم می‌خواهد انجام بدهم و درموردش با تو مشورت که هیچ، حتی صحبت هم نکنم!
جیم ناعزیز
بابت «معدود» روزهای کودکی‌ام که در آن خاطره‌ی خوش ساختی از تو سپاسگزارم اما بابت «اغلب» روزهای نوجوانی و جوانی‌ام که تلخشان کردی از تو ممنون نخواهم بود!
بابت دست‌گیری‌هایت در بعضی لحظات اضطرار از تو سپاسگزارم اما بابت فریادهای عجیب و گاهی بی‌دلیل، حتی گاهی به دلایل مضحکت بر سر خودم، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت تمام گریه‌های عذاب‌آور شبانه‌ای که دلیلشان رفتار‌های تو بود، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت اینکه مرا با وبلاگ آشنا کردی از تو سپاسگزارم اما بابت اینکه به شیوه‌ای که تو دستور دادی در آن عمل نکردم از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
از اینکه تو سردسته کسانی بودی که به خاطرشان آدرسم را تغییر دادم و تمام برچسب‌هایم را غیر فعال کردم از تو ممنون نخواهم بود!
جیم ناعزیز
هیچگاه بابت رفتارهایی که کاملا به خودم مربوط است و انجامشان دادم و خواهم داد از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
لطفاً این انتظار را نه از من و نه از هیچ بخت‌برگشته‌ی دیگری شبیه به من نداشته باش!(هرچند بعید می‌دانم به جز من سوژه‌ی دیگری به این غلظت(!) برای آزار داشته باشی)
جیم ناعزیز
فکر می‌کنم کافی باشد، به نظرم زیادی برای خودم بابت اخلاق‌های آزاردهنده‌ات توجیه آوردم، زیادی سکوت کردم، زیادی در مقابل بی‌احترامی‌ها و توهین‌هایت به من، که مجوز مضحکی برایشان داشتی(سن کمتر من!) کوتاه آمدم و هیچ‌وقت جواب ندادم، تنها به یک دلیل مضحک(سن بیشتر تو!).
جیم ناعزیز
از تو بابت خُرد کردن اعتمادبه‌نفسم ممنون نخواهم بود. از تو بابت زهر کردن روزهایم ممنون نخواهم بود. از تو بابت تلخ کردن معدود خاطرات ملسی که داشتم ممنون نخواهم بود. از تو بابت نابود کردن خیلی چیزها، که زمانی بخشی از وجودم بودند، ممنون نخواهم بود!
بابت ترسی که از تو داشتم هیچگاه ممنونت نخواهم بود!
جیم ناعزیز
دیگر از تو ترسی ندارم و سعی می‌کنم هیچگاه نیازمند تو نباشم!
از تو چه پنهان، می‌خواستم دیگر نبینمت، مثل روزهایی که به دلیل حضور تو تا نیمه‌های شب در خیابان پرسه زدم و متلک شنیدم یا ساعت‌هایی که در سرما در پشت بام خلوت کردم! درد داشت اما دردی که در آن احساس قدرت می‌کردم، درد خوبی بود!
نگذاشتند دوام داشته باشد، باز هم به اجبار کسانی که برایم مانند تو ناعزیز نشده‌اند، نرم شدم(بخوانید مخم زده شد)
جیم ناعزیز
رابطه ما بعد از این تنها به یک سلام و یک خداحافظ آن‌هم فقط به نشانه‌ی ادبی نمایشی(!) ختم خواهد شد!

با بهترین آرزوها برای فرزندت
دوست‌دار خیلی سابق تو، ع.غ

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

جام جهانی چشم‌هایت!

گفته اند از جام‌ جهانی چشم‌هایت بنویسم!
با خودم فکر کردم برای نوشتن باید چیزی از فوتبال سرم می‌شد مثلا، یا اهل فوتبال هم که نیستم، لااقل این جام جهانی لاکردار را دنبال می‌کردم مثلا، که دست کم بتوانم چندتا تشبیه بزنم تنگ عاشقانه نویسی‌هایم!
ولی من هیچ‌چیز از جام‌جهانی و فوتبال و متعلقاتش سرم نمی‌شود!
تنها همین برایم قدر مسلم است که در جام جهانی چشم‌های تو، من چه اسپانیا باشم، چه پرتغال،چه مراکش، چه ایران، کسی که به مرحله بعد صعود خواهد کرد تو خواهی بود...


پ.ن:

دعوت شدیم و باید دو نفر را دعوت می‌کردیم! خب، دو نفر را دعوت می‌کنیم!
هر دونفری که دلشان خواست بنویسند!

موافقین ۱۵ مخالفین ۰

کسی داد می‌زند پس این آمبولانس کدام گوری ماند؟!


کسی روی زمین افتاده است و افراد همیشه در صحنه دورش را گرفته اند! خوشبینانه نگاه می‌کنم: شاید می‌خواهند کمکش کنند! درست نگاه می‌کنم: به جز دو نفر درحال کمک، باقی افراد تنها ایستاده اند و دختر در حال تشنج را تماشا می‌کنند.
دوستش گریه می‌کند؛ آمبولانس خبر کردند؛ می‌گویند هنوز در راه است. از جمعیت دور می‌شوم به سمت کنج خلوتی که خودم کشف کرده بودم می‌روم؛ جمعی ورودی جدید، این‌جا را هم پیدا کردند. بلند بلند می‌خندند، از آن خنده‌های تیزی که همیشه برای مسخره کردن یک نفر، توسط یک جمع به‌کار می‌رود. فکر کنم مجبورم بروم و قدم بزنم، حالا دیگر تمام کنج‌های خلوت موجود در این دانشکده‌ی نه‌چندان بزرگ را که کشف کرده بودم، غصب کردند!
می‌روم پشت ساختمان‌های دانشکده تا لااقل جایی که کمی خلوت‌تر است قدم بزنم.
پشت ساختمان قبرستان شده است! قبرستان میز و صندلی ، سه پایه‌های نقاشی، برگ‌های خشک و زردشده‌ی پاییزهای گذشته
و سرهای‌بریده شده!
می‌نشینم پای جسدها و برای‌شان عزاداری می‌کنم. سه‌پایه‌هارا نوازش می‌کنم، روی خطوط و شیارهای چوبی‌شان را نوازش می‌کنم، تمام سرهایی را که آن‌جا افتاده است، جای شکستگی‌های‌شان را که موقع تخلیه‌شان به اینجا ایجاد شده‌اند را نوازش می‌کنم... زانو می‌زنم و برگهایی را که روی‌شان را پوشانده کنار می‌زنم.
دلم می‌خواهد بغل‌شان کنم...
نزدیکی عمیقی بین خودمان و این سرها حس می‌کنم؛
ما بچه‌های نقاشی ورودی بهمن ۹۵، که مهر ۹۶ بعد از رفتن استاد الف یتیم شدیم!
که تا وقتی استاد الف بود چپ نگاه‌مان نمی‌کردند، اما حالا با مسئول آموزشی روبه‌رو هستیم که در چشم‌مان زل می‌زند و می‌گوید: «شما نقاشی‌های یاغی وصله ناجور اینجا هستید!»، مایی که تمام کتاب‌های کمیاب و خوبمان که استاد الف به سختی برای‌مان پیدا کرده بود را سربه‌نیست کردند، که استادهای مطرح، بعد از رفتن استاد الف رهای‌مان کردند، مایی که رشته‌مان از این دانشکده حذف شد، مایی که آخرین بازماندگان نقاشی هستیم و تا یک ترم دیگر از این دانشکده منقرض خواهیم شد. مایی که در خبرها و اطلاعیه‌های سایت دانشگاه جایی نداریم، مایی که مدیر گروه جدیدمان رشته‌اش نامربوط به ماست و تا به حال حتی ندیدیم‌ش! مایی که کمبود سه‌پایه داریم، چون سه‌پایه‌های‌مان را شکستند و لاشه‌شان را پشت دانشگاه انداختند. مایی که کارگاه‌های‌مان را تغییر کاربری دادند به کارگاه معماری و سایت کامپیوتر، چون ما زیادی دانشکده را کثیف می‌کردیم.
مایی که سرهای‌مان را بریدند...
...
حیاط شلوغ‌تر شده است، دایره تماشاگران بزرگ‌تر شده است...

۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

۲۱۰

روزهایی را به خاطر می‌آورم که چاره‌ی حال بدم خواب بود؛
مثل آن‌روز که سر کلاس نمکدان درست کردم و معلم گوشه کلاس نگهم داشت و با گریه خواهش کردم که مادرم را احضار نکند، یادم می‌آید که زنگ آخر باران می‌بارید و من با روپوش و مقنعه ‌ی خیس از باران [و گریه] به خانه رسیدم، ۶ ساعت خوابیدم، مامان گفت خسته است، ف گفت خسته است، خسته بودم...!

آنروز که ج در را محکم بست و بیرون رفت، همه نگران شدند و من شدیدا پلک هایم سنگین شد...و خوابیدم!
هرگاه تن صداها بالا رفت، چشمهایم خیس و سپس سنگین می‌شد!
هرگاه که با قطع نفس تا دم نبودن رفتم و برگشتم، از بهت و ترس و غم به خواب می‌رفتم.
هرگاه نمره‌ی کم می‌گرفتم به خواب می‌رفتم.
هرگاه تنبیه می‌شدم، به خواب می‌رفتم.
هرگاه به آرامش بعد از طوفان می‌رسیدیم، به خواب می‌رفتم.
روز ۲۶ بهمن‌ماه سال ۹۳ سر خودم را شیره مالیدم، برای خودم یک انیمیشن گذاشتم و شروع کردم به تماشا، اما با تمام وجود گریه کردم و بعد خیلی طولانی به خواب رفتم.
بارها شنیدم که: خوش به حالش که خوش خواب است!
خواب من نشانه‌ی حال بد من است،
که وقتی می‌خوابد، بی‌عار نیست، که درد می‌کشد، عذاب می‌کشد، که به جای یه ریز حرف و حرف و حرف زدن و تیکه انداختن‌های دخترانه، بی‌صدا و بی نشانه‌ی قرمزی و پف چشم، اشک می‌ریزد و بعد به عنوان مرهم دردهایش، می‌خوابد!
آمدم بگویم مدتی ست دنیایم عذاب آور‌تر شده است، حالا که حتی برای بعضی از دردهایم خواب جواب نمی‌دهد، که خواب گاهی نمی‌آید، یا آمدنش همراه با خواب‌های پریشان و آزاردهنده است...
آمده ام که خودم را توضیح دهم!
خسته شدم بس که خودم را توضیح دادم!
یعنی در این دنیای به این بزرگی یک نفر نیست که خودش بیاید و مرا نه با همه، که فقط با کمی از قلق هایم بشناسد؟! که کمی مهم باشم؟!

خوابم می‌آید... خیلی...

پ.ن: عین ربات بودن خوب نیست، هر روز و هر روز، خسته سرکلاس و سرکار رفتن خوب نیست... می‌دانم... اما فقط دانشجو بودن را هم دوست ندارم!
پروژه تا دوهفته دیگر تمام می‌شود... بیکاری دارد دست تکان می‌دهد...
حس می‌کنم این‌بار تحمل بیکاری عذاب‌آورتر از گذشته خواهد بود...

خوابم می‌آید و خوابم نمی‌برد...

۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

از دیروز هیچی نمی‌نویسم!


همین دوتا یادگاری+ شناختن یک عالمه آدم جدید+ تمام حسی که دارم+ تمام خاطره‌ها

می‌مونه اینجا، پیش خودم!
:)

۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست! دویدم...

در انتهای بیست‌ودو سالگی!
درست همینجا، احساس خستگی می‌کنم؛
در انتهای بیست و دو سالگی!
و درست همینجا، احساس تنهایی می‌کنم؛
ده ساله که بودم، حتی هجده ساله که بودم، خیال می‌کردم بیست سالگی دنیای زیباتری در انتظارم است ...
بیست، بیست و یک
و حالا در انتهای بیست و دو سالگی؛
اما
هیچ دنیای زیبایی در کار نیست ...!
هجده ساله که بودم مثل غالب آدمها خیال می‌کردم، آدمها وقتی در کنار هم هستند، دیگر تنها نیستند،
و حالا در انتهای بیست‌ودو سالگی فهمیدم که تنهایی بدیهی‌ست، حتی اگر از آسمان آدم ببارد!
در انتهای بیست‌ودو سالگی‌ام لبالب از ترسم، مثل تمام این بیست‌ودو سال!
می‌ترسم!
از هرچه شدن‌ است، از هرچه نشدن‌، از مکان‌های تازه، از آدم‌های تازه، از اتفاق‌های تازه! از آدم‌های قدیمیِ تغییریافته؛ از تمام عذاب‌هایی که تمامی ندارند، من حتی از فکر کردن به تجربه‌های شیرین هم می‌ترسم، از مرور خاطرات شیرینی که همیشه از آن‌ها تلخی می‌چشم، از خودِ خسته‌‌ترِ تلخ‌ترِ پر خاطره ام!
می‌ترسم از آینده‌ای که شاید دردآور تر از اینجا که ایستاده‌ ام باشد!
اینجا،
انتهای بیست و دو سالگی!

دو قدم مانده به بیست‌وسه سالگی، چشمهایم را می‌بندم!
به بیست‌وسه سال قبل فکر می‌کنم، نه، اصلا برای محکم کاری به دو سال قبل‌تر از آن، به بیست‌و‌پنج سال قبل فکر می‌کنم و در ذهنم جهان را در همان لحظه نگه می‌دارم؛
جایی که هنوز خلق نشدم ...

نفس عمیق می‌کشم، شمع‌ها را خاموش می‌کنم.
میلادم
م‌ب‌ارک ...

:)

#ع_غ

۱۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

۲۰۷

یه ساعت مچی کوکی دارم، ازون عتیقه‌های قدیمی! ازونا که احتمالا شبیه‌ش دست «فرنگیسِ» کتابِ «چشمهایش» بوده!
خیلی دوستش دارم، خیلی ریزه‌میزه ست، خیلی سبکه، خیلی همونه که باهاش راحتم، کلی مدل بند تجربه کرده این ساعت تو دست من! همیشه خوشحال بودم که چون کوکیه و منم همیشه حواسم هست و کوکش می‌کنم، هیچوقت مثل ساعتای باتری‌خور، آدم رو غافلگیر نمی‌کنه با یهو وایسادنش! ولی چند وقتیه که خراب شده، یهو می‌بینم که صدای تیک‌تاک سریعش نمیاد! یهو می‌بینم ساعت یک ظهره ولی مونده رو یازده!
یه ساعت دیگه هم دارم، همون که تو پست مساحت زیستم هست!  یکم سنگینه ولی اگه دیرم شده باشه، زمان تلف نمی‌شه برا بستنش به مچ، مثل این ساعت مردونه هاست که قفلش میفته رو هم بسته می‌شه! اون هم ریپ می‌زنه! همون لحظه‌هایی که میام نگاش کنم ببینم به قطار تندرو می‌رسم یا نه، ثانیه شمارش ساکت وایساده منو نگاه می‌کنه! گفته بودم شیش سالشه؟! بردم ساعت‌سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست! گفت موتورش خراب شده! شیش سالش بود...!
یه ساعت دیگه هم دارم، قشنگه! کار هم می‌کنه، فقط بندش مثلا چرمیه! ولی چنان خشکه که زیر بندش ترک برداشته، وقتی می‌بندم به مچم، تیکه‌های بندش پوست پوست می‌شه، پودر می‌شه، می‌ریزه، مچ دستم هم زخم می‌کنه! بردم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست، می‌خواستم بندشو عوض کنم، ژله‌ای بندازم، بهش نمی‌خورد! چرمی‌هایی هم که نشون داد همشون مثل بند خودش سفت و خشک بودن!
یه ساعت دیگه هم دارم، نقره‌ایه، ازینا که قفلش مثل دستبند می‌مونه! دور صفحه ش نگین داره! زیادی شکل زیورآلاته! زیادی مهمونی طوریه! چیزی نیست که بشه همیشه و همه‌جا باهاش راحت بود! با هر مدل تیپ و لباسی هم نمی‌خونه! قفلشم یکم هرزه! ینی شُله! عین وقتی که شیر آبهای قدیمی هرز می‌شن، شُل می‌شن!
لابد می‌گید می‌تونم مثل خیلی‌ها گوشی مو نگاه کنم برا ساعت؟! نه من نمی‌تونم! من معمولا گوشی‌م تو دستم نیست! نمی‌دونم، نمی تونم، خوشم نمیاد، رو اعصابم می‌ره، یادم می‌ره و اکثرا اگه چیزی تو دستم باشه، یه جا جا می‌مونه یا میفته!( مثل لیوانای دورهمی مون، که همش ترس این اتفاق براشون رو داشتم) تنها چیزی که این اتفاق براش نیفتاده تا حالا، بوم‌هام بوده، باقی اشیا اگه قراره تو دستم بمونن باید بشه گذاشتشون تو یه جایی که از دستم حالت آویزون باشه! مثل کیسه! یا کیف! وگرنه ایمن نیست!
می‌تونم خیلی راحت برم یه ساعت دیگه بخرم؟! نه دلم نمی‌خواد ساعت جدید بخرم! چرا؟! بماند...!
تنها راهی که باقی مونده، اینه: باید همین روزا برم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست!
باید ببینم می‌تونه ساعت کوکیِ پرخاطره‌مو، ساعت کوکیِ دوست‌داشتنی‌مو درست کنه؟! کاش بتونه...
زمان برام مهمه، ولی نه به اندازه‌ی «تام هنکس» تو فیلم «دورافتاده»!
اونم که براش مهم بود چهار سال بی زمان زندگی کرد!
بهم می‌خندید لابد، که واسه موضوع به این سادگی دارم خودمو به چالش می‌کشم! :)
ولی
شاید منم ازین به بعد، بی ساعت مچی ادامه دادم...شاید...!
۱۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

۲۰۵



گنجشکه!
یه روز کامل اومد پشت پنجره! وقتی که من حضورشو حس کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح بود صدای نوک زدنش به شیشه بیدارم کرد!
بیدار شدم، نشستم نگاش کردم! هی می‌رفت با دو سه تا گنجشک دیگه می‌اومد یه عالمه باهم سروصدا می‌کردن، باهم خودشونو تو شیشه نگاه می‌کردن، نوک می‌زدن به تصویر خودشون تو شیشه! خیلی خر بودن!! :))
چند دقیقه که گذشت، رفتم پرده رو جمع کردم کنار، که واضح تر ببینمش ولی نیم ساعتی که پرده کنار بود، حتی یه بارم نیومد!
مجبور شدم دوباره پرده رو باز کنم! وقتی باز کردم، دوباره اومد!
اون‌روز تا ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر می‌دیدمش، رفتن و اومدنشو!
چند دقیقه یه بار پشت پنجره بود و دلبری می‌کرد!
از آخرین باری که با یه موجود جوندارِ متحرک به جز آدمیزاد درددل کرده بودم، فکر کنم ۱۴ سالی می‌گذشت! آخرین بار مورچه ها بودن! حالا گنجشک!
کلی کار داشتم، تمام کارای دانشگام مونده بود، یه مشت مخش برا عید(:|) و یه مشت کار عقب مونده از قبلِ عید که به دلیل تداخل با کارم انجام نشده مونده بود!
ولی من تمام اون روز رو نشستم به نگاه کردن یه گنجشک!!! امیدوار بودم که فرداها و پس فرداها هم بیاد ولی دیگه نیومد!
واسه یه روز از بهار، دنیا رو به هیچ جا حساب نکردم!
و این اتفاق خوبی بود! :)
۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

۱۳۹۶

سال دردناکی بود، بیرون از خودم پر از حادثه بود و مرگ و درد، درون خودم پر از اشتباه و توجیه و مدیونِ خودم شدن! خوبی هم داشت، مثلا رفتم سر کار، مثلا از بعضی حصار‌های احمقانه‌ای که ساخته بودم رها کردم خودمو، مثلا تصمیم گرفتم از خودم نگذرم، مثلا تصمیم گرفتم اون‌همه خوشبینی نامعقولم به آدما رو بذارم کنار...!
سخت گذشت، درد گذشت، ولی گذشت.
می‌خوام امیدوار باشم و می‌خوام تلاش کنم که سال دیگه بیام بگم: دنیا هنوزم زشته قبول، ولی دیگه من خوبم، دیگه مدیون خودم نیستم، حالا روم می‌شه تو روی خودم نگاه کنم...
می‌خوام تلاش کنم که سال دیگه این موقع بیام بنویسم: امسال زندگی قشنگتر بود...
۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

۲۰۳

خیلی وقته... یادمه ۲۷ دی‌ماه بود انگار...
وقتی اومدم خونه انداختمش رو رخت آویز، تصمیم گرفتم دیگه سرم نکنمش که کثیف نشه که مجبور نشم بشورمش!
ولی نشد... مجبور شدم بازم بندازمش رو سرم!
خیلی دوده گرفته تو شهر و آلودگی‌هاش و کثیفه حتما، اما نمی‌خوام شالم رو بشورم، هنوز بوی عطرتو می‌ده، کم شده، خفیف شده، پریده
ولی من هنوز تقلا می‌کنم و از لای تاروپودش عطرتو می‌کشم تو وجودم، هنوز حسش می‌کنم، تا وقتی هست، نمی‌شورمش، داره عید می‌شه اما من این شال رو نشسته باقی گذاشتم، حتی اگه ازش کثافت بالا بره من باقی مونده عطرتو تاوقتی که هست، نابود نمی‌کنم!
اونروز که فروریختم پایین، اونروز که شُره کردن خودمو حس کردم و می‌خواستم زار بزنم و بگم من جز ناکامی و نامردی و بی وفایی و بدعهدی و درد و درد و درد هیچی ندیدم این عطر یادم آورد که هنوز تو هستی که نامرد نیستی، بی وفا نیستی، بدعهد نیستی ...
آدمای شبیه تو رو به انقراضن و این عطر یادم میاره که باید از داشتنت خوشحال باشم،
باید زنده بمونم، عوض شم، خوب شم...
تو نقطه عطف این زندگی‌ای رفیق...
۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

نمایشگاه گروهی نقاشی و تصویرسازی

افتتاحیه: جمعه ۱۸ اسفندماه ساعت ۱۶ تا ۲۰

خوشحال می‌شم، تشریف بیارید.

۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰

۲۰۱


دریافت

۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

۲۰۰

روی صندلی ایستگاه می‌نشینم، دستم را به بند کوله ام می‌برم که از پشتم برش دارم، که تا زمان رسیدن اتوبوس بتوانم تکیه دهم، پشیمان می‌شوم، دستم را پایین می‌آورم و تکیه نمی‌دهم، تکیه به دست هایم می‌دهم، کمی خم می‌شوم و به انتهای مسیری که اتوبوس از آنجا می‌آید نگاه می‌کنم، ناواضح است، یادم می‌افتد که ‌هوا آلوده است و سرفه‌ی کوچکی می‌کنم، زن بی اعصاب و غرغرویی که از مترو با او هم‌مسیر بودم به ایستگاه می‌رسد کمی می‌ایستد، بازهم زیرلب غرغر می‌کند و بعد می‌نشیند، احساس می‌کنم دستهایم خسته شده‌اند، دیگر نمی‌توانم و با بی خیالی به کوله ام و تمام وسیله های داخلش تکیه می‌دهم! جیبم می‌لرزد، گوشی‌ام را درمی‌آورم و به انتهای پیام نگاه می‌کنم: «هیچکس تنها نیست»... پوزخندی می‌زنم و نخوانده حذفش می کنم، نگاهی به جیب هایم می اندازم، یک عالمه رسید بانک و کاغذ تبلیغات آرایشگاه و دندانپزشکی و کاغذ شکلات تک تک و...؛
اتوبوس می‌رسد و سوار می‌شوم، به سمت صندلی‌های برعکس می‌‌روم، همان‌هایی که خیلی‌ها دوستش ندارند، همان‌هایی که خیلی‌ها وقتی رویش می‌نشینند، سرشان گیج می‌رود! ازین صندلی ها خوشم می‌آید!
سرم را به شیشه اتوبوس تکیه می‌دهم و به کاغذهایی که از جیب‌هایم در آوردم نگاه می‌کنم: یک،دو،سه،...شانزده!
شانزده کاغذِ تبدیل شده به پیراهن مردانه! 
نشانه‌ی‌ خوبی نیست...
تبدیل شدن کاغذها به پیراهن مردانه، اصلا نشانه‌ی خوبی نیست...
به حرف‌هایی که چند روز قبل تصادفی شنیده ام فکر می‌کنم؛
می‌گفتند یکی از افرادی که به تیم انرژی می‌دهد من هستم! می‌گفتند شوخ است!

به شانزده پیراهن مردانه‌ی در جیبم فکر می‌کنم و به شوخ طبعی‌ام ادامه می‌دهم...

۱۳ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰

۱۹۷

سر و وضع و لباسش شبیه تمام بی‌خانمان هاست، ژنده و کهنه و دوده گرفته؛ شبیه همان‌ها که روی دوششان یک گونی بزرگ پر از خرت و پرت دارند و هر چند قدم در سطل‌های زباله خم می‌شوند تا اگر چیز به‌درد بخوری برایشان بود بردارند و در گونی‌شان بگذارند.
از همان‌ها که گاه‌گداری برای خودشان آوازی را زمزمه می‌کنند؛ از همان‌ها که خودشان را از تمام مردم جامعه دور و جدا و غریبه می‌بینند.
صبح ها خیلی زود، وقتی که هنوز هوا تاریک است از خانه بیرون می‌زنم، بخشی از پیاده‌‌روی کنار اتوبان جای خوابش است، وقتی که من عبور می‌کنم هنوز خواب است اما چیزهای تعجب‌آوری بالای سرش است، نهج‌البلاغه، بوف کور و چند کتاب دیگر که زیر اینهاست و نمی‌توانم اسمشان را بخوانم. روزهای اول فکر می‌کردم چیزهایی ست که گیرش آمده و به نوعی از محتویات همان گونی بزرگ خرت و پرت هایش است، اما یک روز غروب دیدمش که زیر یکی از چراغهای تیر برق درحال مهیا کردن جای خوابش است، بعد از پهن کردن زیراندازش کیسه‌ی کوچکی را باز کرد و کتابها را بیرون آورد و شروع به ورق زدن کتابی کرد، آنقدر صفحه زد تا به یک صفحه (احتمالا) مشخص رسید، سپس کیسه را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و عینکی قدیمی-چیزی شبیه به عینک امام خمینی- از جیبش درآورد و شروع به خواندن کرد! به شکلی هیجان‌آور در کتابی که دستش است غرق می‌شود، طوری‌که دلت می‌خواهد همان موقع یک کتاب بخوانی!
شب‌های دیگر هم دیدمش، همین کار را می‌کند، گویا عادت دارد که قبل از خواب کتاب بخواند...!

هر‌ از چند گاهی‌ بعضی از کتابهایم را به‌ دلیل کمبود جا، با اکراه به کتابخانه‌ها می‌دهم؛
این روزها باخودم فکر می‌کنم شاید در کیسه‌ی او جای‌شان بهتر باشد ...
۱۲ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰

بدون عنوان

گاهی دلم می‌خواست در لحظه، تمام دنیا کور باشند، تمام دنیا کر باشند، تمام دنیا لال باشند، گاهی دلم می‌خواست ما دیدنی نبودیم، شنیدنی نبودیم، گفتی نبودیم؛ من درد می‌کشم از درد مادر، درد می‌کشم از درد پدر...؛ درد می‌کشم از شنیدن و پژواک واژه‌ی «دیوانه» در مغزم، از پارک رفتن‌هایمان می‌ترسم، از خنده‌ها و نگاه‌های تیز و برنده متنفرم، دلم می‌خواست در لحظه همه‌مان را در آغوشم می‌فشردم و همان‌جا دنیا تمام می‌شد...
من از تمام دنیا می‌ترسم، از آدم‌ها می‌ترسم، صبوری مادر غمگین‌ کننده است برایم، از دل رنجور پدرم رنج می‌کشم، از دلی که با هر نگاه تیزی بیشتر درد می‌کشد...
غم می‌دانی چیست؟! غم و حسرت یک تاب بازی بدون شنیدن پچ پچ می‌دانی چیست؟! غم دعوت نبودن به میهمانی‌ها چطور؟! غم تحقیر شدن نزدیکترین‌هایت را می‌فهمی؟! غم عذرخواهی کردن بابت اتفاقی که خواسته‌ی تو نبوده است اما در جواب زخم‌ زبان شنیدن را می‌دانی؟! غم گذراندن کودکی در تنهایی و ترس را چطور، می‌دانی؟!
من می‌دانم و تو فقط ادای دانستن درمی‌آوری،
من با سلول به سلول وجودم تمام دردهایمان از کودکی تا همین لحظات را مرور می‌کنم و تو تنها برایمان آه می‌کشی...
۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

مساحت زیست

اینکه می بینید یکم شلوغه دلیل بر این نیست که واقعا زیستم هم همینقدر شلوغه! نه!
گاهی ممکنه مدتها بجز گوشی و هندزفری با هیچکدوم اینا کاری نداشته باشم ولی خب غالب زندگی م با اینا می گذره!
فک می کنم تصویر گویاست، ولی با این وجود از سمت چپ، بالا، شروع می کنم به معرفی:

چسب ضد حساسیت! موقع طراحی دور برگه ها یا مقوا هام رو باهاش کادر می بندم مثل چسبای دیگه پوستشونو مخدوش نمی کنه! یا وقتی بومم رو با روزنامه می خوام بپوشونم به کارم میاد، خلاصه اکثرا پیشمه!

کنارش: مداد نوکی(بهش نمی گم اتود، چون اتود به طرح اولیه برای چیزی می گن!)این مداد نوکی حدودا 6 ساله شه و گیره ش که به وسیله ی اون کنار جیب وصل می شده رو شکستم، کاملا ارادی! من تمام ابزارهای نوشتاری ای که این آپشنشون روی خودشون قرار داره(نه روی درشون)رو به نحوی از بین می برم، که بماند چرا!

بعدی ها به ترتیب: محو کن، کنته ی قهوه ای، مداد B5، کاتر، کنته ی سیاه، مداد B6، پاک کن اتودی(می دونم که اگه به اون نمی گم اتود پس به اینم نباید بگم اتودی ولی خب جایگزین بهتری پیدا نکردم، پس اجبارا و ایهامی طور به این اتودی می گم!)

کنار همه ی اینا: لاکی(کسایی که نمی شناسنش، می تونن این پست رو بخونن)

مداد رنگی دوازده رنگ پیکاسو، این مداد رنگی فقط برای اتود زدن کاربرد داره، براهمین بیشتر استفاده می شه و دور و برمه!

اون که شکل قلب درآوردمش، پاک کن خمیریه! بیشتر ازینکه پاک کن باشه، خمیر بازیه و اغلب باهاش شکل درست می کنم!

رژ، ساعت مچی 5 ساله م! اسپری سالبوتامول که چندسالی هست خیلی خیلی کم مورد استفاده م قرار می گیره ولی چون احتیاط شرط عقله اکثرا همراهمه و چون رنگش آبیه اکثرا جلو چشممه!

زیر همه ی اینا تخته شاسی و کاغذام!

کتاب رساله درباره نادر فارابی علاوه بر اینکه این روزا دارم می خونمش و جذابه برام اما از لحاظ فیزیکی هم برام دوست داشتنی و بااهمیته و از وقتی از نمایشگاه کتاب گرفتمش سعی کردم همراهم باشه، جلو چشمم باشه، باهاش خاطره مرور می‌کنم...!

خودکارای رنگی م که باهاشون درد دلامو، عاشقانه هامو، دست نوشته هامو و... که اینجا نمی نویسم، تو سررسید زرشکی رنگ، که زیر کتاب قرار داره می نویسم.

شیش تا از رنگ روغن هام به نمایندگی از باقی شون!

کنار خودکارا: پنج تا از رنگ اکریلیک هام به نمایندگی از باقی شون!

پالتم، ظرف روغنم

و سمت راست راست،
قلم مو های پرکار ترم به نمایندگی از باقی شون، بعلاوه کاردک!


هندزفری توی عکس حدودا 2 ساله شه و از تو مترو پنج تومن خریدمش! هنوز کار می کنه اما یحتمل دیگه ازش استفاده نکنم!

این هندزفری تاحالا به گوشی توی عکس وصل نشده، چون گوشی جدیده و من هنوز باهاش موسیقی گوش ندادم!
اما به گوشی قبلی وصل می شده و بارها و بارها حالم رو دوست داشتنی می کرده برام!

بخش زیادی از زندگی من تو گوشی می گذره و چندان ربطی به میزان هوشمند بودنش نداره، اولیتم اینه که جای زیادی برای تایپ و نوشتن چیزی داشته باشه و جای زیادی برای موسیقی داشته باشه و پشتیبانی از پی دی اف! البته و قطعا اگه امکانات و میزان هوشمندی ش بیشتر باشه بیشتر می پسندم!طبیعیه!
گوشی جدیدم رو هم دوست دارم، خیلی، بیشتر به این خاطر که کادو گرفتمش... :)

جای عینکم تو این مساحت خالیه!
درسته! وقت عکس گرفتن رو چشمم بود پس طبیعیه که جاش خالیه!

۱۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

193

گفته بودم زمستون بهتره؟! گفته بودم! هنوز رو حرفم هستم با ادله رو حرفم هستم...

تابستونا نمیشه بخزی زیر پتو و گوله شی تو خودت و براخودت زار بزنی و دریا درست کنی و خودت غرق شی توش!!!

من تابستونای سختی رو پشت سر می ذارم، تابستون برا من فصل خشکمه، فصل بی بارونی م، فصل تحمل کردن ...

خسته شدم بس که گفتم خسته ام...

ولی خسته ام...

موافقین ۱۹ مخالفین ۰

191

سرم شلوغ دانشگاه و کاراشه، مقاله می نویسم، طرحای ذهنی می زنم،خیلی بیشتر از قبل موسیقی گوش می دم، تا جایی که بتونم زمان می ذارم و ساعتایی رو با دوست هایی که دنیاهای نزدیک به هم داریم و واقعا واژه ی دوست لایقشونه می گذرونم، زندگی و فکرمو پر از فکر و خیال همه مدله(خوب و بد)کردم، دارم بیشتر و بیشتر طراحی و نقاشی می کنم، پیشرفت کردم، اونقدر که خودمم حس می کنم و از دیدن کارای قبلی م که شما هم خیلی هاشو دیدید، خجالت می کشم!
یه استادی می گفت هر وقت خودت از دیدن طرحای قبلت خجالت کشیدی، خوشحال باش! ینی داری قوی می شی، داری پیشرفت می کنی...
اما اینکه سکوت اختیار کردم دلیلش اینا نیست!
یه چیزی باعث شده که اینجا ساکت باشم؛ خصوصی نویس شدم تو این مدت، یکم سخت شده برام عمومی نویسی، اما عمومی خون هستم هنوز... :)

خلاصه که،

زنده ام، هنوز قلبم می زنه، دم و بازدم هم دارم... :)

۲۸ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۰

189

شاید کسی متوجه نشد که تو کودکی م چرا گاهی کفش هام ظاهر کودک پسندی نداشتن...

و گاهی حتی اجازه ی خرید کفش مورد علاقه م رو به من ندادن...

چون: "اون خیلی بچگونه نبود"


اولویت انتخاب کفش برای من مدل ظاهری ش نبود...

من موقع خرید به طرح ته کفش نگاه می کردم ،

و اگه می پسندیدم اونوقت ظاهرش رو مقایسه می کردم!

دلم می خواست وقتی باهاش می رم تو شن های نرم طرح خوشگلی بیفته رو شن ها،

یا اگه از تو آب رد می شدم و بعد میومدم رو آسفالت، طرح خوشگلی از رد خیسی ش بیفته!

دلم می خواست اگه باهاش رفتم تو گِل، گِل طرح قشنگی بیفته روش...

اولویتم طرح ته کفش بود!

البته نه خیلی آشکارا که کسی الویتم رو بفهمه و بخنده!


نمی دونم از کِی،

ولی حالا خیلی وقته دیگه به ته کفشا نگاه نمی کنم...

امروز ته کفشمو دیدم و احساس کردم چقدر طرحشو دوست دارم :)

اگه خیس باشه چقدر طرحش آسفالتو قشنگ می کنه،

چقدر گِل رو قشنگ می کنه،

چقدر شن های نرمو قشنگ می کنه...


چه قدر کفشم قشنگه :)

۳۲ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۰

لازمه...

از راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز می ترسیدم
در حدی که وقتی توش قدم می زدم دچار تنگی نفس می شدم،
همیشه از کنار ترین قسمت راهرو
و باسر کاملا پایین قدم می زدم تا حال بدم رو به حداقل برسونم
و این مسیر رو با بیشترین سرعتم می رفتم تا سریعتر تموم شه و ازش خارج شم،
حالا که به خاطر دانشگاهم دوبار در روز مجبورم از داخل همون راهروی ترسناک عبور کنم،
دیگه از کنار راه نمی رم،
دیگه سرم رو پایین نمی ندازم،
تو این مدت انقدر تو این راه بودم که حالا
با سر کاملا بالا و در مرکزی ترین قسمت راهرو
و با نگاه کاملا مستقیم به مرکز اون تونل حرکت می کنم،
با سرعت کاملا ملایم!
تو نگاه اول خیلی چیز مثبتی به نظر میاد
تو نگاه اول یه شجاعت، یه قدم کوچولو به نظر میاد!
نه؟!

اما من دارم از عادت حرف می زنم...! :)

راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز همیشه ترسناکه برا من،
همیشه تنگی نفس میاره با خودش،
اما من بهش عادت کردم!
می دونید!
من نمی دونم عادت چیز خوبیه یا نه،
اما فکر می کنم جزو اون چیزایی باشه که گاهی عذابه،
گاهی نعمت!
و حتی گاهی یه نعمت عذاب آور...
۱۴ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰

کلاغ!

رفته بودم دنبال یه کاری یه طوری شد که به نتیجه ای نرسید!
خسته و دست از پا درازتر و نا امید داشتم برمی گشتم که احساس کردم دیگه پاهام توان راه رفتن ندارن ...حواسم نبود راه زیادی رو پیاده رفته بودم !
دورو برم رو نگاه کردم اونطرف خیابون ی پارک محلی بود،
رفتم و رو یه نیمکت نشستم.
سرمو تکیه دادم به پشتی نیمکت و به آسمون نگاه کردم یه سری ازین ابرای نازک و نرم (بهشون چی می گن?سیروس فک کنم) تو آسمون بود؛ گهگاه پرنده هایی از تو کادری که من می دیدم رد می شدن !
بوی قلیون میومد و صدای قهقهه های بلند چند تا جوون!
یکم دورتر از اون صدای رد شدن ماشینا از تو خیابون!
همینطور که سرم رو به آسمون بود چشمامو بستم
حالا صدا های بیشتری شنیدم !
صدای همهمه ی چند تا بچه... از دور!
یکم دورتر صدای جیر جیر وسیله های ورزشی تو پارک!
صدای جیک جیک خیلی ضعیف گنجشکا
صدای سلام و علیک کردن دو یا چند تا زن...
صدای دوتا جوون که یه چرت و پرتی گفتن و خندیدن و رد شدن!
صدای تق تق پاشنه های کفش یه زن که احتمالا بافاصله ی خیلی نزدیک عبور کرد
چون بوی عطرشو هم حس کردم!

هنوز چشمام بسته بود و گوشام به همه ی صداهای اطراف عادت کرده بود
غرق تو فکرای خودم بودم...

که
صدای یه کلاغ رشته افکارمو پاره کرد وغیر ارادی چشمامو باز کردم
دوباره کادر آسمون ، اینبار ابرا دیگه نبودن!
سرمو از رو پشتی نیمکت برداشتم.
به روبرو نگاه کردم تو چمنای روبرو یه یاکریم بود از کنار یه درخت یه چوب نازک گرفت به نوکش و پر زد رفت یکم اونطرف تر بالای یه سایه بون!چوبو گذاشت و دوباره برگشت یکم لای چمنا نوک زد و گشت باز یه چوب نازک گرفت به نوکش و دوباره رفت بالای اون سایه بون!
از وقتی که دیدمش تا زمانی که اونجا بودم، شمردم!
23بار همین عمل رو انجام داد :
از تو چمنا چوب نازک پیدا میکرد
می گرفت به نوکش
پر می زد
می رفت بالای سایه بون
چوب رو می ذاشت
دوباره برمی گشت

لبخند رضایتی اومد روی لبم
محوش شده بودم!

اطرافمو نگاه کردم پارک تا حدودی خلوت تر از قبل شده بود!
یه نگاه به یاکریمه انداختم هنوز داشت توی چمنا دنبال چوب می گشت :)
صدای کلاغه دوباره اومد
سرمو چرخوندم
خیلی اونطرف تر کلاغه روی سیم برق نشسته بود نگاش کردم، نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم بهش :)
هندزفری مو درآوردم و گذاشتم تو گوشم، یکی از موسیقی های حماسی و مقتدرانه(!)ی تو گوشی م رو پِلِی کردم و از رو نیمکت بلند شدم و قدم زدن در امتداد خیابون رو پیش گرفتم...
۲۱ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰

خسته ام از کاش ها...

وقتی دستای "الف"رو دیدم وقتی صورتش رو دیدم یاد حرفش افتادم، همیشه می گفت:

"کاش این جای جوشا خوب می شد! اصلا حساس شدم به این لک و لوکا!اینارو می بینم نمی تونم بدون کِرِم بیام بیرون، اعصابمو خورد می کنه"

چقدر ابروهاشو مدل به مدل برمی داشت، یه دفعه هشتی و بلند برداشته بود، کلی بهش خندیدیم، گفتیم مثل زنای دهه پنجاه شدی، می خندید بلند بلند! فرداش دیدیم یکی ش بلند شده یکی کوتاه! می گفت خدا نکشدتون هی گفتید مثل دهه پنجاه شدی رفتم درستشون کنم گند زدم!

و باز سه تایی می خندیدیم!

یه دفعه از تو مترو ازین سنجاق سرا خریده بود که سه جفت هزار تومن بود، یه جفتشو خودش برداشت دو جفتش رو هم داد به من و هدیه زدیم به سرمون و شدیم عین بچه مهد کودکی ها!

با همون قیافه سلفی گرفتیم و کلی سرخوش شدیم!!

یاد اونروزی که آبرنگ وینزور خرید چون تلفظ سن پطرزبورگ براش سخت بود!

یاد اونروز که آدرس بلد نبودیم و هی گفتیم بلدیم بلدیم، ولی تهش از چارراه ولیعصر تا میدون سلماس پیاده رفتیم و تو راه هر هر خندیدیم به خودمون!

یاد اونروز که عکسای عروسی شو آورد نشون داد تو همه شون تابلو بود به زور خنده شو نگه داشته!و تعریف می کرد دونه دونه دلیل خنده ها چی بود و ما کلی به سوتی هاش می خندیدیم!

یاد دعوای من و خودش سر اینکه کدوممون وسط بشینه!

یاد آروم و خجسته بودنش سر ژوژمانا و سخت گیری استادا حتی! خیلی ریلکس بود!

یاد اونبار که استاد "پ" عصبانی شد و ماژیکو پرت کرد تو تخته و ماژیکه کمونه کرد سمت "الف"!و ما هیچکدوم از ترس جمب نخوردیم!

یاد آدمکهای دندون خرگوشی شیکم قلنبه ای که نافشون بیرون بود و سر کلاس خلاقیت که رسما استادش چرند می گفت می کشیدیم!

یاد تمام لحظه های باهم بودنمون...

آخ که چقدر دلم گرفت ...چقدر دردناک بود وقتی که تصور کردم :

حالا با لک و لوکای درشت سوختگی روی صورتش چیکار می کنه؟

با چه کرمی می پوشوندش؟

آخ... حالا دیگه ابرویی براش نمونده بود که بخواد مدل کوتاه برشون داره یا بلند و هشتی!

حالا تا چند وقت انگشتر نمی تونه بندازه دستش...

دلم می خواست باهاش حرف بزنم مثل اونوقتا مزه بریزیم و هر هر بخندیم اما من حتی ترسیدم زنگ بزنم بهش، ترسیدم که یه وقت از ذهنش بگذره که داره بهش ترحم می شه...

می خواستم بگم خوشحالم که هنوز داریمش هنوزم می شه باهم خاطره های جدید بسازیم، غصه خوردم، از خودم بدم اومد که چرا قبل ازین اتفاق بهش زنگ نمی زدم، چرا براش نامه پست نمی کردم، که حالا از انجامشون به خاطر اینکه عجیب بود بترسم!

غصه خوردم از دوست واقعی نبودن خودم...
نمی خوام دیر شه بازم...
باید باهاش حرف بزنم...

پ.ن:
لطفا دعا کنید سوختگی هاش زود ترمیم بشه...


۱۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

بازی جولیکانه!

خیلی وقت بود دندونای مامان مشکل داشت و هی بخاطر کارا و مشکلات دیگه درمونش رو می نداخت عقب،

اینکه امروز مجبورش کردم که باهم بریم دندونپزشکی رو، می شه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟

اینکه به پیشنهاد مامان از یه مسیر جدید رفتیم و مامان اون گل فروشی خیلی بزرگ میدون پاستور رو نشونم داد و من هیجان زده شدم و مامان از هیجان من خوشحال شد هم،

می شه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟

اینکه تو اتوبوس باهم حرف زدیم و مامان درد دل کرد و من گوشِ گوش شدم براش،

و اون از غصه و نگرانی قابل پیش بینی ش گفت و من بغضم رو بخاطر چشمای مامان که عمل شده نگه داشتم، تا اشک من، اشکشو راه نندازه، چی؟

اینم میشه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟

اگه این تفسیر قابل قبوله، منم بازی؟(اینجا)


پ.ن:
می دونم که می شد خیلی بیشتر براش وقت بذارم، کارای بیشتر و بهتری انجام بدم،

مامان هم درشرایط بهتر قطعا حوصله ی بیشتری داشت و طبعا عکس العمل بیشتر و بهتری،

اما با حال و شرایط و روزای من و افراد خانواده، بیشتر ازین ازمون برنمیاد...!

با وجود اینکه بازیکن(!) ضعیفی ام، اما بازی می کنم...

۱ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۰

سرما رو دوست دارم!

اتاق سرد بود، خیلی سرد بود، رفتم پیش مامان خوابیدم...

ازش خواستم برام قصه بگه!

خندید و مثل بچگی هام پرسید: کدومش؟!

گفتم: گنجشکه!

مثل همون موقع ها به قسمت شعری ش که می رسید، با مامان همراهی می کردم:

"رنگ و رنگ اینو برنگ! اگه نرنگی، رنگتو، رنگ دونتو، سر و سی دندونتو، پاتخت شا(!) خورد می کنم"

مثل همون موقع تا ته همه شو گوش دادم و بعد خوابیدم،

مثل همون موقع، دست در دست مامان...

:)


پ.ن:
وقتی بچه بودم مامان فقط دوتا قصه می گفت،

یکی قصه ی گنجشکه و پنبه ای که از تو دشت پیدا کرده بود و روند تبدیل اون پنبه به یک پیرهن زیبا،

که یه بخش هایی ش حالت شعر گونه ی جالبی داشت،

یکی دیگه هم قصه نبود چندان، چون سر و ته خاصی نداشت، بیشتر ترانه بود!

اینه:

یکی بود یکی نبود،

زیر گنبد کبود پیرزنک نشسته بود،

خره خراطی می کرد،

اسبه عصاری می کرد،

سگه قصابی می کرد،

گربه بقالی می کرد،

شتره نمدمالی می کرد،

موشه ماسوره می کرد،

بچه موش ناله می کرد،

پشه رقاصی می کرد،

کارتونک بازی می کرد،

فیل اومد آب بخوره،

افتاد و دندونش شکست،

آخ ننه جون دندونکم!

از درد دندون دلکم،

اوستای دلاک رو بیار!

مرد نظر پاک رو بیار!

تا بکشه دندونکم،

بره درد از دلکم!

:))


پ.ن:
ازونجایی که من ته تغاری ام و دیگه بعد از من سالها مامان برا کسی قصه نگفته بود، یه جاهایی از قصه شو یادش نمی اومد و خودم یادش می آوردم :))


پ.ن:
قصه ی گنجشکه یکم طولانیه وگرنه اونم براتون می گفتم :)


پ.ن:
سرما چیزای خوبی با خودش میاره...

(منکر این نیستم که این خوبی ها در صورتی میان که، یه سقف بالاسرت باشه و لباسی برای پوشوندنِ تنت و چیزی برای خوردن)

۲۳ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰

با این و اون نجنگ،فرار کن،فرار...

برنامه ریزی هایی که کرده بودم داره دونه به دونه و به ترتیب و پشت سر هم خراب می شه،چرا؟ فقط به دلیل بد قولی ها و بی مسئولیتی افرادی!

و به حدی پشت سر هم اتفاق می افته که حتی دیگه نمی خوام درموردشون بنویسم!

تو این مدت اولین بار که برنامه م خراب شد حالم بد شد،چند روز طول کشید و سعی کردم امیدم رو ببندم به برنامه ی بعدی و تلاش کنم واسش تا حداقل حال خوب(!)برای خودم حفظ کنم اما در عرض دو روز برنامه بعدی هم به هم ریخت، باز حال بد و به همین روال،فکر کردن به برنامه بعدی و دوباره خرابی و همینطور خرابی...و خرابی!

به گمونم پوستم داره کلفت می شه که دیگه حتی حالم هم بد نیست...!

:]
۱۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

چند تا کتاب3

1.تهران در بعد ازظهر : دو رمانی که از مستور خوندم رو بیشتر دوست داشتم اما همچنان قلم مستور دلنشینه. :)

2.کوری : کتابی دردآور و انرژی بر، اما خیلی خوب!

3.سال بلوا : بازم سبک خاص معروفی، حس می کنم مخاطبش رو تو یه حالت معلق بین چند تا زمان و چند تا شخصیت رها می کنه، نمی تونم بگم خوب یا بد، ولی این معلق بودنه حس جالبیه، نسبت به سمفونی مردگان با این کتاب ارتباط بهتری گرفتم.

4.قلعه حیوانات : موضوع جالبی داشت و خوشم اومد خیلی اما قبول دارم خیلی هنرمندانه نوشته نشده بود، شاید چون خیلی اعتراضی بوده! نمی دونم!
5.مسخ : در عین سادگی و یکنواخت بودن اما به نظرم بسیار غم انگیز!

6.کافکا در کرانه : یه کتاب تقریبا قطور، مخاطب رو طوری کنجکاو می کنه که به راحتی تو سه یا چهار روز خونده می شه!(البته من با سرعت مطالعه ی خودم حساب کردم،شاید بقیه حتی زودتر بخونن!)
این رمان با دوتا داستان شکل می گیره که فصل های زوج مربوط به یکی و فصل های فرد مربوط به شخصیت دیگه می شه؛ دو تا داستان موازی شاید!
اوایل کتاب موارد عجیب فقط در حد جذاب کردن داستانه اما از یه جایی به بعد شما مرز بین واقعیت و افسانه رو گم می کنید و کم کم طوری جلو می ره که شما رو غرق می کنه و شگفت زده!
۱۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

مکالمه طور 4

روی نیمکت نشستم و به ساعتم نگاه می کنم، صدای جارو توجهم رو جلب کرد؛

برگهای خشک کنار نیمکت رو جارو می کنه،

درحالی که به برگها نگاه می کنم

می گم:کاش شهردار ها شاعر بودن!

-شما شاعری؟

+نه، قدم زدن رو برگایِ پاییزی رو دوست دارم...

-شاعرای واقعی پست و مقام مملکتی نمی گیرن!

حرفی نمی زنم و به برگهای درحال سقوط توی سطل نگاه می کنم...

-شاعر خوبه، ولی من رفتگر شدم...

جاروش رو روی شونه ش می ذاره و سطل زباله ی سیارش رو پشت سرش می کشه و می ره...


+مرسی که احوالمو پرسیدین...


+کم شدم...اتفاقاتی هستن که می تونن زیادم کنن اما هنوز نیفتادن...

پس همچنان کمم...

۱۲ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

باز هم...

هی نشدن ، هی نشدن، هی نشدن،...

این،

تو رو به جایی می رسونه که از شدن هم می ترسی...

موافقین ۲۸ مخالفین ۰

عنوان قرار بود یه چی باشه که خیلی زیاد بود، بردم ته متن! :|

برای رفت، من با کلی ذوق و هیجان و پیش زمینه و تصور، سوار هواپیما شدم بیشتر هم برا چند تا چیزش بود:
اول خوش آمد گویی و لبخند عمیق مهمانداراش،
دوم اون علامتای مهماندارا که می گن دو در در طرفین و اینا :)))
بعد هم این که کنار پنجره بشینم و موقع پرواز ابرا رو ببینم...اونروز هم کلی ابر خوشگل تو هوا(!) بود!
ولی
وقتی رفتم داخل، مهمانداراش لبخندشون اون عمقی که من انتظار داشتم رو نداشت! :/
صندلیِ من هم اون صندلی های وسط هواپیما بود بنابراین از پنجره بی نصیب موندم! :/
تازه بدتر از همه هواپیماش مانیتور داشت، دو در در طرفین و اینا رو هم تو همون مانیتور نشون داد! :|
باز خوب بود"پروردگارا تو در همه ی کارها یار و یاور ما هستی..." رو گفتن وگرنه همه ی تصوراتم بر باد می رفت! :))
استرس لحظه ی تیک آف چه خوب بود...هی دلم می خواست بشینه دوباره تیک آف کنه! :))))

وقت برگشت کلی خسته و عصبی بودم،
دلمو خوش کردم به استرسِ خوش حسِ تیک آف، که پرواز یه ساعت تاخیر کرد دیگه دلم به اونم خوش نمی شد!
اما
این دفعه مهماندارا دقیقا همون عمق ادب و لبخند مورد تصور من رو داشتن،
هواپیماشم مانیتور نداشت دو در در طرفین رو خود مهماندارا گفتن! :))
کنار پنجره بودم تا وقتی ارتفاع کم بود شهر و چراغاشو نگاه کردم و به وجد اومدم... :)
سعی کردم آروم شم که زهر نشه بهم،
ولی باز باید یه چی می بود که نذاره! :|
صندلی پشتی ها یه خانواده عراقی بودن، علاوه براین که خیلی شدتی و عرب گونه و بلند حرف می زدن (و تمام طول مسیر هم یه بند حرف زدن :|)، این بچه شون هم نمی دونم چه مرگی داشت هی می کوبید پشت صندلی من! :| :| :|
چند بار هم بهش گفتم نزن متوجه نمی شد، حالا یا بحث زبان ندونی بود، یا زبان نفهمی! :|

پ.ن:
آیا تصور می کنید که خیلی بچه گونه طور است که من اومدم از اولین تجربه ی هواپیما سوار شدنم می گم؟!
بله درست تصور می کنید، من اولین تجربه هارو دوست دارم و دلم خواست بچه شم و یه چیزایی بگم ازش :)
گاهی بچه طور شدن خوبه...گاهی... :)
پ.ن:
ورودی صحن کم مونده بود لای کلوچه ی تو کیفم رو هم باز کنن مطمئن شن کلوچه ست! :|
پ.ن:
مردم مودب و محترمی داشت... :)
پ.ن:
11سال پیش خدام حرم بهتر نبودن؟!
یا من کم سن بودم یادم نیست...؟! :؟
پ.ن:
اگه همیشه مشهد بودم، روی سکوی جلوی در "پاسخ به سوالات شرعی برادران"،تو صحن اصلی، همه شب جای من بود... :)
چه خوبه گنبد طلاش و نگاه کردن بهش...کلی حس می ده...
خصوصا ازهمین زاویه ی فوق الذکر... :)

عنوان:
اول قرار بود سفرنامه شه، بعد ترجیح دادم نوشتن از اولین تجربه باشه، بعد ترجیح دادم یه اشاراتی هم به خود سفر بشه، خلاصه در آخر ترجیح دادم هر چی ترجیح می دم رو بنویسم...اینه که ترجیح در ترجیحی شد و این شد عنوان پست! D:
۲۰ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰

:) (:

1.اینکه بعد از 11 سال شرایط مهیا شده که برم مشهد، اتفاق خوبیه، خیلی خوب... :)

2.تاحالا هواپیما سوار نشدم، ترس ندارم، ولی خب شما واسه محکم کاری دعا کنید سقوط نکنیم!!! :/

3.دعا تنها چیزیه که کنتور نداره، البته اگه کنتور هم داشت مرام حکم می کرد دعا گوی همه باشم! دعا می کنم...


من همیشه منتظر حال خوبم... حال خوبِ گول زنک و شیره مالیدن نه! حالِ خوبِ حقیقتا خوب!

و فکر کنم که داره میاد سراغم... :)

۳۰ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰

حس خوبیست

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم
با نگاه پر از احساس تو زنجیر شوم

حس خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدر سیر ببوسم...نکند سیر شوم؟!

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سر من را دیدی
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم

"صنم نافع"
۱۹ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰

کمر و پا درد نوشت!

لطفا قبل از سوار شدن در مترو ،از اندازه ی پهنای خود آگاهی حاصل فرمایید! :|

+رو پیشونی من نوشته : بهم بگو جمع بشینم اگه بازم جا نشدی می تونی رو پام بشینی؟! :|

+به نظرتون اگه بشینم رو صندلی بعد جا باشه من نگه می دارم واسه بابابزرگ خدابیامرزم؟! :|

جا باشه میگم بشینید دیگه !غیر ازینه؟! :|

+رو پیشونی م ننوشته : کمرم داغون شد ؟! :|

+اَه! :|

۲۵ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰

کار دلم به جان رسد...

منم حرفم میاد...

همش حرفه

فقط یکم چشمام نشتی داره!

ویروس تو چشممه!

پ.ن:

رادیو چهرازی قسمت14 با کمی دخل و تصرف، به منظور شخصی سازی!

+

ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن...

موافقین ۳۴ مخالفین ۰

این آدما...(باوجود طولانی بودن لطفا بخونید،همه تون بخونید)

دل کندن واسه کسایی که این جای لامصب(اشاره به کله!)شون خیلی چیزا توش می مونه سخته!
نمی تونن مثل بقیه بگن فلان حرف و فلان اتفاق به جهنم!چون نمی تونن بفرستنش اونجا!
هضم کردن ناکامی ها واسه آدمای جزئیات مثل اینه که زنده زنده قیمه قیمه شن!
این آدما کم پیش میاد که آدم معمولی از تو زندگیشون رد شه، از همه ،همه چیز ،تو ذهنشون می مونه !
یادشون می مونه که فروشنده ی شال و روسری دندون سوم فک بالا از سمت چپ رنگش از باقی دندونا سفیدتر بود ،ینی ممکن بود روکش شده باشه!
دختر روسری فروش هیچ نقشی تو زندگی شون نداره قاعدتا ،
اما برای آدمای جزییات ،اون آدم معمولی نیست ،چون بهشون گفت هرکدوم رو می خوای تاشو باز کن و بنداز رو سرت ببین بهت میاد یانه ،نگران نباش من از تا کردن اینا هیچ اذیت نمی شم!
اینایی که تو این قسمتشون(اشاره به کله)خیلی چیزا می مونه زندگی سختی دارن...
وقتی یه روز صبح اعلامیه ی آقای همسایه ی قدیمی شون رو سر کوچه می بینن و یادشون میاد نیمه شعبان اون سال که با بقیه ی دخترا تصمیم به تزئین یه بخش کوچیکی از کوچه گرفتن اما خودشون با پول تو جیبی های خودشون وسایل لازم رو خریدن، این آقای همسایه تنها کسی بود که با میل خودش نسبت به اون زمان پول درشتی داد به دخترا که وسیله های بیشتری بخرن تا از پسرا تزئینشون قشنگتر شه!
اینا زندگی سختی دارن وقتی یادشون میاد تمام روزهای اول مدرسه رو ...
یادشون میاد 80 درصد افرادِ تو تمام 12 یا 14 یا 16 یا 18 یا 20 سال تحصیلی شون رو با جزییات تمام...
یادشون میاد...
اینا هرجا راه می رن و نگاه می کنن و می شنون یاد یکی میفتن
اینا هرجا صدای شاهرخ (خواننده قدیمی)رو می شنون یا هرجا اسم هری پاتر و ارباب حلقه ها و فیلمای اینطوری میاد یاد برادر دومی شون میفتن ،هر جا رنگ صورتی و کیف و کفش اسپرت و دستبند ظریف می بینن یاد خواهرشون میفتن ،هرجا که می بینن یه نفر با حرفای زیادی منطقی داره یکی دیگه رو قانع می کنه یا باشنیدن صدای معین ،با فوتبال با هواپیما یاد برادر اولی شون میفتن!
هرجا رنگ سبز می بینن ،هر بار که کشمش و انجیر می بینن یا می خورن یاد برادر آخری شون میفتن!
هرجا راز بقا می بینن با اینکه حتی دل دیدن راز بقا رو ندارن اما هروقت صداشو می شنون یاد باباشون میفتن...
هر بار که صدای افتخاری و امین الله رشیدی رو می شنون ،هر بار که روسری مشکی براق با حاشیه ها و طرح های طلایی و نقره ای می بینن ،هربار که خورشت کرفس می خورن یا یا بوشو حس می کنن یا حتی اسمشو میبینن، یاد مامانشون میفتن!
هرجا صدای ناصر عبداللهی و هایده می شنون یاد زن داداش کوچیکه شون میفتن ، هر جا رب گوجه می بینن یاد زن داداش بزرگه شون که می گفت مگه آدم رب گوجه رو خالی می خوره!
اینا با دیدن محمد علیزاده (که خودشون اصلا خوششون نمیاد) ،با شنیدن صدای علیرضا قربانی با دیدن مهران احمدی یاد دوستشون میفتن،اینا با شنیدن صدای پیانو با سبک سورئال با اسم سالوادور دالی یاد یه دوست دیگه شون میفتن!
اینا یادشونه سال83 عروس دایی شون کت دامن یاسی تنش بود!
اینا معدل تمام 12 سال تحصیلی مدرسه شون رو یادشونه!
یادشونه اون دختره که صف بغلی شون وایمیساد از سال اول تا سال سوم یه نقطه ی قهوه ای روی مقنعه ش بود و همیشه دلشون میخواست بپرسن اون لکه چیه که نمیره و از مامانشون راه حلشو براش بپرسن بگن تا دیگه اون لکه نباشه اما هیچوقت نپرسیدن اون لکه از چیه!
اینا یادشونه که تو باغچه ی جلوی خونه شون که همیشه تو تنهایی و سرظهرا پاتوقشون بود دقیقا 29 تا لوبیا قرمز کاشتن،اما حالا بجز تنه درخت چنار تو باغچه اثری از خود اون باغچه نمونده!
اینا یادشونه از پیچ شمرون تا ته خیابون 17 شهریور، پیاده،سه ساعت و نیم راهه!
اینا با بوی مایع دستشویی اتکا تا کجا ها که نمیرن...
اینا با دیدن جوراب لبه توری به چه روزایی که نمی رن!
با دیدن عکسای دسته جمعی خانوادگی شون لحظه لحظه ی آماده شدن برا عکس رو یادشون میاد یادشونه لحظه لحظه هایی که بازی می کردن و یادشونه ترسی که همیشه همراهشون بوده...
اگه یه روز دیدین اینا به یه خانومی سلام کردن و خانومه با چهره ی پر از علامت سوال جواب سلامشونو داد، و وقتی از خودشون می پرسین کی بود؟! می گن نمی شناسم، تعجب نکنید! ممکنه این خانوم یه روزی یه جایی ازشون آدرس پرسیده باشه و اینا یادشون مونده باشه...

اینا بارها کیفشونو جا می ذارن و یادشون نیست ،
گوشی شونو جا میذارن و یادشون نیست،
اینا بارها وقتی رفتن بیرون گفتن امروز فلان وسیله رو از همون فروشگاهی که درش همیشه شیشه های تمیزی داره و حروف "ر" و "م" نوشته ی روی شیشه ش یکم کج تر از باقی حروفه و کمی هم خراشیدگی داره و یکی از سرامیکای کف فروشگاه رنگش تیره تر از باقی سرامیکاست؛بخرن،اما هیچوقت اون وسیله رو نخریدن و هنوزم یادشون نیست که نخریدنش!
اما خیلی چیزای دیگه یادشون هست که دست خودشون نیست...!
اینا با به یاد سپردن روزها و اتفاقات و لحظه ها زنده ان ،اگه خاطره هارو تو ذهنشون محکم نکنن می میرن!

اینا اغلب توسط بقیه برچسب های بدی می خورن ...اما باور کنید اینا فقط بخش ثبت خاطره ها و آدما و اشیا و روزهای مغزشون بهتر از بقیه بخش ها کار می کنه...

اینا اشتباه می کنن که میان وبلاگ نویس می شن ...چون دیگه نمی تونن برن...
اینا وقتی وبلاگ نویس می شن با لباس پلنگی سرباز سپاه یاد یه نفر میفتن و به وضوح تصورش می کنن،اینا با شنیدن صدای چاوشی یاد یه نفر میفتن، اینا با دیدن یه سوییشرت کلاه دار یاد یه نفر میفتن،با میل و کاموا و بافتنی یاد یه نفر میفتن!
اینا با شنیدن صدای مازیار فلاحی و دیدن کلاغ یاد یکی ،با دیدن رنگ سبز و مسعود فراستی(با فتحه)و ناتوردشت یاد یکی، با دیدن رنگارنگ مینو و انگشتر و مکعب روبیک و دیدن چوب کبریت حتی یاد یکی میفتن ،اینا با دیدن اسم یغما گلرویی یاد یکی با دیدن کتابای جرم و جزا و دیدن اخبار سایت سنجش درمورد آزمون وکالت و قضاوت با دیدن تابلونویسی و اوریگامی یاد یکی میفتن،اینا با شنیدن یه تیکه دیالوگ فیلم لئون که خودشون هیچوقت ندیدنش یاد یکی میفتن ، باشنیدن اسم یه شهر یاد یکی میفتن ،با رد شدن از تو خیابون انقلاب یاد یکی میفتن ،با شنیدن اسم یلدا با دیدن موی خرمایی با شنیدن صدای ابراهیم حامدی یاد یکی میفتن ،با دیدن سنتور و کوه و لاک یاد یکی میفتن ،با دیدن یه مرکب سیاه و هارمونیکا و میزکار های معماری یاد یکی میفتن ،با دیدن سوییشرت مشکی با دوتا خط سفید روی سینه با دیدن تبلت مارک ASUS یاد یکی میفتن!بادیدن هر دوقلویی که یکی شون رو گونه ش خال داشته باشه و بادیدن کویر دکتر شریعتی یاد یکی میفتن!تو بازار ماهی فروشی با دیدن ماهی های سالمون حتی یاد یکی میفتن ،هرجا عکس میدون کوزه ببینن، حتی با دندونپزشکی یاد یکی میفتن!بادیدن زیره و طالبی و کرفس و نشر چشمه و پیمان خاکسار یاد یکی میفتن!با دانشگاه الزهرا، با روسری سبزِ خال سفید یاد یکی ،با باقالی پلو همراه ماست چکیده و پردیس سینمای چارسو یاد یکی میفتن!با کرج ،با دانشکده هوایی مهرآباد با سان استار و چای ارل گری یاد یکی ،با واژه ی اکابر یاد یکی میفتن، با دانشگاه شریف با لواشک آلبالو و ساقه طلایی و نارنگی یاد یکی میفتن!با اسم حلما ،با خونه ی حیاط دار و حوض دار ،با سریال وضعیت سفید یاد یکی میفتن!
با خیلی، خیلی چیزای دیگه ،یاد خیلی، خیلی کسای دیگه میفتن...

می تونید حال این آدما رو تصور کنید وقتی که یه نفر رو به شکل و حال و وضعیت خاص و عجیبی دوست دارن؟!
۳۴ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰

ببینید!

موافقین ۲۵ مخالفین ۰