شماره ۲۳۴

مطمئن نیستم که دوست خوب، لزوماً همانی باشد که هر روز می‌بینی‌اش،

مطمئن نیستم که دوست خوب لزوماً اویی باشد که هر روز با او حرف می‌زنی،

مطمئن نیستم دوست خوب، لزوماً کسی باشد که از همه‌چیز روزگارت باخبر است.
اما از یک چیز اطمینان دارم، این‌که در همان‌جایی که درحال فکر کردن و تلاش برای چیزی هستی، در همان‌جایی که فکرش را هم نمی‌کنی کسی تو را یادش باشد، در همان‌جایی که انتظارش را نداری، این تنها دوست خوب است که دستت را می‌گیرد، بی‌ آن‌که منتی بر سرت باشد.

این‌که تعداد قابل توجهی دوست‌ خوب داشته باشی، در این دنیای پر کینه، بسیار شگفت‌انگیز است و البته زیبا!

و من فکر می‌کنم اکنون، در اوج شگفتی‌ و زیبایی‌ هستم!

موافقین ۱۶ مخالفین ۰

آنِ منی کجا روی، بی‌تو به‌ سر نمی‌شود...*

هندزفری‌ام، همراه‌ترین چیزی‌ست که از دوران بعد از کودکی‌ام همراهی‌اش را به‌خاطر می‌آورم. در تمام روزهای گذشته‌ام، تمام لحظات غم‌ و شادی و تنهایی که گذراندم، فقط او بوده است که همیشه کنارم حضور داشته‌(اگر گوشی‌ تلفن همراه را استثنا بگیریم). هرچند در تمام این سال‌ها یک هندزفری ثابت نبوده و چندبار تعویض شده است. اولینش یک‌چیزی بود با یک مارک ناشناس که به‌عنوان اشانتیون نمی‌دانم روی کدام وسیله داده بودند به عضوی از خانواده‌ و او هم حاتم طایی بود و بخشیدش به ما! تنها چهار روز عمر کرد و خب علت اشانتیونگی(!)اش هم مشخص شد! درست است که عمرش کم بود اما علی‌ ای حال در توان خودش خدمت کرد! بعدی، هندزفری گوشی قدیمی یکی از اعضای خانواده بود که نرم‌آلو(!)های سر گوشی‌هایش پوسید و ریزریز شد و نابود گشت و بدیهی‌ست که گوش‌هایم را آزار می‌داد و آن را کنار گذاشتم. پس از آن «هندزفری گوشی قدیمی هرکس در خانواده، باید به من می‌رسید» این گزاره، به صورت یک سنت درآمد و آنقدر این سنت در من عمیق شد که حتی به‌شکل یک سنت شخصی برای خودم، درآمد! همچنان نیز، وقتی گوشی جدید می‌خرم، از هندزفری گوشی قبلی‌ام برای آن استفاده می‌کنم!
یک‌بار برای اینکه کمی سنت‌‌شکنی کرده باشم، یک هندزفری فِیکِ آیفون خریدم و وقتی سر‌کار می‌رفتم، یک گوشی‌اش در رنگ اکریلیک غرق شد، البته من نجاتش دادم، اما خب صدای خواننده در گوشی مذکور، مثل زمانی که در حمام می‌خواند، پخش می‌شد. چون غالباً بی‌کلام گوش می‌دهم، گفتم باکی نیست، اما راستش باکی بود، چون Òlafur Arnalds هم موسیقی‌اش در گوشی از رنگ نجات‌یافته، به شکلی پخش می‌شد که تو گویی او هم در حمام این موسیقی را ساخته است!
خلاصه که آن را هم کنار گذاشتم و مجدداً به همان هندزفری گوشی قدیمی بازگشتم. با آن خوش بودم تا همین امروز که تصادفاً، سیمش به دستگیره‌ی در گیر کرد و...
حالا من بی هندزفری گشته‌ام...
حسی که هم‌اکنون دارم، شبیه به درد بی‌یاری می‌ماند...

خنده‌دار است یحتمل، اما حقیقتاً غمگین شدم از این‌که هندزفری‌ام نابود شد و از این‌که تصمیم گرفتم یک هدفون بی‌سیم بخرم که دیگر نه در رنگ غرق شود و نه سیمی داشته باشد که به جایی گیر کند، اما متوجه شدم، که چقدر هدفون‌ها گرانند و چه غم‌انگیز است برایم بی‌هدفونی... غم‌انگیزتر از بی‌ساعتی حتی!


+مونس و غمگسار من، بی‌تو به‌ سر نمی‌شود...

*مولانا

موافقین ۱۳ مخالفین ۱

دیالوگ

مکس: چرا یک‌بار هم که شده پیاده نمی‌شی؟ چرا؟!

1900: چرا! چرا! چرا! آدم‌های خشکی زمان زیادی برای این چراها تلف می‌کنن. زمستون که می‌آد، اون‌ها منتظر تابستونن و تابستون که می‌شه، در وحشت رسیدن زمستون به سر می‌برن، برای همینه که هیچ‌وقت از سفر خسته نمی‌شن، اون‌ها دنبال جای دیگه‌ای می‌گردن تا همیشه تابستون باشه...


The Legend Of 1900

موافقین ۸ مخالفین ۱

شماره ۲۲۸

سه سال قبل، یک متن کوتاه را در یادداشت‌هایم پیش‌نویس کردم که بعداً ویرایشش کنم، زیباترش کنم، دستی به سر و رویش بکشم و پس‌ از آن، به قول شاهین مونگ، شاره‌اش کنم! نمی‌دانم چه‌طور شد که فراموش کردم دوباره سراغش بروم، اما هرچه شد، نتیجه‌ این بود که آن متن، همان‌جا در یادداشت‌ها باقی ماند. مدتی بعد هم که گوشی‌ام تعویض شد و در نتیجه، آن متن به فراموشیِ تمام سپرده شد.
چند روز قبل، بعد از مدت‌ مدیدی، برای پیدا کردن یک فایل پی‌‌دی‌اف، سراغ گوشی‌ قدیمی‌‌ام رفتم و به سرم زد حالا که تا  اینجا آمده‌ام کمی هم در سایر دالون‌هایش بچرخم، به منظور خاطره‌بازی مثلاً! در همین گشت‌زنی‌ها بود که متن فوق‌الذکر را یافتم. اولین عکس‌العملی که پس از بازخوانی متن، از خودم به خودم نشان دادم، این بود که: چقدر عالی که این متن را هیچوقت منتشر نکردم! بعدتر با خودم فکر کردم: شاید حالا بشود دستی به سر و رویش بکشم و دوباره‌نویسی‌اش کنم. چندبار خواندم و مرور کردم و تلاش کردم بهترش کنم، اما راستش تلاش‌هایم، موفقیت‌آمیز نبود!
عمیق‌تر که نگاهش کردم، متوجه چیزی شدم؛
«من ذات آن متن را دیگر قبول نداشتم.»
گذشته‌ی خودم را شخم زدم و مرور کردم، حماقت‌هایم را، خُنُکی‌هایم را، افکارم را، گیردادن‌های مضحکم به بعضی‌چیز‌ها را و از همه مهم‌تر، تاییدیه‌هایم نسبت به بعضی آدم‌ها را. حالا دیگر خیلی‌‌هایشان عوض شده بودند! حالا دیگر خیلی‌‌هایشان را قبول نداشتم.
به این فکر کردم که چطور ممکن است منِ سه‌ سال قبل خودم را نپسندم، اما در عوض بعضی از دوستان چندین‌ ساله‌ام را هنوز مثل همان سه‌ سال قبل و حتی خیلی قبل‌تر از آن، دوست داشته باشم و هنوز هم باهم، حرفی برای گفتن داشته باشیم؟!
خیلی فکر کردم، حتی باعث شد گذشته‌ی آن‌ها را هم شخم بزنم و مرور کنم!
دلیلی که به آن رسیدم، این بود:

آن‌ها نیز منِ چند‌ سال قبل خودشان را نمی‌پسندیدند.

موافقین ۱۱ مخالفین ۰

شماره ۲۲۶

در دوران بازی‌های کف کوچه‌مان، یک همبازی لاغر و کم‌زور و غالبا مورد ظلم واقع شده‌ای داشتیم. یادم می‌آید که برای مدت کوتاهی یک همبازی جدید به‌مان اضافه شده بود که از همبازی شماره یک، لاغرتر و ریزجثه‌تر و کم‌زور‌تر بود، این همبازی جدید فقط برای چند هفته به خانه مادربزرگش آمده بود، برای همین نتوانستیم خیلی چیزی ازش بدانیم؛ برای بچه‌ها معمولا همین که تعداد افراد زیاد شود و بازی خوش بگذرد کافی است.
همبازی شماره یک خیلی خوشحال بود از اضافه شدن این همبازی جدید، چون به هرحال برای مدتی از مرکز توجه ظلم واقع شدن رهایی یافته بود.
یک‌بار در وسطی‌بازی کف کوچه، همبازی شماره یک در تیم زننده بود و همبازی شماره دو در تیم خورنده! توپمان از این توپ‌های راه‌راه بنفش و سفید بود که دولایه شده بود. همبازی شماره یک، توپ را به سمت همبازی شماره دو پرتاب کرد؛ نه‌چندان محکم و شدتی، چون محکم و شدتی بودن با زور همبازی شماره یک اصلا نمی‌خواند، اما همان ضربه‌ی ملایم توپ، همبازی شماره دو را نقش بر زمین کرد؛ همبازی شماره یک، تعجب کرد، ترسید، غمگین شد، گریه کرد، خودش را به نقش بر زمین شده‌ی همبازی شماره دو رساند و با زاری و ندامت از او عذرخواهی می‌کرد که او را با توپ زده است، همبازی شماره دو درحال بلند کردن خودش از زمین بود و ماساژ دادن بخش‌های مختلف بدنش که با زمین برخورد کرده بود و در همان حال سعی می‌کرد که بگوید دردش نیامده و اشکالی ندارد. بعد از این اتفاق، یادم هست که تا رفتن همبازی شماره دو، همبازی شماره یک و دو دیگر همدیگر را ندیدند. همبازی شماره یک از ضربه‌ی ناخواسته‌‌ای که به دوستش زده بود غمگین و خجالت‌زده بود، احساس گناه و شرم می‌کرد و خدا می‌داند بابت آن ضربه چقدر خودش را سرزنش کرده بوده است!
امروز جمعی بچه را کف کوچه در حال بازی دیدم، یاد خاطراتم افتادم، یاد لحظه‌های حتی شاید کوتاه که یادم می‌برد دردهای دنیای آدم بزرگی‌را! غالباً از دیدن بازی بچه‌ها خوشم می‌آید، برای همین یک لبخند روی لبم نشست و به‌شان نگاه کردم: یک بچه‌ی کوچک را کنار جدول نشانده بودند و سرش را خم کرده بودند لبه جدول، بچه‌ای قلدر چوب نازک و بلندی در دست گرفته بود و چند بچه‌ی کوچکتر دور و برش را گرفته بودند و آن‌ها نیز هر کدام چوب بلند و نازکی در دست داشتند و چوب هایشان را بالا می‌بردند، دیدم که بچه‌ی قلدر چوبش را به گردن بچه‌ی لب جدول می‌کشد و خیلی دهشتناک فریاد می‌زند: «الله اکبر» و بچه‌های دور و برش، پشت سر او فریاد می‌زنند: «الله اکبر»
لبخندم روی لبم ماسید، از بچه‌ها ترسیدم، از دنیایی که دارد شکل می‌گیرد ترسیدم، از تمام بازی‌ها ترسیدم، من با تمام وجود ترسیدم از این بچه‌هایی که بازی‌ کودکی‌شان داعش‌بازی است‌!
من با تمام وجود ترسیدم از کودکانی که در خیالشان داعش‌اند و سر می‌بُرند! سر دوستان‌شان را! از دنیایی که قرار است دست این بچه‌ها بیفتد...
چشمم را بستم و درست شبیه آنه‌شرلی و جودی‌ابوت که گریه می‌کردند و به سمت خانه‌شان می‌دویدند، گریستم و دویدم.
در راه به این فکر کردم که چقدر دلم می‌خواهد همبازی شماره یک و دو را برای مدت مدیدی بغل کنم و در آغوششان زار بزنم از این جهان...

موافقین ۱۶ مخالفین ۱

شفیعی کدکنی می‌گه:

کمترین تحریری از یک آرزو این است:
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری‌ها نگه کن، در قفس،

تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان باز، شادی‌های شیرین است!


کمترین تصویری از یک زندگانی
آب،
نان،
آواز،
ور فزون‌تر خواهی از آن، گاهگه پرواز
ور فزون‌تر خواهی از آن، شادی آغاز
ور فزون‌تر، باز هم خواهی، بگویم باز؟!


آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ‌سالی شد،
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود،
وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود...



پ.ن: در حال مرور دفتر ذخیره شعری دوران نوجوانی... 

موافقین ۱۵ مخالفین ۰

شماره ۲۲۴

صف طویلی نبود، به‌جز اونی که داشت کارش رو انجام می‌داد، تعداد افرادی که در انتظار بودن، اگه من هم می‌رفتم تو صف، سه نفر می‌شد. یک آقای جوان، شاید سی ساله، یک دختر جوان‌تر، شاید بیست ساله و اگر می‌رفتم، من!
رفتم؛ چند لحظه‌ای گذشت که حس کردم یک شی سفت و سنگین به پام برخورد کرد، درواقع کوبیده‌ شد؛ یه گونی پر از احتمالا زباله‌های قابل بازیافت رو دوش یک پسربچه‌ی حداکثر نه یا ده ساله بود، البته وقتی که کوبیدش به پای من، از روی دوشش پایین آورده بود. به خاک‌های روی شلوارم که حاصل از برخورد بود نگاه کردم و این تنها عکس‌العملی بود که نشون دادم، شاید برای اینکه مطمئن شم لباسم چقدر کثیف شده و اینکه نقطه ضعف خاصی دستش ندم! نگاه پرکینه‌ای بهم انداخت و رفت و گونی‌ش رو کوبید به دختر جوان‌تر، دختر نگاه پر از اشمئزازی بهش کرد، خاک لباسشو تکوند و گفت: اه حال به‌هم زن! و خودش رو کنار کشید. از همون نگاه‌های پر از کینه‌ش یکی هم نثار دختر کرد البته بعلاوه یک لبخند موذیانه. رد شد و گونی‌ش رو محکم‌تر از ضربه‌های قبلی کوبید به آقای جوان، آقای جوان در حرکتی ناگهانی و غیر قابل انتظار کوبید پس گردن پسربچه، پسربچه یک‌بار دیگه گونی‌ش رو کوبید و این‌بار خیلی سریع جاخالی داد و موفق شد از پس گردنی دوم آقای جوان، فرار کنه!
گونی‌ش رو تکیه داد به دیوار و در یک حرکت پرید و روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست!
آقای میانسالی که داشت کارش رو انجام می‌داد، متعجب نگاهش کرد و گفت: بچه برو کنار، چرا اینجا نشستی؟ نمی‌بینی کار دارم؟ برو پایین ببینم!
پسربچه همون‌طور که لبخند شرورانه‌ای روی لبش بود و از جاش تکون نمی‌خورد، به شکل وحشیانه‌ای شروع به فشار دادن دکمه‌های دستگاه کرد. آقای میانسال عصبانی شد و همینطور که مانع دستای پسر بچه می‌شد تا بتونه کارش‌ رو بکنه مابینش خیلی آروم فحش‌های احتمالا آذری هم می‌داد!
پسربچه همچنان لبخند شرورانه و موذیانه‌ش رو لبش بود و چون نوبت به آقای جوان رسید، از روی سکو پایین پرید و احتمالا از ترس پس‌گردنی‌های احتمالی آقای جوان کمی دورتر ایستاد، البته بی‌کار نموند و کناره‌ی گونی‌ش رو خیلی ظریف به کفش و پاچه‌ی شلوار آقای جوان می‌کشید؛ آقای جوان چون در حال کار بود فقط چشم غره می‌رفت. وقتی کارش تموم شد، دختر جوان‌تر گفت: آقا می‌شه یه‌کاری کنید این نیاد جلو تا من هم پول بگیرم؟! آقای جوان پسربچه رو عقب‌تر از دستگاه هدایت کرد و مچ‌های لاغر و سیاه پسر بچه رو محکم تو یک دستش گرفت. پسر بچه درحال تقلا برای رهایی خودش از چنگال آقای جوان بود و آوا و کلمه‌‌ی «نچ،نکن» چند ثانیه یک‌بار از آقای جوان به گوش می‌رسید.
دختر جوان‌تر تشکر کرد و رفت، آقای جوان دست‌های پسربچه رو رها کرد یک پس گردنی نثارش کرد و توله‌سگ گویان‌ مکان رو ترک کرد.
پسر بچه شرور‌تر از قبل به من نگاه کرد و پرید روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست. وحشیانه‌ شروع به فشار دادن دکمه‌های دستگاه کرد. به من نگاه می‌کرد و از نگاهش و لبخندش کینه می‌بارید.
رفتم جلو، لبخند زدم. پرسیدم: اسمت چیه؟ چندثانیه قفل شد، از فشار دادن دکمه‌ها دست کشید، مبهوت نگاهم کرد، از فرصت استفاده کردم دکمه انصراف رو زدم و کارت رو وارد کردم، دوباره شروع کرد به مانع شدن استفاده‌ی من از دستگاه. به سیاهی‌های روی صورتش نگاه کردم، به چشم‌های درشت مشکی‌ش که سفیدی‌شون از لای اون‌همه سیاهی تو چشم می‌زد.
پرسیدم: نگفتی اسمت چیه؟ دوباره برای چند ثانیه قفل شد.
گفتم: همین‌جا بشین، اشکالی نداره، فقط یکم بیا این‌ورتر که من هم بتونم ببینم چیکار می‌کنم، اصلا بیا باهم ببینیم، بیا بهت نشون بدم چه‌جوریه، هوم؟! مبهوت نگاهم می‌کرد.
گفتم: چی صدات کنم؟
هیچی نگفت!
گفتم: خیلی خب، ببین اول باید رمز رو بزنم. بعد باید اینجا که نوشته برداشت پول رو بزنم، این دکمه‌ که به این نوشته وصله، اینو باید بزنم؛ تو بلدی بخونی؟
یک نگاه مبهوت به من کرد، یک نگاه مبهوت به صفحه و بعد سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد.
گفتم: آفرین. اینجا چی نوشته؟
با صدای خش‌دار و خفه و خیلی جویده جویده گفت: مبـ-لغ-مو-رد-نـ-ظر.
گفتم: آفرین، خیلی خوب بلدی‌! حالا من این دکمه‌ای که به این عدد وصله می‌زنم، چون همین‌قدر می‌خوام.
وقتی دستگاه درحال شمارش پول بود، آروم گفت: حسن.
پول‌هارو تحویل گرفتم. چشم‌های درشتش رو دروند و اسکناس‌هایی که تو دستم بود رو با چشم‌هاش دنبال کرد، تمام اسکناس‌ها، دوهزارتومنی بود.
دوتا از دوهزار تومنی‌هارو برداشتم، گرفتم به سمتش، گفتم: این جلو سوپرمارکت هست، بستنی داره، پفک هم داره، چیزهای دیگه هم داره. برو اگه دلت خواست بخر. پول‌ رو گرفت و همچنان مبهوت نگاه می‌کرد. بهش گفتم: می‌دونی حسن یعنی چی؟ ابروهاشو داد بالا.
گفتم: یعنی خوب.
خم شدم و خاک‌های روی شلوارم رو تکوندم. به شلوارم و بعد به اسکناس‌های تو دستم نگاه کرد. اسکناس‌هارو گذاشتم تو کیفم. پولش رو مچاله کرد و از سکو پایین پرید و گونی‌ش رو گذاشت رو دوشش و رفت.
از جلوی سوپرمارکت که رد می‌شدم، گونی‌ش رو جلوی در دیدم. تو راه دوتا دوهزار تومنی از تو کیف خودم درآوردم و گذاشتم روی اسکناس‌هایی که از عابربانک گرفته بودم، چون باید صدهزار تومن رو کامل تحویل می‌دادم.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰

شماره ۲۲۳

دو برادر بودند: «الف» و «ه». از زمان نوجوانی‌شان در محل ما معروف شدند، ه به مثبتی و اهل بودن و سربه‌زیری و بی‌آزاری و مکبر مسجد بودن و الف به ناخلفی و شرّی و مردم‌آزاری و سلامت اخلاقی نداشتن! با این‌که در دنیای کودکیِ من، برایم مهم نبود که از این دو برادر کدام مثبت اند و کدام منفی، اما از الف دل خوشی نداشتم، چون یک‌بار مرا به شکلی ناجوانمردانه زده بود! و این دل خوش نداشتن تا همین حالا هم ادامه دارد، تا همین چند هفته پیش، که با موهای کم‌پشت شده‌اش دیدمش، که بچه‌هایش را برای هواخوری سر کوچه آورده بود و خودش پیششان مانده بود‌ و مراقبشان بود که نکند کسی به دلایل ناجوانمردانه‌ای بزندشان!
از وقتی که یادم می‌آید پدرشان یک وانت نیسان آبی دارد، که گاهی الف سوارش می‌شود، گاهی ه؛ همیشه از همان کودکی، اگر از دور یکی‌شان را درحال سوارشدن به ماشین می‌دیدم، برایم بازی جالبی بود، که بتوانم تشخیص دهم کسی‌که در حال سوار شدن است، کدامشان است؟! الف یا ه!
از سر کوچه که می‌آمدم کسی با پیراهن مشکی درحال سوار شدن بود، خیلی زود سعی کردم تشخیص دهم کدامشان است؟! گفتم ه!
ماشین راه افتاد، در حال عبورش، زیر چشمی نگاه کردم تا مطمئن شوم که درست تشخیص دادم! یک امتیاز مثبت! درست بود! 

دل‌خوش به امتیاز مثبتی که خودم به خودم اعطا کردم، بودم که زنی صدایم کرد:« دختر خانم می‌شه چند لحظه حواست به پسر من باشه؟ الان برمی‌گردم.» جواب دادم که می‌‌شود!
پسرک سیاه پوشیده بود، مبهوت نگاهم می‌کرد، مبهوت نگاهش کردم، پسرک یکی از پسرهای الف بود! همان‌‌هایی که تنها نمی‌گذاشت در کوچه بازی کنند، که نکند کسی بزندشان! پس آن زن هم همسر الف بوده است، لابد! پسرک، چهره‌اش عین پدرش بود! نگاهش که می‌کردم حس کردم چقدر بیشتر از پیش دل خوشی از پدرش ندارم، چقدر داغ آن کتک ناجوانمردانه، بیشتر دلم را می‌سوزاند، اما خب نه، هیچ‌وقت فکر و دل و عملم آن‌قدر در راستای هم پیش نرفتند که مثلا دلم راضی شود انتقام پدر را از پسر بگیرم!!! مادرش آمد، با یک دسته اعلامیه ترحیم در دست، تشکر کرد، دست پسرش را گرفت و به سمت خانه‌ی مادرشوهرش رفت.
مبهوت ماندم، الف بود، عکس روی اعلامیه را درست تشخیص دادم؛
اما راستش... هرچه فکر می‌کنم این امتیاز مثبت را نمی‌خواهم...


موافقین ۱۷ مخالفین ۰

پنجره...

سال‌ها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی می‌رفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول‌ مدرسه، روز اول دانشگاه، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدم‌های مهم، مثل روز اول کوچ کردن به یک آپارتمان جدید، شهر جدید، دنیای جدید، مثل تمام روز اول‌هایم، بین این جماعت عظیم که انگار همه‌شان همدیگر را می‌شناختند و همدیگر را دوست داشتند، احساس غربت می‌کردم. از من بعید بود، اما تصمیم گرفتم بمانم. از همان روزها تا به حال بارها تشرم زدند که باید بروی، اینجا مال تو نیست، هیچ چیز مال تو نیست، بارها تحقیرم کردند، بارها مسخره‌ام کردند، بارها شُره(!)کردم و آب شدم، اما چغربازی(!) درآوردم و نرفتم. حالا دیگر سال‌ها گذشته است و دیگر خیلی غریب نیستم، حالا بعد از تمام آن‌روزها، تو اینجا هستی، لااقل حالا حضورت را حس می‌کنم، حالا تصور می‌کنم که تنها نیستم، «کنارم هستی، حتی اگر پیش من نباشی...» و شاید برای من، همین‌ هم کافی باشد...


+

این موسیقی،
در روزهایی که پر از بیم و امید بودم، پیوست شده بود به یک پست وبلاگی، آن‌زمان یک تلفن همراه کم‌هوش(!) و کم‌حافظه داشتم و با مشقت فراوان توانستم این موسیقی را درٙش جا دهم، موضوع پست را یادم نیست، اما یادم هست که در تصویر پیوست شده به پست، یک «پنجره» بود...


۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰

۲۲۱

بچه که بودم معمولاً از این که من رو تو خونه بذارن و برن بیرون ناراحت نمی‌شدم، یعنی اگه اون بیرون رفتنه یه جای خاص دوست داشتنی برای من نبود(که مکان‌های معدودی برای من، شامل این مورد می‌شد)مشکلی نداشتم که منو نبرن.
برای من، خالی شدن خونه غالباً اتفاق خوبی بود.
خیلی کوچیک که بودم، وقتی می‌خواستن منو تنها بذارن، به من مسئولیت مراقبت رو محول می‌کردن و کلی هشدار (با این مضمون که دست از خیال‌پردازی بردار و حواستو جمع کن، اگه طوفان شد، قایم شو) اما من به محض خالی شدن خونه، بدو بدو می‌رفتم وسایل ممنوعه‌ی آشپزخونه‌ رو برمی‌داشتم. وسایل ممنوعه شامل وسایلی می‌شد که مامان از دست من قایمشون می‌کرد و اون‌ها چاقو و کبریت و فندک نبودن، بلکه وسایلی بودن که یا سایز کوچیکی داشتن و تو نگاه من باید جزو ابزار خاله‌بازی من می‌بود نه آشپزخونه‌ی مامان (مثل هاون کوچولوی آشپزخونه)، یا تو تخیل من شی دیگه‌ای به نظر میومدن(مثل چای صاف کن فلزی که به چشم من رنده خاله‌بازی میومد) خونه که خالی می‌شد یه دل سیر با وسایل ممنوعه بازی می‌کردم و بعد از بازگشت اهالی خونه، به دلیل انجام ندادن مسئولیت مراقبت، تنبیه می‌شدم.

یکم بزرگتر که شدم، باز هم مسئولیت مراقبت رو به من محول می‌کردن و می‌رفتن، اون‌موقع یکم معنای مسئولیت رو دیگه یاد گرفته بودم، و البته ترس از طوفان رو هم، دیگه کمتر درگیر تخیل می‌شدم، اون‌دوره خیلی دلم می‌خواست خیاطی کنم. دو‌سه‌تا دوست و رفیق عروسکی داشتم که دلم می‌خواست برعکس من، لباساشون متنوع باشه، برا همین تا خونه خالی می‌شد، می‌رفتم سراغ پارچه‌های ممنوعه، که مامان از دستم قایم می‌کرد، مثلا یه‌بار پارچه چادری مامان رو از گوشه‌ش به قاعده ی یک نون تافتون بریدم و باهاش پیرهن دوختم. یادم نمی‌ره چهره‌ و نگاه و شیوه‌ی تنبیه عذاب‌دهنده‌ی مامان رو، وقتی بعداً اون پارچه رو دید...

یکم بزرگتر که شدم، تخیلم کمرنگ‌تر شده بود، حالا بیشتر دلم می‌خواست برم بیرون و کف کوچه با بقیه بازی کنم، باز هم مراقبت رو به من می‌سپردن و می‌گفتن بیرون نرو، اما من به محض خالی شدن خونه، دست مورد مراقبت رو می‌گرفتم و می‌رفتم بیرون. قطعا حالا اهمیت مسئولیت‌پذیری رو بیشتر می‌فهمیدم و کمتر خطا می‌کردم، با وجود درست انجام دادن وظیفه‌م، اما باز هم به دلیل حرف گوش نکردن و بیرون رفتن، تنبیه می‌شدم.

بزرگ‌تر که شدم احساس کردم، دلم می‌خواد حرف بزنم، یه شنونده می‌خوام بدون اینکه نصحیت کنه یا بگه: «ببین از تو بدتر هم هستن»،«ای بابا باز شروع شد»،«وای سرمو بردی، برو»،«حقته، خودت کردی، تاوانشم باید ببینی.»و... و البته آواز خوندن رو هم دوست داشتم.
باز هم مسئولیت مراقبت رو به من می‌سپردن و می‌رفتن و من، به محض خالی شدن خونه، شروع می‌کردم به حرف زدن بی‌وقفه برای «ف»، «ف» شنونده خوبیه... خالی که می‌شدم آواز هم می‌خوندم گاهی...
از این دوره به بعد دیگه مسئولیت‌پذیر شده بودم، تخیل‌هام رو تقریبا فراموش کرده بودم، بیرون نمی‌رفتم، و عین یه ربات که یه کد نوشته شده براش تا موقع طوفان قایم شه، قایم می‌شدم.
هنوز هم خالی شدن خونه اتفاق خوبیه...
حالا دیگه مسئولیت مراقبت رو به من نمی‌سپرن، دیگه لازم نیست از طوفان بترسم و قایم شم، دیگه غرق تخیل هم نمی‌شم، بیرون یواشکی هم نمی‌رم، چیزهای ممنوعه‌ای هم تو خونه وجود نداره که من علاقه‌مند باشم بهشون دست بزنم.

حالا از خونه‌ی خالی فقط برای گریه کردن با صدای بلند استفاده می‌کنم، که امروز متوجه شدم حتی بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم، چون من تا حالا این‌کارو انجام ندادم...


۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰