191

سرم شلوغ دانشگاه و کاراشه، مقاله می نویسم، طرحای ذهنی می زنم،خیلی بیشتر از قبل موسیقی گوش می دم، تا جایی که بتونم زمان می ذارم و ساعتایی رو با دوست هایی که دنیاهای نزدیک به هم داریم و واقعا واژه ی دوست لایقشونه می گذرونم، زندگی و فکرمو پر از فکر و خیال همه مدله(خوب و بد)کردم، دارم بیشتر و بیشتر طراحی و نقاشی می کنم، پیشرفت کردم، اونقدر که خودمم حس می کنم و از دیدن کارای قبلی م که شما هم خیلی هاشو دیدید، خجالت می کشم!
یه استادی می گفت هر وقت خودت از دیدن طرحای قبلت خجالت کشیدی، خوشحال باش! ینی داری قوی می شی، داری پیشرفت می کنی...
اما اینکه سکوت اختیار کردم دلیلش اینا نیست!
یه چیزی باعث شده که اینجا ساکت باشم؛ خصوصی نویس شدم تو این مدت، یکم سخت شده برام عمومی نویسی، اما عمومی خون هستم هنوز... :)

خلاصه که،

زنده ام، هنوز قلبم می زنه، دم و بازدم هم دارم... :)

. عارفه . ۱۹ نظر ۱۶ خوشم اومد :)

189

شاید کسی متوجه نشد که تو کودکی م چرا گاهی کفش هام ظاهر کودک پسندی نداشتن...

و گاهی حتی اجازه ی خرید کفش مورد علاقه م رو به من ندادن...

چون: "اون خیلی بچگونه نبود"


اولویت انتخاب کفش برای من مدل ظاهری ش نبود...

من موقع خرید به طرح ته کفش نگاه می کردم ،

و اگه می پسندیدم اونوقت ظاهرش رو مقایسه می کردم!

دلم می خواست وقتی باهاش می رم تو شن های نرم طرح خوشگلی بیفته رو شن ها،

یا اگه از تو آب رد می شدم و بعد میومدم رو آسفالت، طرح خوشگلی از رد خیسی ش بیفته!

دلم می خواست اگه باهاش رفتم تو گِل، گِل طرح قشنگی بیفته روش...

اولویتم طرح ته کفش بود!

البته نه خیلی آشکارا که کسی الویتم رو بفهمه و بخنده!


نمی دونم از کِی،

ولی حالا خیلی وقته دیگه به ته کفشا نگاه نمی کنم...

امروز ته کفشمو دیدم و احساس کردم چقدر طرحشو دوست دارم :)

اگه خیس باشه چقدر طرحش آسفالتو قشنگ می کنه،

چقدر گِل رو قشنگ می کنه،

چقدر شن های نرمو قشنگ می کنه...


چه قدر کفشم قشنگه :)

. عارفه . ۳۱ نظر ۲۸ خوشم اومد :)

سازت را با بهار کوک کن

بهارِ امسالِ من با دلیل تر از بهار های گذشته ست...

بهارِ امسالِ من میاد که گل هام جوونه بزنن

و من بفهمم هنوز یه دلخوشی هایی دارم،

بهارِ امسالِ من میاد تا بفهمم یک سال گذشت از اتفاقی که برای دلم افتاد...

بهارِ امسالِ من میاد که بهم بگه:

هنوز باید زنده بمونی،

هنوز کار داری،

هنوز باید انتظار بکشی...

بهارِ امسالِ من میاد که بهم بگه:

داری صبور می شی،

داری بزرگ می شی،

داری پوست کلفت می شی،

بهارِ امسالِ من میاد که بگه:

"برا زندگی ت روزنه پیدا کن"

بهارِ امسالِ من، میاد که بزرگم کنه...

بهارِ
امسالِ
من،
بیا که سبز شم ،بیا...تا قد بکشم...

بیا که ازین آبی-خاکستری بیام بیرون ، بیا تا آبیِ آبی شم،خالص خالص...

تو می دونی که امسال بیشتر از همیشه منتظرتم... :)



پ.ن:

می دهم خود را نوید سالِ بهتر، سال هاست ...

"مهدی اخوان ثالث"


با تشکر از دعوت ایشون

دعوت می کنم از :مرضیه(سالمون)، ندآ(این روزهای من)،خورشید(پنجره می چکد)

. عارفه . ۱۱ نظر ۱۰ خوشم اومد :)

لازمه...

از راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز می ترسیدم
در حدی که وقتی توش قدم می زدم دچار تنگی نفس می شدم،
همیشه از کنار ترین قسمت راهرو
و باسر کاملا پایین قدم می زدم تا حال بدم رو به حداقل برسونم
و این مسیر رو با بیشترین سرعتم می رفتم تا سریعتر تموم شه و ازش خارج شم،
حالا که به خاطر دانشگاهم دوبار در روز مجبورم از داخل همون راهروی ترسناک عبور کنم،
دیگه از کنار راه نمی رم،
دیگه سرم رو پایین نمی ندازم،
تو این مدت انقدر تو این راه بودم که حالا
با سر کاملا بالا و در مرکزی ترین قسمت راهرو
و با نگاه کاملا مستقیم به مرکز اون تونل حرکت می کنم،
با سرعت کاملا ملایم!
تو نگاه اول خیلی چیز مثبتی به نظر میاد
تو نگاه اول یه شجاعت، یه قدم کوچولو به نظر میاد!
نه؟!

اما من دارم از عادت حرف می زنم...! :)

راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز همیشه ترسناکه برا من،
همیشه تنگی نفس میاره با خودش،
اما من بهش عادت کردم!
می دونید!
من نمی دونم عادت چیز خوبیه یا نه،
اما فکر می کنم جزو اون چیزایی باشه که گاهی عذابه،
گاهی نعمت!
و حتی گاهی یه نعمت عذاب آور...
. عارفه . ۱۴ نظر ۱۴ خوشم اومد :)

کلاغ!

رفته بودم دنبال یه کاری یه طوری شد که به نتیجه ای نرسید!
خسته و دست از پا درازتر و نا امید داشتم برمی گشتم که احساس کردم دیگه پاهام توان راه رفتن ندارن ...حواسم نبود راه زیادی رو پیاده رفته بودم !
دورو برم رو نگاه کردم اونطرف خیابون ی پارک محلی بود،
رفتم و رو یه نیمکت نشستم.
سرمو تکیه دادم به پشتی نیمکت و به آسمون نگاه کردم یه سری ازین ابرای نازک و نرم (بهشون چی می گن?سیروس فک کنم) تو آسمون بود؛ گهگاه پرنده هایی از تو کادری که من می دیدم رد می شدن !
بوی قلیون میومد و صدای قهقهه های بلند چند تا جوون!
یکم دورتر از اون صدای رد شدن ماشینا از تو خیابون!
همینطور که سرم رو به آسمون بود چشمامو بستم
حالا صدا های بیشتری شنیدم !
صدای همهمه ی چند تا بچه... از دور!
یکم دورتر صدای جیر جیر وسیله های ورزشی تو پارک!
صدای جیک جیک خیلی ضعیف گنجشکا
صدای سلام و علیک کردن دو یا چند تا زن...
صدای دوتا جوون که یه چرت و پرتی گفتن و خندیدن و رد شدن!
صدای تق تق پاشنه های کفش یه زن که احتمالا بافاصله ی خیلی نزدیک عبور کرد
چون بوی عطرشو هم حس کردم!

هنوز چشمام بسته بود و گوشام به همه ی صداهای اطراف عادت کرده بود
غرق تو فکرای خودم بودم...

که
صدای یه کلاغ رشته افکارمو پاره کرد وغیر ارادی چشمامو باز کردم
دوباره کادر آسمون ، اینبار ابرا دیگه نبودن!
سرمو از رو پشتی نیمکت برداشتم.
به روبرو نگاه کردم تو چمنای روبرو یه یاکریم بود از کنار یه درخت یه چوب نازک گرفت به نوکش و پر زد رفت یکم اونطرف تر بالای یه سایه بون!چوبو گذاشت و دوباره برگشت یکم لای چمنا نوک زد و گشت باز یه چوب نازک گرفت به نوکش و دوباره رفت بالای اون سایه بون!
از وقتی که دیدمش تا زمانی که اونجا بودم، شمردم!
23بار همین عمل رو انجام داد :
از تو چمنا چوب نازک پیدا میکرد
می گرفت به نوکش
پر می زد
می رفت بالای سایه بون
چوب رو می ذاشت
دوباره برمی گشت

لبخند رضایتی اومد روی لبم
محوش شده بودم!

اطرافمو نگاه کردم پارک تا حدودی خلوت تر از قبل شده بود!
یه نگاه به یاکریمه انداختم هنوز داشت توی چمنا دنبال چوب می گشت :)
صدای کلاغه دوباره اومد
سرمو چرخوندم
خیلی اونطرف تر کلاغه روی سیم برق نشسته بود نگاش کردم، نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم بهش :)
هندزفری مو درآوردم و گذاشتم تو گوشم، یکی از موسیقی های حماسی و مقتدرانه(!)ی تو گوشی م رو پِلِی کردم و از رو نیمکت بلند شدم و قدم زدن در امتداد خیابون رو پیش گرفتم...
. عارفه . ۲۱ نظر ۱۶ خوشم اومد :)

خسته ام از کاش ها...

وقتی دستای "الف"رو دیدم وقتی صورتش رو دیدم یاد حرفش افتادم، همیشه می گفت:

"کاش این جای جوشا خوب می شد! اصلا حساس شدم به این لک و لوکا!اینارو می بینم نمی تونم بدون کِرِم بیام بیرون، اعصابمو خورد می کنه"

چقدر ابروهاشو مدل به مدل برمی داشت، یه دفعه هشتی و بلند برداشته بود، کلی بهش خندیدیم، گفتیم مثل زنای دهه پنجاه شدی، می خندید بلند بلند! فرداش دیدیم یکی ش بلند شده یکی کوتاه! می گفت خدا نکشدتون هی گفتید مثل دهه پنجاه شدی رفتم درستشون کنم گند زدم!

و باز سه تایی می خندیدیم!

یه دفعه از تو مترو ازین سنجاق سرا خریده بود که سه جفت هزار تومن بود، یه جفتشو خودش برداشت دو جفتش رو هم داد به من و هدیه زدیم به سرمون و شدیم عین بچه مهد کودکی ها!

با همون قیافه سلفی گرفتیم و کلی سرخوش شدیم!!

یاد اونروزی که آبرنگ وینزور خرید چون تلفظ سن پطرزبورگ براش سخت بود!

یاد اونروز که آدرس بلد نبودیم و هی گفتیم بلدیم بلدیم، ولی تهش از چارراه ولیعصر تا میدون سلماس پیاده رفتیم و تو راه هر هر خندیدیم به خودمون!

یاد اونروز که عکسای عروسی شو آورد نشون داد تو همه شون تابلو بود به زور خنده شو نگه داشته!و تعریف می کرد دونه دونه دلیل خنده ها چی بود و ما کلی به سوتی هاش می خندیدیم!

یاد دعوای من و خودش سر اینکه کدوممون وسط بشینه!

یاد آروم و خجسته بودنش سر ژوژمانا و سخت گیری استادا حتی! خیلی ریلکس بود!

یاد اونبار که استاد "پ" عصبانی شد و ماژیکو پرت کرد تو تخته و ماژیکه کمونه کرد سمت "الف"!و ما هیچکدوم از ترس جمب نخوردیم!

یاد آدمکهای دندون خرگوشی شیکم قلنبه ای که نافشون بیرون بود و سر کلاس خلاقیت که رسما استادش چرند می گفت می کشیدیم!

یاد تمام لحظه های باهم بودنمون...

آخ که چقدر دلم گرفت ...چقدر دردناک بود وقتی که تصور کردم :

حالا با لک و لوکای درشت سوختگی روی صورتش چیکار می کنه؟

با چه کرمی می پوشوندش؟

آخ... حالا دیگه ابرویی براش نمونده بود که بخواد مدل کوتاه برشون داره یا بلند و هشتی!

حالا تا چند وقت انگشتر نمی تونه بندازه دستش...

دلم می خواست باهاش حرف بزنم مثل اونوقتا مزه بریزیم و هر هر بخندیم اما من حتی ترسیدم زنگ بزنم بهش، ترسیدم که یه وقت از ذهنش بگذره که داره بهش ترحم می شه...

می خواستم بگم خوشحالم که هنوز داریمش هنوزم می شه باهم خاطره های جدید بسازیم، غصه خوردم، از خودم بدم اومد که چرا قبل ازین اتفاق بهش زنگ نمی زدم، چرا براش نامه پست نمی کردم، که حالا از انجامشون به خاطر اینکه عجیب بود بترسم!

غصه خوردم از دوست واقعی نبودن خودم...
نمی خوام دیر شه بازم...
باید باهاش حرف بزنم...

پ.ن:
لطفا دعا کنید سوختگی هاش زود ترمیم بشه...


. عارفه . ۱۶ نظر ۱۱ خوشم اومد :)

خط خطی!



پ.ن:
هرکسی یه جوری تخلیه روحی می کنه خودشو!
به مردم می گیم تمرین طراحیه، ولی خب، خودمون می دونیم چی به چیه...

پ.ن:
نظرات(درصورت وجود!) بدون نیاز به تایید نمایش داده می شن!

. عارفه . ۲۴ نظر ۱۴ خوشم اومد :)

بازی جولیکانه!

خیلی وقت بود دندونای مامان مشکل داشت و هی بخاطر کارا و مشکلات دیگه درمونش رو می نداخت عقب،

اینکه امروز مجبورش کردم که باهم بریم دندونپزشکی رو، می شه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟

اینکه به پیشنهاد مامان از یه مسیر جدید رفتیم و مامان اون گل فروشی خیلی بزرگ میدون پاستور رو نشونم داد و من هیجان زده شدم و مامان از هیجان من خوشحال شد هم،

می شه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟

اینکه تو اتوبوس باهم حرف زدیم و مامان درد دل کرد و من گوشِ گوش شدم براش،

و اون از غصه و نگرانی قابل پیش بینی ش گفت و من بغضم رو بخاطر چشمای مامان که عمل شده نگه داشتم، تا اشک من، اشکشو راه نندازه، چی؟

اینم میشه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟

اگه این تفسیر قابل قبوله، منم بازی؟(اینجا)


پ.ن:
می دونم که می شد خیلی بیشتر براش وقت بذارم، کارای بیشتر و بهتری انجام بدم،

مامان هم درشرایط بهتر قطعا حوصله ی بیشتری داشت و طبعا عکس العمل بیشتر و بهتری،

اما با حال و شرایط و روزای من و افراد خانواده، بیشتر ازین ازمون برنمیاد...!

با وجود اینکه بازیکن(!) ضعیفی ام، اما بازی می کنم...

. عارفه . ۲۷ خوشم اومد :)

سرما رو دوست دارم!

اتاق سرد بود، خیلی سرد بود، رفتم پیش مامان خوابیدم...

ازش خواستم برام قصه بگه!

خندید و مثل بچگی هام پرسید: کدومش؟!

گفتم: گنجشکه!

مثل همون موقع ها به قسمت شعری ش که می رسید، با مامان همراهی می کردم:

"رنگ و رنگ اینو برنگ! اگه نرنگی، رنگتو، رنگ دونتو، سر و سی دندونتو، پاتخت شا(!) خورد می کنم"

مثل همون موقع تا ته همه شو گوش دادم و بعد خوابیدم،

مثل همون موقع، دست در دست مامان...

:)


پ.ن:
وقتی بچه بودم مامان فقط دوتا قصه می گفت،

یکی قصه ی گنجشکه و پنبه ای که از تو دشت پیدا کرده بود و روند تبدیل اون پنبه به یک پیرهن زیبا،

که یه بخش هایی ش حالت شعر گونه ی جالبی داشت،

یکی دیگه هم قصه نبود چندان، چون سر و ته خاصی نداشت، بیشتر ترانه بود!

اینه:

یکی بود یکی نبود،

زیر گنبد کبود پیرزنک نشسته بود،

خره خراطی می کرد،

اسبه عصاری می کرد،

سگه قصابی می کرد،

گربه بقالی می کرد،

شتره نمدمالی می کرد،

موشه ماسوره می کرد،

بچه موش ناله می کرد،

پشه رقاصی می کرد،

کارتونک بازی می کرد،

فیل اومد آب بخوره،

افتاد و دندونش شکست،

آخ ننه جون دندونکم!

از درد دندون دلکم،

اوستای دلاک رو بیار!

مرد نظر پاک رو بیار!

تا بکشه دندونکم،

بره درد از دلکم!

:))


پ.ن:
ازونجایی که من ته تغاری ام و دیگه بعد از من سالها مامان برا کسی قصه نگفته بود، یه جاهایی از قصه شو یادش نمی اومد و خودم یادش می آوردم :))


پ.ن:
قصه ی گنجشکه یکم طولانیه وگرنه اونم براتون می گفتم :)


پ.ن:
سرما چیزای خوبی با خودش میاره...

(منکر این نیستم که این خوبی ها در صورتی میان که، یه سقف بالاسرت باشه و لباسی برای پوشوندنِ تنت و چیزی برای خوردن)

. عارفه . ۲۳ نظر ۱۷ خوشم اومد :)

دانی که چیست دولت؟!

دیدار یار دیدن!

ولی ندیدن بهتره از نبودنش...

. عارفه . ۳ خوشم اومد :)

با این و اون نجنگ،فرار کن،فرار...

برنامه ریزی هایی که کرده بودم داره دونه به دونه و به ترتیب و پشت سر هم خراب می شه،چرا؟ فقط به دلیل بد قولی ها و بی مسئولیتی افرادی!

و به حدی پشت سر هم اتفاق می افته که حتی دیگه نمی خوام درموردشون بنویسم!

تو این مدت اولین بار که برنامه م خراب شد حالم بد شد،چند روز طول کشید و سعی کردم امیدم رو ببندم به برنامه ی بعدی و تلاش کنم واسش تا حداقل حال خوب(!)برای خودم حفظ کنم اما در عرض دو روز برنامه بعدی هم به هم ریخت، باز حال بد و به همین روال،فکر کردن به برنامه بعدی و دوباره خرابی و همینطور خرابی...و خرابی!

به گمونم پوستم داره کلفت می شه که دیگه حتی حالم هم بد نیست...!

:]
. عارفه . ۱۷ نظر ۱۰ خوشم اومد :)

چند تا کتاب3

1.تهران در بعد ازظهر : دو رمانی که از مستور خوندم رو بیشتر دوست داشتم اما همچنان قلم مستور دلنشینه. :)

2.کوری : کتابی دردآور و انرژی بر، اما خیلی خوب!

3.سال بلوا : بازم سبک خاص معروفی، حس می کنم مخاطبش رو تو یه حالت معلق بین چند تا زمان و چند تا شخصیت رها می کنه، نمی تونم بگم خوب یا بد، ولی این معلق بودنه حس جالبیه، نسبت به سمفونی مردگان با این کتاب ارتباط بهتری گرفتم.

4.قلعه حیوانات : میزان خوب بودن یه اثر رو می شه با روش های دیگه ای نشون داد ولی اینجا میزان خوب بودن رو با تصور کردن تعداد بی نهایت واژه "عالی" در نظر بگیرید.

5.مسخ : در عین سادگی و یکنواخت بودن اما به نظرم بسیار غم انگیز!

6.کافکا در کرانه : یه کتاب تقریبا قطور، مخاطب رو طوری کنجکاو می کنه که به راحتی تو سه یا چهار روز خونده می شه!(البته من با سرعت مطالعه ی خودم حساب کردم،شاید بقیه حتی زودتر بخونن!)
این رمان با دوتا داستان شکل می گیره که فصل های زوج مربوط به یکی و فصل های فرد مربوط به شخصیت دیگه می شه؛ دو تا داستان موازی شاید!
اوایل کتاب موارد عجیب فقط در حد جذاب کردن داستانه اما از یه جایی به بعد شما مرز بین واقعیت و افسانه رو گم می کنید و کم کم طوری جلو می ره که شما رو غرق می کنه و شگفت زده!
. عارفه . ۱۴ نظر ۱۲ خوشم اومد :)

رنگ روغن



پ.ن:
نظرات بدون نیاز به تایید نمایش داده می شن.
پ.ن:
مچکرم از نظراتتون.
پ.ن:
این کار به دلایلی، نیمه کاره رها شد و دیگه هیچوقت تکمیلش نکردم...
. عارفه . ۲۴ نظر ۲۰ خوشم اومد :)

مکالمه طور 4

روی نیمکت نشستم و به ساعتم نگاه می کنم، صدای جارو توجهم رو جلب کرد؛

برگهای خشک کنار نیمکت رو جارو می کنه،

درحالی که به برگها نگاه می کنم

می گم:کاش شهردار ها شاعر بودن!

-شما شاعری؟

+نه، قدم زدن رو برگایِ پاییزی رو دوست دارم...

-شاعرای واقعی پست و مقام مملکتی نمی گیرن!

حرفی نمی زنم و به برگهای درحال سقوط توی سطل نگاه می کنم...

-شاعر خوبه، ولی من رفتگر شدم...

جاروش رو روی شونه ش می ذاره و سطل زباله ی سیارش رو پشت سرش می کشه و می ره...


+مرسی که احوالمو پرسیدین...


+کم شدم...اتفاقاتی هستن که می تونن زیادم کنن اما هنوز نیفتادن...

پس همچنان کمم...

. عارفه . ۱۲ نظر ۱۲ خوشم اومد :)

باز هم...

هی نشدن ، هی نشدن، هی نشدن،...

این،

تو رو به جایی می رسونه که از شدن هم می ترسی...

. عارفه . ۲۷ خوشم اومد :)

عنوان قرار بود یه چی باشه که خیلی زیاد بود، بردم ته متن! :|

برای رفت، من با کلی ذوق و هیجان و پیش زمینه و تصور، سوار هواپیما شدم بیشتر هم برا چند تا چیزش بود:
اول خوش آمد گویی و لبخند عمیق مهمانداراش،
دوم اون علامتای مهماندارا که می گن دو در در طرفین و اینا :)))
بعد هم این که کنار پنجره بشینم و موقع پرواز ابرا رو ببینم...اونروز هم کلی ابر خوشگل تو هوا(!) بود!
ولی
وقتی رفتم داخل، مهمانداراش لبخندشون اون عمقی که من انتظار داشتم رو نداشت! :/
صندلیِ من هم اون صندلی های وسط هواپیما بود بنابراین از پنجره بی نصیب موندم! :/
تازه بدتر از همه هواپیماش مانیتور داشت، دو در در طرفین و اینا رو هم تو همون مانیتور نشون داد! :|
باز خوب بود"پروردگارا تو در همه ی کارها یار و یاور ما هستی..." رو گفتن وگرنه همه ی تصوراتم بر باد می رفت! :))
استرس لحظه ی تیک آف چه خوب بود...هی دلم می خواست بشینه دوباره تیک آف کنه! :))))

وقت برگشت کلی خسته و عصبی بودم،
دلمو خوش کردم به استرسِ خوش حسِ تیک آف، که پرواز یه ساعت تاخیر کرد دیگه دلم به اونم خوش نمی شد!
اما
این دفعه مهماندارا دقیقا همون عمق ادب و لبخند مورد تصور من رو داشتن،
هواپیماشم مانیتور نداشت دو در در طرفین رو خود مهماندارا گفتن! :))
کنار پنجره بودم تا وقتی ارتفاع کم بود شهر و چراغاشو نگاه کردم و به وجد اومدم... :)
سعی کردم آروم شم که زهر نشه بهم،
ولی باز باید یه چی می بود که نذاره! :|
صندلی پشتی ها یه خانواده عراقی بودن، علاوه براین که خیلی شدتی و عرب گونه و بلند حرف می زدن (و تمام طول مسیر هم یه بند حرف زدن :|)، این بچه شون هم نمی دونم چه مرگی داشت هی می کوبید پشت صندلی من! :| :| :|
چند بار هم بهش گفتم نزن متوجه نمی شد، حالا یا بحث زبان ندونی بود، یا زبان نفهمی! :|

پ.ن:
آیا تصور می کنید که خیلی بچه گونه طور است که من اومدم از اولین تجربه ی هواپیما سوار شدنم می گم؟!
بله درست تصور می کنید، من اولین تجربه هارو دوست دارم و دلم خواست بچه شم و یه چیزایی بگم ازش :)
گاهی بچه طور شدن خوبه...گاهی... :)
پ.ن:
ورودی صحن کم مونده بود لای کلوچه ی تو کیفم رو هم باز کنن مطمئن شن کلوچه ست! :|
پ.ن:
مردم مودب و محترمی داشت... :)
پ.ن:
11سال پیش خدام حرم بهتر نبودن؟!
یا من کم سن بودم یادم نیست...؟! :؟
پ.ن:
اگه همیشه مشهد بودم، روی سکوی جلوی در "پاسخ به سوالات شرعی برادران"،تو صحن اصلی، همه شب جای من بود... :)
چه خوبه گنبد طلاش و نگاه کردن بهش...کلی حس می ده...
خصوصا ازهمین زاویه ی فوق الذکر... :)

عنوان:
اول قرار بود سفرنامه شه، بعد ترجیح دادم نوشتن از اولین تجربه باشه، بعد ترجیح دادم یه اشاراتی هم به خود سفر بشه، خلاصه در آخر ترجیح دادم هر چی ترجیح می دم رو بنویسم...اینه که ترجیح در ترجیحی شد و این شد عنوان پست! D:
. عارفه . ۲۰ نظر ۲۰ خوشم اومد :)

:) (:

1.اینکه بعد از 11 سال شرایط مهیا شده که برم مشهد، اتفاق خوبیه، خیلی خوب... :)

2.تاحالا هواپیما سوار نشدم، ترس ندارم، ولی خب شما واسه محکم کاری دعا کنید سقوط نکنیم!!! :/

3.دعا تنها چیزیه که کنتور نداره، البته اگه کنتور هم داشت مرام حکم می کرد دعا گوی همه باشم! دعا می کنم...


من همیشه منتظر حال خوبم... حال خوبِ گول زنک و شیره مالیدن نه! حالِ خوبِ حقیقتا خوب!

و فکر کنم که داره میاد سراغم... :)

. عارفه . ۳۰ نظر ۱۸ خوشم اومد :)

حس خوبیست

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم
با نگاه پر از احساس تو زنجیر شوم

حس خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدر سیر ببوسم...نکند سیر شوم؟!

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سر من را دیدی
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم

"صنم نافع"
. عارفه . ۱۹ نظر ۱۷ خوشم اومد :)

مدادرنگی

پ.ن:

نظرات بدون نیاز به تایید نمایش داده می شن.

پ.ن:

پیشاپیش از نظراتتون تشکر می کنم و در ادامه، قطعا استفاده! :)

. عارفه . ۲۳ نظر ۱۹ خوشم اومد :)

کمر و پا درد نوشت!

لطفا قبل از سوار شدن در مترو ،از اندازه ی پهنای خود آگاهی حاصل فرمایید! :|

+رو پیشونی من نوشته : بهم بگو جمع بشینم اگه بازم جا نشدی می تونی رو پام بشینی؟! :|

+به نظرتون اگه بشینم رو صندلی بعد جا باشه من نگه می دارم واسه بابابزرگ خدابیامرزم؟! :|

جا باشه میگم بشینید دیگه !غیر ازینه؟! :|

+رو پیشونی م ننوشته : کمرم داغون شد ؟! :|

+اَه! :|

. عارفه . ۲۵ نظر ۱۷ خوشم اومد :)

کار دلم به جان رسد...

منم حرفم میاد...

همش حرفه

فقط یکم چشمام نشتی داره!

ویروس تو چشممه!

پ.ن:

رادیو چهرازی قسمت14 با کمی دخل و تصرف، به منظور شخصی سازی!

+

ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن...

. عارفه . ۳۳ خوشم اومد :)

این آدما...(باوجود طولانی بودن لطفا بخونید،همه تون بخونید)

دل کندن واسه کسایی که این جای لامصب(اشاره به کله!)شون خیلی چیزا توش می مونه سخته!
نمی تونن مثل بقیه بگن فلان حرف و فلان اتفاق به جهنم!چون نمی تونن بفرستنش اونجا!
هضم کردن ناکامی ها واسه آدمای جزئیات مثل اینه که زنده زنده قیمه قیمه شن!
این آدما کم پیش میاد که آدم معمولی از تو زندگیشون رد شه، از همه ،همه چیز ،تو ذهنشون می مونه !
یادشون می مونه که فروشنده ی شال و روسری دندون سوم فک بالا از سمت چپ رنگش از باقی دندونا سفیدتر بود ،ینی ممکن بود روکش شده باشه!
دختر روسری فروش هیچ نقشی تو زندگی شون نداره قاعدتا ،
اما برای آدمای جزییات ،اون آدم معمولی نیست ،چون بهشون گفت هرکدوم رو می خوای تاشو باز کن و بنداز رو سرت ببین بهت میاد یانه ،نگران نباش من از تا کردن اینا هیچ اذیت نمی شم!
اینایی که تو این قسمتشون(اشاره به کله)خیلی چیزا می مونه زندگی سختی دارن...
وقتی یه روز صبح اعلامیه ی آقای همسایه ی قدیمی شون رو سر کوچه می بینن و یادشون میاد نیمه شعبان اون سال که با بقیه ی دخترا تصمیم به تزئین یه بخش کوچیکی از کوچه گرفتن اما خودشون با پول تو جیبی های خودشون وسایل لازم رو خریدن، این آقای همسایه تنها کسی بود که با میل خودش نسبت به اون زمان پول درشتی داد به دخترا که وسیله های بیشتری بخرن تا از پسرا تزئینشون قشنگتر شه!
اینا زندگی سختی دارن وقتی یادشون میاد تمام روزهای اول مدرسه رو ...
یادشون میاد 80 درصد افرادِ تو تمام 12 یا 14 یا 16 یا 18 یا 20 سال تحصیلی شون رو با جزییات تمام...
یادشون میاد...
اینا هرجا راه می رن و نگاه می کنن و می شنون یاد یکی میفتن
اینا هرجا صدای شاهرخ (خواننده قدیمی)رو می شنون یا هرجا اسم هری پاتر و ارباب حلقه ها و فیلمای اینطوری میاد یاد برادر دومی شون میفتن ،هر جا رنگ صورتی و کیف و کفش اسپرت و دستبند ظریف می بینن یاد خواهرشون میفتن ،هرجا که می بینن یه نفر با حرفای زیادی منطقی داره یکی دیگه رو قانع می کنه یا باشنیدن صدای معین ،با فوتبال با هواپیما یاد برادر اولی شون میفتن!
هرجا رنگ سبز می بینن ،هر بار که کشمش و انجیر می بینن یا می خورن یاد برادر آخری شون میفتن!
هرجا راز بقا می بینن با اینکه حتی دل دیدن راز بقا رو ندارن اما هروقت صداشو می شنون یاد باباشون میفتن...
هر بار که صدای افتخاری و امین الله رشیدی رو می شنون ،هر بار که روسری مشکی براق با حاشیه ها و طرح های طلایی و نقره ای می بینن ،هربار که خورشت کرفس می خورن یا یا بوشو حس می کنن یا حتی اسمشو میبینن، یاد مامانشون میفتن!
هرجا صدای ناصر عبداللهی و هایده می شنون یاد زن داداش کوچیکه شون میفتن ، هر جا رب گوجه می بینن یاد زن داداش بزرگه شون که می گفت مگه آدم رب گوجه رو خالی می خوره!
اینا با دیدن محمد علیزاده (که خودشون اصلا خوششون نمیاد) ،با شنیدن صدای علیرضا قربانی با دیدن مهران احمدی یاد دوستشون میفتن،اینا با شنیدن صدای پیانو با سبک سورئال با اسم سالوادور دالی یاد یه دوست دیگه شون میفتن!
اینا یادشونه سال83 عروس دایی شون کت دامن یاسی تنش بود!
اینا معدل تمام 12 سال تحصیلی مدرسه شون رو یادشونه!
یادشونه اون دختره که صف بغلی شون وایمیساد از سال اول تا سال سوم یه نقطه ی قهوه ای روی مقنعه ش بود و همیشه دلشون میخواست بپرسن اون لکه چیه که نمیره و از مامانشون راه حلشو براش بپرسن بگن تا دیگه اون لکه نباشه اما هیچوقت نپرسیدن اون لکه از چیه!
اینا یادشونه که تو باغچه ی جلوی خونه شون که همیشه تو تنهایی و سرظهرا پاتوقشون بود دقیقا 29 تا لوبیا قرمز کاشتن،اما حالا بجز تنه درخت چنار تو باغچه اثری از خود اون باغچه نمونده!
اینا یادشونه از پیچ شمرون تا ته خیابون 17 شهریور، پیاده،سه ساعت و نیم راهه!
اینا با بوی مایع دستشویی اتکا تا کجا ها که نمیرن...
اینا با دیدن جوراب لبه توری به چه روزایی که نمی رن!
با دیدن عکسای دسته جمعی خانوادگی شون لحظه لحظه ی آماده شدن برا عکس رو یادشون میاد یادشونه لحظه لحظه هایی که بازی می کردن و یادشونه ترسی که همیشه همراهشون بوده...
اگه یه روز دیدین اینا به یه خانومی سلام کردن و خانومه با چهره ی پر از علامت سوال جواب سلامشونو داد، و وقتی از خودشون می پرسین کی بود؟! می گن نمی شناسم، تعجب نکنید! ممکنه این خانوم یه روزی یه جایی ازشون آدرس پرسیده باشه و اینا یادشون مونده باشه...

اینا بارها کیفشونو جا می ذارن و یادشون نیست ،
گوشی شونو جا میذارن و یادشون نیست،
اینا بارها وقتی رفتن بیرون گفتن امروز فلان وسیله رو از همون فروشگاهی که درش همیشه شیشه های تمیزی داره و حروف "ر" و "م" نوشته ی روی شیشه ش یکم کج تر از باقی حروفه و کمی هم خراشیدگی داره و یکی از سرامیکای کف فروشگاه رنگش تیره تر از باقی سرامیکاست؛بخرن،اما هیچوقت اون وسیله رو نخریدن و هنوزم یادشون نیست که نخریدنش!
اما خیلی چیزای دیگه یادشون هست که دست خودشون نیست...!
اینا با به یاد سپردن روزها و اتفاقات و لحظه ها زنده ان ،اگه خاطره هارو تو ذهنشون محکم نکنن می میرن!

اینا اغلب توسط بقیه برچسب های بدی می خورن ...اما باور کنید اینا فقط بخش ثبت خاطره ها و آدما و اشیا و روزهای مغزشون بهتر از بقیه بخش ها کار می کنه...

اینا اشتباه می کنن که میان وبلاگ نویس می شن ...چون دیگه نمی تونن برن...
اینا وقتی وبلاگ نویس می شن با لباس پلنگی سرباز سپاه یاد یه نفر میفتن و به وضوح تصورش می کنن،اینا با شنیدن صدای چاوشی یاد یه نفر میفتن، اینا با دیدن یه سوییشرت کلاه دار یاد یه نفر میفتن،با میل و کاموا و بافتنی یاد یه نفر میفتن!
اینا با شنیدن صدای مازیار فلاحی و دیدن کلاغ یاد یکی ،با دیدن رنگ سبز و مسعود فراستی(با فتحه)و ناتوردشت یاد یکی، با دیدن رنگارنگ مینو و انگشتر و مکعب روبیک و دیدن چوب کبریت حتی یاد یکی میفتن ،اینا با دیدن اسم یغما گلرویی یاد یکی با دیدن کتابای جرم و جزا و دیدن اخبار سایت سنجش درمورد آزمون وکالت و قضاوت با دیدن تابلونویسی و اوریگامی یاد یکی میفتن،اینا با شنیدن یه تیکه دیالوگ فیلم لئون که خودشون هیچوقت ندیدنش یاد یکی میفتن ، باشنیدن اسم یه شهر یاد یکی میفتن ،با رد شدن از تو خیابون انقلاب یاد یکی میفتن ،با شنیدن اسم یلدا با دیدن موی خرمایی با شنیدن صدای ابراهیم حامدی یاد یکی میفتن ،با دیدن سنتور و کوه و لاک یاد یکی میفتن ،با دیدن یه مرکب سیاه و هارمونیکا و میزکار های معماری یاد یکی میفتن ،با دیدن سوییشرت مشکی با دوتا خط سفید روی سینه با دیدن تبلت مارک ASUS یاد یکی میفتن!بادیدن هر دوقلویی که یکی شون رو گونه ش خال داشته باشه و بادیدن کویر دکتر شریعتی یاد یکی میفتن!تو بازار ماهی فروشی با دیدن ماهی های سالمون حتی یاد یکی میفتن ،هرجا عکس میدون کوزه ببینن، حتی با دندونپزشکی یاد یکی میفتن!بادیدن زیره و طالبی و کرفس و نشر چشمه و پیمان خاکسار یاد یکی میفتن!با دانشگاه الزهرا، با روسری سبزِ خال سفید یاد یکی ،با باقالی پلو همراه ماست چکیده و پردیس سینمای چارسو یاد یکی میفتن!با کرج ،با دانشکده هوایی مهرآباد با سان استار و چای ارل گری یاد یکی ،با واژه ی اکابر یاد یکی میفتن، با دانشگاه شریف با لواشک آلبالو و ساقه طلایی و نارنگی یاد یکی میفتن!با اسم حلما ،با خونه ی حیاط دار و حوض دار ،با سریال وضعیت سفید یاد یکی میفتن!
با خیلی، خیلی چیزای دیگه ،یاد خیلی، خیلی کسای دیگه میفتن...

می تونید حال این آدما رو تصور کنید وقتی که یه نفر رو به شکل و حال و وضعیت خاص و عجیبی دوست دارن؟!
. عارفه . ۳۴ نظر ۲۰ خوشم اومد :)

ببینید!

. عارفه . ۲۴ خوشم اومد :)

و بدانیم که پیش از مرجان خلا ای بود در اندیشه ی دریاها...

دل من خوش می شه به همین نسیم سردی که از لای پنجره می خوره به خودم و لرز می کنم...

به همین نسیم که برگای نازک گلدون جدیدم رو تکون تکون می ده...

دلم خوش می شه به همین پتویی که تا گردن می کشم رو خودم...

به همین بیدار موندن های نیمه شب و گوش دادن به شعرای سهراب با صدای خسرو...

به همین فکر کردن به روزای خوب که حتما یه روز میاد...

به همین فکر کردن و تصور کردن و تخیل کردن درمورد اولین دیدار و اولین لبخند و اولین نگاه ها...

به همین انتظار...

+

و نگوییم که شب چیز بدی ست... :)

. عارفه . ۲۵ نظر ۲۰ خوشم اومد :)

چاوُشی طور...مکالمه طور...

من: هی بابا هی بابا..هی روزگار...هی درد...هی شرمساری شرمساری شرمساری...

فاطمه: حالا عیب نداره آه نکش...

من: هی نا امیدی نا امیدی نا امیدی ...از هیچکس حتی خودت خیری ندیدی...

فاطمه: :|

من : من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام...

فاطمه: ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی

من: آن دوست که من دارم آن یار که من دانم...

فاطمه: بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی?

من: چه دردی می کشه عاشق فقط پاییز می دونه،خراسون از چه می ناله فقط چنگیز می دونه...

فاطمه: هعی...

من: دست که می بردی به کوله بار سفر ،دخیل می بستم به دستگیره ی در

فاطمه: دخیل می بستم به جاده های عبوس ،دخیل می بستم به آخرین اتوبوس

من: عجب لطف بهاری تو

فاطمه: عجب میر شکاری تو

من: چون زیر بار دوستی جون کنده بودی ،از مهره های گردنت شرمنده بودی

فاطمه : :(


فاطمه: شونه به شونه می رفتیم من و تو ،تو جشن بارون ،حالا تو نیستی و خیسه چشمای من و خیابون...

من: عه این...! :)

فاطمه: یادته! شبا تو کوچه باهم اینو می خوندیم و ازون سرازیری ـه می دویدیم...

من: دیگه هیشکی تو کوچه نبود ولی ما ول نمی کردیم بازم! :))

فاطمه: کاش هنوزم تنها درگیری فکری مون قهر بودن با لیلا و زهرا بود!

من: [قصد گفتن چیزی رو داشتم اما سکوت رو ترجیح دادم]و لبخند...

فاطمه: لبخند.

. عارفه . ۱۹ نظر ۱۲ خوشم اومد :)

چند تا کتاب2

1.نامه به کودکی که هرگز زاده نشد : بخش های زیادی ش آدم رو به فکر می بره...

واینکه ...من از خوندنش راضی بودم...!


2.لافکادیو : خیلی خوب بود...خصوصا آخرش...


3.ماهی سیاه کوچولو : کم دوستش داشتم! :/


4.بیگانه : اصلا نتونستم دوستش بدارم...و اصلا پیشنهاد نمی کنم.


5.سمفونی مردگان : برای من خیلی گنگ و مبهم بود و تغییر ناگهانی زاویه دید راوی نیز تو این مبهم بودن نقش زیادی داشت،

بدون تعارف می گم نتونستم خیلی بفهممش ،اما یه بخش های کمی ش رو دوست داشتم!


6.کافه پیانو : خوب بود اما با توجه به تعریف هایی که ازش شنیده بودم و اینکه خیلی پیشنهاد شده بود ، انتظار بیشتری ازش داشتم ...


7.عقاید یک دلقک : خوندنش بهتر از نخوندنشه...فقط همینو می تونم بگم!


پ.ن:

می دونم که شماره 2 و 3 برای رده ی سنی الف و ب هستش ولی خب اونموقع که من الف و ب بودم اینارو نخوندم ،دیگه الان فرصت شد بخونم :))

پ.ن:

هیچوقت نه درمورد کتاب و نه درمورد فیلم، نتونستم بگم وقتی می گم خوبه دلیلش چیه!

ینی نمی دونم چجوری بگم...! باید حس خوبی بهم بده باید لذت ببرم از خوندن یا دیدنشون!

و این لذت بردن که می گم لزوما به معنی خوشحال شدن نیست!

وقتی می گم خیلی خوبه ینی یکی از احساسات درونی منو تحت تاثیر "مثبتی" قرار داده...

می تونه خوشی باشه ،غم باشه حتی...یا هر چیز دیگه...


فقط خواستم بگم که اگه شکل پیشنهاد دادنم جالب نیست خرده نگیرید... :)


. عارفه . ۱۸ نظر ۱۴ خوشم اومد :)

احساس خوبی نیست...

1.مثل وقتی که از چارچوب ها و حساسیتای خودت عقب می کشی یا خارج می شی!
یه مثال کوچولوش می تونه این باشه که:
مدتیه حساسیتم به خداحافظی (این پست) در مورد آدما کمتر شده ... دیگه ممکنه کسی که بهم نمی
گه شب بخیر ، نمی گه فعلا ،من هم نگم!
آدمای زیادی هستن که به حساسیتام احترام نمی ذارن و من برای اینکه احساس بدی پیدا نکنم به این بی ارزش شدنه، از کار خودم دست کشیدم ولی این به معنی آزار ندیدن نیست...
این فقط یه مثاله!
خیلی چیزای دیگه هست که نادیده گرفته شدم...
2.من خیلی کارا رو انجام دادم واسه از دست ندادن خیلی چیزا...
3.کسی مسئولیتی رو به عهده گرفته پس من ازش انتظار دارم و از انتظارم دست نمی کشم!
4.همه ی ما یه وقتایی مجبور شدیم کارایی رو انجام بدیم که تو تعریفمون غلطه اما تو اون موقعیت قطعا سبک سنگین خاصی کردیم و بهترین عملی بوده که می تونستیم انجام بدیم...(یکی از چیزایی که تو سبک و سنگین کردنا مهمه اینه که ظلم و نامردی درحق کس دیگه ای نباشه....شاید فقط خودم!)
5.خدا هنوز رهام نکرده...خدایا رهام نکن...تو که از دلم و جزییاتش خبر داری رهام نکن...
. عارفه . ۲۱ خوشم اومد :)

یه نفس عمیق...و شُکر... :)

قبول شدم ،قبول شدم!
روزانه قبول شدم ^_^
خدارو شکر... یه عالمه شکر... :)


+
اشوریام پوسید...خراب شد... :(
من خیلی براش تلاش کردم بی مسوولیت نبودم و نیستم
من فقط بی تجربه و ناشی بودم تو گل و گیاه کاری...
و همین بی تجربگی سبب شد که اولین گل انتخابی م اشوریا باشه که البته گل سختی هم بود...
دارم به گلا و دوستای خوب و راحتتری فک می کنم ...
با اینکه گل اولم رفت ولی از وقتی گل دارم و بهشون می رسم حال بهتری دارم...
گلارو دوست دارم و براشون کم نمی ذارم...
و با تحقیق و تجربه های بیشتر تلاشم رو می کنم که ازین به بعد هیچکدوم از گلام خراب نشن... :)


. عارفه . ۳۵ نظر ۱۴ خوشم اومد :)

پست همینجوری مکالمه ای خاطره ای!

داستان ازینجا شروع میشه که ما معمولا تو خونمون یه جعبه حلوا ارده داریم.
و منم خیلی وقتا ازش میل می کنم(جای شما خالی (:)
از کودکی من تا حالا همیشه یک قصه ای بین من و مامان در رابطه با این حلوا ارده وجود داشته!
بدین شرح:

فرض کنید اولین دفعه:

جعبه حلوا ارده رو بر می دارم با نون و یه قاشق مربا خوری!
مامان:
خوردی تموم شد، قاشقو نذار توش بمونه!
من :
چشم...
بعد از خوردن
در جعبه حلوا رو می بندم و می ذارمش سر جاش!

چند وقت بعدش:

حلوا ارده رو برمی دارم با نون!
درجعبه رو باز می کنم و انتظار دارم قاشق توش باشه ولی نیست!
من:
مامان من این قاشقو می ذارم این تو بمونه دیگه خب؟! برش ندار مرسی :)
مامان:
قبلا گفتم قاشقو نذار توش!
من:
بذار باشه دیگه چی میشه مگه؟!
مامان:
خوب نیست توش بمونه!
من:
باشه دیگه ^_^دستت درد نکنه!
مامان:
امان از تو :/

و یه قاشق مربا خوری برمی دارم!
بعد از خوردن
دوباره در جعبه رو می بندم و می ذارمش سر جاش!

چند وقت بعد ترش:

جعبه حلوا رو با نون برمی دارم
مامان:
قاشق هم بردار!
من:
عه ! مامان؟!
مامان:
خوردی قاشقشو نذار توش بمونه!
من:
چرا آخه ؟! من نمی فهمم!
مامان:
مزه ش بد می شه!
من:
من حس نمی کنم!
مامان:
من حس می کنم!قاشقشو بردار بعدا!
من:ای بابا...خیلی خب.
بعد از خوردن
طبق معمول در حلوا رو می بندم و می ذارمش سرجاش!

و این داستان ادامه دارد... :| :)))


پ.ن:
این که از کودکی من تا حالا این داستان ادامه داره واسه اینه که نه من قانع شدم نه مامان
و همین طور مسالمت آمیز هر دفعه من قاشقو می ذارم و مامان قاشقو برمی داره :))

البته ناگفته نماند پیش اومده که گاها برای به دست آوردن دل همدیگه من قاشقو برداشتم
یا مامان قاشقو گذاشته و به وسیله ی همین قاشق خیلی از مشکلات مادر و دختری حل شده ! :)))
. عارفه . ۲۰ نظر ۱۷ خوشم اومد :)

سیاوش خوان!

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی...

+جزیره ای پا بسته ام شده بن بست دنیای من...

+بیا تا اومدنت دیر نشده...

+کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره...

+لعنت به چراغ سرخ ،لعنت به چراغ سبز...

+بگیر دست مرا آشنای درد بگیر ،مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی...

. عارفه . ۱۲ نظر ۹ خوشم اومد :)

من باید خوب شم...

6کیلو کم کردن تو یه ماه غیر عادیه!

می دونم...ولی کاری از دستم برنمیاد...

پ.ن:

من اینطوری نبودم و سعی می کنم اینطوری نمونم

مخاطب برا من مهمه هیچوقت دلم نمی خواست مخاطب رو اذیت کنم ، اما تو این چند وقت انقدر که ناله کردم خودم هم از خودم ناراحتم !

اگه بخواید قطع دنبال رو بزنید،حق می دم به هر حال شما وظیفه ای ندارید که ناله های منو تحمل کنید

اما دوست تر دارم که نرید...

ببخشید...

. عارفه . ۳۱ نظر ۱۵ خوشم اومد :)

سومین پست در یک بیست و چهار ساعت! بی سابقه ست برا من !

آدما یه درد گفتنی دارن ،

بی نهایت درد نگفتنی ،

وقتایی که برا درد گفتنی شون حالشون خراب می شه که مشخصه و اونوقت شاید حتی درد دل هم بکنن

اما وقتایی که برا دردهای نگفتنی شون حالشون خراب می شه ،

دوتا حالت پیش میاد :

یا وقتی ازشون می پرسی دلیلشو اون درد گفتنیه رو می گن که دست از سرشون برداری

یا هیچیِ هیچی نمی گن ،

می شن عین دیوار !

سکـــــــــوت !

پ.ن:

شمام متوجه شدید که بازدید و کامنت های وبم کم شدن؟!

اکثرتون که هنوزم به من لطف دارید و می خونید از قدیمیای با معرفتید یه چند تا انگشت شمار هم با معرفت جدید ;)

اصلش هم کم با معرفت بهتره :)

دوست دارم همچنان خونده شم حتى کم

ولی اگه یه روزی دیگه هیچکس هم نخوند منو ،با تفکری که الان دارم ،به نظرم بازهم اینجارو ترک نمی کنم...

. عارفه . ۲۶ نظر ۱۵ خوشم اومد :)

ای بابا...

شاید خیلی ها با صدای موذن زاده خاطره دارن و یه حس نوستالژی داره براشون

ولی من با صدای اذان آقاتی حالی به حالی میشم...

یازده سال پیش تو مشهد اذانی که تو حرم پخش می شد با همین صدا بود...

. عارفه . ۹ نظر ۱۳ خوشم اومد :)

شاید موقت شایدم نه!

سه روز گم شد
برادراش تو زنده ها دنبالش گشتن پیداش نکردن ،تو مرده ها اما
یکی بود که مجهول الهویه بود،
گفتن خودشه!
تدارک مراسم ختم دیدن براش،
شب قبل از مراسم زنگ زد گفت من زنده ام!
مراسم عزا تبدیل شد به جشن!
ازون روز برادراش سوژه ی خنده و شوخی یه شهر شدن!
ظاهرا تموم شد و همه چی ختم بخیر...

ولی من به اون جسد مجهول الهویه فکر می کنم هنوز...
که چقدر تنها و بی کسه...
که چه دردناکه پایانش!
سرنوشتش این بود
که یا اسمی که ازش می موند اسم کس دیگه ای بود...
یا مثل حالا همینطور بی اسم موند...
هر دوش غمگین کننده ست...
نه؟!
. عارفه . ۹ نظر ۱۳ خوشم اومد :)

همه آرزویم اما...

بچه که بودم آرزو زیاد داشتم، همه مدل!

از آدما بگیرید تا اشیا و اجسام و رویاهایی که حقیقت دنیایی نداشتن!

هر چند وقت یک بارم یکی شون برام می شد الویت!

ینی مثلا یه مدت تمام فکر و ذکرم می شد یکی از آرزوهام و بقیه شون می رفتن تو حاشیه!

معمولا هم آب پاکی رو رو دستم می ریختن که بهش نمی رسی!

وقتایی که اینطوری می شد پناه میاوردم به نقاشی

واسه کاغذم یه کادر گلگلی و خوشگل می کشیدم ،

کلی جینگیل پینگیلش می کردم ،یه وقتایی که خیلی حس و حال داشتم رو کادرم پولک و روبان و ازین چیزام می چسبوندم!

بعد توی کادر به بهترین شکل ممکنی که در توانم بود اون آرزو رو می کشیدم!

می ذاشتمش لابه لای کتابام که صاف بمونه،

تا یه مدتی روزی چند دقیقه یا ساعت نقاشی رو می ذاشتم جلوم و چشمامو می بستم و تصور می کردم که الان به اون آرزو رسیدم!

بعد تر که بزرگتر شدم رفتم سراغ اره و چوب!

بعضی از آرزوهام که جنبه ی ملموس داشتن رو روی چوب می کشیدم و با کمون اره برشش می دادم!

بعد چیز های اضافی روش هم سعی می کردم با چسبوندن یا کشیدن شبیه سازی کنم!

مثلا یادمه عاشق ویلون بودم (وهستم)

یه بار یه چیزی شبیه ویولن با چوب برش دادم!

برای اینکه یه صدایی هم بده سر و تهش سه تا پونز فرو کردم!

بعد یه سری نخ بود که جنسیتشو یادم نیست اما وقتی با فشار می کشیدی یه صدایی می داد مثل اینا که باش پنبه می زنن!

از همون نخ هم به این پونزا وصل کردم!

صدایی نمی داد چون پونزا کوتاه بودن و این نخ ها کاملا چسبیده بودن به سطح ویولون؛

باید میخ بلندتر پیدا می کردم تا نخ از سطحش فاصله بگیره و یه صدایی بده!

جنس چوبش یه جوری بود که هر میخی توش نمی رفت ینی اگه میخ خیلی کلفت بود و می زدم تخته می شکست ازون قسمت!

خلاصه با یه سختی و چند مدل میخ ناهمگون درستش کردم!

اون دوتا خط S شکلی که دوطرف ویولون هست هم با ماژیک مشکی روش کشیدم :)

ظاهرش شد شبیه یه ساز با سه تا تار که صدای خیلی کمی هم داشت،

برای با کیفیت شنیدن باید یه بخشی ش رو می چسبوندم بغل گوشم!

ولی برا من شد ویولون :)

یه چیز دیگه هست که ویولونیستا می گیرن اون دستشون و می کشن(آرشه می گن بهش فک کنم)

وقتی اونو می کشیدم نمی تونستم ریتم خاصی در بیارم برا همین مجبور شدم اونو بذارم کنار!

با الکل خط S شکل رو پاک کردم و یه دایره تو قسمت بالایی سازم کشیدم،

اونوقت شد گیتار :))

حالا با نوک ناخونام یه چیزایی می زدم!!!

شاید اصلا هیچ ریتم خاصی هم نمی شد

اما من به همون صدای شبیه وسیله ی پنبه زن ها هم ،

که با سه تا نخ ،

با دستای خودم ، می نواختم راضی بودم...


تو نقاشی آرزوهای کودکی مو کشیدم و تخیل کردم که بهشون رسیدم!

اما با چوب نتونستم رویاهامو برش بدم...

نتونستم حرفامو برش بدم...

فقط بعضی از آرزوهای ملموسم رو برش دادم و عشق کردم...


شاید دلیل اینکه بعد از یه اشتباه اومدم سراغ نقاشی این بود که می خواستم دوباره بکشم و تخیل کنم...
تخیل کنم که به آرزوهام می رسم
شاید یه روزی با نقاشی هام به آرزوهام رسیدم...
نمی دونم...


پ.ن:

امروز پخش و پلا کاری های جالبی کردم... فک کنم دارم شبیه نقاشای واقعی می شم... :)

من به خودم امیدوارم...

. عارفه . ۱۹ نظر ۱۶ خوشم اومد :)
مطالب قدیمی تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان