تنهاییِ من، تنهاییِ غنچه‌ای‌ست که زمستان باز شد*

سال اول و دوم دبیرستان یک معلم شیمی داشتیم حدوداً سی و چند ساله، عینک بیضی‌‌شکلی با شیشه‌های ضخیم می‌زد. قدبلند و چهارشانه بود و همیشه‌ طره‌ای از موهای بورش از مقنعه بیرون زده بود. از زمانی که وارد کلاس می‌شد، تا زمانی که زنگ بخورد و بگوییم خسته نباشید، پشت میز می‌نشست و برای یاد دادن فرمول حل هیچ مسئله‌ای هم از جایش بلند نمی‌شد‌. نزدیک‌ترین تکه گچی که به دستش می‌آمد را برمی‌داشت و از همان روی صندلی‌‌اش کش می‌آمد و فرمول را گوشهٔ تخته می‌نوشت. این‌که میز و صندلی‌ کلاس‌ها کدام‌ور تخته باشد هم برایش اهمیتی نداشت، چراکه با هر دو دستش می‌توانست بنویسد. هیچ‌وقت به‌جز جملات مربوط به درس و فحش‌های گردن به‌بالا هنگام عصبانیت از نمره‌ها، حرف دیگری نمی‌زد؛ فقط یکی از روزهای آخر اسفند که از سی‌وهشت‌نفر کلاس، سی‌نفر تعطیلات نوروزی‌شان را آغاز کرده بودند، گفت: «برای هیچ‌کس منفی نمی‌گذارم. حالت تهوع دارم و درس هم نمی‌دم. راحت باشید. فقط سر و صدا نکنید.» یکی گفت: خانم، حامله‌اید! کلاس به اندازه نُه نفر صدای خنده به خودش دید. برای اولین‌بار و آخرین‌بار بود که سر کلاسش می‌خندیدیم و خنده‌اش را می‌دیدیم. جواب داد: «من اگر بخوام حالا حامله باشم، وقت نوجوونی بچه‌م، پیرم. اون‌وقت نه حرف‌هاش رو می‌فهمم، نه حوصله‌‌ش رو دارم. نگون‌بخت اون‌ بچه!» با شنیدن این جمله، برای فرزند هرگز نداشته‌ٔ خانم شیمی غمگین شدم، اما بیشتر که فکر کردم فهمیدم برای خودم بوده است، انگار که نگون‌بختی‌ مرا توی صورتم زده بود.

آن‌روز‌ها نوجوان فرسوده‌حال و غمگینی بودم، نه از آن‌ نوجوان‌های سیاه‌پوش و رپ‌گوش‌کن و یاغی‌ و به‌قول تینیجر‌های امروزی «دارک» که به هرکس می‌رسند اصرار دارند بگویند «توی لعنتی نمی‌دونی من چی کشیدم!» نه، از آن‌ها نبودم. از آن نوجوان‌های غمگین‌ و تنها و کم‌حرفی بودم که با کسی صمیمی نمی‌شوند و اگر کسی چیزی گفت، به خودشان می‌گیرند تا بتوانند خوب برای خودشان عزاداری کنند. سوژهٔ عزاداری آن‌روز هم شد نگون‌بختی‌‌ام. 

نشستم و غور کردم در خاطرات. دلتان نخواهد خانواده‌مان خیلی خاطره‌باز هم هستند. حد‌اقل سالی یک‌بار خاطرات شیرین‌ را با هم مرور می‌کنند. مثلاً خاطرهٔ دل‌انگیز این‌که من فرزند ناخواسته بودم و این‌که چه روش‌های سنتی و صنعتی‌ و ترکیبی‌ای را به‌کار گرفتند که من سقط شوم و نشدم و بعد وقت دکتر گرفتند که مرا سقط کنند، پدرم اما حقوق آن ماهش را داده به یک‌نفر که سرش کلاه گذاشته و نتوانسته‌اند هزینه دکتر را بدهند و این شده که من به این دنیای رویایی آمده‌ام را مدام تعریف می‌کنند! یا مثلاً خاطره‌ٔ خوش این‌که از قرص خوردن می‌ترسیدم و هر بار که مریض می‌شدم، قرص‌هایم را زیر فرش‌ پنهان می‌کردم را برای خودم که سهل است، برای لسان‌الغیب هم روایت کرده‌اند! خاطرهٔ زیبای این‌که من روی خداحافظی کردن با آدم‌ها حساس بودم و اگر خداحافظی‌ای از دستم در می‌رفت، بسیار گریه می‌کردم، و آن‌ها در عوض چه‌قدر از ته دل به من و این حساسیتم می‌خندیدند را، همیشه تعریف می‌کنند. کلنگ می‌زدم و حافظه‌ام را حفر می‌کردم، با هر ضربهٔ کلنگ، یک خاطره بیرون می‌‌ریخت، خاطرات پر بود از بی‌حوصلگی و سرزنش و تمسخر. پر بود از گفتن جملاتی مثل: «خوشم نمی‌آد. موافق نیستم. دلم نمی‌خواد.» و شنیدن پاسخ‌هایی با محتوای «همینه که هست.»؛ اما در این بین، تصویری از جوانی مادر و پدرم وجود نداشت. از وقتی یادم می‌آید مادرم موهایش کم‌پشت بود و سفید و در جواب سوالاتم از قالی‌بافی‌اش می‌گفت: «جوون که بودم می‌بافتم، الآن دیگه حوصله‌ش رو ندارم.» از وقتی یادم می‌آید، در مجموع حوصله‌‌ای برای گفتن دقیق حرف‌ها به مرا نداشت و اگر مجبور به تکرار جمله‌ای بیش از دوبار می‌شد و یا چیزی را فراموش می‌کردم، به سرعت به سهل‌انگاری، هالوگری، تنبلی، سربه‌هوایی، شرتی‌پرتی‌گری، صغیر و سرگردانی، بی‌ادبی و بی‌مسئولیتی متهمم می‌کرد و سپس به تمام علایقم هجوم می‌آورد که: چه‌طور آن‌ها را یادت نمی‌رود و این را یادت می‌رود و اغلب اوقات هم حکم نهایی‌ای که صادر می‌شد، به‌دردنخور بودنم بود. درون عکس‌های آلبوم‌مان هم گشتی زدم تا شاید عکسی از خودم با جوانی والدینم بیابم اما چنین‌چیزی وجود نداشت‌. هیچ عکس خانوادگی‌ای با حضور من وجود ندارد که موهای والدینم در آن سفید نباشد. از نوزادی‌‌ام هم به‌ لطف ادارهٔ بیمه تنها یک عکس سه‌درچهار موجود است؛ هرچند هیچ‌وقت نفهمیدم دفترچهٔ بیمه‌ای که هزینه‌های درمانم را تقبل نمی‌کرد چون فرزند اضافه‌ محسوب می‌شدم، عکس می‌خواست چه‌کار؟! 

به حفر حافظه ادامه دادم و به خاطرات بیشتری رسیدم؛ مثلاً این‌که وقتی در صف تاب‌بازی با کسی دوست می‌شدم سوال همیشگی‌ درمورد پدرم این بود: «بابابزرگته؟!» و پاسخ همیشگی من این بود: «بابامه، من تا حالا بابابزرگ نداشتم!» یا مثلاً این‌که در هیچ دورهمی و سیزده‌به‌دری کسی برای بازی همراهی‌ام نمی‌کرد. یا این‌که روی کمر پدرم همیشه من باید راه می‌رفتم، چون از همه کوچک‌تر بودم و راه‌رفتنم یک ماساژ ملایم برای کمردرد پیری‌اش محسوب می‌شد. هیچ‌ خاطرهٔ مشترکی با سایر دختران دربارهٔ خرید لباس و کفش به همراهی پدرم ندارم. هیچ تعریفی از جملهٔ «دخترها بابایی‌‌اند» هم ندارم. جملهٔ «دخترها رازها و خلوت‌های زنانه‌شان با مادرشان است» را هم نمی‌فهمم!

شیوهٔ تربیتی مادرم، همیشه نگران بودن برای جسمم بود و ممنوع کردن هر چیزی که نمی‌فهمید و یا دیگر حوصله‌اش را نداشت. هرگاه به واسطهٔ سن و دانشش از چیزی سر در نمی‌آورد، به‌جای همراهی و‌ تلاش برای درک موضوع، یا ممنوعش می‌کرد و یا مرا به خواهر و برادر‌های بزرگ‌ترم حواله می‌کرد و آن‌ها نیز به اقتضای سن و موقعیتشان، به‌وسیلهٔ من نیاز و میل‌شان به قدرت را ارضا می‌کردند. برای همین بود که از یک زمانی به خودم آمدم و متوجه شدم باید برای انجام هر کاری به پنج والد گزارش کار بدهم و به پنج والد بله‌قربان بگویم.

هرچه که حفر می‌کردم و هرچه که یادم می‌آمد، موظف کردنم بود به درک کردن، چون برادر و پدر غیرعادی‌ام را دارد و برایش کافی‌ست و دیگر بیش از این توان و حوصله ندارد. بیان علاقه‌ام به چیزهای مختلف، همواره پاسخی تکراری با تعجب به‌همراه داشت: «خواهرت هم دختر بود، از این چیزها نخواست هیچ‌وقت!» سوالم بابت نداشتن بعضی‌چیزها در زندگی‌ نیز، پاسخی همیشگی همراه با کلافگی داشت: «دیگه همینه که هست! سقف داشتی بالاسرت، نون داشتی بخوری، لباس داشتی بپوشی. مردم همین‌ها رو هم ندارن!»

به کلنگ‌زدن ادامه دادم تا به انتهای خاطراتم برسم، به‌ جایی که در آن ملک شخصی کسی نباشم که به‌خاطر سنش، بیل‌زنی‌‌ ملکش را به پسران بزرگش بسپارد! به‌ جایی که در آن از محبت و توجهی که برایم گذاشته‌اند ممنون باشم. به‌ جایی که در آن نخواستنی بودنم را مدام تعریف نکرده باشند‌. به‌ جایی که در آن به غم‌هایم نخندیده باشند و به سوال‌هایم پاسخ «همینه که هست» نداده باشند. انتهای خاطراتم، تنها چند ذرهٔ کوچک درخشان وجود داشت، چند ذرهٔ بسیار کوچک: تصویری گنگ از خوردن مشت در کمرم و صحنه‌ای از تلاش مادرم که «ای‌خدا بچه‌م»گویان، تلاش می‌کرد تا نفسم را برگرداند. هدیهٔ تولد هفت‌سالگی‌ام؛ تنها هدیه‌ای که به‌اجبار نگرفته بودم. تنها هدیه‌ای که با دل خودشان داده بودند. عروسکی که درون پاکتش ماند تا فراموش نکنم. عروسکی که می‌گفت ماما، بابا و می‌خندید. عروسکی که هنوز هم در پاکتش است و باتری‌اش سولفاته شد.‌

 

● ● ●

 

حالا وقتی که می‌گویی «صبح‌هایی که بیدار می‌شم و می‌بینم رفتی و باهات خداحافظی نکردم، دلم می‌گیره.» سکوت می‌کنم تا ناخودآگاهم را عقب برانم و از طریق خودآگاهم کنترل رفتارم را به دست بگیرم و بگویم: «شبش برمی‌گردم و باهم چایی‌ می‌خوریم. خیالت راحت.» اگر خودم را رها کنم و همان بچه‌ای که خانوده‌اش تربیتش کردند باشم، بعد از خنده‌ای سیر با لحنی تند و کلافه‌شده می‌گویم: «خجالت بکش! خداحافظی نکردن ناراحتی داره؟! پاشو پاشو خودت رو جمع کن.» وقتی سوال می‌پرسی و من جواب می‌دهم و می‌شنوی و دوباره و سه‌باره و چهارباره و پنج‌باره همان سوال را می‌پرسی، هربار مجبور می‌شوم که مکث کنم و با فکر پاسخ دهم، تا تو را به سهل‌انگاری، هالوگری، تنبلی، سربه‌هوایی، شرتی‌پرتی‌گری، صغیر و سرگردانی، بی‌ادبی و بی‌مسئولیتی متهم نکنم و باید مراقب باشم که به تمام علایقت هجوم نیاورم و باید مراقب باشم که حکمی برایت صادر نکنم.

مکث‌ها و مراقبت‌هایم درونم نیست و من انرژی زیادی برای به‌دست آوردنشان صرف می‌کنم. کاری که می‌دانم بسیاری از «بچه‌های مردم» که چماق سرم بودند، نمی‌کنند!

وقتی می‌پرسی: چرا نه؟! می‌گویم: چیزهایی که من می‌خواهم ندارد. من به دردش نمی‌خورم. می‌گویی: چه می‌خواهی که ندارد؟! خانه دارد‌. ماشین دارد. کارمند بانک است. فقط یک دختر خوب می‌خواهد. چرا تو به دردش نمی‌خوری؟! چرا نمی‌خواهی مستقل شوی و بروی؟! 

دلم می‌خواهد بگویم: «من ضماد درد کسی که «دختر خوب» می‌خواهد نیستم. «خوب» تعریف واضحی ندارد. نمی‌خواهم کسی که مرا نمی‌شناسد با برچسب «دختر خوب» مجبور به دوست داشتنم شود. چیزهایی که من می‌خواهم و ندارد، همان داشته‌هایش است: خانه‌ای که برایش خریده‌اند. ماشینی که برایش خریده‌اند. استخدامی که برایش جور کرده‌اند. نمی‌خواهم برای مستقل شدن در خانه‌ای زندگی کنم که وقت خریدش هیچ نقشی نداشته‌ام و برایش هزینه‌ای نپرداخته‌ام. نمی‌خواهم در خانه‌ای زندگی کنم که مال اوست و در یخچالی را باز کنم که والدینم خریده‌اند. دلم نمی‌خواهد شبیه مترسک سر جالیز بنشینم و منتظر بمانم تا ببینم چند سکه می‌ارزم و برای کم‌کردن مخارج جهیزیه‌ام، خانواده‌ام چند قلم را می‌توانند گردن آن‌ها بیندازند! معنای مستقل شدن برای من چیز دیگری ست. من هنوز توان کافی برای استقلال را ندارم. داشتن پس‌انداز برای تهیه‌ٔ خانه وظیفهٔ خودم است. داشتن پس‌انداز برای تهیه‌ٔ وسایل خانه وظیفهٔ خودم است‌. دلم نمی‌خواهد مثل یک عروسک چینی بنشینم تا یک نفر بیاید که فکر خوراک و پوشاک و مسکن مرا کرده باشد. نمی‌خواهم در چالش‌های زندگی‌ام نقشی نداشته باشم. دلم نمی‌خواهد والدینم که دختر به‌دنیا آورده‌اند فکر جهیزیه‌اش را هم بکنند. ترجیح می‌دادم فکر چیزهای مهم‌تر دیگری به‌جز جهیزیه را کرده بودید. وظیفهٔ شما خرید اسباب خانه برای من نیست. وظیفهٔ شما چیزهای بسیار دیگری بوده است که انجامش نداده‌اید. نمی‌خواهم هر روز صبح، مجبور به دیدن مردی باشم که کار را صرفاً وسیله‌ای برای بقا و گرسنه نماندن می‌بیند! نمی‌خواهم مردی را انتخاب کنم که به‌اجبار و رانت خودش را کارمند کرده است تا خیالش راحت باشد که سی سال یک‌ کار تکراری را انجام می‌دهد و همیشه آب‌باریکه‌ای دارد و بعد از سی‌سال می‌تواند همان کار تکراری را هم انجام ندهد.» اما به بخاری که از لیوان چای‌ام بلند می‌شود نگاه می‌کنم و تمام این‌ها را نمی‌گویم. سکوت می‌کنم، چون یادم نمی‌آید در این خانه گوشی برای من وجود داشته باشد. برای بار چندهزارم می‌گویی: ما دیگر پیر شدیم. به فکر خودت باش. زندگی همین است. باید کنار آمد. و من جملهٔ پیر شدنتان را بیش از همه‌چیز شنیده‌ام!

مکث‌ها و سکوت‌هایم برای سقف و نان و لباسی که داده‌اید نیست که آن‌ها بدیهی‌ترین و حداقل‌ترین چیزهایی بوده که حق داشتم داشته باشم. مکث‌هایم برای خودم است، چراکه بر خلاف تصورتان، من برای همیشه ملک شخصی شما نیستم و باید بتوانم در جایی خارج از جمع شما هم زندگی کنم و باید چیزهایی که به من نداده‌اید را، به‌دست بیاورم. مکث‌هایم شاید برای آن صدای گنگ «ای‌خدا بچه‌م» باشد، که زیر خروار‌ها خاطره‌ٔ تنهایی دفن شده‌ است. مکث می‌کنم چون تلاش می‌کنم تا بفهمم به‌جز سقف و نان و لباس چه‌چیز دیگری نیاز دارید. در این خانه‌، هیچ دفتر خاطره‌ای موجود نیست که در یکی از صفحات آن، من بیست‌و‌یک‌بار پرسیده باشم: «اون چیه؟!» و کسی بدون این‌که عصبانی شود، هربار بغلم کرده باشد و با مهربانی پاسخ داده باشد: «اون یه گنجیشگه عزیزم!» در این خانه، من فرزند ناخوسته‌ای بودم که حوصله و توجه و موی تیره‌ٔ مادر و پدرش را هرگز ندیده‌‌است؛ همانی که هیچ گرگی ندریده‌اش و هیچ اتومبیلی زیرش نکرده و از هیچ بلندی‌ای سقوط نکرده و هنوز هم سقف و نان و لباس دارد، همانی که حالا کار می‌کند تا درآمدش را صرف جلسات روانکاوی ‌کند و از روزگارش به شما هیچ نمی‌گوید، چون «زندگی همینه که هست» و  شما پیر شده‌اید، سال‌هاست که پیر شده‌اید...

 

*عنوان از معین دِهاز

۷ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۱

آستین در منع اشک ما عبث پیچیده است

پاییز که شد، اخبار گوشه و کنار، حاکی از این بود که اوضاع از صورتی و قرمز و دانه‌اناری و زرشکی، به جگری و سیاه تغییر رنگ داده است. پس بیرون رفتن و سر کار رفتن را محدود کردم و وقتی سیاهِ ساده به مشکیِ پر کلاغی تغییر رنگ داد، روند در خانه ماندن را از سر گرفتم. در خانه ماندن هیچ‌گاه دل‌خواهم نبوده است، اما بعد از گذشت هشت‌ماهِ این‌چنینی، با آن کنار آمده‌ام و حالا حتی ترجیحش می‌دهم.

همیشه در خانه معروف بودم به «دختر کوچه‌ای»؛ مدام با خواهر بزرگ‌تر و خوب‌تر و درس‌خوان‌ترم مقایسه می‌شدم، که او بعد از نه‌سالگی و به سن تکلیف رسیدن دیگر کوچه نرفت و هیچ‌وقت مشقی از مدرسه‌اش را جا نگذاشت و من، تا دوازده‌سالگی مانتو و روسری به تن می‌کردم و تا تاریکی شب، در کوچه‌ بازی می‌کردم و می‌دویدم و می‌خندیدم‌. شب‌ها وقتی به خانه برمی‌گشتم، مردهای خانه‌مان زودتر از من از سر کار برگشته بودند! وقتی وارد خانه می‌شدم و سلام می‌کردم، متلک همیشگی برادرم به من، جمله‌ٔ «بوی خاک می‌دی» بود. در خانه، معروف بودم به دختر کوچه‌ای بی‌مسئولیتی که بزرگ نمی‌شود و اشکش لب مشکش است و بی‌عرضه و بی‌صدا‌ست و هیچ‌وقت از پس هیچ‌چیز جدی‌ و مهمی برنمی‌آید. تا هشت‌ماه پیش هم دختر کوچه‌ای بودم. هنوز هم اگر یک‌روزی بیماری تمام شود، دوباره کوچه‌ای می‌شوم. حالا اما کوچه رفتن اولویتم نیست. حالا باید دختر خانه‌ای شوم و تلاش کنم تا شبیه او که میهمانی رفتن را ترجیح می‌دهد و بیماری و مرگ و میر برایش حکم کشک دارد و در عین حال بالای منبر شعارهای زیبا می‌دهد، نباشم. باید مراقب داروهای پدر و مادرم باشم که اشتباه یا کم و زیاد مصرف نکنند. باید قبل از بابا در خانه باشم که وقتی رسید، بتوانم خوب دست و لباس‌هایش را ضدعفونی کنم. باید در خانه بنشینم و گوشم به آشپزخانه باشد، تا از روی صداها بتوانم تشخیص بدهم که مامان به‌جای خالی کردن صافی‌ چای، قوری را در سطل زباله نیندازد. 

آن‌‌روز که بعد از نه‌ماه دوری و ممنوعیتِ ملاقات، تماس گرفتند و گفتند فرشید سرفه می‌کند، باید «باهم» به بیمارستان ببریمش، آن‌روز هم باید تلاش می‌کردم تا شبیه او که از بیماری کووید ترسید و از بیماری‌های زمینه‌ای‌ اغراق‌شده‌اش نالید و شعارهای زیبای بالای منبرش را فراموش کرد، نشوم. اسپری سالبوتامولم را کنار الکلم گذاشتم و راه افتادم. وقتی‌که شبانه، فرشید را با یک اسکن ریهٔ سفید شده و یک پتو روی شانه‌اش، تحویلم دادند و از دوردست برایم دست تکان دادند که «باهم»‍ی که گفتیم چیزی شبیه کشک بود و باید خودتان به بیمارستان ببریدش هم، باید تلاش می‌کردم که اشکم لب مشکم نباشد. تمام دفعاتی که سرفه می‌کرد و ماسکش از روی بینی‌اش پایین می‌آمد و خودش نمی‌دانست چرا ماسک زده است هم، باید ماسکش را برایش تنظیم می‌کردم و جلوی پریشانی و اشک لب مشکم را می‌گرفتم، تا بتوانم بر اوضاع مسلط باشم. وقتی تلوتلو می‌خورد و در شرف افتادن بود هم، باید تمام زورم را جمع می‌کردم و مردی سی‌‌واندی‌ساله را از ماشین تا اورژانس‌ و تریاژ‌ بیمارستان‌ها می‌رساندم و توضیح می‌دادم که برادرم است، مشکوک به کرونا، نمی‌تواند دردش را بگوید، معاینه‌اش کنید و وقتی میان آن‌همه جمعیت بیمار، کسی صدای بغض‌آلودم را نمی‌شنید هم، باید بر بی‌صدایی و بی‌عرضگی‌ام غالب می‌شدم و فریاد می‌زدم: برادرم اوتیستیک است، مشکوک به کرونا، نجاتش دهید... وقتی‌که می‌گفتند تمام بخش‌ها پر است، ببریدش بیمارستان ارتش هم، باید جلوی اشک‌هایم را می‌گرفتم و جدی و محکم می‌گفتم: این‌جا نوشته است نیروهای مسلح و این یعنی ارتش، پس باید بستری‌اش کنید و آن‌ها در نهایت رباتیک‌بودن می‌گفتند: در بیمارستان‌های نیروی‌های مسلح، اولویت با سپاه است هم، باید خشمم را به توان بدنی تبدیل می‌کردم تا بتوانم برادر بی‌پناهم را به بیمارستانی که پذیرشش کنند برسانم‌. وقتی در تریاژ اسکن را نگاه کردند و گفتند شدت درگیری ریه‌اش خیلی‌ زیاد است و باید تحت مراقبت ویژه قرار بگیرد اما جایی نداریم، دیگر توانی برایم باقی نمانده بود که جلوی اشک‌های لب مشکم را بگیرم، رهایشان کردم و زار زدم که: توان گفتن دردش را ندارد، شما را به خدا نجاتش دهید... وقتی حدود دو و نیم بامداد تخت اکسترا در مراقبت‌های ویژه در نظر گرفتند و برگهٔ بستری را به دستم دادند، دیگر جلوی اشک‌های لب مشکم را نگرفتم. وقتی در راه‌رو‌ها زیر بغلش را گرفته بودم و روی نوارهای رنگی می‌کشاندمش تا به بخش مراقبت‌های ویژه برسیم و چشمان ذوق‌‌زده‌اش از دیدن نوار سبز‌رنگ کف راه‌رو را می‌دیدم، دیگر جلوی اشک‌های لب مشکم را نگرفتم‌. وقتی گفتند خیالت راحت، مراقبش هستیم، برو هم، جلوی اشک‌های لب مشکم را نگرفتم. در حیاط بیمارستان، وقتی تلفنم زنگ خورد و صدای آن‌طرف خط از دخترِ کوچه‌ای بی‌مسئولیتی که بزرگ نمی‌شد و از پس هیچ‌ کار مهمی برنمی‌آمد، برای اولین‌بار معذرت‌ خواست و تشکر کرد هم، جلوی اشک‌های لب مشکم را نگرفتم.

۱۰ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۱

همه‌چیز مثل گذشته است

همه‌چیز مثل گذشته است، مثل هفت ‌ماه پیش، مثل یک‌ سال پیش. صبح‌ها بعد از آن زنگ هشدار بیدارکننده بیدار می‌شوم و لباس می‌پوشم و بیرون می‌روم، فقط به لباس‌هایی که می‌پوشم یک ماسک اضافه شده است. هنگام استفاده از ماسک به توهم خفگی و تنگی نفس دچار می‌شوم، اما در نهایت به‌ کتف چپم می‌گیرم و بیرون می‌روم، زیرا که بالاجبار پذیرفتم که ماسک مصونیت است، نه محدودیت! زیرا که دیگر برایم در جایگاهی نزدیک به مانتو و روسری‌‌ قرار گرفته‌است، که اگر فراموشش کنم، معذب می‌شوم، انگار که هزاران چشم هیز دارند نگاهم می‌کنند! همه‌چیز مثل گذشته است، فقط روی دیوارهای کوچه‌ و محله‌مان بیش‌تر از گذشته پارچه‌های مشکی‌‌ای می‌بینم که با عبارت «با نهایت تأسف و تأثر» و «با قلبی آکنده از غم و اندوه» آغاز می‌شوند. همه‌چیز مثل گذشته است، فقط دیگر لب‌های کسی را نمی‌شود دید که دارد می‌خندد یا چه، آن‌هایی را هم که می‌شود دید، با نگاه «خجالت هم نمی‌کشد، دهان و بینی‌اش را انداخته بیرون» تحقیر می‌کنیم. هنوز هم مثل گذشته بیرون که می‌روم، زمان خودش را نشانم می‌دهد: همین که کارمند ترش‌روی دفتر پیشخوان محله‌مان، با ماسکی که برای چانه‌اش تهیه کرده است، مقابل پل عابر پیاده باشد، یعنی دیر نکرده‌ام. همه‌چیز مثل گذشته است، دست‌فروش‌های مترو مثل همیشه در حال کارند، فقط فروشنده‌های لوازم آرایشی، تمرکزشان را روی موارد مربوط به چشم گذاشته‌اند، زیرا که به‌ علت وجود ماسک، فروش لوازم آرایشی مربوط به لب، کاهش یافته است. متروسواران مثل گذشته که هم‌دیگر را هل می‌دادند و بی‌فرهنگ‌گویان و بی‌شخصیت‌گویان سوار می‌شدند و یک‌دیگر را علت عدم پیشرفت مملکت می‌دانستند، اکنون هم هل می‌دهند و روی علائم ممنوع می‌نشینند و بابت توجه‌نکردن به علائم هشدار و رعایت‌نکردن فاصلهٔ اجتماعی، بی‌فرهنگ‌گویان برای یک‌دیگر تأسف می‌خورند و یک‌دیگر را علت عدم پیشرفت مملکت می‌دانند. درست مثل گذشته، سرها خم در گوشی‌هاست و انگشت‌ها دبل‌کلیک‌زنان پست‌ها را پشت سر می‌گذارند. فقط در بعضی‌ قسمت‌های مترو از دست‌های در حال دبل‌کلیک صدای نایلون می‌آید؛ گویا به تعداد کثیری از مردم گفته شده است که امکان ابتلا از طریق پوست دستشان را دارند، به همین‌ علت است که تعداد کثیری از مردم دست‌کش‌های نایلونی به دست می‌کنند و لبه‌های پله‌برقی را و میله‌های مترو را می‌گیرند و بعد بینی‌شان را می‌خارانند و بعد گوشی‌شان را به دست می‌گیرند و دبل‌کلیک می‌کنند و وقتی هم که دلشان چیزی خواست، از کیفشان آلو درمی‌آورند و نوش‌جان می‌کنند و آخر شب هم مثل گذشته، نایلون‌های تولید شده را «دور» می‌اندازند؛ هرچند که هیچ‌کداممان هیچ‌وقت نفهمیدیم این «دور» کجاست! هنوز هم مثل گذشته سطل زباله‌ها به‌جای این‌که داخلشان پر باشد اطرافشان پر است، فقط علاوه بر زباله‌های گذشته، تپه‌هایی از ماسک و دست‌کش نیز به آن‌ها اضافه شده‌است. هنوز هم مثل گذشته به دفاتر و ادارات و بانک‌ها و دادسراها می‌رویم و با کارمند و مسئول آن‌طرف میز که گوشی تلفن از دستش نمی‌افتد و کار پنج‌ دقیقه‌ای‌مان را در پنجاه‌وپنج‌ دقیقه انجام می‌دهد -و گاهی هم نمی‌دهد- سر و کله می‌زنیم و دعوا می‌کنیم، فقط به‌ علت وجود نایلون‌های ضخیمی که میانمان کشیده‌اند ناگزیریم که فریاد بزنیم و حنجره‌مان را زخمی کنیم تا صدایمان شنیده شود! هنوز هم کار می‌کنیم و به کارت‌هایمان پول واریز می‌شود و به سوپرمارکت و میوه‌فروشی می‌رویم و خرید می‌کنیم، فقط عددی که روی رسید خریدمان درج شده است صفرهایش بیش‌تر و کیسه‌ای که در دستمان است کوچک‌تر و محتویاتش سبک‌تر از سال گذشته شده است‌.

همه‌چیز مثل گذشته است، فقط کمی خسته‌ایم، کمی حنجره‌هایمان زخمی‌ست، کمی نفسمان تنگ است، کمی دستمان و کمی هم دلمان؛ جز این‌ها همه‌چیز مثل گذشته است...

۱۱ نظر موافقین ۳۳ مخالفین ۱

فصل پایان

پاسخی به فراخوان وبلاگی «فصل پایان» 

بی‌اختیار اشکم سرازیر می‌شود. اشک غم نیست. اشک شوق هم نیست. اشک خشم و درد و رنج و ترس هم نیست. به‌گمانم اشک آرامش است؛ البته اگر تاکنون اشکی که معنای آرامش داشته باشد را در جایی ثبت کرده باشند. اگر ثبت نشده باشد، می‌توانم امروز ثبتش کنم. هرچند اهمیتی ندارد. سه‌ماه و چندروز دیگر همه‌چیز به پایان می‌رسد و دیگر کسی وجود نخواهد داشت که به ثبت‌شده‌ها رجوع کند. اساساً دیگر چیز ثبت‌‌شده‌ای هم باقی نخواهد ماند. البته، شاید کسی بخواهد مثلاً در این سه‌ماه، در رابطه با معنای اشک‌ها اثری بسازد، یا آن‌ را بررسی و تحلیل کند. که چه بشود؟ مثلاً شاید آخرین خواسته‌اش در زندگی این باشد. آخرین خواسته‌اش ممکن است که بعد از پایان، کمکش کند؟ مثلاً شاید افرادی در این‌مدت از آن استفاده کنند و این توشۀ بعد از پایانش شود. اما مگر چند نفر در دنیا برایشان اهمیت دارد که اشک آرامش یعنی چه؟ اصلاً شاید تجربه‌ٔ این عمل، صرفاً عمل خوشایندی برایش باشد. در هر حال، احساس خوبی‌ست‌‌. احساس می‌کنم که جسمی ندارم. انگار که دیگر هیچ‌چیز درونم را فشرده نمی‌کند. محض رضای خدا می‌خواهم ثبتش کنم! باید بگویم که چه تجربه‌ٔ شیرینی‌ست. آه، شیرین! شاید دیگران عیب کنندم که چه واژهٔ نادخلی را در چنین موقعیتی استعمال می‌کنم، نادخل به این اوضاع و خبری که اکنون شنیده‌ام! فقط سه‌ماه از حیاتی که ما می‌فهمیم، باقی مانده‌ است و من، این‌جا نشسته‌ام و از شیرینی تجربه‌ٔ اشک آرامش می‌گویم! سه‌ماه باقی‌ مانده است و ناخودآگاهم هنوز هم در مورد نظریات دیگرانی که ممکن‌ است عیب کنندم به من هشدار می‌دهد! بی‌خیال این‌ها... دیگر نگران این‌ها نمی‌شوم. برایم مضحک شده است که غمگین نگاه‌های تحقیرآمیز و ملامت‌گر شوم. تحقیرآمیز و ملامت‌گر اصلاً یعنی چه در این بساط فعلی؟ یا حتی واژه‌هایی مثل نخبه و نابغه‌ و بزرگ و هنرمند و نگاه‌های تحسین‌آمیز این‌چنینی، چه معنایی دارند؟ انگار دیگر تمام نگاه‌ها و برچسب‌ها از معنا تهی شده‌اند. انگار دیگر نه تمسخری غمگینم می‌کند و نه تحسینی احساس شعف و افتخار در وجودم القا می‌کند. دیگر اهمیت و اشکالی ندارد که سال‌ها قبل چه اشتباهی کرده‌ام. دیگر اهمیتی ندارد که چه روزی به چه کسی و در کجای دنیا لطفی کردم. دیگر اهمیت و اشکالی ندارد که من از چشیدن طعم شیرین اشک آرامش در چنین اوضاعی خرسند شوم. اصلاً در این اوضاع من چه کسی هستم که خرابی یا زیبایی جایی از جهان تقصیر یا هنر من باشد؟ وای که چه حس نابی‌‌ست این رهایی و آرامش! حالا فهمیده‌ام که هیچ نیستم. به‌قول علی مصفا کاش زودتر می‌فهمیدم. در فیلمی، علی مصفا می‌گفت: «یه عمر افسرده بودم و نمی‌دونستم خبر مرگم درمان افسردگی‌مه. خبر مرگم؛ کاش زودتر می‌فهمیدم.» فیلم را ندیده‌ام، نمی‌دانم چی‌ست، فقط یک شب، کسی در حال تماشایش بود و من در میان خواب و بیداری، صدای علی مصفا را می‌شنیدم. آن‌شب این جمله‌اش بی‌خودی یادم ماند. با وجود کنجکاوی، اکنون دیگر قصد گشتن و پیدا کردن و دیدنش را هم ندارم‌. فیلم به‌اندازه کافی دیده‌ام، آن‌وقت‌ها که هنوز نمی‌دانستم قرار است تا کی وجود داشته باشم، میل داشتم به تجربه و خواندن و دیدن آثار ساخته‌شده و نوشته‌شده و کشیده‌شده. تا فرصتی می‌دیدم، از آن برای چنین چیزهایی استفاده می‌کردم. اگر قرار است فیلم‌ها و کتاب‌ها و آثار هنری خلق‌شده در جهان، تأثیر شگرف و به‌سزایی در وجودم بگذارند و به‌واسطهٔ آن‌ها من هم تأثیر مهم یا زیبا یا هر چیز دیگری در جهان هستی از خود به‌جا بگذارم یا باید تاکنون اثر کرده باشند، یا بالاخره در این سه‌ماه باقی‌مانده، اثر خواهند کرد!

سه‌ماه باقی‌مانده را می‌خواهم بی‌‌نگرانی و بی‌قضاوت از این‌که من که هستم و نیستم، ادامه دهم. دیگر به کاش‌ها فکر نخواهم کرد. به این فکر نخواهم کرد که چه‌چیز اگر بود و نبود، در بهتر و بدتر شدنم چه تأثیری داشت. بودنم در دنیا چه کرده‌ است و نبودنم چه نمی‌کرد. دیگر مهم نیست که‌ در این جهان به‌درد می‌خورم یا نمی‌خورم، دوست‌داشتنی هستم یا نیستم. قبل‌ترها، ترس هفتادسال و هشتادسال زندگی‌کردن عذابم می‌داد و می‌گفتم با این‌همه کم‌بود و ایراد و مشکل، با آن‌همه سال زندگی، حتماً جایی از جهان را خراب‌ خواهم کرد، حضورم دیگرانی را عذاب خواهد داد، اما حالا که فقط سه‌ماه وقت باقی‌ست فهمیدم آن‌قدر موجود بی‌اهمیتی در جهان هستم که بعید است خرابی جایی از جهان و یا عذاب کسی تقصیر من باشد! از حالا، کارهای خوب را همان‌قدر که روان و فکر ناقصم تشخیص می‌دهد، انجام می‌دهم و صبر نمی‌کنم که ببینم قدرش را دانستند یا نه. کارهایی که روان و فکر ناقص و احساس ممکن‌الخطایم از تشخیص خوب یا بد بودنشان برنمی‌آیند را در همان‌حدی که در توانشان است، بهشان می‌سپارم و عمل می‌کنم. بعد از آن، هر چه که شد، می‌گذرم. در این سه‌ماه اگر ظلمی شد، سکوت نمی‌کنم و با این فکرها که نکند فلان شود و نکند بهمان شود منصرف نمی‌شوم؛ به هر روشی‌ که در توانم است، دفاع می‌کنم و می‌گذرم، به این‌که حاصلی دارد یا ندارد اعتنایی نمی‌کنم.

دیگر برایم اهمیتی ندارد که چه‌ نقاشی‌هایی را نکشیده‌ام و چه‌ سازهایی را ننواخته‌ام و چه سفرهایی را نرفته‌ام و چه‌ کتاب‌هایی را نخوانده‌ام و چه‌ نگاه‌هایی را نکرده‌ام و چه‌ چیزهایی را نخورده‌ام و چه فکر‌هایی را نکرده‌ام و چه لذت‌هایی را نچشیده‌ام، زیرا که در عوض چندین‌ نقاشی دیگر را کشیده‌ام و چندین سفر دیگر را رفته‌ام و چندین کتاب دیگر را خوانده‌ام و چندین نگاه دیگر را کرده‌ام و چندین‌ چیز دیگر را خورده‌ام و چندین‌ فکر دیگر را کرده‌ام و چندین لذت‌ دیگر را چشیده‌ام و همهٔ این‌ها، هیچ‌کدام موجود ویژه‌تری نسبت به سایر جهانیان از من نساخته‌‌است، همان‌قدر که از دیگرانی که همه‌چیز را تجربه کرده‌اند نساخته است.
از این‌که هیچ‌گاه به‌ دنبال کاری با آیندهٔ شغلی مطمئن و بیمه و سابقه و حقوق بالا و فلان و بهمان نرفته‌ام و خودم را در بند هیچ‌ ارگانی نکرده‌ام و زیر بار هیچ فشار کاری اجباری‌ای نینداختم و به‌قدر نیاز و ضرورت کار کرده‌ام، خرسندم و این شاید تنها کاری باشد که در همین سه‌ماه نیز، در حد ضرورت، حدوداً بر طبق گذشته، ادامه‌اش خواهم‌ داد. با این تفاوت که دیگر حتی همان نگرانی کوچک میزان دست‌مزد را هم ندارم و می‌توانم صرفاً کاری را بکنم که بیشتر دوست دارم‌، آخر دیگر مهم نیست در آیندهٔ دورِ دور زیر کدام سقف می‌خوابم و برای آینده‌ٔ دورِ دور چه‌قدر پس‌انداز دارم، زیرا که دیگر هیچ آینده‌ٔ دورِ دوری وجود ندارد.
اطرافیانِ نگران و تقلا‌کننده برای فرار از این اوضاع را به پذیرش این تجربه دعوت می‌کنم و اگر امتناع کردند و خواستند مرا با خودشان همراه کنند، بی‌هیچ بحث و جدلی، سه‌ماه باقی‌مانده را در کنارشان نخواهم ماند، زیرا که این درون آرام و این فهم بی‌اهمیتی‌ام در جهان هستی را، بر همه‌چیز ترجیح می‌دهم.
روزشماری نمی‌کنم و مضطرب و هیجان‌زده نیز نمی‌شوم، منتظر برخورد نمی‌نشینم و برای لحظهٔ نابودی‌مان هیچ برنامه و سناریویی ندارم. می‌خواهم با همین آرامش و دریافت تازه‌ام به زندگی‌ باقی‌مانده ادامه دهم و آن زمان که وقت رفتنمان شد، بر اساس تصادف و جریان زندگی، هر کجا که بودم را بپسندم، شاید درحالی‌که هم‌چنان اشک آرامش بر گونه‌ام سرازیر باشد.

 

با دعوت از دو کلمه حرف حساب، حروف، Daily Me، عقاید یک رامین، همیشه‌ی متروک

۲۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۳

شماره ۲۸۲

اول دبستان که بودم، سوار اتوبوس که می‌شدیم، تابلو‌ی مغازه‌ها، مقوای پشت وانت‌های میوه‌فروش‌‌، فحش‌ها و یادگاری‌هایی که با اسپری رنگ روی دیوار‌ها می‌نویسند و در جنوب شهر به وفور دیده می‌شود، تابلوهای سه‌تایی بالای اتوبان‌ها، پارچه‌نوشته‌های از مکه و مدینه و کربلا و در محله‌ٔ ما حتی از مشهد برگشته را آرام برای خودم می‌خواندم. برخلاف اغلب مادرهای جدید، که یا هیس به بچه‌هایشان نمی‌گویند، یا اگر هم بگویند، آن بچه‌ به کتف چپش نیست، مادر من همیشه در اتوبوس تأکید می‌کرد که هیس! و من نه‌تنها به کتف چپ و راست که به چند‌جای دیگرم هم بود که اگر بلند حرف بزنم، مردم نگاهمان می‌کنند و هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست که مردم نگاهمان کنند، چون آن‌وقت فرشید عصبانی می‌شد. وقتی که برمی‌گشتم، شکل کلماتی که یادم مانده بود را می‌نوشتم و از خواهرم می‌خواستم که برایم بخواند تا حروف ناشناسش را یاد بگیرم؛ او برایم می‌خواند و آن‌هایی که ایراد داشت را تصحیح می‌کرد. تصمیم داشتم قبل از این‌که معلم، همهٔ حروف را آموزش بدهد، خودم همه را یاد گرفته باشم.
متولدین نیمهٔ اول سال وقتی به مدرسه می‌روند، هیچ‌کدامشان هفت ساله نشده‌اند اما وقتی وارد کلاس می‌شوند به همه‌شان می‌گویند هفت‌ساله و مدام بابت ضعف‌هایشان، با هفت‌ساله‌ها مقایسه می‌شوند. شش‌سالگی که وارد مدرسه شدم، کاملاً بی‌سواد بودم و متوجه شدم کسانی هستند که سال گذشته به جایی به نام پیش‌دبستانی می‌رفته‌اند و در آن‌جا کمی سواددار شده‌اند! این‌جا نه اولین، اما پررنگ‌ترین احساس سرخوردگی‌ام بود: این‌که من از همه ضعیف‌ترم.
در آن‌زمان که در مدارس دخترانهٔ محلهٔ ما، جمعیت ‌کلاس‌های چهارم و پنجم در میانهٔ سال، به واسطهٔ ازدواج، به دو سوم می‌رسید، این‌که قبل از کلاس اول، کسی می‌توانست بخواند و بنویسد، خیلی ویژگی خفنی برایش محسوب می‌شد و تا سال‌ها، برچسب تیزهوشی رویش بود! مادرم یکی از روزهای اول مدرسه، جلوی مدرسه، با مادر یکی از هم‌کلاسی‌هایم آشنا شده بود. به خانه که رسیدیم، برای اهالی خانه تعریف کرد که هم‌کلاسی من، با کتاب‌هایی که از چهارسالگی برایش خریده‌اند و پیش‌دبستانی‌ای که رفته است، دیگر کاملاً می‌تواند بخواند و بنویسد. مادرم با تعریف‌کردن این قصه، مُهر تأیید پررنگی بر سرخوردگی‌ام زد. می‌دانستم که نه‌تنها در چهارسالگی، که در هیچ‌سالی کسی برایم کتاب نخریده و من هم به پیش‌دبستانی نرفته‌ام، اما تصمیم گرفتم که قبل از پایان سال، خودم تمام حروف را یاد بگیرم؛ این کمکم می‌کرد تا سرخوردگی‌ام را التیام دهم. هیچ کتابی که برای من باشد در خانه‌مان وجود نداشت، غیر از کتاب فارسی‌ام و اتوبوس‌سواری‌هایم، وسیله‌ای برای تمرین نداشتم. گاهی با اضطراب و ترس، پنهانی، سراغ کتاب‌های مربوط به کاردرمانی و گفتار‌درمانی فرشید هم می‌رفتم، اما با آن‌همه ترس از رسوا شدن، چندان برایم مؤثر نبود. سرانجام، در فصل بهار، در حالی که چند درس از کلاس جلوتر بودم، تمام حروف الفبا را یاد گرفتم. با ذوق، در راهروی مدرسه به راه افتادم و تابلوهای روی در تمام اتاق‌ها و کلاس‌ها را خواندم. روی یکی از درها نوشته شده بود: کتابخانه. خانم کثیری، کتاب‌دار مدرسه‌مان، داشت در را قفل می‌کرد که برود. رفتم کنارش و گفتم: «این‌جا کتاب هست؟» به شماره کلاسی که روی مقنعه‌ام دوخته شده بود نگاه کرد و گفت: «هست، ولی برای کلاس سوم و چهارم و پنجم.» گیج‌وار نگاهش کردم! گفت: «این‌جا به اولی‌ها و دومی‌ها کتاب نمی‌دیم، اگه خیلی کتاب دوست داری، باید بری کانون پرورش فکری.» نمی‌دانستم کجاست و چی‌ست، اما در خانه آن‌قدر اسمش را گفتم که در نهایت مادرم قبول کرد در تابستان مرا ببرد و ثبت نام کند. قلک پلاستیکی‌ آبی‌رنگم که شبیه وزنه ترازو بود را پاره کردم و محتویاتش را که شامل چند سکه ده‌تومانی‌ و بیست‌وپنج‌تومانیِ دورطلایی و چند اسکناس پنجاه‌تومانی بود را روی هم گذاشتم و رفتم برای ثبت نام.
ساختمانی یک طبقه بود که بالای درش، روی تابلوی یشمی‌رنگ خاک‌گرفته‌ای نوشته شده بود: «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان». ساختمان، وسط فضایی جنگلک‌گونه قرار داشت. کنار ساختمان، روی علف‌های خودرو، چند مرد سیه‌چرده، با موها و ریش‌هایی بلند و نامرتب و شلخته، چمباتمه دور هم حلقه‌ زده بودند و دومینووار سرشان به سمت زمین خم می‌شد و دوباره بالا می‌آمد. خانم آزادی که قد بلند بود و چشم‌های روشنی داشت، وقتی که عکسم را روی کارت عضویت مستطیلی حدوداً هشت در سیزده منگنه می‌کرد، به مادرم گفت: «بهتره که خودتون بیارید و ببریدش، دیدید که این محدوده خیلی سالم نیست. بعداً اگه چیزی بشه ما مسئولیتی نداریم.» کارتم را که داد، پرسیدم می‌توانم کتاب بردارم؟ گفت باید یک هفته بگذرد. بعد از آن، یک خانم جیغ‌جیغویی آمد و هی شعر‌های بی‌نمک خواند و فقط به کسانی که به اسم کوچک صدایشان می‌کرد، اجازه داد تا کتاب بردارند، اما نگذاشت که من حتی دست به قفسه‌ها بزنم! این‌جا هم جای پررنگی برای سرخوردگی بود: خانم جیغ‌جیغو فقط مرا به اسم کوچک صدا نمی‌کرد و من، تنها کسی بودم که حق نداشتم به کتاب‌ها دست بزنم. روزهای زوج، مختص دختران بود و می‌توانستم به کانون بروم. با دختری دوست شدم که اسمش را به‌خاطر ندارم، اما تاپ شیری‌رنگی به تن داشت و روسری گل‌درشت سرخابی سرش بود. روی چانه‌اش جای زخمی داشت، که به گفته‌ٔ خودش از پله‌های زیرزمین بی‌بی‌اش افتاده بود. دخترک از من بزرگ‌تر بود و داشت کتاب هایدی را می‌خواند. با او دوست شدم تا بتوانم کتاب بخوانم، اما چون بزرگ‌تر بود و سرعت خوانشش بیشتر بود، بدون این‌که اهمیتی به من بدهد، صفحه را عوض می‌کرد؛ در نتیجه، از کتاب هایدیِ مردم هم، چیزی نصیبم نشد! دو روز دیگر هم جیغ‌جیغ شنیدم و از شعر‌های بی‌نمک نقاشی‌ کردم، تا سرانجام وقتش رسید و توانستم به قفسه‌ها دست بزنم و اولین کتاب قصه‌ٔ عمرم را انتخاب کنم: کتابی با جلد سخت و نارنجی‌رنگ؛ ماجراهای آقا موشه. کتاب را برداشتم و یکی از صندلی‌های دور از سر و صدا را انتخاب کردم و نشستم به‌خواندن. هنوز ماجرای اولش را تمام نکرده بودم که گفتند وقت رفتن است. پرسیدم می‌توانم کتاب را ببرم؟ گفتند فقط نه تا دوازده‌ساله‌ها اجازه امانت کتاب دارند. لعنت بر این سن لعنتی!
وقتی که به‌خانه رسیدیم، بلوا بود. فرشید از نبودن مامان ترسیده بود و سرش را زخمی کرده بود و جیغ می‌زد، به دنبالش بابا، دچار حمله عصبی شده بود و... شد، آن‌چه شد. بین شکاف دیوار و کمد، خودم را پنهان کردم و سرزنش‌ کردم. این کاری بود که همیشه در حین و بعد از طوفان‌ها و جنگ‌های خانه می‌کردم. شکاف بین دیوار و کمد، کنج امنی بود که می‌توانستم در آن، خودم را به محکمه ببرم، تا خیال کنم حالا که تاوان بدی‌ها را دادم، دیگر طوفان و جنگ نمی‌شود. مامان تصمیم گرفت که من دیگر به کانون نروم. خواهش کردم که بگذارد تنها بروم، دعوایم کرد و گفت آن‌جا پر از معتاد است. آن‌شب فهمیدم که به آن‌ حلقهٔ مردان سیه‌چرده، می‌گویند معتاد و فارغ از نگاه تحقیرآمیزی که بهشان بود، دلم خواست که من هم معتاد بودم، تا آن‌قدر به کانون نزدیک می‌شدم!
وقتی که نه ساله شدم، کتابخانهٔ مدرسه رفت در تعمیرات چندصدساله‌ای که حتی هنوز هم مطمئن نیستم تمام شده باشد! همان‌روزها از کتابخانه‌ای تلفنی با خبر شدم که برای کودکان و نوجوانان بود و به صورت آزمایشی در منطقهٔ ما تأسیس شده بود. غالباً چیزهای آزمایشی را در مناطق پایین اعمال می‌کردند؛ از آن میان، بعضی‌هایشان هم خوب از آب در می‌آمد! مثل همین کتاب‌خانه‌ٔ تلفنی! وقتی ثبت نام می‌شدیم، آلبومی با نام و مشخصات و کد و توضیح کوچکی از کتاب‌ها تحویلمان می‌دادند و ما به صورت تلفنی کد کتاب مورد نظرمان را وارد می‌کردیم و آقایی مهربان با موتور، کتاب را برایمان می‌آورد و دوهفته بعد، برای تحویلش برمی‌گشت. با این‌که توانستم در این کتابخانه، چندین کتاب را از اول تا آخر بخوانم، اما هنوز هم کو به کو و صفحه‌ به صفحه، به دنبال ماجراهای آقا موشه می‌گشتم. این‌که اولین کتاب قصه‌ٔ زندگی‌ام ناتمام مانده‌ بود، حس مثبتی برایم نداشت. گفته بودم که در کودکی وسواس عجیبی روی تمام کردن و خداحافظی داشتم! این دور شدنِ بی‌خداحافظی از اولین کتابم، برایم ناگوار بود.
ده ساله که شدم، در یکی از روز‌های آبان‌ماه، زنگ تفریح دوم بود که تصمیم گرفتم ول‌خرجی کنم و ساندویچ بخرم! در راهروی مدرسه، غرفهٔ کوچکی برای فروش کتاب‌های کودک و نوجوان ترتیب داده‌ بودند. روی میزی که کتاب‌ها چیده شده بود، جلد سخت نارنجی‌رنگی توجهم را جلب کرد. بله، ماجراهای آقا موشه. رویش نوشته بود: برای کودکان پیش‌دبستانی، سال‌های اول و دوم. درحالی که دانش‌آموز میز سوم ردیف وسط کلاسمان، آن‌شب حنابندانش بود، من داشتم پول ساندویچم را بعلاوهٔ پول پس‌انداز هفته بعدم را روی هم می‌گذاشتم تا ماجراهای آقا موشه را بخرم! و خریدم. به خانه که برگشتم، برادرم بابت پول زیادی که برای این کتاب داده بودم، بابت نفهمی‌ام و این‌که کتاب مناسب سنم را انتخاب نکرده بودم، بابت ندانم‌به‌کاری‌ام، ول‌خرجی‌ام، دور‌اندیش‌نبودن و هزار اتهام و برچسب تحقیرآمیز دیگر، سرزنشم کرد. وقتی که گریه کردم، رضایت داد تا به حال خودم رهایم کند. هنوز هم همین‌طور است، برای خودش خط‌کشی دارد و اگر خارج‌ از آن خط‌کش رفتار کنیم، آن‌قدر نیش می‌زند، آن‌قدر شکنجه‌ٔ روحی می‌دهد، تا مستأصل شویم و به‌هم بریزیم و ترجیحاً اشکمان در بیاید! خیال می‌کند آن‌ گریه، نشان متنبه شدن است و از آن به بعد، بر طبق خط‌کشش خواهیم شد! وقتی رهایم کرد، با چشمانی اشک‌آلود، کتابم را در آغوش گرفتم و بین شکاف دیوار و کمد، خودم را پنهان کردم. تمام آن‌‌روز را در کنج امنم ماندم. هم جنگ شد، هم طوفان؛ اما آن‌روز، روز محکمه نبود. من، به‌اندازه چند سال عقب بودم و باید اولین‌ کتاب قصه‌ٔ زندگی‌ام را تمام می‌کردم. آن‌روز، کتابم را تمام کردم و آن‌قدر بزرگ شدم که بعد از آن، دیگر هیچ‌وقت در شکاف بین دیوار و کمد جا نشدم.

۴۰ نظر موافقین ۳۲ مخالفین ۱

یک نامه

آلنی آق‌اویلر، سلام
می‌خواستم برایت نامه بنویسم، فکر می‌کردم اکنون که باز هم ما مردمی دردکشیده هستیم، شاید خوب باشد که باز هم تو با آن‌ قدرت ترکمنی‌ات، با آن حرکات گالانی‌ات، بیایی و باز هم به نفع مردم مظلوم مبارزه کنی، اما خوب که فکر کردم دیدم که دیگر وقت افسانه نیست.
آلنی، می‌دانم که نامه من چیزی را عوض نمی‌کند. اگر به فرض، برای من وقتی داشته باشی، شاید دعوایم کنی. آخر آن آلنیِ صحرا، دیگر خیلی کارها کرده بود و وقتی کسی خیلی کارها می‌کند، دست به نصیحت و دستورش خوب می‌شود، نگاه از بالا به پایینش زیاد می‌شود. بسیار محتمل است که بزنی در همان فاز نصایحت به پالاز که: باید به نفع ملت رنج‌کشیده بجنگی و...
ممکن است بگویی: «عزیز من! نترس! با صدای بلند گریه کن، شاید همسایه‌ات با صدای گریهٔ تو از خواب بیدار شود.»
مرا ببخش آلنی، نه! من نوه‌ٔ هیچ گالانی نبوده‌ام. من مارال نیستم که برای آلنی‌ام تفنگ به دوش در تنگه‌ها تیر بی‌اندازم. در تاریخ و شجره‌ام نیز هرگز کسی آن‌قدر جسور نبوده است که سولمازی را از قبیلهٔ دشمن، از چادرشان و سر سفره‌شان بدزدد و ببرد. نه آلنی. دیگر نمی‌خواهم با صدای بلند گریه کنم. بگذار راستش را بگویم: دیگر قهرمان افسانه‌ای طلب کردن را دوست ندارم. قصه‌ات زیباست آلنی، انکار نباید کرد، اما قهرمانی که با یک دست، چندین مأمور را حریف است به درد این روزهایمان نمی‌خورد. این‌‌بار دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم که معمولی باشد، درست مثل خودمان؛ که شاید با صدای خنده‌ و شوخی‌هایش همسایه‌‌اش را بیدار کند. راستش دلم می‌خواهد با ساموئل حرف بزنم. می‌دانم سرت شلوغ است، سرت حسابی گرمِ درمانِ دردِ ملتِ رنج‌کشیده است، گرمِ مبارزه‌ است، برو که احتمالاً علی و مارال و ملا قلیچ و آمان‌جان ابایی برایت نامه داده‌اند، برو که می‌دانم تو برای این نامه‌های پیش‌‌پاافتاده وقت نداری. فقط قبل از رفتن، بی زحمت، ساموئل هامیلتون را صدا کن و بگو که باقیِ نامه را او بخواند.

ساموئل،
حالت چه‌طور است؟ حتم دارم که مثل همیشه چشمان آبی‌رنگت پر از شور زندگی‌ست و اطراف چشمانت، پر از چین‌های ناشی از خنده. دره سالیناس در چه حال است؟ هنوز هم به همان زیبایی‌ست که بود؟ چند روز دیگر بهار می‌شود... به گمانم دره‌تان این‌روزها باید تابلوی خواستنی‌ای شده باشد... راستی! این ویروس کوفتی که به همه‌جا رفته است، آن‌جا، به دره سالیناس هم رسیده است؟
ساموئل، فکرش را هم نمی‌کنی! قرنطینه و محدودیت، مرا به جایی رساند که با گوش‌پاک‌کن برای خودم قلم ساخته‌ام تا بتوانم در تلفن‌همراهم نقاشی کنم. می‌دانم که به اندازه‌ اختراعات و اکتشافات تو خوب و زیبا و کاربردی نیست، اما حدس می‌زدم که تو کسی باشی که همان واکنش مورد علاقه‌ٔ من را نشان می‌دهی: ذوق‌زدگی و احسنت گفتن. می‌دانم که تو مثل کسانی که آرزوی نجات دنیا را دارند، در ذوقم نمی‌زنی که: این کارهای بی‌ارزش چیست و بلاه بلاه؛ و البته جوگیر هم نمی‌شوی که: برو پول در بیاور! آخر خدا را شکر تا یادم می‌آید تو خودت هم در زمینه پول‌ در آوردن لنگ می‌زدی.
ساموئل، این آلنی عجله داشت، نگذاشت بگویم که برایتان کمی الکل فرستاده‌ام. خودتان بین هم تقسیمش کنید، خدا را شکر می‌دانم که هر دو عادلید. نگران لیزا هم نباش. بگو که برای ضدعفونی‌کردن استفاده‌اش می‌کنی. این‌روزها همه استفاده می‌کنند. البته که اگر آن ویروس کوفتی به آن‌جا هم رسیده باشد، پیشنهاد می‌کنم که واقعاً هم بیشترش را نگه‌ داری برای ضد‌عفونی‌کردن، هر چند می‌دانم که در این زمینه، حرف گوش‌کن نیستی!
ساموئل، سلام مرا حتماً به لی برسان، نمی‌دانید چه‌قدر دلم می‌خواهد یک‌بار، وقتی که با هم گفت‌وگو می‌کنید، من هم در کنارتان باشم. آخر هیچ‌کس نمی‌تواند مثل شما دو نفر حرف بزند، کجا می‌شود آن دیالوگ‌های پینگ‌پنگی و فیلسوفانه‌‌ای که میانتان رد و بدل می‌شود را پیدا کرد؟! البته پیشاپیش خواهش می‌کنم که لطفاً برای من چای بگذارید؛ اثر چای در من، مشابه اثر آن مایع ضدعفونی‌کننده، در شماست!
ساموئل، امیدوارم برای زمین خودت هم راهی برای رسیدن به آب پیدا کرده باشی‌. من مطمئنم که بالاخره از پس آن هم برآمدی و‌ یا به زودی خواهی‌آمد.
ساموئل، خودمانیم، بگذار بگویم که این‌بار از این‌که لااقل در یک نگاه کلی، تمام جهان، درگیر یک درد شده‌ایم، بیشتر کمکم می‌‌کند تا قوی بمانم.
یادت می‌آید چه گفته بودی؟ می‌گفتی: «یه انسان باید بدونه که استثنایی بودن تو این دنیا آدم رو خیلی تنها می‌کنه.» می‌گفتی: «زیرکی نشونه محدودیت ذهنه؛ زیرکی به آدم می‌گه چی‌کار نکنه، چون زیرکانه نیست.» می‌دانم ساموئل.
این‌بار نه مثل آلنی، استثنایی، که می‌خواهم درست مثل تو، معمولی، با تمام خطاهایم، با تمام خاکستری‌های وجودم، تا همان‌جایی که از اکتشافات و حرف‌ها و فکر‌هایم برمی‌آید، «در ساختن بهشت دره‌مان بکوشم.» درست مثل آتشی با دود، مثل مردی مهربان و شوخ‌طبع که از دنیا انتظار زیادی ندارد، که با کتاب‌هایش و فکرهایش، برای هر چیز راهی کشف می‌کند تا خانه‌اش را، آب زمینش را و بهشت دره‌ش را ذره‌ذره بسازد. شاید این‌بار نجنگیدن راه بهتری باشد. شاید باید مثل تو شویم. همان‌قدر ظریف و سازگار؛ با چشمانی پر از شور زندگی و چروک‌هایی در اطراف چشمانمان، که نشان خنده‌هایمان است.

 

خدانگهدارتان

 

+آلنی از کتاب «آتش‌بدون‌دود» نوشتهٔ نادر ابراهیمی و ساموئل از کتاب «شرقِ بهشت» نوشتهٔ جان‌ اشتاین‌بک.
+جملات داخل گیومه از کتاب‌هاست.

 

به دعوت آقاگل
با دعوت از: رامین و حوراءرضایی

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱

شماره ۲۷۹

خانواده‌ای در اولویت کووید نوزده هستیم: بیمار ریوی داریم، بیمار کلیوی داریم، فرد مسن داریم، کسی را نیز داریم که آن‌چه خوبان همه دارند، وی تنها دارد! چون خانواده هستیم، این‌ها را به‌صورت وراثتی به یک‌دیگر هدیه داده‌ایم و باز هم چون خانواده هستیم و ارتباطمان باهم اجتناب‌ناپذیر است، نه لزوماً برای جان خودمان، که برای جان یک‌دیگر، بیش از ده روز است که در یک خانه نقلی، دور هم نشسته‌ایم و از این‌همه روز و ساعت و لحظه در کنار هم بودن، به وضوح خسته شدیم! هر دم، به بهانهٔ دراز بودن دم خر و باز بودن در گنجه و گرامافون زدن شوهر پیرزنی، به هم گیر می‌دهیم و دقایقی بعد از هم عذرخواهی می‌کنیم و این زنجیره، با کیفیتی بالا یا پایین، ادامه دارد. دیگر روزمان با شنیدن آواز گنجشکان و بلبلان و وانتی میوه‌فروشی که سیب‌زمینی‌ای به زردی زعفران می‌آورد، آغاز نمی‌شود، بل‌که آن را با شنیدن جمله: «وقت به‌خیر، چه‌طور می‌تونم کمکتون کنم؟» آغاز می‌کنیم. با مقاومت علیه بیداری، ادای خوابیدن درمی‌آوریم تا خیال کنیم حالا که هیچ‌چیز دنیا در دست ما نیست لااقل خوابمان دست خودمان باشد که صدای رسای گوینده شبکه خبر که از محتکران ماسک و الکل و دست‌کش حرف می‌زند، مشتی‌ست بر دهان خیال باطلمان!
علی‌ای‌حال، روزمان را شروع می‌کنیم و دست‌هایمان را می‌شوریم. گلدان‌هایمان را آب می‌دهیم و دست‌هایمان را می‌شوریم. نان و حلوایمان را می‌خوریم و دست‌هایمان را می‌شوریم. می‌رویم که پرتقالی و خیاری به تنمان بدهیم که تصور کنیم بازوهای گلبول‌های سفیدمان قلمبه‌تر می‌شود و شمشیرهایشان تیزتر که می‌بینیم دیگر نه پرتقالی و نه نانی داریم! از روی ناچاری، باز هم دست‌هایمان را می‌شوریم!
زره‌پوش خارج می‌شویم و از هر بنی‌بشری که می‌بینیم، با فاصله‌ای سه‌برابر فاصله شرعی می‌ایستیم و با شنیدن صدای هر سرفه‌ای، تخیلمان تصاویری از کووید‌های نوزده‌ را نشانمان می‌دهد که لباس سربازان لشکر عمر‌بن‌سعد را پوشیده‌اند و به ریه‌هایمان‌ هجوم آورده‌اند! به نانوایی می‌رویم و در دو راهی پول دادن یا کارت کشیدن، کارت کشیدن را انتخاب می‌کنیم که شرط عقل را به‌جا آورده باشیم. نان را در بقچه می‌گذاریم و حجابش می‌کنیم که از دست‌درازی کوویدهای نوزده مصون باشد و پرتقال می‌خریم و از شر توهماتمان به خدا پناه می‌بریم. آستینمان را پایین می‌کشیم تا به‌عنوان حائلی بین انگشتمان و زنگ خانه باشد. آستینمان را به محض رسیدن به خانه، روی بخاری داغ می‌کنیم که کوویدهای نوزده احتمالی را جزغاله کرده باشیم! کارت بانکی‌مان را گندزدایی می‌کنیم و دست‌هایمان را می‌شوریم. می‌نشینیم که از این جبر زمانه، برای خودمان توفیقی بسازیم که می‌بینیم رنگمان فاسد شده است. به قیمت اخیر رنگ‌ها فکر می‌کنیم و حدس می‌زنیم که مثل اصحاب کهف، هنگام خریدشان، غافلگیر شویم. به بازار فکر می‌کنیم و لشکریان کووید نوزده که در آن‌جا، برای خودشان پاتوقی دارند، پشیمانمان می‌کنند!
به کتاب‌ها فکر می‌کنیم و کاغذ و قلمی ساده؛ می‌خوانیم و می‌نویسیم و می‌کشیم، اما صدای پشتیبان دورکارشده‌مان که کماکان در تلاش است تا بداند چه‌طور می‌تواند به افراد آن طرف خط کمک کند، صدای مردان سیاست -که کاش به‌جایشان درخت نشانده بودیم-، صدای گیر دادن افراد خانه به طول دم خر و هزاران صدای دیگری که هست و نیست، تمرکزمان را مخدوش می‌کند و خوانده‌ها و نوشته‌ها و کشیده‌هایمان هم به جای خوبی نمی‌رسند.
می‌رویم سراغ گل‌کاری و جا‌به‌جایی وسایل سنگین و خانه‌تکانی و بتونه‌کاریِ در و دیوار، تا علاوه بر روح‌درد و ذهن‌درد، خودمان را دچار پادرد، کمردرد و بدن‌درد نیز بکنیم؛ تا خیالمان راحت باشد بین روح‌ و جسممان فرق نگذاشته‌ایم و در توانمان، به هر دو، دردی که ازمان برمی‌آمد را داده‌ایم!
شب، روی تمام خستگی‌ها و دردهایمان دیکلوفناک می‌مالیم و به خواب می‌رویم. در خواب می‌بینیم که پیاز کیلویی پانزده‌هزار تومان نیست. که راننده اتوبوس دستگاه کارت‌خوانش را دست‌کاری نمی‌کند. که هوای شهرمان بوی فاضلاب نمی‌دهد. که وقتی کسی به زمین افتاد، دستمان را به سمتش دراز می‌کنیم. که وانتی میوه‌فروش، هنوز هم از سیب‌زمینی‌هایی به زردی زعفران، نانی می‌خورد. که اعتماد، لای تمام آجر‌های شهر، لای تمام ذرات هوا، در جریان است. که نان، برای هیچ‌کس گران‌ تمام نمی‌شود. که انتقام سخت را بی خطای انسانی گرفته‌ایم. که کرونا را شکست داده‌ایم...

۷ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۱

شماره ۲۷۸

پنجره‌هایش بزرگ و عریض است، درست شبیه پنجره‌هایی که همیشه در خواب‌های نه‌چندان واضحم می‌بینم. بالاترین طبقهٔ یک ساختمان پنج طبقه است و درست مقابل یک بلوار عریض و گَل و گشاد و طویل. طویل بودنش خیلی مهم نیست، چون تنها بخشی از آن در قاب پنجره‌‌مان دیده می‌شود، اما گَل و گشاد بودنش برایم دوست‌داشتنی‌ست، چون آن‌‌وقت، آدم‌های زیادی را به‌طور هم‌زمان می‌توانم ببینم. همین‌طور که گردن‌بند طبی‌ام را بسته‌ام و روی سقف قلم‌مویم را حرکت می‌دهم، به بهانه دردِ گردن، هر چندثانیه‌ یک‌بار، سرم را صاف می‌کنم تا خیابان را دید بزنم، مثلاً همین‌طور که چشمم به ردیف نان‌های باگت‌ جلوی ساندویچ‌فروشی است، می‌بینم که آن‌ دست خیابان دختری با پالتوی آبی با قدم‌های تند و عصبی راه می‌رود و پشت سرش پسری تقریباً می‌دود. پسر، دست روی شانهٔ دختر می‌گذارد و دختر، دستش را پس می‌زند و تند‌تر راه می‌رود. پسر، دنبالش می‌رود و از دختر جلو می‌زند و چیزی را توضیح می‌دهد و برای بهتر توضیح دادن، دست‌هایش را به کمک می‌طلبد، دختر، رویش را از پسر برمی‌گرداند و هم‌چنان تند راه می‌رود. به آن دست خیابان و ردیف نان‌های باگت‌ برمی‌گردم. کمی عقب‌تر و‌ نرسیده به ردیف باگت‌ها، پیرزنی با واکر چرخ‌دار، آرام آرام در حال طی کردن طول پیاده‌رو است. ماشین پلیسی از کنار یک ۲۰۶ مسی که پارک شده است عبور می‌کند، چند متری نگذشته است که دنده عقب می‌گیرد و کنار ۲۰۶ می‌ایستد. یک افسر با چهار ستاره روی شانه‌هایش، از صندلی شاگرد پیاده می‌شود و همه‌طرف ۲۰۶ را ورنداز می‌کند، به سربازی که پشت فرمان نشسته است، اشاره می‌دهد و بعد سوار می‌شود و حرکت می‌کنند. به آن دست خیابان برمی‌گردم، دختر و پسر از میدان دید من، یعنی قاب پنجره، خارج شده‌اند. به باگت‌ها برمی‌گردم، حالا دیگر پیرزن نه تنها به باگت‌ها رسیده است، بل‌که از آن‌ها عبور هم کرده است. صاحب ساندویچ‌فروشی می‌آید و کرکره را بالا می‌کشد و بسته‌های نان باگت را یکی‌یکی می‌برد داخل. یک وانت نیسان جرثقیل‌دار سر می‌رسد و ۲۰۶ مسی را می‌برد. صاحب ساندویچ‌فروشی با روزنامه و شیشه‌پاک‌کن درحال پاک‌کردن شیشه‌های مغازه‌اش است. پیرزن واکر‌دار هنوز از میدان دید من، یعنی قاب پنجره، خارج نشده است و هم‌چنان آرام آرام طول پیاده‌رو را طی می‌کند. پسر و دختری نوجوان که برای من، تنها راه تشخیصشان از هم، رنگ سوییشرتشان است، با اسکیت‌بوردشان طول خیابان را مسابقه می‌دهند. یک پراید هاچ‌بک به ماشین قد بلند درشتی می‌زند. آقای بی‌مویی که عینک آفتابی زده است از ماشین قد بلند پیاده می‌شود و به آقای پشت فرمان پراید می‌گوید که از ماشین پیاده شود. زیادی به هم نزدیک شده‌اند! شقیقه‌هایم می‌کوبد از اضطراب دیدن دعوایی که محتمل است! سرم را بالا می‌گیرم و با طرح روی سقف درگیر می‌شوم تا دعوای احتمالی را نبینم، اما کنجکاوی‌ام اجازه نمی‌دهد و با همان سر بالا، چشم‌هایم پایین را دید می‌زنند. چند نفر دیگر آمده‌اند تا حائل بین دو راننده باشند و میانجی‌گری کنند. شقیقه‌هایم آرام‌تر می‌شوند. ماشین پلیس می‌آید و کنار دو ماشین مصادف شده(!) می‌ایستد و دوباره همان افسر چهار ستاره پیاده می‌شود. دور و بر ماشین‌ها می‌چرخد و ورندازشان می‌کند. می‌پرسم: «نباید برای تصادف، ماشین پلیس آبی بیاد؟ چرا سبز اومده؟» کسی جواب نمی‌دهد!
به آن دست خیابان می‌روم. پیرزن واکر‌دار رفته است. صاحب ساندویچ‌فروشی شیشه‌های مغازه‌اش را برق انداخته است و دیگر بیرون نیست. به خیابان نگاه می‌کنم. به‌جز چند ماشین پارک شده در حاشیه بلوار، هیچ‌کس در آن نیست، حتی ماشین‌ پلیس و ماشین‌های مصادف شده هم رفته‌اند. دلم می‌گیرد. از این که در قاب پنجره‌ام آدم‌ها در رفت و آمد نباشند، دلم می‌گیرد.
سرم را بالا می‌گیرم تا نقاشی‌ام را تمام کنم. خیلی نگذشته است که نقطه‌ٔ آبی متحرکی در قاب پنجره، چشمم را به سمت خودش می‌کشاند، دلم باز می‌شود: آدم‌!
دختر پالتو آبی‌ است که دیگر تند و عصبی راه نمی‌رود. پسر این‌بار، دستش را برای گرفتن دست دختر به کمک طلبیده است و دختر، دیگر دست پسر را پس نمی‌زند. کنار هم با قدم‌های آهسته راه می‌روند، جلوی ساندویچ‌فروشی می‌ایستند، حرف می‌زنند و بعد می‌روند داخل.
خیابان دوباره شلوغ شده است. پر از آدم است. دلم ساندویچ می‌خواهد. «نون» را که همیشه پایهٔ شکمویی‌‌هایم است صدا می‌زنم: «دلت ساندویچ نمی‌خواد؟!» با همان ذوق همیشگی پاسخ می‌دهد: «می‌خواد، می‌خواد!»

۵ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۱

شماره ۲۷۷

نه سال قبل، بهار بود، یکی از روزهای اواسط فروردین‌. برای اولین‌بار می‌خواست با هم‌دانشگاهی‌هایش بیرون برود. معصومه دعوتش کرده بود که با هم بروند پارک و دورهم بگویند و بخندند و خوش باشند. برایش راحت نبود؛ فکر می‌کرد در دوران دانشجویی، اگر کاری جز درس خواندن بکند، خوش‌گذرانی بی‌خود است! فکر می‌کرد دانشجو فقط و فقط باید دانش بجوید! گفت که اگر من را هم با خودش ببرد احساس بهتری دارد، به همین خاطر اطلاع داد که من هم همراهش خواهم بود. خوشحال شدند و برنامه این شد که آن‌ها هم خواهر‌هایشان را همراهشان بیاورند.
بهار بود، یکی از روزهای اواسط فروردین. جلوی ورودی متروی انقلاب، یکی یکی رسیدیم و چاق‌سلامتی کردیم و به هم‌دیگر معرفی شدیم. معصومه که خانه‌شان از همه نزدیک‌تر بود، شاداب و خندان و بی‌اضطراب همراه با خواهر کوچک خوشحال‌ترش به ما رسیدند‌. خواهرش موهای زیبایی داشت‌، پرانرژی بود اما نسبت به هم‌سن و سالانش کم حرف می‌زد. اگر حرفی داشت و دلش می‌خواست بگوید، اول جمله‌اش یک «آجی» می‌گذاشت و ظاهراً خطاب به خواهرش می‌گفت و چون به همه‌مان نگاه می‌کرد، می‌فهمیدیم که در واقع خطاب به همه‌مان گفته است.
ما بیش‌تر از بقیه غریبی می‌کردیم و کم‌تر حرف می‌زدیم. معصومه حواسش به ما بود. در قدم زدن مدام مراقب بود که ما جا نمانیم و جدا نیفتیم و بیش‌تر با ما هم‌قدم می‌شد و با ما گپ می‌زد. هنگام عکس یادگاری گرفتن هم، دکمه دوربین را که می‌زد، می‌آمد کنار ما می‌ایستاد و یا می‌نشست. روی چمن‌ها دور هم که نشسته بودیم هم، حواسش بود که ما هم حرف بزنیم، نظر بدهیم، خاطره تعریف کنیم‌. درست شبیه یک میزبان آداب‌دان که مراقب است به هیچ‌کدام از مهمان‌ها بد نگذرد و چیزی کم‌ و کسر نداشته باشند، حتی مهمان‌های خجالتی و دیرجوش!
بهار بود، یکی از روزهای اواسط فروردین. سر کارگر که رسیدیم، خیلی گرم ما را در آغوش گرفت و از این‌که دعوتش را پذیرفتیم اظهار خوشحالی کرد‌. گفت که امیدوار است زیاد هم‌دیگر را ببینیم و گفت که لطفاً زیاد باهم بیرون برویم. خواهرش لبخند می‌زد و به نشانهٔ تأیید سر تکان می‌داد‌. خداحافظی کردیم.
در راه که می‌آمدیم هر دو اتفاق نظر داشتیم که اگر معصومه نبود، احتمالاً خیلی سخت می‌گذشت.
دیگر بیرون نرفتیم. چرا؟ نمی‌دانم! فارغ‌التحصیل شدند؛ شماره‌ها عوض شد؛ هم‌دیگر را گم کردند. دیگر اتصالی اتفاق نیفتاد. من، تنها یک خاطره‌ و چند عکس یادگاری از آن روز دارم، که در آن‌ها روسری‌ام کج است و معصومه و مهدیه، از همه‌‌مان بیش‌تر خندیدند.
زمستان شد، یکی از روزهای اواسط دی؛ معصومه و مهدیه و صد و هفتاد و چهار نفر دیگر، رفتند و دیگر بازنگشتند.
عکس خواهرانهٔ تازه‌شان را دیدم، مهدیه بزرگ شده بود، معصومه، هنوز هم شاداب و خندان و بی‌اضطراب بود...
زمستان شد، یکی از روزهای اواسط دی...

۱۰ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۱

شماره ۲۷۴

حالم که بد است درست و واضح حرف نمی‌زنم؛ خیلی گریه می‌کنم؛ با کسانی که برایم عزیزترند بدرفتار می‌شوم؛ دوست‌داشتنی‌هایم را از خودم سلب می‌کنم؛ خیلی خودم را به چالش می‌کشم؛ خیلی راه می‌روم؛ خیلی کار می‌کنم و خودم را خسته و ضعیف و گاهی بیمار می‌کنم.
حالم که خوب است خیلی بیش‌فعال می‌شوم؛ خیلی حرف می‌زنم؛ خیلی تکان می‌خورم؛ خیلی غذا می‌خورم؛ خیلی می‌خندم؛ خیلی شوخی می‌کنم؛ دوست‌داشتنی‌هایم را بذل و بخشش می‌کنم؛ خیلی خودم را به چالش می‌کشم؛ خیلی راه می‌روم؛ خیلی کار می‌کنم و خودم را خسته و ضعیف و گاهی بیمار می‌کنم.

وقتی که از خودم و روزهایم خسته می‌شوم، خودم را مقصر تمام دردهایم می‌بینم و این مقصر دیدن مرا به سمتی می‌کشاند که نتیجه می‌گیرم باید خودم را سختی بدهم تا تاوان کوتاهی‌‌های کرده و نکرده‌ام باشد، تا به آرامش برسم.
همین است که به هر قیمتی برای خودم رنج و خستگی می‌خرم: بدون استراحت سر کار می‌روم؛ در طول کار، حالت‌های نشستن و ایستادن سخت و نا راحت را انتخاب می‌کنم؛ با ابزار و قلم‌مو‌هایی که به خرابی میل می‌کنند و پالتی که برای آن‌کار ساخته نشده‌است، نقاشی می‌کنم؛ به جای برداشتن کاغذ تازه، تکه کاغذهای باقی‌مانده از قبل را به هم وصله می‌زنم و با مداد‌هایی که نوکشان لق می‌زند و درشان شکسته است، طراحی می‌کنم؛ مسیر‌هایم را تا جایی که پا درد بگیرم پیاده می‌روم و اگر بخواهم سواره باشم، اتوبوس و مترو را در سخت‌ترین شرایطشان‌ نیز به تاکسی خطی و ماشین دربست ترجیح می‌دهم. اگر پروژه‌ای در دست نباشد، کار‌های معمولی که برای انجام وجود داشته باشد را به عهده می‌گیرم و آن‌ها را نیز با خستگی و چالش، به انجام می‌رسانم: مثلاً برای رفتن به مقصد‌هایم، مسیرهایی را انتخاب می‌کنم که چرخاندن لقمه دور سر است و مناسب بز کوهی!

وقتی که با خودم دوست می‌شوم و زیبایی‌ها زورشان بیشتر می‌شود، قدردان داشته‌هایم می‌شوم و این قدردانی مرا به سمتی می‌کشاند که نتیجه‌ می‌گیرم باید تا جایی که امکان دارد از داشته‌هایم استفاده کنم. داشته‌هایم می‌تواند تن و بدن سالمم باشد که قادرم تمام قسمت‌هایش را به کار بگیرم: پای راه رفتن، دست کار کردن، دستگاه گوارش، زبان، دهان، سر، قلب، ذهن و خیال نامتناهی‌ و...
همین است که باز هم بی‌کار نمی‌مانم و به هر شکلی که شده با تمام توان از تمام داشته‌هایم استفاده می‌کنم: باز هم بدون استراحت سر کار می‌روم؛ در طول کار، حالت‌های نشستن و ایستادن سخت و نا راحت را انتخاب می‌کنم؛ باز هم با ابزار و قلم‌مو‌هایی که به خرابی میل می‌کنند و پالتی که برای آن‌کار ساخته نشده‌است، نقاشی می‌کنم؛ باز هم به جای برداشتن کاغذ تازه، تکه کاغذهای باقی‌مانده از قبل را به هم وصله می‌زنم و با مداد‌هایی که نوکشان لق می‌زند و درشان شکسته است، طراحی می‌کنم؛ باز هم مسیر‌هایم را تا جایی که پا درد بگیرم پیاده می‌روم و اگر بخواهم سواره باشم، اتوبوس و مترو را در سخت‌ترین شرایطشان‌ نیز به تاکسی خطی و ماشین دربست ترجیح می‌دهم. اگر پروژه‌ای در دست نباشد، باز هم کار‌های معمولی که برای انجام وجود داشته باشد را به عهده می‌گیرم و آن‌ها را هم با استفاده از تمام داشته‌هایم، به انجام می‌رسانم: مثلاً باز هم برای رفتن به مقصد‌هایم، مسیرهایی را انتخاب می‌کنم که چرخاندن لقمه دور سر است و مناسب بز کوهی!

این‌ روزها که درد‌های‌مان بیش‌تر شده است و هوای کثیف و بدبوی شهرمان هم ریه‌های نیم‌سوزم را به چالش کشیده‌است و عموماً روزگارمان خودش به‌تنهایی برای‌مان چالش دارد، سعی می‌کنم که کم‌تر روزگارم را پیچیده‌ کنم، اما هنوز هم ناخودآگاه خودم را به چالش می‌کشم؛ در عوض می‌توانم کنار اتوبانی که قدم می‌زنم وقتی حال خوبی دارم، «بهار دلکش» و «مرغ سحر» و «رسوای زمانه» و «به سوی تو» بخوانم و وقتی حال بدی دارم، بلندبلند گریه کنم؛ می‌توانم از فرط خستگی، راحت به خواب بروم؛ می‌توانم از این‌که این‌قدر توان و انرژی دارم و هنوز از پس خیلی چیزها برمی‌آیم احساس خوبی داشته باشم؛ می‌توانم خودم را در مقابل درد و رنج‌های پیش‌پاافتاده واکسینه‌ کنم. این‌که دردم را خودم انتخاب کنم و از پسش بربیایم، برایم مثل یک تمرین است، قبل از این‌که دردهایی که انتظارشان را ندارم، خودشان را بر من تحمیل کنند! لذت می‌برم از این‌که انجام کارها را به روش‌های نامعمول امتحان کنم و موفق شوم. من و درون پرحرکتم نیاز به چیزی فراتر از کار معمولی داریم؛ نیاز به سختی، نیاز به پیچیدگی، نیاز به کشمکش درونی!

این‌ است که هنوز هم خودم را به چالش می‌کشم؛ خیلی راه می‌روم؛ خیلی کار می‌کنم؛ اما راستش این است که گاهی هم از این‌که این‌قدر دیر خسته می‌شوم، خسته می‌شوم...

۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱

شماره ۲۷۳

بیدار که می‌شوم زمانم را نمی‌دانم، اولش می‌دانستم اما حالا دیگر فقط می‌دانم که بعد از آن زنگ هشدار بیدارکننده باید حاضر شوم و بیرون بروم. وقتی که بیرون بروم، زمان خودش را نشانم می‌دهد. آن خانم و آقای میان‌سالی که هر روز باهمند و خانم در حال متهم کردن آقا به بی‌مسئولیتی‌‌ست را باید مقابل بنگاه املاک سر خیابان ببینم، اگر بنگاه املاک را گذرانده باشند و مرد در حال دفاع از خودش باشد، یعنی دیر شده است. آن پسر جوان دوچرخه‌سوار را باید درحالی که دوچرخه‌اش را زیر بغل زده است، روی پله‌های پل عابر پیاده ببینم و اگر پله‌ها را پشت سر گذاشته باشد و سوار دوچرخه‌اش باشد، یعنی دیر شده است. آن پسر لاغر اندام مشکی‌پوشی که به من لبخند می‌زند را باید در حالی که خلاف جهت من از عرض خیابان عبور می‌کند، ببینم و اگر از خیابان عبور کرده باشد و در پیاده‌رو به من لبخند بزند، یعنی دیر شده است.
وقتی سوار اتوبوس می‌شوم، اول خط است و گزینه‌های زیادی برای انتخاب صندلی دارم، اما در اتوبوس‌سواری‌های فصل گرما، نکته‌ای قابل اعتنا وجود دارد و آن این است که کدام صندلی را انتخاب کنم تا گرمای کم‌تری را متحمل شوم. ابتدا باید در نظر بگیرم که صبح است یا بعد از ظهر و جهت تابش از چپ است یا راست، بعد از آن هم، چند دقیقه وقت لازم دارم تا تمام مسیر و جهت پیچیدن‌های اتوبوس را مرور کنم و بر اساس آن و این، مناسب‌ترین صندلی را برگزینم و بنشینم. هر روز بر همین اساس، صندلی‌ برعکس سمت موافق درِ اتوبوس را انتخاب می‌کنم و کنار پنجره می‌نشیم. هر روز اتوبوس حرکت می‌کند و من مشغول خواندن کتابم می‌شوم. هر ایستگاهی که اتوبوس توقف می‌کند، سرم را از کتاب بلند می‌کنم و کسانی را که سوار و پیاده می‌شوند، نگاه می‌کنم. گاهی که تکان‌های اتوبوس و نگاه کردن طولانی به خطوط کتاب دست به دست هم می‌دهند و حالت تهوع ایجاد می‌کنند، کتاب را می‌بندم و خودم را مشغول خطوط چهره‌‌ٔ آدم‌ها می‌کنم و با چهره‌ها بازی می‌کنم؛ چشم‌های خانم درشت‌هیکلی که بالای سرم ایستاده‌است را روی صورت دختر نوجوان کناری‌اش و بینی خانم جوان روبه‌رویم را روی صورت خانم کهن‌سال اخم‌آلودی که در صندلی‌های آخر اتوبوس نشسته‌است قرار می‌دهم. گاهی هم تلاش می‌کنم تا کودکی کهن‌سالان و بزرگ‌سالی کودکان را تصور کنم. مثلاً از میان چشم و ابرو و دهان محصور شده در چین‌وچروک‌‌ و اخمِ خانم‌ِ کهن‌سالِ آخرِ اتوبوس، چهرهٔ شاد کودکی‌‌اش را می‌بینم و همین‌طور جوانیِ زیبایِ دخترِ کوچکِ خجالتی‌ای که کنار مادرش نشسته‌است.
هر روز درِ بزرگ چوبی را باز می‌کنم و وارد سالن می‌شوم، نقاشی‌های اروپایی‌طور در و دیوار و سقف را می‌بینم و روی‌شان دقیق می‌شوم و احتمالاً چون خودم انجام‌شان ندادم، ایرادهای‌شان را می‌بینم! هر روز دکمه آسانسور را فشار می‌دهم و وقتی می‌رسد، داخل می‌شوم و هر روز به‌نظرم می‌رسد که کابین آسانسور نسبت به این‌که کابین آسانسور است، بزرگ است. هر روز دکمه را که می‌زنم و در که بسته می‌شود، از این سر کابین تا آن سر کابین قدم می‌زنم و اطمینان می‌یابم که واقعاً بزرگ است! هر روز درِ خانه را باز می‌کنم و سلام می‌کنم و جواب می‌گیرم و به آشپزخانه می‌روم و کتری را پر می‌کنم و اجاق گاز را روشن می‌کنم و در قوری چای خشک می‌ریزم و تا کتری به جوش بیاید، لباسم را عوض می‌کنم. صدای کتری را که می‌شنوم، چای را دم می‌کنم و چای می‌ریزم، برای خودم و دیگران. به تراس می‌روم‌. تراس، نسبت به بیشتر تراس‌هایی که دیده‌ام بزرگ به نظر می‌رسد. هر روز از این سر تراس تا آن سر تراس قدم می‌زنم و اطمینان می‌یابم که بزرگ است! هر روز آفتاب مورب روی یکی از صندلی‌ها افتاده است و من روی همان صندلی می‌نشینم و چایم را مزه‌مزه می‌کنم. تراس‌مان را دوست دارم، بزرگ است، هوای خوبی دارد و منظره‌ٔ زیبایی. هر روز چشمانم را می‌بندم و صداهای زیبا و تازه‌ای می‌شنوم، صدای پرندگانی که یادم نمی‌آید جای دیگری شبیه‌شان را شنیده باشم. سین می‌گوید به‌خاطر کاخ است، پرنده‌های این‌جا با پرنده‌های همه‌جا فرق دارند.
خانه‌ٔ جدیدمان را دوست دارم، آن‌قدر بزرگ است که در آن گردشگری می‌کنیم و وعده‌های غذایی‌مان را هر روز در یک‌جای خانه می‌خوریم! جای همه‌چیز را در کابینت‌ها می‌دانم و قلق‌ دستگیره‌ٔ درهایش را یاد گرفته‌ام. سوپرمارکت و نانوایی و میوه‌فروشی محله‌مان هم حسابی باهامان چاق سلامتی می‌کنند. نکات دربازکنش را هم خوب می‌دانم و جای کلید همهٔ چراغ‌ها را در آن صفحهٔ خفنِ لمسی‌‌اش کاملاً بلدم.
هرروز بعد از چای صبحم، قلم‌مو‌ها و رنگ‌هایم را برمی‌دارم و از داربست بالا می‌روم و در حالی که پرنده‌ای خوش‌آواز برای‌م می‌خواند، نقاشی می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که چه خوب که این خانهٔ دوست‌داشتنی‌ مالِ من نیست!

۸ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۱

تا هنوز هم...

از اولین تصاویری که در ذهنم ثبت شده است، تصویر پدرم است. مردی با چشمان میشی‌رنگ و موهای جو گندمی، با کمی ریختگی‌ در دو طرف پیشانی و یک سبیل دسته‌کوتاه! مردی که دست‌های سفید و سنگینی دارد و خیلی کم می‌خندد و خیلی بداخلاق است‌‌.
بزرگ‌تر که شدم دانستم که پدرم ارتشی‌ بوده‌است، اما نه آن ارتشی که بتوانی زیاد از آن صحبت کنی، ارتش پهلوی.
همیشه عجول است و هیچ‌وقت حوصله و صبر و قرار ندارد و اگر در حال دقت روی چیزی باشد و با او حرف بزنیم، داد و فریاد به راه می‌افتد و کاسه‌بشقاب‌ها پرواز می‌کنند و سر و ته می‌شوند! مسائلی که حل کردنشان نیاز به زمان و فکر دارد را آن‌قدر پیچیده می‌کند که تبدیل به مسائل غیر قابل حل می‌شوند؛ به همین علت، چنین مواردی را تا زمانی که خودمان حلش نکردیم، با او در میان نمی‌گذاریم. شب‌ها اخبار می‌بیند و صبح‌ها هم تکرار همان‌ها را، اما هم‌چنان معتقد است اخبار مهم را شب می‌گویند! مستند حیوانات و راز بقا بسیار دوست دارد و هرچه تکه‌پاره کردن و خون‌ریزی وحوش در آن بیشتر باشد، بیشتر لذت می‌برد! تمام حرکاتش با شدت و حدت است: مثلاً درها را موقع باز کردن مثل زمانی که شبیخون زده‌اند، باز می‌کند و موقع بستن محکم برهم می‌زند و یا لیوان را به‌جای قرار دادن بر روی میز، روی میز می‌کوبد؛ یا وقتی می‌خواهد با چنگال برشی هندوانه بردارد، چنان چنگال را در شکم آن بخت‌برگشته فرو می‌کند، که از سمت دیگرِ قسمتی که چنگال درش فرو رفته است، پاره می‌شود! کف بشقابی که او غذا می‌خورد همیشه خط‌‌خطی‌ست، بس‌که قاشقش را محکم می‌کوبد کف بشقاب! گاهی که کیفش کوک باشد، برای‌مان املت‌های خوشمزه‌ای درست می‌کند، اما هیچ ماهیتابه‌‌ٔ نچسبی از زیر دستش سالم و بدون خط بیرون نمی‌آید. برایش ماهیتابه‌ای کنار گذاشتیم که بعد از چندبار املت‌خوری، گویی از جنگ برگشته‌است. دکمه‌های ستاره و مربع و یک و چهار و صفر تلفن همراهش همیشه خراب است، بس که ستاره، صد و چهل، یازده مربع را گرفته است تا مطمئن شود کسی از اعتبار سیم‌کارتش کش نرفته باشد! شکاک و بدگمان است و همیشه خیال می‌کند کسی سراغ وسایلش رفته و به جیب‌هایش دست زده است و نزدیکانش قصد خیانت به او را دارند. از دارو خوردن و دکتر رفتن و زیر عمل جراحی رفتن بیزار است و به همه‌ٔ دکتر‌ها شک دارد. از نظر او، همه خلاف‌کارند، مگر این‌که خلافش ثابت شود! خیلی تند راه می‌‌رود، آن‌قدر که از او جا می‌مانیم و مجبوریم تقریباً به دنبالش بدویم! مادر می‌گوید: دوران نامزدی هم که همه ادای مهربان بودن در می‌آورند و هم‌قدم راه می‌روند، من همیشه از او جا می‌ماندم.

دیر فهمیدم که در جنگ ایران و عراق قبل از انقلاب، جنگیده و دچار سانحه شده است، که بی‌قراری‌ها و پرخاشگری‌ها و بداخلاقی‌ها و شکاک‌بودن‌های عجیبش، تحفه‌ٔ همان سانحه‌ است. دیر فهمیدم که عدم تمرکز و حرف‌های نامرتبطی که در بحث‌ها می‌زند و این‌که هیچ‌وقت گزینه‌ٔ مناسبی برای مشورت نیست و هیچ‌وقت توان شنیدن دقیق حرف‌هایمان را ندارد و تحمل و صبر برای درددل‌هایمان را هم، به‌خاطر همان سانحه‌ٔ لعنتی‌ست.

سازمان ارتش فعلی، سال‌ها او را نمی‌پذیرفت، چون او خدمتگزار نظام خوبی نبوده‌است! بعد‌تر پذیرفتند که او برای وطن جنگیده‌است، پس باز هم در ارتش جای دارد، اما فقط در حد یک بازنشسته‌ٔ معمولی که سنوات خدمتش بسیار کم است و درجه‌اش نیز هم. این‌که چون دچار سانحه شده است، کم خدمت کرده است، به آن‌ها ارتباطی ندارد! پدرم جانبازی‌ است که کارت جانبازی ندارد و از جانبازی‌اش هم جز همین‌ چیزهایی که گفتم، سهمیه‌ای به ما نرسیده‌است!

حالا اطراف چشم‌های هنوز میشی‌اش، چین‌های عمیقی دارد. موهایش سفیدِ سفید و دو طرف پیشانی‌اش خالی‌تر از گذشته است. سبیل دسته کوتاهش را هنوز هم دارد ولی کم‌پشت‌تر از قبل. حالا روی دست سفیدش لکه‌های قهوه‌ای رنگ سبز شده‌است و لب‌هایش بیشتر از گذشته کش می‌آیند، حتی گاهی چند دندان‌ چندتا در میانش هم دیده می‌شود! حالا دیگر کم‌تر کاسه‌بشقاب‌ها پرواز می‌کنند و تون صدا و فریادهایش کمی پایین‌تر آمده‌است. حالا گاهی محبت‌آمیز هم صدایم می‌کند، آن‌طوری که تمام کودکی‌ام حسرتش را داشتم، هرچند دیگر لذتی که آن روزها به آن نیاز داشتم را در من ایجاد نمی‌کند. هنوز هم تمام حرکاتش شدتی‌ست اما نه آن‌قدر که هندوانه را پاره کند، ولی با این حال، هنوز هم اثری که از چنگال باقی می‌ماند، درشت‌تر از اندازه چنگال است! هنوز هم بی‌قرار است و جز در زمانی که خوابیده است، نمی‌تواند ساعتی، حتی دقیقه‌ای، بی‌حرکت و بی‌تقلا بنشیند. اگر کوچک‌ترین نقطه‌ای روی پوستش سبز شود، تا آن را به زخمی عمیق تبدیل نکند، از آن دست نمی‌کشد! حالا نسبت به گذشته، با کلنجارهای کم‌تری می‌توانیم به او بقبولانیم که باید قرص بخورد، هرچند که بعد از تمام شدن هر ورق قرص، باز باید کلنجار برویم و هی توضیح دهیم و هی توضیح دهیم تا ورق قرص بعدی! حالا کار سخت من این است که وقت توضیح، مراقب تون صدایم باشم که بالا نرود. حالا که سرعت راه رفتنش آهسته‌تر شده است، می‌توانم از او جلو بزنم و این سخت‌ترین کار من است که مراقب پاهایم باشم تا تند نروند، تا هنوز هم از او جا بمانم، تا هنوز هم او پدر باشد...

۹ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۳

شماره ۲۷۰

به تازگی در یک پروژه‌ٔ نقاشی دیواری دیگر مشغول به کار شدم. صبح‌ها از محل زندگی‌ام، جنوب شهر، به سمت محل پروژه‌ راه می‌افتم؛ جایی در شمال شهر، شاید هم بشود گفت شمالی‌ترین جای شهر؛ زعفرانیه. خط قرمز رنگ مترو را سوار بر قطار از آن‌ پایین‌ها طی می‌کنم و همین‌طور ایستگاه‌ها را بالا می‌روم تا آخرش، بعد، باز هم از کوه‌هایی که آن‌ها را شبیه به خیابان کرده‌اند، بالا می‌روم تا به ایستگاه تاکسی‌ برسم. اصولاً آدم تاکسی سواری نیستم. از فضای باز و آزادی و حق انتخابی که در اتوبوس دارم، بیشتر لذت می‌برم تا فضای بسته و تنگ یک ماشین سواری که فقط پنج‌نفر آدم در آن، جا می‌گیرند و در طول مسیر هم صدای نفس‌های تک‌تک‌شان را می‌شنوی! وسایل نقلیهٔ عمومی هرچه جادارتر، بهتر! صد البته که کرایه‌ٔ ارزان‌تر اتوبوس را هم مد نظر دارم! این‌جا هم اولش به دنبال اتوبوس‌ها گشتم، اما نیافتم. آقای راننده می‌گفت: این مسیر، آدم اتوبوس‌سوار ندارد، شما اولی‌اش هستید! سوار تاکسی که می‌شوم، غالباً هم‌سفرانم افرادی هستند که همراهشان مواد شوینده دارند و ابزار شست‌وشو.
وقتی به سمت مقصدم پیاده‌روی می‌کنم، معمولاً جز من و همان همسفران ذی‌موادشوینده‌، کسی در کوچه‌ها نیست، حتی گاهی جز من، کسی در کوچه‌ها نیست! نه بچه‌ای کف آن کوه‌های کوچه‌نما بازی می‌کند و نه آدمی از خانه‌‌اش پیاده و قدم‌رو بیرون می‌آید، اگر هم بیاید، همان‌جا جلوی در خانهٔ چندصدمتری‌اش منتظر می‌ایستد تا ماشینی که من مدلش را نمی‌شناسم، سوارش کند!
خانه‌های آن‌جا، خیلی شبیه به خانه‌‌ٔ مینیاتوری اسباب‌بازی دوران کودکی‌ام است: پله‌های پیچ‌خورده، استخر بزرگ وسط حیاط، میز و صندلی‌های حصیری کنار استخر و تراس‌های نیم‌دایره‌ای شکل که البته هیچ‌وقت از آن‌ها لباس آویزان شده دیده نمی‌شود! راستش، من زیاد از تراس خانه‌ام لباس آویزان می‌کردم، در محله‌های ما، همیشه از تراس لباس آویزان است!
خانه‌ای که روی دیوارهایش نقاشی می‌کنیم، خیلی بزرگ است، خیلی هم اتاق و در و سوراخ سنبه دارد، من هنوز به همه‌شان راه پیدا نکردم، اما عجالتاً متوجه شدم که آن‌ها برای همه چیزشان یک اتاق در نظر گرفتند! مثلاً دیدم که یک اتاق برای حبوبات آشپزخانه‌شان دارند! عجیب است! یک اتاق که فقط به نخود و لوبیا و این‌چیزها اختصاص دارد! یک اتاق دیگر هم دارند که به‌ش می‌گویند رختکن، جایی که فقط در آن لباس عوض می‌کنند، حتی اتاقی‌ هم دارند که شبیه یک جاکفشی بزرگ است، جاکفشی‌ای که می‌شود درش را باز کنیم و برویم داخل و در را ببندیم! لعنتی! لبه‌ٔ پنجره‌های‌شان چه‌قدر عریض است! کلی گلدان کنارش جا می‌شود...

ف می‌گفت: از این‌همه پارگی و درز و شکاف طبقاتی حرصت نگرفت؟ حسرت نخوردی؟ شعار ندهی‌ها! جنوب شهر باشی و حسرت پول‌دار بودن را نخوری، باورپذیر نیست؛ به نظر من که همهٔ آدم‌ها اگر کمی فکر کنند، می‌بینند که انتهای اهدافشان، احتمالاً در به در دنبال یک چنین خانه و زندگی و افرادی هستند.
به او گفتم: شاید اگر پنج شش سال پیش با این فضا رو به رو می‌شدم، دلم پول‌دار بودن می‌خواست. بله، بعید است که بچه‌ٔ جنوب‌ شهر وقتی دکتر داروی کم‌یاب و گران تجویز می‌کند، به پول ته حسابش فکر نکند و با خودش نگوید کاش کمی پول‌دار تر بودم. بله، بچه‌ٔ جنوب شهر از هر جایی لباس نمی‌خرد و خیلی فکر می‌کند که کاش کمی پول‌دارتر بودم. بله، بچهٔ جنوب شهر وقتی استادش می‌گوید آبرنگ اشمینگ بخر، نمی‌تواند بخرد و وقتی سر کلاس می‌رود، فقط اوست که آبرنگ اشمینگ ندارد! عجیب نیست که گاهی حس حسرت به‌وجود بیاید و من هم زمانی حسرت خوردم، اما حالا دیگر حس می‌کنم که حال خوبم به اتاق حبوبات و اتاق جاکفشی و آبرنگ اشمینگ ربطی پیدا نمی‌کند.
می‌دانی؟ من در میانه‌ٔ دههٔ سوم زندگی‌ام هستم و حالا دارم برای اولین‌بار زعفرانیه را می‌بینم، یعنی در به در دنبال چنین خانه‌ها و زندگی‌ها و افرادی نبودم؛ در میانهٔ دههٔ سوم زندگی‌‌ام پایم به این‌جا باز شد، چون یکی از صاحبین همین خانه‌ها، در به در دنبال ما بود، تا طراحی‌ها و نقاشی‌های ما را روی دیوار خانهٔ چندصدمتری‌اش داشته باشد.

بین خودمان بماند، راستش را بگویم، واقعاً یک چیز خانه‌‌شان را دلم می‌خواست: عرض کنار پنجره‌هایشان! چه‌قدر جای گلدان داشتند...

۱۲ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۱

شماره ۲۶۹

هستهٔ زردآلویم را پرت می‌کند وسط باغچه، چپ چپ نگاهش می‌کنم، شانه بالا می‌اندازد و با لحنی مظلومانه می‌گوید: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، از طبیعت است. می‌گویم: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، اما عملی که انجام دادی، زباله پرت کردن است! با نگاهی آینده‌نگرانه و پر امید به هسته خیره می‌شود و می‌گوید: چندسال دیگر یک درخت زردآلو این‌جا خواهد بود. بلند می‌شوم و هسته‌ٔ زردآلو را از باغچه برمی‌دارم، خاک‌هایش را پاک می‌کنم، به سمتش می‌گیرم و می‌گویم: اگر درخت زردآلو می‌خواهیم، باید با احترام، با زیبایی، با مراسم مقدس کاشتن یک بذر، با حوصله و ادب، هسته را ببریم و در خاک بکاریم؛ با هسته حرف بزنیم و بگوییم که منتظر درخت شدنش خواهیم ماند، بگوییم که امیدوار ثمر دادنش خواهیم ماند. با چهره‌ای متعجب و پر سوال نگاهم می‌کند. ادامه می‌دهم که: پرت کردنش مثل یک تکه زباله، از اساس خوب نیست، حتی اگر مقصدش باغچه باشد. اگر می‌خواهیم که سبز شود من می‌گویم این آداب کاشتن نیست، بذرها احترام دارند، اگر قرار است به دنیا بیایند و بزرگ شوند باید در شرایطی زیبا و محترم به دنیا بیایند، پس پرت کردنش مثل یک زباله، یک‌جور بی‌احترامی به بذر است.
اگر زباله است و ما هم زباله می‌بینیمش پس باید در محل مناسب زباله‌ها بیاندازیمش، با این حرف که امید سبز شدنش را داریم، عمل نه‌چندان زیبای‌مان را توجیه می‌کنیم. شاید هم خیال آزادی می‌کنیم و با خود می‌گوییم زباله‌ام را پرت می‌کنم و تنبلی و وندال خفته‌ی درونم را ارضاء می‌کنم، بعد که به وجهه‌ٔ نرمالم برگشتم، برای این‌که خیلی هم از خودم بدم نیاید می‌گویم از طبیعت است، سبز می‌شود‌ و الخ، این مورد، اصلاً مورد قشنگی نیست، من را یاد هزاران هزار بی‌فکر، بچه‌دار شدنی می‌اندازد که یکهو می‌‌شود(!) و بعد هم برای رشدش، نه فکری می‌کنیم و نه برنامه‌ای داریم؛ به راحتی می‌گوییم به ما چه! خودش بزرگ می‌شود دیگر!
دستم را می‌گیرد، هسته را از کف دستم برمی‌دارد. سکوت می‌کند. سکوت می‌‌کنم.
می‌گوید حرکتش، حرکت زیبایی نبوده است، اما مقایسهٔ بی‌فکری و سطحی‌نگری آدم‌ها در زایش با این‌ میزان عمقی‌نگری در کاشت یک بذر هم زیاده‌روی‌ست. سکوت می‌کنم، افکارم را جمع می‌کنم. می‌گویم که معذرت می‌خواهم و زیاده‌روی کردم. لبخند می‌زند و هسته را کف دستم می‌گذارد. می‌گوید قبل از مراسم مقدس کاشتن، باید مراسم زیبای ایجاد جوانه برایش برگزار کنیم.

۱۴ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۱

از غار برگشته!

آشفته بودم و دلم غاری عمیق و کوچک می‌خواست تا برای مدتی از دنیا و مافیها دور شوم. غار که برای قصه‌هاست؛ برای انسان معاصر اهل تکنولوژی، غار یعنی، ترک دنیای اینترنت!

تصمیم گرفتم اینترنت گوشی‌ام را روشن نکنم و این‌جا بود که متوجه شدم وضعیت، چندان خوب نیست‌. گوشی را دستم می‌گرفتم و برای این‌که دستم هرز نرود، طاقچه و فیدیبو را باز می‌کردم و به شکل بد و جنون‌آمیزی کتاب‌ می‌خواندم، درست‌تر این است که بگویم باطل می‌خواندم. بعد، برای این‌که باطل نخوانم و دستم هم هرز نرود، paper.io2 بازی می‌کردم؛ در عرض دو روز،۵۲ درصد رکورد زدم! آشفته‌تر شدم، شبیه آن‌هایی شده بودم که می‌خواهند مواد مخدر را ترک کنند و به عنوان جایگزین، ترامادول مصرف می‌کنند که دردشان کم‌تر شود و بعد به ترامادول اعتیاد پیدا می‌کنند! باید راه بهتری پیدا می‌کردم و راهش این بود: گوشی هوشمند را کنار بگذارم. باید مطمئن می‌شدم که هنوز هم می‌توانم بدون اینترنت و گوشی هوشمند زندگی کنم یا نه!

  1. گوشی جاوای کم‌هوش و کم‌حافظه‌‌ی دوران دبیرستانم، قابلیت اتصال به اینترنت بی‌سیم را داشت اما مرورگرش بسیار کند و ضعیف بود و اغلب سایت‌ها برایش بزرگ به‌نظر می‌آمدند و توان باز کردنشان را نداشت. این برایم تمرین خوبی بود: دستم هرز می‌رفت و اینترنت را روشن می‌کردم، اما این روشنی، به دردی نمی‌خورد، پس کم‌کم دستم قابل کنترل شد!
  2. گوشی کم‌هوشم طاقچه و فیدیبو را پشتیبانی نمی‌کرد که جنون‌آمیز کتاب بخوانم و باطل بخوانم، پس مجبور بودم یک کتاب واقعی را درست بخوانم.
  3. گوشی کم‌هوشم از هیچ شبکه‌ی اجتماعی‌ای پشتیبانی نمی‌کرد، پس بمباران خبری نمی‌شدم تا مضطرب و ناآرام شوم، برای مدتی، تنها اخبار اهمیت‌دار و ضروری را با کسانی که برایشان اهمیت داشتم به وسیله‌ی پیامک رد و بدل می‌کردم.
  4. گوشی کم‌هوشم دوربین ضعیفی داشت و کم‌حافظه‌ هم بود، نمی‌توانستم مثل قبل، از هرچیز الهام‌برانگیزی عکس بگیرم تا بعد، درموردش بنویسم یا اتود بزنم (اغلب هم فراموش شود)؛ پس مجبور بودم همان‌جا، شروع به یادداشت‌برداری کنم و یا پیش‌طرحی بکشم، تا از دست نرود.
  5. گوشی کم‌هوشم یادداشت‌هایش محدود بود، هم به لحاظ تعداد حروف و هم به لحاظ تعداد یادداشت، پس مجبور بودم متن‌های طولانی‌ام را مثل گذشته‌ها با خودکار روی کاغذ بنویسم: آشتی با کاغذ، برای نوشتن‌؛ حسی شبیه بازگشت به خانه‌ی خاطرات کودکی!
  6. گوشی کم‌هوشم از نرم‌افزار آپ پشتیبانی نمی‌کرد، پس برای هر انتقال وجهی که مجبور بودم انجام دهم، باید مسیری را پیاده می‌رفتم تا به یک دستگاه عابر بانک برسم. خب، برای تنبل نشدن، تمرین خوبی بود!
  7. گوشی کم‌هوشم از نرم‌افزار اسنپ پشتیبانی نمی‌کرد، پس مجبور بودم کنار خیابان دست تکان دهم و برای خودم تاکسی بگیرم، کاری که چندان بلد نبودم!
  8. گوشی کم‌هوشم دوربین سلفی نداشت، پس اگر می‌خواستم همراه با مورد خاصی عکسی داشته باشم باید سراغ رهگذران می‌رفتم و بهشان سلام می‌کردم و ازشان خواهش می‌کردم که از من عکس بگیرند. اتفاق خوبی بود، برای خودم، تا بیشتر با آدم‌ها وارد ارتباط شوم و برای دیگران، تا بهشان حس مفید بودن القا شود.
  9. گوشی کم‌هوشم آن‌قدر امکاناتی برای عرضه نداشت که تمام وقت دستم باشد، پس برای چیز‌های لذت‌بخش‌ دیگری وقت می‌گذاشتم: در طول ده روز، برای خودم بذر لاله عباسی کاشتم و نیم‌چه قدی کشاندمش.
  10. گوشی کم‌هوشم مرورگرش کند و ضعیف بود، هر واژه‌ای را که بلد نبودم و هر سوالی که داشتم را نمی‌توانستم خیلی سریع در گوگل جستجو کنم، پس مجبور بودم بیشتر فکر کنم، بیشتر رویش عمیق شوم، از افراد دیگری سوال کنم و نظر آن‌ها را بپرسم، مجبور می‌شدم دانسته‌های قبلی‌ام که ته‌ پستوهای حافظه‌ام خاک می‌خورد را بیرون بکشم و برای پیدا کردن جواب ازشان استفاده کنم. تمرین تفکر و کار کشیدن از مغز، قطعاً اتفاق خوبی بود!
  11. یک‌بار دوستی از استادی نقل کرد که می‌گفت: «اگر قیمت ماشینم از مقداری بیشتر باشه به‌جای این‌‌که من سوارش بشم، اون سوار من می‌شه. این‌که من مدام نگران و مضطرب از دزدیده شدنش باشم یا خط افتادنش، مثل اینه که ماشین داره از من سواری می‌گیره.» حرفش را وقتی که گوشی کم‌هوشم را کنار خیابان به راحتی و بدون نگرانی دستم می‌‌گرفتم، به خوبی فهمیدم؛ همان زمانی که در مترو، گوشی کم‌هوشم را در جیبم، در معرض دید می‌گذاشتم و می‌خوابیدم، یا از هر موتورسواری که از کنارم عبور می‌کرد، نمی‌ترسیدم، وارستگی و آزادی از تعلقات مادی را، همان‌جا بود که فهمیدم!
  12. گوشی کم‌هوشم، نیم‌فاصله نداشت. راستش را بگویم این مورد، از ویژگی‌های خوبش نبود!
اکنون، حال بهتری دارم، آرام‌تر و کم‌اضطراب‌تر شده‌ام. به‌گمانم این آرامش نسبی را مدیون گوشی جاوای کم‌هوش و کم‌حافظه‌ی دوران دبیرستانم باشم؛ نیم‌فاصله هم فدای سرم!
۸ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۱

شماره ۲۶۶

داشتم برای میم مطلبی را توضیح می‌دادم و او هم سر تکان می‌داد و گوش می‌کرد که یک‌دفعه انگشت اشاره‌‌اش را به نشانه‌ی «لطفاً چند لحظه» بالا آورد. سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم، سکوت کردم و با لبخند منتظر ماندم. عینکش را از چشمش برداشت و شیشه‌هایش را پاک کرد و دوباره به چشمش زد و گفت: «خب حالا بگو.» لبخندم را گشاده‌تر کردم و گفتم: «سمعکت رو پاک کردی یا عینکت؟!» خندید، گفت: «اگر درست نبینم، گوشم هم درست نمی‌شنوه، مغزم هم درست کار نمی‌کنه، درست دریافت نمی‌کنه، درست آنالیز نمی‌کنه، درست حرف نمی‌زنم، اصلاً شاید باور نکنی، حتی احساسم هم درست عمل نمی‌کنه!» به عینکم اشاره کردم و گفتم: «باور می‌کنم.»
حق با او بود. من هم نمی‌توانم بدون عینک، تمرکز درست و دقیقی داشته باشم. نمی‌توانم حافظه‌ی شفافی داشته باشم. نمی‌توانم بر اساس دریافت‌هایم، عکس‌العمل‌های درستی نشان دهم. وقتی عینک ندارم، انگار همه‌چیز یک خواب درهم است، پر از ابهام و گیجی. این را وقتی کوچک‌تر بودم نمی‌دانستم. آن‌روزی که باید تماس می‌گرفتم و اطلاعات مهمی را دریافت می‌کردم، آن‌ لحظه، از آن‌ لحظات استثنایی بود که در سال شاید یک‌بار رخ دهد، آن لحظه، عینکم روی چشمم نبود. از آن‌سمت تلفن شنیدم: «الو، سلام، حال شما خوبه؟» جوابی که دادم این بود: «بله.» انگار نمی‌توانستم بفهمم چه می‌گوید! جوابم بله بود، همین‌قدر بی‌ادبانه و مسخره! حتی جواب سلام ندادم! انگار قدرت تکلم و انتخاب کلمات را نداشتم، احساس می‌کردم کسی دست و پایم را بسته‌ است، کسی مرا در اتاقی پر از غبار رها کرده است. اطلاعات را دریافت و یادداشت کردم، اما بعد که عینکم را زدم، حسی که داشتم مثل این بود که آن تماس تلفنی یک خواب عجیب و نامفهوم و مبهم بوده است. یادداشت‌هایی که خودم با گوش‌هایم شنیده بودم و خودم با دست‌هایم نوشته بودم را ترتیبشان را نمی‌فهمیدم! حتی در بخش‌هایی از یادداشت‌، دلیل ارتباط کلمات را هم متوجه نمی‌شدم! عینکم را زدم و دوباره تماس گرفتم، سلام کردم! به‌نظرم می‌رسد که درست هم احوالپرسی کردم! عذرخواهی کردم و توضیح دادم که من دچار مشکلی بودم و تمرکزم مختل شده بود و دقیقاً متوجه حرف‌هایتان نشدم و یک‌بار دیگر همه‌چیز را بگویید. یک‌بار دیگر همه‌چیز را گفت و این‌بار کاملاً متوجه موضوع شدم. پرسید: «مشکل چی بود؟!» گفتم: «عینک.» پرسید: «شکست؟!» جواب دادم: «نه، لطف کردید، خدانگهدار.» و قطع کردم تا مجبور نشوم توضیح دهم که من هم مثل میم وقتی درست نبینم، درست نمی‌شنوم، درست فکر نمی‌کنم، درست دریافت نمی‌کنم، درست آنالیز نمی‌کنم، درست حرف نمی‌زنم، اصلاً شاید باور نکند، حتی احساسم هم درست عمل نمی‌کند.
این را وقتی کوچک‌تر بودم نمی‌دانستم، حالا که می‌دانم، می‌خواهم هرگاه که از هر فضا و اتفاق و صحنه‌ای خسته شدم، عینکم را در آورم تا درست و دقیق و واضح همه چیز را نفهمم. مثلاً همین‌روز‌ها که ترجیح می‌دهم خیلی چیزها را نفهمم...

۹ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۱

شماره ۲۶۵

چند روز قبل، در یک جلسه درس‌گفتار شرکت کردم. مدرس، پر از اطلاعات بود و هر کدام از شنوندگان که کوچکترین سوالی می‌پرسید، مثل این‌بود که قاشقی را در یک ظرف پر بزند، همین‌طور اطلاعات نالازم و زیادی بود که کف سالن می‌ریخت و حیف می‌شد! مثل آن‌روز که افطار مهمان بودیم و میزبان، کاسه‌ای را تا خرتلاقش پر از آش کرده بود، آن‌قدر که مسیر آوردن به سر سفره را با آش، خط‌کشی کرد، حتی سر سفره‌ هم، به محض این‌که ملاقه را در آن زدیم، کف سفره پر از آش شد! فکر کنم به اندازه‌ی یک کاسه آبگوشتی بزرگ از آش، قسمت دستمال کهنه و بعد از آن هم، سطل زباله شد! 
قبل‌تر‌ها وقتی مدرس و استادی به این شکل می‌دیدم ذوق‌زده‌ می‌شدم و با خودم می‌گفتم این استاد بلد و خفن و فهمیده‌ و باسواد است که دارد از اطلاعات و دانش زیادی سرریز می‌کند و کلی ستایشش می‌کردم، اما به تازگی، متوجه تفاوت و نکته باریکی شدم؛ این‌که فرق است میان استاد باسواد و استادی که نقش یک ظرف را برای یک مشت متن و اطلاعات و کتاب و مقاله، بازی می‌کند که از قضا، زیادی هم پر شده است! درست مثل همان کاسه آش تا خرتلاق پر شده! این‌طور می‌شود که اولش کیلو کیلو اطلاعات نالازم و زیادی می‌ریزد کف زمین و بعد هم یک‌هو می‌بینی که ای دل غافل، همین کاسه‌ی سرریز، خالیِ خالی شده؛ این‌طور می‌شود که وقتی به اندازه‌ی یک قاشق آش می‌خواهی، اندازه‌ی یک کاسه آبگوشتی بزرگ، همین‌جوری بی‌خودی می‌ریزد بیرون. بعید می‌دانم کسی میلی برای خوردن آشی که زمین ریخته داشته باشد، اگر هم باشد، به گمانم آش دلچسبی برایش نمی‌شود، فقط برای این‌که حیف نشود، آن را می‌خورد و احتمالاً چون برایش دلچسب نیست، یک بار دیگر با میل، از کاسه آش برمی‌دارد و لابد مرحله‌ی بعد این است که رودل می‌کند!
به‌نظرم، استادی که با سواد و بلد باشد، شبیه یک کاسه هوشمند خفن است که خودش به اندازه پر می‌شود و با هر ملاقه که می‌زنی، دقیقاً همان‌ اندازه‌ای در ملاقه می‌آید که لازم است، هیچ‌وقت ته نمی‌کشد و در ضمن، آش تکراری هم نمی‌دهد، هر کاسه‌اش طعمی تازه دارد! در عوض، استادی که فقط ظرف آش دیگران شده است، یک نوع آش بیشتر ندارد، یک زمانی بالأخره ته می‌کشد و وقتی یک قاشق می‌خواهی، به اندازه‌ی یک کاسه، بی‌خودی می‌ریزد بیرون؛ درست شبیه به همان کاسه‌ آش تا خرتلاق پر شده!
۱۰ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۲

شماره ۲۶۴

سال‌ها پیش، منبع درآمد مشخصی نداشتم، از مامان و بابا، پول توجیبی می‌گرفتم و چون هیچ‌وقت مقدار ثابت و مشخصی نبود، یاد نگرفته بودم که چگونه مدیریتش کنم، همیشه هر قدر که بود، مقداری را به صورت عدد گرد شده در نظر می‌گرفتم و به عنوان پس‌انداز نگه می‌داشتم و خرده پولی که باقی می‌ماند، خرج خوشحالی و خوش‌گذرانی و در لحظه زندگی کردن و این حرکات می‌کردم؛ حرکاتی که معمولاً مورد مذمت بزرگ‌ترهای من قرار می‌گرفت. 

این خوشحالی و خوش‌گذرانی در دوران کودکی و نوجوانی، خرید پنهانی لواشک و آلوچه‌ی کثیف از چرخی‌های جلوی مدرسه و خرید کتاب‌‌ غیر درسی‌ای که جلد سخت داشتند و خرید خرت‌وپرت‌های کاردستی درست‌کنی و گل‌سر، بود. 
در دوران دبیرستان، یا درست‌تر بگویم، بعد از انتخاب رشته‌ی منحوس دبیرستان، دیگر خرجی برای خوشحالی نداشتم، هرچه‌ بود، حتی پس‌انداز‌های روز مبادایم، همه صرف خرید گاج و گل‌واژه و قلم‌چی و کوفت و زهرمار شد، آن‌قدر شبیه مرده متحرک شده بودم که دیگر جلد سخت هیچ کتابی، کوچک‌ترین برقی در چشمانم نمی‌انداخت!
الحمدللّه، به لطف و عنایت پروردگار، از طریق آن کنکور منحوس، قبول نشدم و با شادی و شوق و امید بسیار و باجیبی کاملاً خالی، به سراغ نقاشی رفتم.
دوباره افتادم در همان مسیر پول تو جیبی گرد کردن و خرده‌هایش را خرج اعطینا و خوش‌گذرانی کردن.
زمان زیادی نگذشت که مخارج رشته‌ام خودش را نشان داد. این‌بار، نه‌تنها چیزی به‌عنوان پس‌انداز برایم باقی نمی‌ماند، که حتی، گاه، مقداری فراتر از معمول، قرض می‌گرفتم، با این حال این‌بار، یک ویژگی خوب داشت: چیز‌هایی که لازمه‌ی کارم بود با چیزهایی که سبب خوشحالی‌ام می‌شد، در یک مسیر قرار گرفته بودند، اما یک مشکل کوچک هم بود: جا نداشتم! به‌جز ابزار و وسایل نقاشی و کتاب‌های مرتبط با آن و جا برای چندین نیاز‌ اساسی زندگی، مثل پوشاک و غیره، هیچ‌جای دیگری برای هیچ‌چیز نداشتم. حتی برای همان‌ ضروری‌ها نیز، گاهی ناگزیر می‌شدم محدوده‌ی دیگران را به صورت موقتی قرض کنم! 
همه‌ی کتاب‌هایم را هرچه که بود، از «دوست‌داشتنی‌» و «ارزشمند» و «حیف است» و «بد نیست» بگیر تا هرچیز دیگری که به ذهن می‌رسد، همه را به کتابخانه و این و آن بخشیدم!
مدتی گذشت و بعد، دیدم چیزی کم است، حس کردم دلم فقط هنر خودم را نمی‌خواهد. حالم را خوب می‌کند، اما کافی نیست. دلم کتاب غیرتخصصی می‌خواست، کتاب حال خوب کن. هنوز هم جا نداشتم، کتاب‌خانه‌های نزدیک‌مان کتاب‌های زرد و نچسبی داشتند و معدود کتاب خوب و دلنشینی هم که موجود بود، همه‌اش در امانت بود و من، هرچه در سایت tlib کشیک می‌کشیدم، باز هم، کتاب را فرد دیگری شکار می‌کرد! 
یک‌بار کاملاً اتفاقی نام کتابی را جست‌وجو کردم و ناگهان نسخه‌ی «پی‌دی‌اف رایگان» آن کتاب را یافتم. اعتراف می‌کنم: در آن خماری کتاب و آن‌ شرایط مالی و شرایط مکانی، آن‌قدر از این‌که چُنین نسخه‌ی ایده‌آلی از کتاب دلخواهم را یافته‌ام، خوشحال شدم که دیگر هیچ مسأله اخلاقی‌ای به فکرم نرسید و من، از همان‌روز و همان‌جا، وارد منجلاب پی‌دی‌اف خوانی شدم و متأسفانه در آن، غرق شدم! 
کم‌کم بزرگ‌تر شدم، منبع درآمد اندکی پیدا کردم و نگاهم را فراتر از محدوده‌ی شخصی خودم بردم، دست از بهانه و توجیه برداشتم و متنبه‌ شدم که از این منجلاب غیراخلاقی خودم را بیرون بکشم، کم‌کم به نرم‌افزارهای فروش کتاب الکترونیک روی آوردم و همچنین دوستان کتاب‌خوان بیشتری پیدا کردم و کتاب‌های خوب آن‌ها را قرض گرفتم که تا حدودی، هم مشکل جا نداشته باشم، هم مشکل پول! 
در خلال همین اصلاحات و تغییرات و متنبه شدن‌ها بودم که ناگهان، مرا با ماده‌ای قانونی‌ و اخلاقی‌ رو‌ به رو کردند با این محتوا که: نقل قول از یک اثر، بدون اجازه صاحب اثر، جرم است. بازهم موجی از احساس گناه در وجودم جریان پیدا کرد؛ تمام روزهایی که با افتخار، خیال می‌کردم در حال انجام یک حرکت فرهنگی به نام «معرفی کتاب» هستم و البته که روزهای کمی‌ هم نبود و یا از آن بدتر، تمام نقل قول‌های پژوهشی‌ام و تنها مقاله‌ی چاپ شده‌ام را نیز، به‌صورت قدم‌رو جلوی چشمانم دیدم!
غمگین و نادم، مدتی را با سری در جیب مراقبت و تفکر و مشورت فرو برده، گذراندم تا سرانجام توانستم با خودم کنار بیایم.
راستش، نتوانستم قبول کنم که در حال انجام یک حرکت غیر اخلاقی هستم.
هرطور خودم را جای نویسندگان و مترجمان آثار گذاشتم، دیدم، اگر من بودم، دلم می‌خواست، در صورتی که چیز قابل ارائه‌ای دارم، معرفی‌ شود. حالا اگر در حد چند نقل قول کوچک از اثرم باشد که چه بهتر!
نمی‌دانم، شاید هم چون این تکه‌ کتاب نویسی‌ را دوست دارم و دلم می‌خواهد آن‌ها را به چند نفر دیگر هم نشان دهم، دارم عملم را توجیه می‌کنم! ممکن است! اما در حال حاضر، هنوز در درون خودم نتوانستم بپذیرم که کارم غیر اخلاقی‌ست، پس نمی‌توانم ادای متنبه شدن در آورم و عمل تکه کتاب نویسی‌ام را ادامه ندهم!

حالا چرا این‌ها را این‌جا گفتم؟! دقیقاً نمی‌دانم! ممکن است چند دلیل داشته باشد: شاید یکی‌‌ از دلایلش این باشد که با اعتراف کردن به اشتباهم و اظهار پشیمانی از آن و همچنین شرح دادن تلاشی که برای جبران، در حال انجامش هستم، می‌خواهم حس سبکی مثبتی به خودم اعطا کنم و شاید هم می‌خواهم بگویم: من نمی‌توانم نقل قول نویسی‌‌ای که نام اثر و صاحب اثر را در آن ذکر می‌کنم را عمل زشتی بدانم؛ شاید هم خیلی چیز‌های دیگر... در هر حال می‌دانم که دلم خواست این‌ها را این‌جا بگویم.

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱

شماره ۲۶۲

از روزی که فهمیدم بسته‌ای در راه دارد، برای جعبه‌اش دورخیز کردم و همان‌روز که پستچی، بسته را برایش آورد، بی‌معطلی گفتم: «جعبه‌ش مال من!» خندید و گفت: «تو آشغال‌جمع‌کن بودی، از وقتی هنری شدی، آشغال جمع‌کن‌تر هم شدی!»
راست می‌گوید، از کودکی هم دور ریختنی جمع‌کن بودم، هر که می‌خواست کمدش را تمیز و مرتب کند، من، گویی مویم را آتش زده باشند، آن‌جا حاضر می‌شدم و از کیسه‌ی دور ریختنی‌هایش برای خودم غنیمت برمی‌داشتم! با این‌کار، موجب آرامش‌ خاطر آن‌ها هم می‌شدم، وقتی که دلشان نمی‌آمد از یک شیء به‌خصوص بگذرند و در عین حال هم جایش را نداشتند و هم دیگر کاربردی برایشان نداشت، در آرامش، شیء مورد نظر را در کیسه‌ی من جا می‌دادند و خیالشان راحت می‌شد که چندان هم از خودشان دورش نکرده‌اند!

خاطره‌‌بازی را بسیار دوست دارم و خاطرات برایم محترم‌اند. همیشه از موقعیت‌هایی که تجربه کرده و پشت سر گذاشته‌ام، نشانه‌هایی نگه می‌دارم: یک نقطه روی یک در، یک زدگی گوشه‌ی دیوار، یک برجستگی روی درخت، پوست شکلات، یک تکه چوب، تکه نخی از لباس کسی که تنها یک‌بار دیده‌ام، دیدن طرح یک پارچه حتی، همه‌چیز، همه‌چیز برایم نشانه‌‌ای‌ست برای یادآوری یک روزی از گذشته. علاوه‌بر این‌ها، میلی عجیب، برای نگه داشتن چیز‌های قدیمی و عتیقه نیز، در خود حس می‌کنم، شاید به‌این‌خاطر که فکر می‌کنم آن‌ها هم، به شکلی انتزاعی، خاطراتی‌ در خود دارند.
چیزهای خیلی قدیمی، برایم قابلیت استفاده ندارند و تنها می‌توانم نگهشان دارم. مثلاً چندسال پیش، از کمد بابا، یک ابله داستایوفسکی به سال چاپ سی و سه، به غنیمت برداشتم، نمی‌دانید چه بویی دارد! بوی غلیظ و ناب کاغذ، یک بوی کهنگی شیرین! هربار که بخواهم عطرش را به درون ریه‌هایم بکشم، با هر تکانی که بر آن وارد می‌کنم، تکه‌ای از کاغذش پودر می‌شود، برای همین هم، شبیه به آخرین بازمانده از یک قبیله‌ی فراموش شده که تلاش می‌کند توتم خاندانشان را با چنگ و دندان، به سلامت نگه دارد، این اشیاء قدیمی‌ را نگه می‌دارم.

از هجده سالگی‌، حالت دور ریختنی‌ جمع‌کردنم، ظاهر افراطی‌تری به‌خود گرفت، دیگر از نگه داشتن صِرف گذشت و به استفاده بردن رسید. خرده‌ریزها و کاغذ‌های طرح‌دار و غیره را برای کلاژ‌هایم نگه می‌داشتم، لباس‌های کهنه‌ی همه افراد خانه را نگه می‌داشتم که یا به عنوان دستمال کنار پالتم استفاده کنم یا آن‌ها که هنوز قابلیت پوشیدن داشتند، لباس کار کارگاه‌هایم شوند، روزنامه‌های باطله را نگه می‌داشتم تا به وسیله آن‌ها بوم‌هایم را بپوشانم، قوطی و بطری و ظرف‌ دارو‌ و کرم و هر جعبه‌ قابل استفاده‌‌ای که بود، نگه می‌داشتم تا ظرف زغال‌ و پاستل و ظرف آب، روغن و تربانتینم شوند، تا جایی پیش رفتم که روغن مایع فراموش‌شده‌ی منقضی شده‌ی ته کابینت را هم نگه‌ داشتم و به‌عنوان رقیق‌کننده در نقاشی‌هایم استفاده کردم و از قضا به‌علت فاسد بودنش، نتیجه‌ی جالب و لعنتی‌ای در کارم داشت!

هر سال، یکی از سه روز اول اردیبهشت‌‌ماه، مراسم کمدتکانی سالانه‌ام است، چون دلم می‌خواهد قبل از چهارم باشد، خب، دیروز کمد‌تکانی‌ امسال برگزار شد. دیروز متوجه شدم ظرف‌های روغن و تربانتین و زغالم بیشتر از خود روغن‌ها و تربانتین‌ها و زغال‌هایم شده‌ است. اتفاق خوبی نبود. تقریباً تمام بخش‌های کمدم را اشیاء خاطره‌انگیز پر کرده بودند. این هم اتفاق خوبی نبود؛ نه برای کمدم، نه برای آن اشیاء؛ این‌که ظرف‌ها بیشتر از مظروف‌ها باشند، خوب نیست، این‌که تمام آن اشیاء پر خاطره‌ را، آن‌قدر نزدیک، جلوی چشمم بگذارم و هر روز و هر روز ببینمشان، خوب نیست. هدف من از نگه داشتنشان این نبود، این‌که آن‌قدر تکراری شوند برایم که یادم برود چرا نگهشان داشتم، که یادم برود قصه‌ و خاطره‌ی پشت هر کدامشان چیست، این‌ بودن همیشگی‌شان در مقابل چشمم، آن‌ها را قربانی کرده بود، قربانی تکرار. برای کمدم هم خوب نبود، این کمد می‌توانست جای چندین طرح و اتود و ایده شود، جای ابزار لازم‌تر، موردنیازتر و محرک‌تر برای کار‌م باشد، می‌توانست جای کتاب‌های جدیدم شود، که بی‌سرپناه گوشه‌ اتاق نگاهم می‌کنند.
نه! خاطره‌باز بودن نباید کار دستم می‌داد، خاطره بازی شیرین است، زیباست، اما نباید از «حال» و لحظه‌های در جریان زندگی‌ام غافلم کند. نباید مرا از زندگی جا بگذارد.
امروز برای اولین‌بار تصمیم گرفتم خلوتشان کنم و کردم. بعد، همه را در همان جعبه پستیِ غنیمتی‌ جای دادم و آن را در مکانی دور از دسترس، کنار اولین نقاشی‌هایم گذاشتم. از این پس، زمانی که به حس زیبای خاطرات نیازمند بودم، به سراغشان می‌روم، نه هر روز و هر ساعت و هر لحظه، که این ظلمی‌ست بر خودم و آن‌ها نیز.
امشب، تولدم است و برخلاف سال‌های رفته، بسیار آرامم و حال خوبی دارم.
امشب، کمدم خلوت، آرام و زیباست و خاطرات را به پستو برده‌ام...


۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱

شماره ۲۵۹

لبخند بر لب، آخرین نفر وارد شدم، سلام کردم، احوال پرسیدم، دست دادم، سال نو مبارک گفتم، روبوسی سه‌تایی کردم و بعد به سمت مبلی رفتم که تک‌نفره باشد. نشستم و برای این‌که نقل شکوه‌ی سالخورده‌تر‌های مجلس نشوم که: «این جوون‌ها همه‌ش سرشون تو گوشیه!» گوشی‌ام را در کیفم گذاشتم و کیفم را کنار پایم جا دادم. 
دمی سکوت برقرار شد اما به محض چیدن اسباب پذیرایی، سکوت، به کلی از میان رفت. یکی از کودکان مجلس، چُنان زیر گریه زد که گویی مار نیشش زده باشد، مادرش قربان‌صدقه‌ گویان به نجاتش شتافت، کودک دیگری که نقش مار را داشت، برای این‌که پس نیفتد، دست پیش را گرفت و به دفاع و توجیه عمل شرّ خود پرداخت!
دقایقی بعد میان کودکان صلح برقرار شد و پس از صلح، مادرانشان در گوشه‌ای از خانه دور هم جمع شدند و حرف زدند و با صدایی جیغ‌گونه خندیدند.
زنان مسن‌تر، در گوشه‌ای دیگر، چادرهایشان را جلوی دهانشان گرفتند و پچ‌پچ کردند و گاهی هم شانه‌هایشان تکان می‌خورد که این یعنی احتمالاً می‌خندیدند.
مردها نیز به دو دسته تقسیم شده بودند: میان‌سالان و مسن‌ترها؛ 
میان‌سالان، باصدای بلند حرف می‌زدند، حتی می‌شد گفت تقریباً فریاد می‌زدند. یکی‌شان که با استناد به گفته‌ی خودش، به تازگی مال‌باخته شده بود، در شرق من و دیگری که به گفته‌ی خودش تجربه‌ای بدتر از او را داشته است، اما به‌ دلیل زرنگی زیاد، کلاهبردارش را حسابی چزانده‌ بود، در غرب من قرار داشتند.
مسن‌ترها آرام‌تر بودند و به همان خاطرات تکراری جوانی‌شان که هرسال می‌گویند و باز هم سیر نمی‌شوند، پرداخته بودند و می‌خندیدند.
من هم همان وسط‌ها، ناظر و سامع بر تصویر‌ها و صداها نشسته بودم. گاهی چشمانم را می‌بستم و به آن‌همه صدای درهم و برهم کودک و مرد و زن و چاقو بر بشقاب خوردن گوش می‌دادم و گاهی هم تمرکزم را روی حالات صورتشان و حتی روی عدم قرینگی‌های چهره‌شان می‌گذاشتم؛ مثلاً دیدم که مادر بچه‌ی نیش خورده، وقتی می‌خندد چشم چپش، بیشتر از چشم راستش بسته می‌شود و مادر بچه‌ی نیش زده هم، مثل من، دومین دندان آسیابش را از دست داده است. مرد مال‌باخته موهای سرش به صورت پراکنده از جلوی سرش شروع به ریزش کرده بود و مرد مدعی زرنگی، خط ریشش در سمت راست، کجی نامحسوسی داشت. در ضمن چادر یکی از زن‌های مسن هم نخ‌کش شده بود!

کف دستم را روی دسته‌ی مبل کشیدم و با خودم فکر کردم که چقدر نرم است، شبیه مخمل بود، اما مثل مخمل نبود که وقتی خلاف جهت خوابش دست می‌کشی، رنگش تیره شود، احتمالاً یکی از این جنس‌هایی‌ست که اسم ماشین‌های گران‌قیمت را رویشان می‌گذارند! رنگ مبل‌هایشان، سبز سپ‌گرین بود، به‌نظرم آمد، رنگی‌که انتخاب کرده‌بودند، از لحاظ هارمونی رنگی، با بقیه‌ی خانه هماهنگی زیبایی نداشت!
در همین فکر‌ها بودم که یکی پرسید: «خب! شما چطوری؟»
همیشه همین‌طور است. عضو لافکادیوگونه‌ی جمع همیشه من بودم که در هیچ دسته‌ای جا نمی‌گرفتم. کوچک‌تر که بودم برای این‌که تنها نمانم خودم را با اجبار هم که شده، جایی جا می‌کردم و خب گاهی خاطرات خوبی از آن دوران ندارم، اما بزرگتر که شدم، همین شدم: عضو ساکت و ناظر و سامع جمع! از همان‌ها که یک‌هو، آن‌ وسط‌ها، می‌پرسند: «خب! شما چطوری؟» و بعد به ادامه بحث خودشان می‌پردازند!

شاید اگر قبل‌ترها بود، غمگین و افسرده می‌شدم و در مهمانی نرفتن، افراط می‌کردم، اما حالا تصمیم گرفتم که مهمانی‌روی هایم را گلچین کنم و معیارم هم این باشد که در آن مکان، نپرسند: «چرا ازدواج نکردی؟ چرا لاغری؟ چرا کار ثابت پیدا نکردی؟ این چه رشته‌ای ست که خواندی؟ من را می‌توانی بکشی؟ کارهایت را ببینم؟» اصلاً معیارم همین باشد که رهایم کنند به حال خودم، که آسوده‌خاطر سر در جیب اندیشه‌های خویش فرو برم!!!

تصمیم گرفتم هر بار حسی تازه را در مهمانی، کشف کنم. مثلاً این‌دفعه متوجه شدم که صدای خرد کردن سیب در پیش‌دستی وقتی که تلاش می‌کنی از لا به لای یک‌عالم صدای درهم بشنوی‌اش و واقعاً بتوانی بشنوی‌اش، بسیار حس هیجان‌انگیزی‌ست...!

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱