۲۲۳

دو برادر بودند: «الف» و «ه». از زمان نوجوانی‌شان در محل ما معروف شدند، ه به مثبتی و اهل بودن و سربه‌زیری و بی‌آزاری و مکبر مسجد بودن و الف به ناخلفی و شرّی و مردم‌آزاری و سلامت اخلاقی نداشتن! با این‌که در دنیای کودکیِ من، برایم مهم نبود که از این دو برادر کدام مثبت اند و کدام منفی، اما از الف دل خوشی نداشتم، چون یک‌بار مرا به شکلی ناجوانمردانه زده بود! و این دل خوش نداشتن تا همین حالا هم ادامه دارد، تا همین چند هفته پیش، که با موهای کم‌پشت شده‌اش دیدمش، که بچه‌هایش را برای هواخوری سر کوچه آورده بود و خودش پیششان مانده بود‌ و مراقبشان بود که نکند کسی به دلایل ناجوانمردانه‌ای بزندشان!
از وقتی که یادم می‌آید پدرشان یک وانت نیسان آبی دارد، که گاهی الف سوارش می‌شود، گاهی ه؛ همیشه از همان کودکی، اگر از دور یکی‌شان را درحال سوارشدن به ماشین می‌دیدم، برایم بازی جالبی بود، که بتوانم تشخیص دهم کسی‌که در حال سوار شدن است، کدامشان است؟! الف یا ه!
از سر کوچه که می‌آمدم کسی با پیراهن مشکی درحال سوار شدن بود، خیلی زود سعی کردم تشخیص دهم کدامشان است؟! گفتم ه!
ماشین راه افتاد، در حال عبورش، زیر چشمی نگاه کردم تا مطمئن شوم که درست تشخیص دادم! یک امتیاز مثبت! درست بود! 

دل‌خوش به امتیاز مثبتی که خودم به خودم اعطا کردم، بودم که زنی صدایم کرد:« دختر خانم می‌شه چند لحظه حواست به پسر من باشه؟ الان برمی‌گردم.» جواب دادم که می‌‌شود!
پسرک سیاه پوشیده بود، مبهوت نگاهم می‌کرد، مبهوت نگاهش کردم، پسرک یکی از پسرهای الف بود! همان‌‌هایی که تنها نمی‌گذاشت در کوچه بازی کنند، که نکند کسی بزندشان! پس آن زن هم همسر الف بوده است، لابد! پسرک، چهره‌اش عین پدرش بود! نگاهش که می‌کردم حس کردم چقدر بیشتر از پیش دل خوشی از پدرش ندارم، چقدر داغ آن کتک ناجوانمردانه، بیشتر دلم را می‌سوزاند، اما خب نه، هیچ‌وقت فکر و دل و عملم آن‌قدر در راستای هم پیش نرفتند که مثلا دلم راضی شود انتقام پدر را از پسر بگیرم!!! مادرش آمد، با یک دسته اعلامیه ترحیم در دست، تشکر کرد، دست پسرش را گرفت و به سمت خانه‌ی مادرشوهرش رفت.
مبهوت ماندم، الف بود، عکس روی اعلامیه را درست تشخیص دادم؛
اما راستش... هرچه فکر می‌کنم این امتیاز مثبت را نمی‌خواهم...


موافقین ۱۵ مخالفین ۰

پنجره...

سال‌ها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی می‌رفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول‌ مدرسه، روز اول دانشگاه، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدم‌های مهم، مثل روز اول کوچ کردن به یک آپارتمان جدید، شهر جدید، دنیای جدید، مثل تمام روز اول‌هایم، بین این جماعت عظیم که انگار همه‌شان همدیگر را می‌شناختند و همدیگر را دوست داشتند، احساس غربت می‌کردم. از من بعید بود، اما تصمیم گرفتم بمانم. از همان روزها تا به حال بارها تشرم زدند که باید بروی، اینجا مال تو نیست، هیچ چیز مال تو نیست، بارها تحقیرم کردند، بارها مسخره‌ام کردند، بارها شُره(!)کردم و آب شدم، اما چغربازی(!) درآوردم و نرفتم. حالا دیگر سال‌ها گذشته است و دیگر خیلی غریب نیستم، حالا بعد از تمام آن‌روزها، تو اینجا هستی، لااقل حالا حضورت را حس می‌کنم، حالا تصور می‌کنم که تنها نیستم، «کنارم هستی، حتی اگر پیش من نباشی...» و شاید برای من، همین‌ هم کافی باشد...


+

این موسیقی،
در روزهایی که پر از بیم و امید بودم، پیوست شده بود به یک پست وبلاگی، آن‌زمان یک تلفن همراه کم‌هوش(!) و کم‌حافظه داشتم و با مشقت فراوان توانستم این موسیقی را درٙش جا دهم، موضوع پست را یادم نیست، اما یادم هست که در تصویر پیوست شده به پست، یک «پنجره» بود...


۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

۲۲۱

بچه که بودم معمولاً از این که من رو تو خونه بذارن و برن بیرون ناراحت نمی‌شدم، یعنی اگه اون بیرون رفتنه یه جای خاص دوست داشتنی برای من نبود(که مکان‌های معدودی برای من، شامل این مورد می‌شد)مشکلی نداشتم که منو نبرن.
برای من، خالی شدن خونه غالباً اتفاق خوبی بود.
خیلی کوچیک که بودم، وقتی می‌خواستن منو تنها بذارن، به من مسئولیت مراقبت رو محول می‌کردن و کلی هشدار (با این مضمون که دست از خیال‌پردازی بردار و حواستو جمع کن، اگه طوفان شد، قایم شو) اما من به محض خالی شدن خونه، بدو بدو می‌رفتم وسایل ممنوعه‌ی آشپزخونه‌ رو برمی‌داشتم. وسایل ممنوعه شامل وسایلی می‌شد که مامان از دست من قایمشون می‌کرد و اون‌ها چاقو و کبریت و فندک نبودن، بلکه وسایلی بودن که یا سایز کوچیکی داشتن و تو نگاه من باید جزو ابزار خاله‌بازی من می‌بود نه آشپزخونه‌ی مامان (مثل هاون کوچولوی آشپزخونه)، یا تو تخیل من شی دیگه‌ای به نظر میومدن(مثل چای صاف کن فلزی که به چشم من رنده خاله‌بازی میومد) خونه که خالی می‌شد یه دل سیر با وسایل ممنوعه بازی می‌کردم و بعد از بازگشت اهالی خونه، به دلیل انجام ندادن مسئولیت مراقبت، تنبیه می‌شدم.

یکم بزرگتر که شدم، باز هم مسئولیت مراقبت رو به من محول می‌کردن و می‌رفتن، اون‌موقع یکم معنای مسئولیت رو دیگه یاد گرفته بودم، و البته ترس از طوفان رو هم، دیگه کمتر درگیر تخیل می‌شدم، اون‌دوره خیلی دلم می‌خواست خیاطی کنم. دو‌سه‌تا دوست و رفیق عروسکی داشتم که دلم می‌خواست برعکس من، لباساشون متنوع باشه، برا همین تا خونه خالی می‌شد، می‌رفتم سراغ پارچه‌های ممنوعه، که مامان از دستم قایم می‌کرد، مثلا یه‌بار پارچه چادری مامان رو از گوشه‌ش به قاعده ی یک نون تافتون بریدم و باهاش پیرهن دوختم. یادم نمی‌ره چهره‌ و نگاه و شیوه‌ی تنبیه عذاب‌دهنده‌ی مامان رو، وقتی بعداً اون پارچه رو دید...

یکم بزرگتر که شدم، تخیلم کمرنگ‌تر شده بود، حالا بیشتر دلم می‌خواست برم بیرون و کف کوچه با بقیه بازی کنم، باز هم مراقبت رو به من می‌سپردن و می‌گفتن بیرون نرو، اما من به محض خالی شدن خونه، دست مورد مراقبت رو می‌گرفتم و می‌رفتم بیرون. قطعا حالا اهمیت مسئولیت‌پذیری رو بیشتر می‌فهمیدم و کمتر خطا می‌کردم، با وجود درست انجام دادن وظیفه‌م، اما باز هم به دلیل حرف گوش نکردن و بیرون رفتن، تنبیه می‌شدم.

بزرگ‌تر که شدم احساس کردم، دلم می‌خواد حرف بزنم، یه شنونده می‌خوام بدون اینکه نصحیت کنه یا بگه: «ببین از تو بدتر هم هستن»،«ای بابا باز شروع شد»،«وای سرمو بردی، برو»،«حقته، خودت کردی، تاوانشم باید ببینی.»و... و البته آواز خوندن رو هم دوست داشتم.
باز هم مسئولیت مراقبت رو به من می‌سپردن و می‌رفتن و من، به محض خالی شدن خونه، شروع می‌کردم به حرف زدن بی‌وقفه برای «ف»، «ف» شنونده خوبیه... خالی که می‌شدم آواز هم می‌خوندم گاهی...
از این دوره به بعد دیگه مسئولیت‌پذیر شده بودم، تخیل‌هام رو تقریبا فراموش کرده بودم، بیرون نمی‌رفتم، و عین یه ربات که یه کد نوشته شده براش تا موقع طوفان قایم شه، قایم می‌شدم.
هنوز هم خالی شدن خونه اتفاق خوبیه...
حالا دیگه مسئولیت مراقبت رو به من نمی‌سپرن، دیگه لازم نیست از طوفان بترسم و قایم شم، دیگه غرق تخیل هم نمی‌شم، بیرون یواشکی هم نمی‌رم، چیزهای ممنوعه‌ای هم تو خونه وجود نداره که من علاقه‌مند باشم بهشون دست بزنم.

حالا از خونه‌ی خالی فقط برای گریه کردن با صدای بلند استفاده می‌کنم، که امروز متوجه شدم حتی بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم، چون من تا حالا این‌کارو انجام ندادم...


۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

اتوبوس

در ایستگاه اتوبوس شلوغ، در ظل آفتاب سوزان این روزها، با گلویی خشک و خسته و گرمازده و بی‌حوصله و اخمو، تا این اندازه که حتی اگر کسی می‌پرسید ساعت چند است؟ قورتش می‌دادم!

 در این وضعیت، یک اتوبوس از تمام محدوده آن ایستگاه پر از آدم، درست طوری توقف کرد که درش جلوی من باز شد، درست همان لحظه از درش هوای خنک بیرون زد و از بین آن همه آدم، هیچکس مسیرش با این اتوبوس نبود؛ یک اتوبوس خلوت، خنک، تمیز و دری که جلوی من باز شد! بی معطلی سوار شدم! انقدر ذوق زده شدم که اهمیتی ندادم مسیرش کجاست! رفت و رفت تا سه ایستگاه بعد، خستگی‌ام که در رفت، خنک که شدم، تازه فکر کردم: اصلا این اتوبوس دارد مرا کجا می‌برد؟! 

سه ایستگاه بعد پیاده شدم و در دلم گفتم: لعنت به اتوبوسی که خنک است و خلوت است و جلوی پای آدم نگه می‌دارد!

این‌بار صبر کردم اتوبوس مورد نظر خودم بیاید، آنقدر دیر کرد که ته ذهنم می‌گفتم: کاش پیاده نشده بودم!

اتوبوسی که می‌خواستم آمد، ولی نه خنک بود، نه جلوی پایم نگه داشت و آنقدر دیر آمد، که یک عالمه آدم در ایستگاه جمع شده بودند و همه‌شان دوپا داشتند و چهارپای دیگر قرض کردند و دویدند داخل؛ با اجبار خودم را جا کردم! رفت و رفت تا بالاخره خلوت شد، صندلی گیرم آمد ولی آنقدر دیر آمده بود، آنقدر خسته بودم، که تا نشستم، خوابم برد...

بیدار که شدم، دیدم اتوبوس خالی خالی است و مسیری که دارد می‌رود مسیری نیست که من بشناسم!
اتوبوس آخر خط را هم رد کرده بود، داشت به سمت پارکینگ می‌رفت!

من جایی پیاده شدم، که حتی در خط همان اتوبوس نبود، که لااقل هرچه آمده بودم را بتوانم برگردم!
من یک جای پرت پیاده شدم، یک جایی که اصلا نمی‌شناختم، تنهاتر و سرگردان‌تر و خسته‌تر از قبل...

رفتم تا یک ایستگاه پیدا کردم و این‌‌بار صبر کردم که اتوبوسی بیاید که با ذوق سوار شوم...
مهم نیست که چه وقتی برسم به خانه، خانه که فرار نمی‌کند، هست، بالاخره یک جوری می‌رسم، یک وقتی می‌رسم؛

ولی دلم می‌خواهد سوار اتوبوسی باشم که حالم در آن خوب باشد، خنک باشد، خلوت باشد و شاید حتی راننده، موسیقی‌ای را گذاشته باشد، که من دوست دارم... :)

۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

مکالمه‌طور ۶

+می‌شه کولرو خاموش کنی؟
_سردته؟!
+نه. می‌خوام ببینم نمره‌هام اومده یا نه!
_ :| :| :|


پ.ن: + منم
پ.ن: فشار برق ضعیف شده.
۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

نرسد به دست جیم!

جیم ناعزیز
سلام
از آن‌جایی‌که به‌گونه‌ای نیستی که بتوانم با تو رو در رو حرف بزنم پس برایت نامه می‌نویسم و البته کاملا مراقبم که این نامه هیچ‌وقت به دستت نرسد؛ چون قربانش بروم(چرا؟!) گونه‌‌ات آنقدر عجیب و غریب هست که حتی با نامه هم نمی‌شود با تو صحبت کرد!
بابت لطف‌هایی که در حقم کردی از تو سپاسگزارم، اما لطفاً بدان که سپاسگزاری هیچ‌وقت به معنای غلام حلقه به گوش بودن و چشم‌گویی بی‌اما و اگر نیست و نخواهد بود!
جیم ناعزیز
از تو چه پنهان تصمیم گرفتم خودم شوم و هر کاری که دلم می‌خواهد انجام بدهم و درموردش با تو مشورت که هیچ، حتی صحبت هم نکنم!
جیم ناعزیز
بابت «معدود» روزهای کودکی‌ام که در آن خاطره‌ی خوش ساختی از تو سپاسگزارم اما بابت «اغلب» روزهای نوجوانی و جوانی‌ام که تلخشان کردی از تو ممنون نخواهم بود!
بابت دست‌گیری‌هایت در بعضی لحظات اضطرار از تو سپاسگزارم اما بابت فریادهای عجیب و گاهی بی‌دلیل، حتی گاهی به دلایل مضحکت بر سر خودم، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت تمام گریه‌های عذاب‌آور شبانه‌ای که دلیلشان رفتار‌های تو بود، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت اینکه مرا با وبلاگ آشنا کردی از تو سپاسگزارم اما بابت اینکه به شیوه‌ای که تو دستور دادی در آن عمل نکردم از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
از اینکه تو سردسته کسانی بودی که به خاطرشان آدرسم را تغییر دادم و تمام برچسب‌هایم را غیر فعال کردم از تو ممنون نخواهم بود!
جیم ناعزیز
هیچگاه بابت رفتارهایی که کاملا به خودم مربوط است و انجامشان دادم و خواهم داد از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
لطفاً این انتظار را نه از من و نه از هیچ بخت‌برگشته‌ی دیگری شبیه به من نداشته باش!(هرچند بعید می‌دانم به جز من سوژه‌ی دیگری به این غلظت(!) برای آزار داشته باشی)
جیم ناعزیز
فکر می‌کنم کافی باشد، به نظرم زیادی برای خودم بابت اخلاق‌های آزاردهنده‌ات توجیه آوردم، زیادی سکوت کردم، زیادی در مقابل بی‌احترامی‌ها و توهین‌هایت به من، که مجوز مضحکی برایشان داشتی(سن کمتر من!) کوتاه آمدم و هیچ‌وقت جواب ندادم، تنها به یک دلیل مضحک(سن بیشتر تو!).
جیم ناعزیز
از تو بابت خُرد کردن اعتمادبه‌نفسم ممنون نخواهم بود. از تو بابت زهر کردن روزهایم ممنون نخواهم بود. از تو بابت تلخ کردن معدود خاطرات ملسی که داشتم ممنون نخواهم بود. از تو بابت نابود کردن خیلی چیزها، که زمانی بخشی از وجودم بودند، ممنون نخواهم بود!
بابت ترسی که از تو داشتم هیچگاه ممنونت نخواهم بود!
جیم ناعزیز
دیگر از تو ترسی ندارم و سعی می‌کنم هیچگاه نیازمند تو نباشم!
از تو چه پنهان، می‌خواستم دیگر نبینمت، مثل روزهایی که به دلیل حضور تو تا نیمه‌های شب در خیابان پرسه زدم و متلک شنیدم یا ساعت‌هایی که در سرما در پشت بام خلوت کردم! درد داشت اما دردی که در آن احساس قدرت می‌کردم، درد خوبی بود!
نگذاشتند دوام داشته باشد، باز هم به اجبار کسانی که برایم مانند تو ناعزیز نشده‌اند، نرم شدم(بخوانید مخم زده شد)
جیم ناعزیز
رابطه ما بعد از این تنها به یک سلام و یک خداحافظ آن‌هم فقط به نشانه‌ی ادبی نمایشی(!) ختم خواهد شد!

با بهترین آرزوها برای فرزندت
دوست‌دار خیلی سابق تو، ع.غ

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

جام جهانی چشم‌هایت!

گفته اند از جام‌ جهانی چشم‌هایت بنویسم!
با خودم فکر کردم برای نوشتن باید چیزی از فوتبال سرم می‌شد مثلا، یا اهل فوتبال هم که نیستم، لااقل این جام جهانی لاکردار را دنبال می‌کردم مثلا، که دست کم بتوانم چندتا تشبیه بزنم تنگ عاشقانه نویسی‌هایم!
ولی من هیچ‌چیز از جام‌جهانی و فوتبال و متعلقاتش سرم نمی‌شود!
تنها همین برایم قدر مسلم است که در جام جهانی چشم‌های تو، من چه اسپانیا باشم، چه پرتغال،چه مراکش، چه ایران، کسی که به مرحله بعد صعود خواهد کرد تو خواهی بود...


پ.ن:

دعوت شدیم و باید دو نفر را دعوت می‌کردیم! خب، دو نفر را دعوت می‌کنیم!
هر دونفری که دلشان خواست بنویسند!

موافقین ۱۶ مخالفین ۰

کسی داد می‌زند پس این آمبولانس کدام گوری ماند؟!


کسی روی زمین افتاده است و افراد همیشه در صحنه دورش را گرفته اند! خوشبینانه نگاه می‌کنم: شاید می‌خواهند کمکش کنند! درست نگاه می‌کنم: به جز دو نفر درحال کمک، باقی افراد تنها ایستاده اند و دختر در حال تشنج را تماشا می‌کنند.
دوستش گریه می‌کند؛ آمبولانس خبر کردند؛ می‌گویند هنوز در راه است. از جمعیت دور می‌شوم به سمت کنج خلوتی که خودم کشف کرده بودم می‌روم؛ جمعی ورودی جدید، این‌جا را هم پیدا کردند. بلند بلند می‌خندند، از آن خنده‌های تیزی که همیشه برای مسخره کردن یک نفر، توسط یک جمع به‌کار می‌رود. فکر کنم مجبورم بروم و قدم بزنم، حالا دیگر تمام کنج‌های خلوت موجود در این دانشکده‌ی نه‌چندان بزرگ را که کشف کرده بودم، غصب کردند!
می‌روم پشت ساختمان‌های دانشکده تا لااقل جایی که کمی خلوت‌تر است قدم بزنم.
پشت ساختمان قبرستان شده است! قبرستان میز و صندلی ، سه پایه‌های نقاشی، برگ‌های خشک و زردشده‌ی پاییزهای گذشته
و سرهای‌بریده شده!
می‌نشینم پای جسدها و برای‌شان عزاداری می‌کنم. سه‌پایه‌هارا نوازش می‌کنم، روی خطوط و شیارهای چوبی‌شان را نوازش می‌کنم، تمام سرهایی را که آن‌جا افتاده است، جای شکستگی‌های‌شان را که موقع تخلیه‌شان به اینجا ایجاد شده‌اند را نوازش می‌کنم... زانو می‌زنم و برگهایی را که روی‌شان را پوشانده کنار می‌زنم.
دلم می‌خواهد بغل‌شان کنم...
نزدیکی عمیقی بین خودمان و این سرها حس می‌کنم؛
ما بچه‌های نقاشی ورودی بهمن ۹۵، که مهر ۹۶ بعد از رفتن استاد الف یتیم شدیم!
که تا وقتی استاد الف بود چپ نگاه‌مان نمی‌کردند، اما حالا با مسئول آموزشی روبه‌رو هستیم که در چشم‌مان زل می‌زند و می‌گوید: «شما نقاشی‌های یاغی وصله ناجور اینجا هستید!»، مایی که تمام کتاب‌های کمیاب و خوبمان که استاد الف به سختی برای‌مان پیدا کرده بود را سربه‌نیست کردند، که استادهای مطرح، بعد از رفتن استاد الف رهای‌مان کردند، مایی که رشته‌مان از این دانشکده حذف شد، مایی که آخرین بازماندگان نقاشی هستیم و تا یک ترم دیگر از این دانشکده منقرض خواهیم شد. مایی که در خبرها و اطلاعیه‌های سایت دانشگاه جایی نداریم، مایی که مدیر گروه جدیدمان رشته‌اش نامربوط به ماست و تا به حال حتی ندیدیم‌ش! مایی که کمبود سه‌پایه داریم، چون سه‌پایه‌های‌مان را شکستند و لاشه‌شان را پشت دانشگاه انداختند. مایی که کارگاه‌های‌مان را تغییر کاربری دادند به کارگاه معماری و سایت کامپیوتر، چون ما زیادی دانشکده را کثیف می‌کردیم.
مایی که سرهای‌مان را بریدند...
...
حیاط شلوغ‌تر شده است، دایره تماشاگران بزرگ‌تر شده است...

۶ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

۲۱۰

روزهایی را به خاطر می‌آورم که چاره‌ی حال بدم خواب بود؛
مثل آن‌روز که سر کلاس نمکدان درست کردم و معلم گوشه کلاس نگهم داشت و با گریه خواهش کردم که مادرم را احضار نکند، یادم می‌آید که زنگ آخر باران می‌بارید و من با روپوش و مقنعه ‌ی خیس از باران [و گریه] به خانه رسیدم، ۶ ساعت خوابیدم، مامان گفت خسته است، ف گفت خسته است، خسته بودم...!

آنروز که ج در را محکم بست و بیرون رفت، همه نگران شدند و من شدیدا پلک هایم سنگین شد...و خوابیدم!
هرگاه تن صداها بالا رفت، چشمهایم خیس و سپس سنگین می‌شد!
هرگاه که با قطع نفس تا دم نبودن رفتم و برگشتم، از بهت و ترس و غم به خواب می‌رفتم.
هرگاه نمره‌ی کم می‌گرفتم به خواب می‌رفتم.
هرگاه تنبیه می‌شدم، به خواب می‌رفتم.
هرگاه به آرامش بعد از طوفان می‌رسیدیم، به خواب می‌رفتم.
روز ۲۶ بهمن‌ماه سال ۹۳ سر خودم را شیره مالیدم، برای خودم یک انیمیشن گذاشتم و شروع کردم به تماشا، اما با تمام وجود گریه کردم و بعد خیلی طولانی به خواب رفتم.
بارها شنیدم که: خوش به حالش که خوش خواب است!
خواب من نشانه‌ی حال بد من است،
که وقتی می‌خوابد، بی‌عار نیست، که درد می‌کشد، عذاب می‌کشد، که به جای یه ریز حرف و حرف و حرف زدن و تیکه انداختن‌های دخترانه، بی‌صدا و بی نشانه‌ی قرمزی و پف چشم، اشک می‌ریزد و بعد به عنوان مرهم دردهایش، می‌خوابد!
آمدم بگویم مدتی ست دنیایم عذاب آور‌تر شده است، حالا که حتی برای بعضی از دردهایم خواب جواب نمی‌دهد، که خواب گاهی نمی‌آید، یا آمدنش همراه با خواب‌های پریشان و آزاردهنده است...
آمده ام که خودم را توضیح دهم!
خسته شدم بس که خودم را توضیح دادم!
یعنی در این دنیای به این بزرگی یک نفر نیست که خودش بیاید و مرا نه با همه، که فقط با کمی از قلق هایم بشناسد؟! که کمی مهم باشم؟!

خوابم می‌آید... خیلی...

پ.ن: عین ربات بودن خوب نیست، هر روز و هر روز، خسته سرکلاس و سرکار رفتن خوب نیست... می‌دانم... اما فقط دانشجو بودن را هم دوست ندارم!
پروژه تا دوهفته دیگر تمام می‌شود... بیکاری دارد دست تکان می‌دهد...
حس می‌کنم این‌بار تحمل بیکاری عذاب‌آورتر از گذشته خواهد بود...

خوابم می‌آید و خوابم نمی‌برد...

۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست! دویدم...

در انتهای بیست‌ودو سالگی!
درست همینجا، احساس خستگی می‌کنم؛
در انتهای بیست و دو سالگی!
و درست همینجا، احساس تنهایی می‌کنم؛
ده ساله که بودم، حتی هجده ساله که بودم، خیال می‌کردم بیست سالگی دنیای زیباتری در انتظارم است ...
بیست، بیست و یک
و حالا در انتهای بیست و دو سالگی؛
اما
هیچ دنیای زیبایی در کار نیست ...!
هجده ساله که بودم مثل غالب آدمها خیال می‌کردم، آدمها وقتی در کنار هم هستند، دیگر تنها نیستند،
و حالا در انتهای بیست‌ودو سالگی فهمیدم که تنهایی بدیهی‌ست، حتی اگر از آسمان آدم ببارد!
در انتهای بیست‌ودو سالگی‌ام لبالب از ترسم، مثل تمام این بیست‌ودو سال!
می‌ترسم!
از هرچه شدن‌ است، از هرچه نشدن‌، از مکان‌های تازه، از آدم‌های تازه، از اتفاق‌های تازه! از آدم‌های قدیمیِ تغییریافته؛ از تمام عذاب‌هایی که تمامی ندارند، من حتی از فکر کردن به تجربه‌های شیرین هم می‌ترسم، از مرور خاطرات شیرینی که همیشه از آن‌ها تلخی می‌چشم، از خودِ خسته‌‌ترِ تلخ‌ترِ پر خاطره ام!
می‌ترسم از آینده‌ای که شاید دردآور تر از اینجا که ایستاده‌ ام باشد!
اینجا،
انتهای بیست و دو سالگی!

دو قدم مانده به بیست‌وسه سالگی، چشمهایم را می‌بندم!
به بیست‌وسه سال قبل فکر می‌کنم، نه، اصلا برای محکم کاری به دو سال قبل‌تر از آن، به بیست‌و‌پنج سال قبل فکر می‌کنم و در ذهنم جهان را در همان لحظه نگه می‌دارم؛
جایی که هنوز خلق نشدم ...

نفس عمیق می‌کشم، شمع‌ها را خاموش می‌کنم.
میلادم
م‌ب‌ارک ...

:)

#ع_غ

۱۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰