شماره ۲۷۳

بیدار که می‌شوم زمانم را نمی‌دانم، اولش می‌دانستم اما حالا دیگر فقط می‌دانم که بعد از آن زنگ هشدار بیدارکننده باید حاضر شوم و بیرون بروم. وقتی که بیرون بروم، زمان خودش را نشانم می‌دهد. آن خانم و آقای میان‌سالی که هر روز باهمند و خانم در حال متهم کردن آقا به بی‌مسئولیتی‌‌ست را باید مقابل بنگاه املاک سر خیابان ببینم، اگر بنگاه املاک را گذرانده باشند و مرد در حال دفاع از خودش باشد، یعنی دیر شده است. آن پسر جوان دوچرخه‌سوار را باید درحالی که دوچرخه‌اش را زیر بغل زده است، روی پله‌های پل عابر پیاده ببینم و اگر پله‌ها را پشت سر گذاشته باشد و سوار دوچرخه‌اش باشد، یعنی دیر شده است. آن پسر لاغر اندام مشکی‌پوشی که به من لبخند می‌زند را باید در حالی که خلاف جهت من از عرض خیابان عبور می‌کند، ببینم و اگر از خیابان عبور کرده باشد و در پیاده‌رو به من لبخند بزند، یعنی دیر شده است.
وقتی سوار اتوبوس می‌شوم، اول خط است و گزینه‌های زیادی برای انتخاب صندلی دارم، اما در اتوبوس‌سواری‌های فصل گرما، نکته‌ای قابل اعتنا وجود دارد و آن این است که کدام صندلی را انتخاب کنم تا گرمای کم‌تری را متحمل شوم. ابتدا باید در نظر بگیرم که صبح است یا بعد از ظهر و جهت تابش از چپ است یا راست، بعد از آن هم، چند دقیقه وقت لازم دارم تا تمام مسیر و جهت پیچیدن‌های اتوبوس را مرور کنم و بر اساس آن و این، مناسب‌ترین صندلی را برگزینم و بنشینم. هر روز بر همین اساس، صندلی‌ برعکس سمت موافق درِ اتوبوس را انتخاب می‌کنم و کنار پنجره می‌نشیم. هر روز اتوبوس حرکت می‌کند و من مشغول خواندن کتابم می‌شوم. هر ایستگاهی که اتوبوس توقف می‌کند، سرم را از کتاب بلند می‌کنم و کسانی را که سوار و پیاده می‌شوند، نگاه می‌کنم. گاهی که تکان‌های اتوبوس و نگاه کردن طولانی به خطوط کتاب دست به دست هم می‌دهند و حالت تهوع ایجاد می‌کنند، کتاب را می‌بندم و خودم را مشغول خطوط چهره‌‌ٔ آدم‌ها می‌کنم و با چهره‌ها بازی می‌کنم؛ چشم‌های خانم درشت‌هیکلی که بالای سرم ایستاده‌است را روی صورت دختر نوجوان کناری‌اش و بینی خانم جوان روبه‌رویم را روی صورت خانم کهن‌سال اخم‌آلودی که در صندلی‌های آخر اتوبوس نشسته‌است قرار می‌دهم. گاهی هم تلاش می‌کنم تا کودکی کهن‌سالان و بزرگ‌سالی کودکان را تصور کنم. مثلاً از میان چشم و ابرو و دهان محصور شده در چین‌وچروک‌‌ و اخمِ خانم‌ِ کهن‌سالِ آخرِ اتوبوس، چهرهٔ شاد کودکی‌‌اش را می‌بینم و همین‌طور جوانیِ زیبایِ دخترِ کوچکِ خجالتی‌ای که کنار مادرش نشسته‌است.
هر روز درِ بزرگ چوبی را باز می‌کنم و وارد سالن می‌شوم، نقاشی‌های یونانی‌طور در و دیوار و سقف را می‌بینم و روی‌شان دقیق می‌شوم و احتمالاً چون خودم انجام‌شان ندادم، ایرادهای‌شان را می‌بینم! هر روز دکمه آسانسور را فشار می‌دهم و وقتی می‌رسد، داخل می‌شوم و هر روز به‌نظرم می‌رسد که کابین آسانسور نسبت به این‌که کابین آسانسور است، بزرگ است. هر روز دکمه را که می‌زنم و در که بسته می‌شود، از این سر کابین تا آن سر کابین قدم می‌زنم و اطمینان می‌یابم که واقعاً بزرگ است! هر روز درِ خانه را باز می‌کنم و سلام می‌کنم و جواب می‌گیرم و به آشپزخانه می‌روم و کتری را پر می‌کنم و اجاق گاز را روشن می‌کنم و در قوری چای خشک می‌ریزم و تا کتری به جوش بیاید، لباسم را عوض می‌کنم. صدای کتری را که می‌شنوم، چای را دم می‌کنم و چای می‌ریزم، برای خودم و دیگران. به تراس می‌روم‌. تراس، نسبت به بیشتر تراس‌هایی که دیده‌ام بزرگ به نظر می‌رسد. هر روز از این سر تراس تا آن سر تراس قدم می‌زنم و اطمینان می‌یابم که بزرگ است! هر روز آفتاب مورب روی یکی از صندلی‌ها افتاده است و من روی همان صندلی می‌نشینم و چایم را مزه‌مزه می‌کنم. تراس‌مان را دوست دارم، بزرگ است، هوای خوبی دارد و منظره‌ٔ زیبایی. هر روز چشمانم را می‌بندم و صداهای زیبا و تازه‌ای می‌شنوم، صدای پرندگانی که یادم نمی‌آید جای دیگری شبیه‌شان را شنیده باشم. سین می‌گوید به‌خاطر کاخ است، پرنده‌های این‌جا با پرنده‌های همه‌جا فرق دارند.
خانه‌ٔ جدیدمان را دوست دارم، آن‌قدر بزرگ است که در آن گردشگری می‌کنیم و وعده‌های غذایی‌مان را هر روز در یک‌جای خانه می‌خوریم! جای همه‌چیز را در کابینت‌ها می‌دانم و قلق‌ دستگیره‌ٔ درهایش را یاد گرفته‌ام. سوپرمارکت و نانوایی و میوه‌فروشی محله‌مان هم حسابی باهامان چاق سلامتی می‌کنند. نکات دربازکنش را هم خوب می‌دانم و جای کلید همهٔ چراغ‌ها را در آن صفحهٔ خفنِ لمسی‌‌اش کاملاً بلدم.
هرروز بعد از چای صبحم، قلم‌مو‌ها و رنگ‌هایم را برمی‌دارم و از داربست بالا می‌روم و در حالی که پرنده‌ای خوش‌آواز برای‌م می‌خواند، نقاشی می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که چه خوب که این خانهٔ دوست‌داشتنی‌ مالِ من نیست!

۷ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰

تا هنوز هم...

از اولین تصاویری که در ذهنم ثبت شده است، تصویر پدرم است. مردی با چشمان میشی‌رنگ و موهای جو گندمی، با کمی ریختگی‌ در دو طرف پیشانی و یک سبیل دسته‌کوتاه! مردی که دست‌های سفید و سنگینی دارد و خیلی کم می‌خندد و خیلی بداخلاق است‌‌.
بزرگ‌تر که شدم دانستم که پدرم ارتشی‌ بوده‌است، اما نه آن ارتشی که بتوانی زیاد از آن صحبت کنی، ارتش پهلوی.
همیشه عجول است و هیچ‌وقت حوصله و صبر و قرار ندارد و اگر در حال دقت روی چیزی باشد و با او حرف بزنیم، داد و فریاد به راه می‌افتد و کاسه‌بشقاب‌ها پرواز می‌کنند و سر و ته می‌شوند! مسائلی که حل کردنشان نیاز به زمان و فکر دارد را آن‌قدر پیچیده می‌کند که تبدیل به مسائل غیر قابل حل می‌شوند؛ به همین علت، چنین مواردی را تا زمانی که خودمان حلش نکردیم، با او در میان نمی‌گذاریم. شب‌ها اخبار می‌بیند و صبح‌ها هم تکرار همان‌ها را، اما هم‌چنان معتقد است اخبار مهم را شب می‌گویند! مستند حیوانات و راز بقا بسیار دوست دارد و هرچه تکه‌پاره کردن و خون‌ریزی وحوش در آن بیشتر باشد، بیشتر لذت می‌برد! تمام حرکاتش با شدت و حدت است: مثلاً درها را موقع باز کردن مثل زمانی که شبیخون زده‌اند، باز می‌کند و موقع بستن محکم برهم می‌زند و یا لیوان را به‌جای قرار دادن بر روی میز، روی میز می‌کوبد؛ یا وقتی می‌خواهد با چنگال برشی هندوانه بردارد، چنان چنگال را در شکم آن بخت‌برگشته فرو می‌کند، که از سمت دیگرِ قسمتی که چنگال درش فرو رفته است، پاره می‌شود! کف بشقابی که او غذا می‌خورد همیشه خط‌‌خطی‌ست، بس‌که قاشقش را محکم می‌کوبد کف بشقاب! گاهی که کیفش کوک باشد، برای‌مان املت‌های خوشمزه‌ای درست می‌کند، اما هیچ ماهیتابه‌‌ٔ نچسبی از زیر دستش سالم و بدون خط بیرون نمی‌آید. برایش ماهیتابه‌ای کنار گذاشتیم که بعد از چندبار املت‌خوری، گویی از جنگ برگشته‌است. دکمه‌های ستاره و مربع و یک و چهار و صفر تلفن همراهش همیشه خراب است، بس که ستاره، صد و چهل، یازده مربع را گرفته است تا مطمئن شود کسی از اعتبار سیم‌کارتش کش نرفته باشد! شکاک و بدگمان است و همیشه خیال می‌کند کسی سراغ وسایلش رفته و به جیب‌هایش دست زده است و نزدیکانش قصد خیانت به او را دارند. از دارو خوردن و دکتر رفتن و زیر عمل جراحی رفتن بیزار است و به همه‌ٔ دکتر‌ها شک دارد. از نظر او، همه خلاف‌کارند، مگر این‌که خلافش ثابت شود! خیلی تند راه می‌‌رود، آن‌قدر که از او جا می‌مانیم و مجبوریم تقریباً به دنبالش بدویم! مادر می‌گوید: دوران نامزدی هم که همه ادای مهربان بودن در می‌آورند و هم‌قدم راه می‌روند، من همیشه از او جا می‌ماندم.

دیر فهمیدم که در جنگ ایران و عراق قبل از انقلاب، جنگیده و دچار سانحه شده است، که بی‌قراری‌ها و پرخاشگری‌ها و بداخلاقی‌ها و شکاک‌بودن‌های عجیبش، تحفه‌ٔ همان سانحه‌ است. دیر فهمیدم که عدم تمرکز و حرف‌های نامرتبطی که در بحث‌ها می‌زند و این‌که هیچ‌وقت گزینه‌ٔ مناسبی برای مشورت نیست و هیچ‌وقت توان شنیدن دقیق حرف‌هایمان را ندارد و تحمل و صبر برای درددل‌هایمان را هم، به‌خاطر همان سانحه‌ٔ لعنتی‌ست.

سازمان ارتش فعلی، سال‌ها او را نمی‌پذیرفت، چون او خدمتگزار نظام خوبی نبوده‌است! بعد‌تر پذیرفتند که او برای وطن جنگیده‌است، پس باز هم در ارتش جای دارد، اما فقط در حد یک بازنشسته‌ٔ معمولی که سنوات خدمتش بسیار کم است و درجه‌اش نیز هم. این‌که چون دچار سانحه شده است، کم خدمت کرده است، به آن‌ها ارتباطی ندارد! پدرم جانبازی‌ است که کارت جانبازی ندارد و از جانبازی‌اش هم جز همین‌ چیزهایی که گفتم، سهمیه‌ای به ما نرسیده‌است!

حالا اطراف چشم‌های هنوز میشی‌اش، چین‌های عمیقی دارد. موهایش سفیدِ سفید و دو طرف پیشانی‌اش خالی‌تر از گذشته است. سبیل دسته کوتاهش را هنوز هم دارد ولی کم‌پشت‌تر از قبل. حالا روی دست سفیدش لکه‌های قهوه‌ای رنگ سبز شده‌است و لب‌هایش بیشتر از گذشته کش می‌آیند، حتی گاهی چند دندان‌ چندتا در میانش هم دیده می‌شود! حالا دیگر کم‌تر کاسه‌بشقاب‌ها پرواز می‌کنند و تون صدا و فریادهایش کمی پایین‌تر آمده‌است. حالا گاهی محبت‌آمیز هم صدایم می‌کند، آن‌طوری که تمام کودکی‌ام حسرتش را داشتم، هرچند دیگر لذتی که آن روزها به آن نیاز داشتم را در من ایجاد نمی‌کند. هنوز هم تمام حرکاتش شدتی‌ست اما نه آن‌قدر که هندوانه را پاره کند، ولی با این حال، هنوز هم اثری که از چنگال باقی می‌ماند، درشت‌تر از اندازه چنگال است! هنوز هم بی‌قرار است و جز در زمانی که خوابیده است، نمی‌تواند ساعتی، حتی دقیقه‌ای، بی‌حرکت و بی‌تقلا بنشیند. اگر کوچک‌ترین نقطه‌ای روی پوستش سبز شود، تا آن را به زخمی عمیق تبدیل نکند، از آن دست نمی‌کشد! حالا نسبت به گذشته، با کلنجارهای کم‌تری می‌توانیم به او بقبولانیم که باید قرص بخورد، هرچند که بعد از تمام شدن هر ورق قرص، باز باید کلنجار برویم و هی توضیح دهیم و هی توضیح دهیم تا ورق قرص بعدی! حالا کار سخت من این است که وقت توضیح، مراقب تون صدایم باشم که بالا نرود. حالا که سرعت راه رفتنش آهسته‌تر شده است، می‌توانم از او جلو بزنم و این سخت‌ترین کار من است که مراقب پاهایم باشم تا تند نروند، تا هنوز هم از او جا بمانم، تا هنوز هم او پدر باشد...

۸ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۲

شماره ۲۷۰

به تازگی در یک پروژه‌ٔ نقاشی دیواری دیگر مشغول به کار شدم. صبح‌ها از محل زندگی‌ام، جنوب شهر، به سمت محل پروژه‌ راه می‌افتم؛ جایی در شمال شهر، شاید هم بشود گفت شمالی‌ترین جای شهر؛ زعفرانیه. خط قرمز رنگ مترو را سوار بر قطار از آن‌ پایین‌ها طی می‌کنم و همین‌طور ایستگاه‌ها را بالا می‌روم تا آخرش، بعد، باز هم از کوه‌هایی که آن‌ها را شبیه به خیابان کرده‌اند، بالا می‌روم تا به ایستگاه تاکسی‌ برسم. اصولاً آدم تاکسی سواری نیستم. از فضای باز و آزادی و حق انتخابی که در اتوبوس دارم، بیشتر لذت می‌برم تا فضای بسته و تنگ یک ماشین سواری که فقط پنج‌نفر آدم در آن، جا می‌گیرند و در طول مسیر هم صدای نفس‌های تک‌تک‌شان را می‌شنوی! وسایل نقلیهٔ عمومی هرچه جادارتر، بهتر! صد البته که کرایه‌ٔ ارزان‌تر اتوبوس را هم مد نظر دارم! این‌جا هم اولش به دنبال اتوبوس‌ها گشتم، اما نیافتم. آقای راننده می‌گفت: این مسیر، آدم اتوبوس‌سوار ندارد، شما اولی‌اش هستید! سوار تاکسی که می‌شوم، غالباً هم‌سفرانم افرادی هستند که همراهشان مواد شوینده دارند و ابزار شست‌وشو.
وقتی به سمت مقصدم پیاده‌روی می‌کنم، معمولاً جز من و همان همسفران ذی‌موادشوینده‌، کسی در کوچه‌ها نیست، حتی گاهی جز من، کسی در کوچه‌ها نیست! نه بچه‌ای کف آن کوه‌های کوچه‌نما بازی می‌کند و نه آدمی از خانه‌‌اش پیاده و قدم‌رو بیرون می‌آید، اگر هم بیاید، همان‌جا جلوی در خانهٔ چندصدمتری‌اش منتظر می‌ایستد تا ماشینی که من مدلش را نمی‌شناسم، سوارش کند!
خانه‌های آن‌جا، خیلی شبیه به خانه‌‌ٔ مینیاتوری اسباب‌بازی دوران کودکی‌ام است: پله‌های پیچ‌خورده، استخر بزرگ وسط حیاط، میز و صندلی‌های حصیری کنار استخر و تراس‌های نیم‌دایره‌ای شکل که البته هیچ‌وقت از آن‌ها لباس آویزان شده دیده نمی‌شود! راستش، من زیاد از تراس خانه‌ام لباس آویزان می‌کردم، در محله‌های ما، همیشه از تراس لباس آویزان است!
خانه‌ای که روی دیوارهایش نقاشی می‌کنیم، خیلی بزرگ است، خیلی هم اتاق و در و سوراخ سنبه دارد، من هنوز به همه‌شان راه پیدا نکردم، اما عجالتاً متوجه شدم که آن‌ها برای همه چیزشان یک اتاق در نظر گرفتند! مثلاً دیدم که یک اتاق برای حبوبات آشپزخانه‌شان دارند! عجیب است! یک اتاق که فقط به نخود و لوبیا و این‌چیزها اختصاص دارد! یک اتاق دیگر هم دارند که به‌ش می‌گویند رختکن، جایی که فقط در آن لباس عوض می‌کنند، حتی اتاقی‌ هم دارند که شبیه یک جاکفشی بزرگ است، جاکفشی‌ای که می‌شود درش را باز کنیم و برویم داخل و در را ببندیم! لعنتی! لبه‌ٔ پنجره‌های‌شان چه‌قدر عریض است! کلی گلدان کنارش جا می‌شود...

ف می‌گفت: از این‌همه پارگی و درز و شکاف طبقاتی حرصت نگرفت؟ حسرت نخوردی؟ شعار ندهی‌ها! جنوب شهر باشی و حسرت پول‌دار بودن را نخوری، باورپذیر نیست؛ به نظر من که همهٔ آدم‌ها اگر کمی فکر کنند، می‌بینند که انتهای اهدافشان، احتمالاً در به در دنبال یک چنین خانه و زندگی و افرادی هستند.
به او گفتم: شاید اگر پنج شش سال پیش با این فضا رو به رو می‌شدم، دلم پول‌دار بودن می‌خواست. بله، بعید است که بچه‌ٔ جنوب‌ شهر وقتی دکتر داروی کم‌یاب و گران تجویز می‌کند، به پول ته حسابش فکر نکند و با خودش نگوید کاش کمی پول‌دار تر بودم. بله، بچه‌ٔ جنوب شهر از هر جایی لباس نمی‌خرد و خیلی فکر می‌کند که کاش کمی پول‌دارتر بودم. بله، بچهٔ جنوب شهر وقتی استادش می‌گوید آبرنگ اشمینگ بخر، نمی‌تواند بخرد و وقتی سر کلاس می‌رود، فقط اوست که آبرنگ اشمینگ ندارد! عجیب نیست که گاهی حس حسرت به‌وجود بیاید و من هم زمانی حسرت خوردم، اما حالا دیگر حس می‌کنم که حال خوبم به اتاق حبوبات و اتاق جاکفشی و آبرنگ اشمینگ ربطی پیدا نمی‌کند.
می‌دانی؟ من در میانه‌ٔ دههٔ سوم زندگی‌ام هستم و حالا دارم برای اولین‌بار زعفرانیه را می‌بینم، یعنی در به در دنبال چنین خانه‌ها و زندگی‌ها و افرادی نبودم؛ در میانهٔ دههٔ سوم زندگی‌‌ام پایم به این‌جا باز شد، چون یکی از صاحبین همین خانه‌ها، در به در دنبال ما بود، تا طراحی‌ها و نقاشی‌های ما را روی دیوار خانهٔ چندصدمتری‌اش داشته باشد.

بین خودمان بماند، راستش را بگویم، واقعاً یک چیز خانه‌‌شان را دلم می‌خواست: عرض کنار پنجره‌هایشان! چه‌قدر جای گلدان داشتند...

۱۲ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰

شماره ۲۶۹

هستهٔ زردآلویم را پرت می‌کند وسط باغچه، چپ چپ نگاهش می‌کنم، شانه بالا می‌اندازد و با لحنی مظلومانه می‌گوید: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، از طبیعت است. می‌گویم: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، اما عملی که انجام دادی، زباله پرت کردن است! با نگاهی آینده‌نگرانه و پر امید به هسته خیره می‌شود و می‌گوید: چندسال دیگر یک درخت زردآلو این‌جا خواهد بود. بلند می‌شوم و هسته‌ٔ زردآلو را از باغچه برمی‌دارم، خاک‌هایش را پاک می‌کنم، به سمتش می‌گیرم و می‌گویم: اگر درخت زردآلو می‌خواهیم، باید با احترام، با زیبایی، با مراسم مقدس کاشتن یک بذر، با حوصله و ادب، هسته را ببریم و در خاک بکاریم؛ با هسته حرف بزنیم و بگوییم که منتظر درخت شدنش خواهیم ماند، بگوییم که امیدوار ثمر دادنش خواهیم ماند. با چهره‌ای متعجب و پر سوال نگاهم می‌کند. ادامه می‌دهم که: پرت کردنش مثل یک تکه زباله، از اساس خوب نیست، حتی اگر مقصدش باغچه باشد. اگر می‌خواهیم که سبز شود من می‌گویم این آداب کاشتن نیست، بذرها احترام دارند، اگر قرار است به دنیا بیایند و بزرگ شوند باید در شرایطی زیبا و محترم به دنیا بیایند، پس پرت کردنش مثل یک زباله، یک‌جور بی‌احترامی به بذر است.
اگر زباله است و ما هم زباله می‌بینیمش پس باید در محل مناسب زباله‌ها بیاندازیمش، با این حرف که امید سبز شدنش را داریم، عمل نه‌چندان زیبای‌مان را توجیه می‌کنیم. شاید هم خیال آزادی می‌کنیم و با خود می‌گوییم زباله‌ام را پرت می‌کنم و تنبلی و وندال خفته‌ی درونم را ارضاء می‌کنم، بعد که به وجهه‌ٔ نرمالم برگشتم، برای این‌که خیلی هم از خودم بدم نیاید می‌گویم از طبیعت است، سبز می‌شود‌ و الخ، این مورد، اصلاً مورد قشنگی نیست، من را یاد هزاران هزار بی‌فکر، بچه‌دار شدنی می‌اندازد که یکهو می‌‌شود(!) و بعد هم برای رشدش، نه فکری می‌کنیم و نه برنامه‌ای داریم؛ به راحتی می‌گوییم به ما چه! خودش بزرگ می‌شود دیگر!
دستم را می‌گیرد، هسته را از کف دستم برمی‌دارد. سکوت می‌کند. سکوت می‌‌کنم.
می‌گوید حرکتش، حرکت زیبایی نبوده است، اما مقایسهٔ بی‌فکری و سطحی‌نگری آدم‌ها در زایش با این‌ میزان عمقی‌نگری در کاشت یک بذر هم زیاده‌روی‌ست. سکوت می‌کنم، افکارم را جمع می‌کنم. می‌گویم که معذرت می‌خواهم و زیاده‌روی کردم. لبخند می‌زند و هسته را کف دستم می‌گذارد. می‌گوید قبل از مراسم مقدس کاشتن، باید مراسم زیبای ایجاد جوانه برایش برگزار کنیم.

۱۴ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۱

از غار برگشته!

آشفته بودم و دلم غاری عمیق و کوچک می‌خواست تا برای مدتی از دنیا و مافیها دور شوم. غار که برای قصه‌هاست؛ برای انسان معاصر اهل تکنولوژی، غار یعنی، ترک دنیای اینترنت!

تصمیم گرفتم اینترنت گوشی‌ام را روشن نکنم و این‌جا بود که متوجه شدم وضعیت، چندان خوب نیست‌. گوشی را دستم می‌گرفتم و برای این‌که دستم هرز نرود، طاقچه و فیدیبو را باز می‌کردم و به شکل بد و جنون‌آمیزی کتاب‌ می‌خواندم، درست‌تر این است که بگویم باطل می‌خواندم. بعد، برای این‌که باطل نخوانم و دستم هم هرز نرود، paper.io2 بازی می‌کردم؛ در عرض دو روز،۵۲ درصد رکورد زدم! آشفته‌تر شدم، شبیه آن‌هایی شده بودم که می‌خواهند مواد مخدر را ترک کنند و به عنوان جایگزین، ترامادول مصرف می‌کنند که دردشان کم‌تر شود و بعد به ترامادول اعتیاد پیدا می‌کنند! باید راه بهتری پیدا می‌کردم و راهش این بود: گوشی هوشمند را کنار بگذارم. باید مطمئن می‌شدم که هنوز هم می‌توانم بدون اینترنت و گوشی هوشمند زندگی کنم یا نه!

  1. گوشی جاوای کم‌هوش و کم‌حافظه‌‌ی دوران دبیرستانم، قابلیت اتصال به اینترنت بی‌سیم را داشت اما مرورگرش بسیار کند و ضعیف بود و اغلب سایت‌ها برایش بزرگ به‌نظر می‌آمدند و توان باز کردنشان را نداشت. این برایم تمرین خوبی بود: دستم هرز می‌رفت و اینترنت را روشن می‌کردم، اما این روشنی، به دردی نمی‌خورد، پس کم‌کم دستم قابل کنترل شد!
  2. گوشی کم‌هوشم طاقچه و فیدیبو را پشتیبانی نمی‌کرد که جنون‌آمیز کتاب بخوانم و باطل بخوانم، پس مجبور بودم یک کتاب واقعی را درست بخوانم.
  3. گوشی کم‌هوشم از هیچ شبکه‌ی اجتماعی‌ای پشتیبانی نمی‌کرد، پس بمباران خبری نمی‌شدم تا مضطرب و ناآرام شوم، برای مدتی، تنها اخبار اهمیت‌دار و ضروری را با کسانی که برایشان اهمیت داشتم به وسیله‌ی پیامک رد و بدل می‌کردم.
  4. گوشی کم‌هوشم دوربین ضعیفی داشت و کم‌حافظه‌ هم بود، نمی‌توانستم مثل قبل، از هرچیز الهام‌برانگیزی عکس بگیرم تا بعد، درموردش بنویسم یا اتود بزنم (اغلب هم فراموش شود)؛ پس مجبور بودم همان‌جا، شروع به یادداشت‌برداری کنم و یا پیش‌طرحی بکشم، تا از دست نرود.
  5. گوشی کم‌هوشم یادداشت‌هایش محدود بود، هم به لحاظ تعداد حروف و هم به لحاظ تعداد یادداشت، پس مجبور بودم متن‌های طولانی‌ام را مثل گذشته‌ها با خودکار روی کاغذ بنویسم: آشتی با کاغذ، برای نوشتن‌؛ حسی شبیه بازگشت به خانه‌ی خاطرات کودکی!
  6. گوشی کم‌هوشم از نرم‌افزار آپ پشتیبانی نمی‌کرد، پس برای هر انتقال وجهی که مجبور بودم انجام دهم، باید مسیری را پیاده می‌رفتم تا به یک دستگاه عابر بانک برسم. خب، برای تنبل نشدن، تمرین خوبی بود!
  7. گوشی کم‌هوشم از نرم‌افزار اسنپ پشتیبانی نمی‌کرد، پس مجبور بودم کنار خیابان دست تکان دهم و برای خودم تاکسی بگیرم، کاری که چندان بلد نبودم!
  8. گوشی کم‌هوشم دوربین سلفی نداشت، پس اگر می‌خواستم همراه با مورد خاصی عکسی داشته باشم باید سراغ رهگذران می‌رفتم و بهشان سلام می‌کردم و ازشان خواهش می‌کردم که از من عکس بگیرند. اتفاق خوبی بود، برای خودم، تا بیشتر با آدم‌ها وارد ارتباط شوم و برای دیگران، تا بهشان حس مفید بودن القا شود.
  9. گوشی کم‌هوشم آن‌قدر امکاناتی برای عرضه نداشت که تمام وقت دستم باشد، پس برای چیز‌های لذت‌بخش‌ دیگری وقت می‌گذاشتم: در طول ده روز، برای خودم بذر لاله عباسی کاشتم و نیم‌چه قدی کشاندمش.
  10. گوشی کم‌هوشم مرورگرش کند و ضعیف بود، هر واژه‌ای را که بلد نبودم و هر سوالی که داشتم را نمی‌توانستم خیلی سریع در گوگل جستجو کنم، پس مجبور بودم بیشتر فکر کنم، بیشتر رویش عمیق شوم، از افراد دیگری سوال کنم و نظر آن‌ها را بپرسم، مجبور می‌شدم دانسته‌های قبلی‌ام که ته‌ پستوهای حافظه‌ام خاک می‌خورد را بیرون بکشم و برای پیدا کردن جواب ازشان استفاده کنم. تمرین تفکر و کار کشیدن از مغز، قطعاً اتفاق خوبی بود!
  11. یک‌بار دوستی از استادی نقل کرد که می‌گفت: «اگر قیمت ماشینم از مقداری بیشتر باشه به‌جای این‌‌که من سوارش بشم، اون سوار من می‌شه. این‌که من مدام نگران و مضطرب از دزدیده شدنش باشم یا خط افتادنش، مثل اینه که ماشین داره از من سواری می‌گیره.» حرفش را وقتی که گوشی کم‌هوشم را کنار خیابان به راحتی و بدون نگرانی دستم می‌‌گرفتم، به خوبی فهمیدم؛ همان زمانی که در مترو، گوشی کم‌هوشم را در جیبم، در معرض دید می‌گذاشتم و می‌خوابیدم، یا از هر موتورسواری که از کنارم عبور می‌کرد، نمی‌ترسیدم، وارستگی و آزادی از تعلقات مادی را، همان‌جا بود که فهمیدم!
  12. گوشی کم‌هوشم، نیم‌فاصله نداشت. راستش را بگویم این مورد، از ویژگی‌های خوبش نبود!
اکنون، حال بهتری دارم، آرام‌تر و کم‌اضطراب‌تر شده‌ام. به‌گمانم این آرامش نسبی را مدیون گوشی جاوای کم‌هوش و کم‌حافظه‌ی دوران دبیرستانم باشم؛ نیم‌فاصله هم فدای سرم!
۸ نظر موافقین ۲۲ مخالفین ۰

شماره ۲۶۶

داشتم برای میم مطلبی را توضیح می‌دادم و او هم سر تکان می‌داد و گوش می‌کرد که یک‌دفعه انگشت اشاره‌‌اش را به نشانه‌ی «لطفاً چند لحظه» بالا آورد. سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم، سکوت کردم و با لبخند منتظر ماندم. عینکش را از چشمش برداشت و شیشه‌هایش را پاک کرد و دوباره به چشمش زد و گفت: «خب حالا بگو.» لبخندم را گشاده‌تر کردم و گفتم: «سمعکت رو پاک کردی یا عینکت؟!» خندید، گفت: «اگر درست نبینم، گوشم هم درست نمی‌شنوه، مغزم هم درست کار نمی‌کنه، درست دریافت نمی‌کنه، درست آنالیز نمی‌کنه، درست حرف نمی‌زنم، اصلاً شاید باور نکنی، حتی احساسم هم درست عمل نمی‌کنه!» به عینکم اشاره کردم و گفتم: «باور می‌کنم.»
حق با او بود. من هم نمی‌توانم بدون عینک، تمرکز درست و دقیقی داشته باشم. نمی‌توانم حافظه‌ی شفافی داشته باشم. نمی‌توانم بر اساس دریافت‌هایم، عکس‌العمل‌های درستی نشان دهم. وقتی عینک ندارم، انگار همه‌چیز یک خواب درهم است، پر از ابهام و گیجی. این را وقتی کوچک‌تر بودم نمی‌دانستم. آن‌روزی که باید تماس می‌گرفتم و اطلاعات مهمی را دریافت می‌کردم، آن‌ لحظه، از آن‌ لحظات استثنایی بود که در سال شاید یک‌بار رخ دهد، آن لحظه، عینکم روی چشمم نبود. از آن‌سمت تلفن شنیدم: «الو، سلام، حال شما خوبه؟» جوابی که دادم این بود: «بله.» انگار نمی‌توانستم بفهمم چه می‌گوید! جوابم بله بود، همین‌قدر بی‌ادبانه و مسخره! حتی جواب سلام ندادم! انگار قدرت تکلم و انتخاب کلمات را نداشتم، احساس می‌کردم کسی دست و پایم را بسته‌ است، کسی مرا در اتاقی پر از غبار رها کرده است. اطلاعات را دریافت و یادداشت کردم، اما بعد که عینکم را زدم، حسی که داشتم مثل این بود که آن تماس تلفنی یک خواب عجیب و نامفهوم و مبهم بوده است. یادداشت‌هایی که خودم با گوش‌هایم شنیده بودم و خودم با دست‌هایم نوشته بودم را ترتیبشان را نمی‌فهمیدم! حتی در بخش‌هایی از یادداشت‌، دلیل ارتباط کلمات را هم متوجه نمی‌شدم! عینکم را زدم و دوباره تماس گرفتم، سلام کردم! به‌نظرم می‌رسد که درست هم احوالپرسی کردم! عذرخواهی کردم و توضیح دادم که من دچار مشکلی بودم و تمرکزم مختل شده بود و دقیقاً متوجه حرف‌هایتان نشدم و یک‌بار دیگر همه‌چیز را بگویید. یک‌بار دیگر همه‌چیز را گفت و این‌بار کاملاً متوجه موضوع شدم. پرسید: «مشکل چی بود؟!» گفتم: «عینک.» پرسید: «شکست؟!» جواب دادم: «نه، لطف کردید، خدانگهدار.» و قطع کردم تا مجبور نشوم توضیح دهم که من هم مثل میم وقتی درست نبینم، درست نمی‌شنوم، درست فکر نمی‌کنم، درست دریافت نمی‌کنم، درست آنالیز نمی‌کنم، درست حرف نمی‌زنم، اصلاً شاید باور نکند، حتی احساسم هم درست عمل نمی‌کند.
این را وقتی کوچک‌تر بودم نمی‌دانستم، حالا که می‌دانم، می‌خواهم هرگاه که از هر فضا و اتفاق و صحنه‌ای خسته شدم، عینکم را در آورم تا درست و دقیق و واضح همه چیز را نفهمم. مثلاً همین‌روز‌ها که ترجیح می‌دهم خیلی چیزها را نفهمم...

۹ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰

شماره ۲۶۵

چند روز قبل، در یک جلسه درس‌گفتار شرکت کردم. مدرس، پر از اطلاعات بود و هر کدام از شنوندگان که کوچکترین سوالی می‌پرسید، مثل این‌بود که قاشقی را در یک ظرف پر بزند، همین‌طور اطلاعات نالازم و زیادی بود که کف سالن می‌ریخت و حیف می‌شد! مثل آن‌روز که افطار مهمان بودیم و میزبان، کاسه‌ای را تا خرتلاقش پر از آش کرده بود، آن‌قدر که مسیر آوردن به سر سفره را با آش، خط‌کشی کرد، حتی سر سفره‌ هم، به محض این‌که ملاقه را در آن زدیم، کف سفره پر از آش شد! فکر کنم به اندازه‌ی یک کاسه آبگوشتی بزرگ از آش، قسمت دستمال کهنه و بعد از آن هم، سطل زباله شد! 
قبل‌تر‌ها وقتی مدرس و استادی به این شکل می‌دیدم ذوق‌زده‌ می‌شدم و با خودم می‌گفتم این استاد بلد و خفن و فهمیده‌ و باسواد است که دارد از اطلاعات و دانش زیادی سرریز می‌کند و کلی ستایشش می‌کردم، اما به تازگی، متوجه تفاوت و نکته باریکی شدم؛ این‌که فرق است میان استاد باسواد و استادی که نقش یک ظرف را برای یک مشت متن و اطلاعات و کتاب و مقاله، بازی می‌کند که از قضا، زیادی هم پر شده است! درست مثل همان کاسه آش تا خرتلاق پر شده! این‌طور می‌شود که اولش کیلو کیلو اطلاعات نالازم و زیادی می‌ریزد کف زمین و بعد هم یک‌هو می‌بینی که ای دل غافل، همین کاسه‌ی سرریز، خالیِ خالی شده؛ این‌طور می‌شود که وقتی به اندازه‌ی یک قاشق آش می‌خواهی، اندازه‌ی یک کاسه آبگوشتی بزرگ، همین‌جوری بی‌خودی می‌ریزد بیرون. بعید می‌دانم کسی میلی برای خوردن آشی که زمین ریخته داشته باشد، اگر هم باشد، به گمانم آش دلچسبی برایش نمی‌شود، فقط برای این‌که حیف نشود، آن را می‌خورد و احتمالاً چون برایش دلچسب نیست، یک بار دیگر با میل، از کاسه آش برمی‌دارد و لابد مرحله‌ی بعد این است که رودل می‌کند!
به‌نظرم، استادی که با سواد و بلد باشد، شبیه یک کاسه هوشمند خفن است که خودش به اندازه پر می‌شود و با هر ملاقه که می‌زنی، دقیقاً همان‌ اندازه‌ای در ملاقه می‌آید که لازم است، هیچ‌وقت ته نمی‌کشد و در ضمن، آش تکراری هم نمی‌دهد، هر کاسه‌اش طعمی تازه دارد! در عوض، استادی که فقط ظرف آش دیگران شده است، یک نوع آش بیشتر ندارد، یک زمانی بالأخره ته می‌کشد و وقتی یک قاشق می‌خواهی، به اندازه‌ی یک کاسه، بی‌خودی می‌ریزد بیرون؛ درست شبیه به همان کاسه‌ آش تا خرتلاق پر شده!
۱۰ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۱

شماره ۲۶۴

سال‌ها پیش، منبع درآمد مشخصی نداشتم، از مامان و بابا، پول توجیبی می‌گرفتم و چون هیچ‌وقت مقدار ثابت و مشخصی نبود، یاد نگرفته بودم که چگونه مدیریتش کنم، همیشه هر قدر که بود، مقداری را به صورت عدد گرد شده در نظر می‌گرفتم و به عنوان پس‌انداز نگه می‌داشتم و خرده پولی که باقی می‌ماند، خرج خوشحالی و خوش‌گذرانی و در لحظه زندگی کردن و این حرکات می‌کردم؛ حرکاتی که معمولاً مورد مذمت بزرگ‌ترهای من قرار می‌گرفت. 
این خوشحالی و خوش‌گذرانی در دوران کودکی، خرید پنهانی لواشک و آلوچه‌ی کثیف از چرخی‌های جلوی مدرسه و خرید کتاب‌‌های غیر درسی‌ای که جلد سخت داشتند و خرید خرت‌وپرت‌های کاردستی درست‌کنی، بود. 
در دوران نوجوانی، شد: خرید افراطی گل‌سر و کتاب‌ داستان‌هایی که دست بچه‌های مدرسه دیده نشده باشد و البته همچنان، لواشک و آلوچه کثیف، از کثیف فروشی‌های دیگر! 
در دوران دبیرستان، یا درست‌تر بگویم، بعد از انتخاب رشته‌ی منحوس دبیرستان، دیگر خرجی برای خوشحالی نداشتم، هرچه‌ بود، حتی پس‌انداز‌های روز مبادایم، همه صرف خرید گاج و گل‌واژه و قلم‌چی و کوفت و زهرمار شد، آن‌قدر شبیه مرده متحرک شده بودم که دیگر جلد سخت هیچ کتابی، کوچک‌ترین برقی در چشمانم نمی‌انداخت!
الحمدللّه، به لطف و عنایت پروردگار، از طریق آن کنکور منحوس، قبول نشدم و با شادی و شوق و امید بسیار و باجیبی کاملاً خالی، به سراغ نقاشی رفتم.
دوباره افتادم در همان مسیر پول تو جیبی گرد کردن و خرده‌هایش را خرج اعطینا و خوش‌گذرانی کردن.
زمان زیادی نگذشت که مخارج رشته‌ام خودش را نشان داد. این‌بار، نه‌تنها چیزی به‌عنوان پس‌انداز برایم باقی نمی‌ماند، که حتی، گاه، مقداری فراتر از معمول، قرض می‌گرفتم، با این حال این‌بار، یک ویژگی خوب داشت: چیز‌هایی که لازمه‌ی کارم بود با چیزهایی که سبب خوشحالی‌ام می‌شد، در یک مسیر قرار گرفته بودند، اما یک مشکل کوچک هم بود: جا نداشتم! به‌جز ابزار و وسایل نقاشی و کتاب‌های مرتبط با آن و جا برای چندین نیاز‌ اساسی زندگی، مثل پوشاک و غیره، هیچ‌جای دیگری برای هیچ‌چیز نداشتم. حتی برای همان‌ ضروری‌ها نیز، گاهی ناگزیر می‌شدم محدوده‌ی دیگران را به صورت موقتی قرض کنم! 
همه‌ی کتاب‌هایم را هرچه که بود، از «دوست‌داشتنی‌» و «ارزشمند» و «حیف است» و «بد نیست» بگیر تا هرچیز دیگری که به ذهن می‌رسد، همه را به کتابخانه و این و آن بخشیدم!
مدتی گذشت و بعد، دیدم چیزی کم است، حس کردم دلم فقط هنر خودم را نمی‌خواهد. حالم را خوب می‌کند، اما کافی نیست. دلم کتاب غیرتخصصی می‌خواست، کتاب حال خوب کن. هنوز هم جا نداشتم، کتاب‌خانه‌های نزدیک‌مان کتاب‌های زرد و نچسبی داشتند و معدود کتاب خوب و دلنشینی هم که موجود بود، همه‌اش در امانت بود و من، هرچه در سایت tlib کشیک می‌کشیدم، باز هم، کتاب را فرد دیگری شکار می‌کرد! 
یک‌بار کاملاً اتفاقی نام کتابی را جست‌وجو کردم و ناگهان نسخه‌ی «پی‌دی‌اف رایگان» آن کتاب را یافتم. اعتراف می‌کنم: در آن خماری کتاب و آن‌ شرایط مالی و شرایط مکانی، آن‌قدر از این‌که چُنین نسخه‌ی ایده‌آلی از کتاب دلخواهم را یافته‌ام، خوشحال شدم که دیگر هیچ مسأله اخلاقی‌ای به فکرم نرسید و من، از همان‌روز و همان‌جا، وارد منجلاب پی‌دی‌اف خوانی شدم و متأسفانه در آن، غرق شدم! 
کم‌کم بزرگ‌تر شدم، منبع درآمد اندکی پیدا کردم و نگاهم را فراتر از محدوده‌ی شخصی خودم بردم، دست از بهانه و توجیه برداشتم و متنبه‌ شدم که از این منجلاب غیراخلاقی خودم را بیرون بکشم، کم‌کم به نرم‌افزارهای فروش کتاب الکترونیک روی آوردم و همچنین دوستان کتاب‌خوان بیشتری پیدا کردم و کتاب‌های خوب آن‌ها را قرض گرفتم که تا حدودی، هم مشکل جا نداشته باشم، هم مشکل پول! 
در خلال همین اصلاحات و تغییرات و متنبه شدن‌ها بودم که ناگهان، مرا با ماده‌ای قانونی‌ و اخلاقی‌ رو‌ به رو کردند با این محتوا که: نقل قول از یک اثر، بدون اجازه صاحب اثر، جرم است. بازهم موجی از احساس گناه در وجودم جریان پیدا کرد؛ تمام روزهایی که با افتخار، خیال می‌کردم در حال انجام یک حرکت فرهنگی به نام «معرفی کتاب» هستم و البته که روزهای کمی‌ هم نبود و یا از آن بدتر، تمام نقل قول‌های پژوهشی‌ام و تنها مقاله‌ی چاپ شده‌ام را نیز، به‌صورت قدم‌رو جلوی چشمانم دیدم!
غمگین و نادم، مدتی را با سری در جیب مراقبت و تفکر و مشورت فرو برده، گذراندم تا سرانجام توانستم با خودم کنار بیایم.
راستش، نتوانستم قبول کنم که در حال انجام یک حرکت غیر اخلاقی هستم.
هرطور خودم را جای نویسندگان و مترجمان آثار گذاشتم، دیدم، اگر من بودم، دلم می‌خواست، در صورتی که چیز قابل ارائه‌ای دارم، معرفی‌ شود. حالا اگر در حد چند نقل قول کوچک از اثرم باشد که چه بهتر!
نمی‌دانم، شاید هم چون این تکه‌ کتاب نویسی‌ را دوست دارم و دلم می‌خواهد آن‌ها را به چند نفر دیگر هم نشان دهم، دارم عملم را توجیه می‌کنم! ممکن است! اما در حال حاضر، هنوز در درون خودم نتوانستم بپذیرم که کارم غیر اخلاقی‌ست، پس نمی‌توانم ادای متنبه شدن در آورم و عمل تکه کتاب نویسی‌ام را ادامه ندهم!

حالا چرا این‌ها را این‌جا گفتم؟! دقیقاً نمی‌دانم! ممکن است چند دلیل داشته باشد: شاید یکی‌‌ از دلایلش این باشد که با اعتراف کردن به اشتباهم و اظهار پشیمانی از آن و همچنین شرح دادن تلاشی که برای جبران، در حال انجامش هستم، می‌خواهم حس سبکی مثبتی به خودم اعطا کنم و شاید هم می‌خواهم بگویم: من نمی‌توانم نقل قول نویسی‌‌ای که نام اثر و صاحب اثر را در آن ذکر می‌کنم را عمل زشتی بدانم؛ شاید هم خیلی چیز‌های دیگر... در هر حال می‌دانم که دلم خواست این‌ها را این‌جا بگویم.

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

شماره ۲۶۲

از روزی که فهمیدم بسته‌ای در راه دارد، برای جعبه‌اش دورخیز کردم و همان‌روز که پستچی، بسته را برایش آورد، بی‌معطلی گفتم: «جعبه‌ش مال من!» خندید و گفت: «تو آشغال‌جمع‌کن بودی، از وقتی هنری شدی، آشغال جمع‌کن‌تر هم شدی!»
راست می‌گوید، از کودکی هم دور ریختنی جمع‌کن بودم، هر که می‌خواست کمدش را تمیز و مرتب کند، من، گویی مویم را آتش زده باشند، آن‌جا حاضر می‌شدم و از کیسه‌ی دور ریختنی‌هایش برای خودم غنیمت برمی‌داشتم! با این‌کار، موجب آرامش‌ خاطر آن‌ها هم می‌شدم، وقتی که دلشان نمی‌آمد از یک شیء به‌خصوص بگذرند و در عین حال هم جایش را نداشتند و هم دیگر کاربردی برایشان نداشت، در آرامش، شیء مورد نظر را در کیسه‌ی من جا می‌دادند و خیالشان راحت می‌شد که چندان هم از خودشان دورش نکرده‌اند!

خاطره‌‌بازی را بسیار دوست دارم و خاطرات برایم محترم‌اند. همیشه از موقعیت‌هایی که تجربه کرده و پشت سر گذاشته‌ام، نشانه‌هایی نگه می‌دارم: یک نقطه روی یک در، یک زدگی گوشه‌ی دیوار، یک برجستگی روی درخت، پوست شکلات، یک تکه چوب، تکه نخی از لباس کسی که تنها یک‌بار دیده‌ام، دیدن طرح یک پارچه حتی، همه‌چیز، همه‌چیز برایم نشانه‌‌ای‌ست برای یادآوری یک روزی از گذشته. علاوه‌بر این‌ها، میلی عجیب، برای نگه داشتن چیز‌های قدیمی و عتیقه نیز، در خود حس می‌کنم، شاید به‌این‌خاطر که فکر می‌کنم آن‌ها هم، به شکلی انتزاعی، خاطراتی‌ در خود دارند.
چیزهای خیلی قدیمی، برایم قابلیت استفاده ندارند و تنها می‌توانم نگهشان دارم. مثلاً چندسال پیش، از کمد بابا، یک ابله داستایوفسکی به سال چاپ چهل و یک، به غنیمت برداشتم، نمی‌دانید چه بویی دارد! بوی غلیظ و ناب کاغذ، یک بوی کهنگی شیرین! هربار که بخواهم عطرش را به درون ریه‌هایم بکشم، با هر تکانی که بر آن وارد می‌کنم، تکه‌ای از کاغذش پودر می‌شود، برای همین هم، شبیه به آخرین بازمانده از یک قبیله‌ی فراموش شده که تلاش می‌کند توتم خاندانشان را با چنگ و دندان، به سلامت نگه دارد، این اشیاء قدیمی‌ را نگه می‌دارم.

از هجده سالگی‌، حالت دور ریختنی‌ جمع‌کردنم، ظاهر افراطی‌تری به‌خود گرفت، دیگر از نگه داشتن صِرف گذشت و به استفاده بردن رسید. خرده‌ریزها و کاغذ‌های طرح‌دار و غیره را برای کلاژ‌هایم نگه می‌داشتم، لباس‌های کهنه‌ی همه افراد خانه را نگه می‌داشتم که یا به عنوان دستمال کنار پالتم استفاده کنم یا آن‌ها که هنوز قابلیت پوشیدن داشتند، لباس کار کارگاه‌هایم شوند، روزنامه‌های باطله را نگه می‌داشتم تا به وسیله آن‌ها بوم‌هایم را بپوشانم، قوطی و بطری و ظرف‌ دارو‌ و کرم و هر جعبه‌ قابل استفاده‌‌ای که بود، نگه می‌داشتم تا ظرف زغال‌ و پاستل و ظرف آب، روغن و تربانتینم شوند، تا جایی پیش رفتم که روغن مایع فراموش‌شده‌ی منقضی شده‌ی ته کابینت را هم نگه‌ داشتم و به‌عنوان رقیق‌کننده در نقاشی‌هایم استفاده کردم و از قضا به‌علت فاسد بودنش، نتیجه‌ی جالب و لعنتی‌ای در کارم داشت!

هر سال، یکی از سه روز اول اردیبهشت‌‌ماه، مراسم کمدتکانی سالانه‌ام است، چون دلم می‌خواهد قبل از چهارم باشد، خب، دیروز کمد‌تکانی‌ امسال برگزار شد. دیروز متوجه شدم ظرف‌های روغن و تربانتین و زغالم بیشتر از خود روغن‌ها و تربانتین‌ها و زغال‌هایم شده‌ است. اتفاق خوبی نبود. تقریباً تمام بخش‌های کمدم را اشیاء خاطره‌انگیز پر کرده بودند. این هم اتفاق خوبی نبود؛ نه برای کمدم، نه برای آن اشیاء؛ این‌که ظرف‌ها بیشتر از مظروف‌ها باشند، خوب نیست، این‌که تمام آن اشیاء پر خاطره‌ را، آن‌قدر نزدیک، جلوی چشمم بگذارم و هر روز و هر روز ببینمشان، خوب نیست. هدف من از نگه داشتنشان این نبود، این‌که آن‌قدر تکراری شوند برایم که یادم برود چرا نگهشان داشتم، که یادم برود قصه‌ و خاطره‌ی پشت هر کدامشان چیست، این‌ بودن همیشگی‌شان در مقابل چشمم، آن‌ها را قربانی کرده بود، قربانی تکرار. برای کمدم هم خوب نبود، این کمد می‌توانست جای چندین طرح و اتود و ایده شود، جای ابزار لازم‌تر، موردنیازتر و محرک‌تر برای کار‌م باشد، می‌توانست جای کتاب‌های جدیدم شود، که بی‌سرپناه گوشه‌ اتاق نگاهم می‌کنند.
نه! خاطره‌باز بودن نباید کار دستم می‌داد، خاطره بازی شیرین است، زیباست، اما نباید از «حال» و لحظه‌های در جریان زندگی‌ام غافلم کند. نباید مرا از زندگی جا بگذارد.
امروز برای اولین‌بار تصمیم گرفتم خلوتشان کنم و کردم. بعد، همه را در همان جعبه پستیِ غنیمتی‌ جای دادم و آن را در مکانی دور از دسترس، کنار اولین نقاشی‌هایم گذاشتم. از این پس، زمانی که به حس زیبای خاطرات نیازمند بودم، به سراغشان می‌روم، نه هر روز و هر ساعت و هر لحظه، که این ظلمی‌ست بر خودم و آن‌ها نیز.
امشب، تولدم است و برخلاف سال‌های رفته، بسیار آرامم و حال خوبی دارم.
امشب، کمدم خلوت، آرام و زیباست و خاطرات را به پستو برده‌ام...


۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

شماره ۲۵۹

لبخند بر لب، آخرین نفر وارد شدم، سلام کردم، احوال پرسیدم، دست دادم، سال نو مبارک گفتم، روبوسی سه‌تایی کردم و بعد به سمت مبلی رفتم که تک‌نفره باشد. نشستم و برای این‌که نقل شکوه‌ی سالخورده‌تر‌های مجلس نشوم که: «این جوون‌ها همه‌ش سرشون تو گوشیه!» گوشی‌ام را در کیفم گذاشتم و کیفم را کنار پایم جا دادم. 
دمی سکوت برقرار شد اما به محض چیدن اسباب پذیرایی، سکوت، به کلی از میان رفت. یکی از کودکان مجلس، چُنان زیر گریه زد که گویی مار نیشش زده باشد، مادرش قربان‌صدقه‌ گویان به نجاتش شتافت، کودک دیگری که نقش مار را داشت، برای این‌که پس نیفتد، دست پیش را گرفت و به دفاع و توجیه عمل شرّ خود پرداخت!
دقایقی بعد میان کودکان صلح برقرار شد و پس از صلح، مادرانشان در گوشه‌ای از خانه دور هم جمع شدند و حرف زدند و با صدایی جیغ‌گونه خندیدند.
زنان مسن‌تر، در گوشه‌ای دیگر، چادرهایشان را جلوی دهانشان گرفتند و پچ‌پچ کردند و گاهی هم شانه‌هایشان تکان می‌خورد که این یعنی احتمالاً می‌خندیدند.
مردها نیز به دو دسته تقسیم شده بودند: میان‌سالان و مسن‌ترها؛ 
میان‌سالان، باصدای بلند حرف می‌زدند، حتی می‌شد گفت تقریباً فریاد می‌زدند. یکی‌شان که با استناد به گفته‌ی خودش، به تازگی مال‌باخته شده بود، در شرق من و دیگری که به گفته‌ی خودش تجربه‌ای بدتر از او را داشته است، اما به‌ دلیل زرنگی زیاد، کلاهبردارش را حسابی چزانده‌ بود، در غرب من قرار داشتند.
مسن‌ترها آرام‌تر بودند و به همان خاطرات تکراری جوانی‌شان که هرسال می‌گویند و باز هم سیر نمی‌شوند، پرداخته بودند و می‌خندیدند.
من هم همان وسط‌ها، ناظر و سامع بر تصویر‌ها و صداها نشسته بودم. گاهی چشمانم را می‌بستم و به آن‌همه صدای درهم و برهم کودک و مرد و زن و چاقو بر بشقاب خوردن گوش می‌دادم و گاهی هم تمرکزم را روی حالات صورتشان و حتی روی عدم قرینگی‌های چهره‌شان می‌گذاشتم؛ مثلاً دیدم که مادر بچه‌ی نیش خورده، وقتی می‌خندد چشم چپش، بیشتر از چشم راستش بسته می‌شود و مادر بچه‌ی نیش زده هم، مثل من، دومین دندان آسیابش را از دست داده است. مرد مال‌باخته موهای سرش به صورت پراکنده از جلوی سرش شروع به ریزش کرده بود و مرد مدعی زرنگی، خط ریشش در سمت راست، کجی نامحسوسی داشت. در ضمن چادر یکی از زن‌های مسن هم نخ‌کش شده بود!

کف دستم را روی دسته‌ی مبل کشیدم و با خودم فکر کردم که چقدر نرم است، شبیه مخمل بود، اما مثل مخمل نبود که وقتی خلاف جهت خوابش دست می‌کشی، رنگش تیره شود، احتمالاً یکی از این جنس‌هایی‌ست که اسم ماشین‌های گران‌قیمت را رویشان می‌گذارند! رنگ مبل‌هایشان، سبز سپ‌گرین بود، به‌نظرم آمد، رنگی‌که انتخاب کرده‌بودند، از لحاظ هارمونی رنگی، با بقیه‌ی خانه هماهنگی زیبایی نداشت!
در همین فکر‌ها بودم که یکی پرسید: «خب! شما چطوری؟»
همیشه همین‌طور است. عضو لافکادیوگونه‌ی جمع همیشه من بودم که در هیچ دسته‌ای جا نمی‌گرفتم. کوچک‌تر که بودم برای این‌که تنها نمانم خودم را با اجبار هم که شده، جایی جا می‌کردم و خب گاهی خاطرات خوبی از آن دوران ندارم، اما بزرگتر که شدم، همین شدم: عضو ساکت و ناظر و سامع جمع! از همان‌ها که یک‌هو، آن‌ وسط‌ها، می‌پرسند: «خب! شما چطوری؟» و بعد به ادامه بحث خودشان می‌پردازند!

شاید اگر قبل‌ترها بود، غمگین و افسرده می‌شدم و در مهمانی نرفتن، افراط می‌کردم، اما حالا تصمیم گرفتم که مهمانی‌روی هایم را گلچین کنم و معیارم هم این باشد که در آن مکان، نپرسند: «چرا ازدواج نکردی؟ چرا لاغری؟ چرا کار ثابت پیدا نکردی؟ این چه رشته‌ای ست که خواندی؟ من را می‌توانی بکشی؟ کارهایت را ببینم؟» اصلاً معیارم همین باشد که رهایم کنند به حال خودم، که آسوده‌خاطر سر در جیب اندیشه‌های خویش فرو برم!!!

تصمیم گرفتم هر بار حسی تازه را در مهمانی، کشف کنم. مثلاً این‌دفعه متوجه شدم که صدای خرد کردن سیب در پیش‌دستی وقتی که تلاش می‌کنی از لا به لای یک‌عالم صدای درهم بشنوی‌اش و واقعاً بتوانی بشنوی‌اش، بسیار حس هیجان‌انگیزی‌ست...!

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شاید امروز وقت گفتنش باشد

فرشید قد بلند و لاغر اندام است. پوست روشن و حساسی دارد؛ همینطور ریش‌هایی کم‌پشت و موهایی که چندسالی‌ست به جوگندمی می‌زند. چشم‌هایش شفاف و زنده‌ است، با مژه‌هایی بلند و زیبا، وقتی می‌خندد، چشم‌هایش هم به وضوح می‌خندد. طرز حرف زدنش، بی‌نظیر، دوست‌داشتنی‌‌ و برای کسانی که فرمول بیانش را ندانند، تا حدودی نامفهوم است. در بیان او، ث، چ، س، ش و ص همه‌شان ث تلفظ می‌شوند و ج، ذ، ز، ژ، ض و ظ همگی ذ تلفظ می‌شوند.

فرشید از کره متنفر است، تا آن‌حد که بدون اغراق، با شنیدن واژه‌ی«کره» و یا دیدن بسته‌ی نقره‌ای‌رنگ کره هم، حالت تهوع می‌گیرد. وعده‌ی صبحانه‌اش باید تخم‌مرغ نیمرو و گوجه باشد. چای‌اش باید شیرین شود، در غیر این‌صورت قند را جدا می‌خورد، چای را جدا و به‌خاطر تلخی‌ِ چای چهره‌اش درهم می‌رود. سالادش هم باید روی پلویش ریخته شود چون اینطور دوست دارد. از میان تنقلات، انجیر خشک را خیلی بیشتر از باقی چیزها دوست دارد. فرشید روز عاشورا و تاسوعا را از صدای طبل و سنج دسته‌های عزاداری تشخیص می‌دهد و درصورتی‌که قبل از ظهر صدای دسته‌ای را بشنود، آن‌روز وعده‌ی ناهارش باید غذای نذری باشد و حتماً در ظرف یک‌بارمصرف سفید دردار سرو شود. 

فرشید وقتی به مکانی شبیه‌ به خانه وارد شود، حتماً باید لباسش را عوض کند، حتی اگر با لباس خانگی بیرون برود و دوباره بازگردد، باز هم باید لباسش تعویض شود. از شب‌بیداری‌های خارج از برنامه خوشش نمی‌آید، اگر در خانه‌ کسی برای درس‌‌خواندن یا انجام کاری عقب‌افتاده، بیدار بماند و چراغی روشن بگذارد، برانگیخته و عصبی می‌شود و حوادث ناگواری را رقم‌ می‌زند. او به کنایه، ضرب‌المثل، حاشیه‌پردازی و جملات غیرمستقیم، وقعی نمی‌نهد و تنها به جملات خیلی کوتاه و مستقیم توجه نشان می‌دهد.

فرشید عطر موهای مادرش را دوست دارد، وقتی بینی‌اش را بین موهای مادرش می‌برد، چشم‌هایش به زیبایی می‌خندد. انتهای نام افراد خانواده‌اش، میم می‌گذارد: «مامانم»، «بابایم». اگر مادرش کودکی را ببوسد، او هم نزدیک مادرش می‌ایستد و در سکوت، منتظر بوسه‌ی مادرش می‌ماند. از پله و ارتفاع بسیار می‌ترسد و برای استفاده از پله، ابتدا همراهی مادرش و در درجه بعد، همراهی پدرش را می‌پذیرد، در غیر این‌صورت، حتی اگر روز‌ها و هفته‌ها طول بکشد، از هیچ پله‌ای بالا یا پایین نخواهد رفت.

فرشید علاقه‌ی شدیدی به پنکه دارد و نگاه‌کردن به ماشین لباسشویی هم برایش جذاب است. به‌محض این‌که چرخ خیاطی قدیمی‌ای را ببیند، باید دسته‌ی چرخانش را حداقل یک‌ دور بچرخاند. از دیدن قطار و ماشین‌های پشت‌سرهم قرارگرفته هم خوشحال می‌شود. لمس کردن و ناخن‌کشیدن‌ ملایم روی سطوح صیقلی و مسطح مثل شیشه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌عینک هم از علایقش است. دوست دارد که با هدفون، موسیقی‌هایی با ریتم ثابت گوش دهد. یک تکه نخ یا یک موی تقریباً بلند و شیء کوچکی مثل یک دکمه، یا خرده نان، برای سرگرمی‌اش کافی‌ست. مو را دور شیء می‌بندد و مدت‌ها می‌چرخاند، گاهی هم با سرانگشتانش به شیء، ضربات ریتمیک می‌زند. هرجایی که او حضور دارد باید تکه‌ای نخ پیدا شود، اگر نه ممکن است دقایقی بعد، درحالی که برهنه است و مقدار زیادی نخ در کنارش انباشته، با نخ کوچکی سرگرم باشد. فرشید به رنگ سبز فسفری علاقه‌ی زیادی دارد، لباسی سبز رنگ داشت که برای تعویضش، باید صحنه‌سازیِ خروج از خانه و بازگشت انجام می‌شد و برای شستنش هم دقایقی کوتاه پس از بازگشت را فرصت می‌داد، در صورت دیرکرد، اتفاقات ناگواری رقم می‌خورد؛ سال‌ها بعد، در فقدان آن لباس‌، درد زیادی را متحمل شد. فرشید کیک خامه‌ای را به عنوان کادوی تولدش تلقی می‌کند و کادو‌های دیگر در صورت وجود، برایش اهمیتی ندارد. کیک تولدش، باید حتماً جعبه مقوایی داشته باشد و قبل از خوردن آن، باید حتماً شخصاً جعبه‌اش را پاره کرده باشد. به تاب‌ خوردن علاقه دارد، در صورتی‌که تاب کناری‌اش خالی باشد. الاکلنگ را دوست ندارد، از این‌که روی وسیله‌ای بنشیند که هر دو سمتش به موازات هم قرار نگیرند، لذت نمی‌برد. حرکت آونگ ساعت دیواری را تقلید می‌کند و به‌طور کلی، حرکاتی شبیه به‌ این را دوست دارد. 

فرشید، برای یک پر کردن جزئی دندان باید حتماً بیهوش شود و در اتاقی شبیه‌ به اتاق عمل دندانش را پر کند. در مقابل، بدنش، چندین‌بار شعله‌ی آتش، سوختن و جراحت را به لحاظ فیزیکی تجربه کرده‌است و در عین حال، حسی به نام سوزش یا درد ناشی از جراحت را تجربه نکرده‌است. 

فرشید تمایلی به تجربیات دو یا چند نفره ندارد و معمولاً غرق در جهان انحصاری خودش است. اگر  کسی از غریبه‌ها -به‌ هر علتی- به او بخندد یا بیش‌از چند دقیقه با او حرف بزند، عصبی می‌شود. 
موضوع صحبت‌هایش به چند‌ دسته‌ی محدود خلاصه می‌شود و خطاب به هیچ‌کس نیست: 
نام بردن از کسانی که بسیار به او نزدیکند و یا به‌تازگی زیاد شنیده‌ است
آوا‌های نامفهوم و نامأنوس تکرارشونده با سرعتی ثابت
تکرار عبارات و جملات کوتاهی که شنیده است
و زمانی که چیزی بخواهد که خودش از پس آن بر نیاید، برای دوم شخص و یا سوم شخص مفرد، درخواست می‌کند، برای مثال: «آب می‌خواهی» یا «آب می‌خواهد».

فرشید وقتی ناآرام می‌شود، دردی که می‌کشد را بیان نمی‌کند، در عوض فریاد می‌کشد و آواهای نامأنوس و گوش‌‌آزار تولید می‌کند و اگر آرامشش بازنگردد، در مرحله بعد، ابتدا به خود و سپس به دیگران، آسیب جسمی وارد می‌کند. فرشید، علی‌رغم ظاهر ظریفش، قدرت جسمانی بالایی دارد و این قدرت، در مواقع ناآرامی، به‌وضوح، چندین‌برابر زمان‌ عادی می‌شود.
فرشید یک دریاست، آرامشش دلچسب، زیبا، شیرین و عمیق است و طوفانش، بیش‌از ترسناک بودن، دردناک است.
فرشید، برادر من است؛ مبتلا به اوتیسم، از طیف شدید؛ امروز دوم آوریل، روز جهانی اوتیسم.
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک روزی از آینده

وارد خانه می‌شوم، در را می‌بندم، کیسه‌ای که در دستم است را باز می‌کنم به متاع خوبی که گرفته‌ام نگاه می‌کنم و خوشحال می‌شوم، باخودم فکر می‌کنم: این که باشد و یک فلاسک چای، همه‌چیز تکمیل است و تا شب نقاشی‌ام را تمام می‌کنم. کیسه‌ی متاع را توی سینک ظرفشویی خالی می‌کنم، سَمبَل‌گونه می‌شورمشان و چون وقت و حوصله‌ی خشک‌کردنشان را ندارم، همان‌جا روی سینک به امان خدا و در معرض هوا، رهایشان می‌کنم تا خشک شوند. صدای دینگ پیام می‌آید، نوشته: «سلام. پروژه‌ی جدید از فردا شروع می‌شه، داربست هم داره، ارتفاعش هم زیاده!» و ایموجی از خنده، اشک از چشم پاشَنْده، می‌زند. ایموجی‌های نیش باز و بازوی قلمبه شده می‌زنم. بخش منطقی‌نمای وجودم می‌گوید: تا کی؟ این چه‌ زندگی‌ای ست؟ هر روز یک کار، هر روز یک‌جا، هر روز یک داربست، یکی از یکی مرتفع‌تر! به‌ منطقی‌نما می‌گویم من کارم را دوست دارم.
باید این نقاشی بزرگ و انرژی‌بری که ماه‌ها در حال کشیدنش هستم را امشب تمام کنم. ناگهان یادم می‌آید [مثل همیشه] روی پالتم را نپوشانده‌ام و رنگ‌هایم خشک شدند، برای اطمینان، انگشتم را روی رنگ سفید فشار می‌دهم و می‌بینم که از سنگ، سفت‌تر شده است. دیگر عجله‌ای نمی‌کنم و سرحوصله، لباس‌ کارم را می‌پوشم. لباسم زیادی سنگین است! منطقی‌نما می‌گوید: این لباس دیگر دورانداختنی‌ست، دل بکن. گوش نمی‌دهم و همان لباس را با همان قُطر رنگ موجود در جای‌جایش، می‌پوشم و خیلی هم لذت می‌برم. روی پالتم کمی از رنگ‌هایی که می‌خواهم را خالی می‌کنم و بزرگترین قلم‌مویم را برمی‌دارم. منطقی‌نما می‌گوید: یک نقاش باید شیوه‌ی کار نقاشانه داشته باشد و عین یک نقاش و همگام با اداهای آرتیستی، نقاشی کند. محلش نمی‌گذارم و زیرانداز مامان‌دوزم را پهن می‌کنم و بومم را می‌خوابانم روی زمین، یک ظرف پر از متاع به‌انضمام نمک و همچنین فلاسک چای دارچین را به ادوات لازمه‌ی کار اضافه می‌کنم و ولو می‌شوم وسط کارگاه و شروع به کار می‌کنم.
صدای دینگ اس‌ام‌اس می‌آید: «امشب شام بیا اینجا، اینقدر تنها نمون تو اون کارگاه پر از بوی تینر و تربانتین، واسه ریه‌ت خوب نیست.» می‌نویسم: «باشه می‌آم.» به کارم ادامه می‌دهم و وقتی هوا رو به تاریکی می‌رود، بلند می‌شوم تا برای شام بروم. صدای دینگ اس‌ام‌اس می‌آید: «سلام. من هنوز هم دلتنگتم، به یادتم، بهم بگو کجا بیام پیشت؟» قلبم تند می‌زند. منطقی‌نما می‌گوید: بعد از این‌همه سال دوری و بی‌خبری، محلش نگذار. به منطقی‌نما می‌گویم که زیادی فک می‌زند. می‌نویسم: «سلام. اتاق نقلی‌‌ای که دلم می‌خواست، حالا دارمش، کارگاهش کردم، دوتا پنجره داره، دوتا از دیوارها رو قفسه زدم و همشون پر از کتابن. موهای سفیدم خیلی زیاد شده، دیگه نمی‌شمارمشون، با این حال، از داربست راحت می‌رم بالا. هنوز هم زیاد قدم می‌زنم و هنوز هم هم‌قدم یا نیست یا دوره یا کار داره. یه قالیچه دارم، دوتا صندلی، دوتا لیوان و یه فلاسک چایی دارچین.»
می‌نویسم: «امشب یه دوست قدیمی می‌آد پیشم، نمی‌تونم بیام. باشه برای یه شب دیگه.»
زنگ می‌زند و با غُر می‌گوید: «هر روز همین رو می‌گی و فرداش می‌گی خیال کرده بودم. هر روز تنها اونجایی، دیوونه شدی! اینقدر خیال‌پردازی می‌کنی که دیگه مرز بین خیال و واقعیت رو گم‌ کردی.» منطقی‌نما هم همین را می‌گوید. می‌گویم: «شاید. به‌هرحال منتظر دوست قدیمی‌م هستم و نمی‌تونم بیام.» گوشی را قطع می‌کند. به منطقی‌نما لبخند عاقل اندر سفیه می‌زنم.
همه چیز را مرتب می‌کنم. قالیچه‌ پهن می‌کنم. فلاسک چای دارچین و دو لیوان را می‌گذارم و روی قالیچه دراز می‌کشم، به لامپ پنجاه وات مرکز سقف زل می‌زنم، چشم‌هایم می‌سوزد، کسی در می‌زند...


۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

شماره ۲۵۰

نشسته‌ام و خیره شدم به دیوار، به ترک‌هایش، حرکت قشنگی دارد، روی یکی‌ از ترک‌های نازک، عمیق می‌شوم و با چشم حرکتش را دنبال می‌کنم، صدای انداختن کلید در قفل، از عمق ترک دیوار، پرتم می‌کند بیرون! با یک کیسه گردو وارد می‌شود و می‌گوید: «گردو خریدم. ارزون بود، گفتم برا فسنجون خوبه.» لبخند می‌زنم. پارچه‌ی کوچکی در آشپزخانه پهن می‌کند و کیسه‌ی گردوها را روی پارچه خالی می‌کند. یک گردو را برمی‌دارد و گوشت‌کوب را بر سر گردو می‌زند؛ یک‌بار، دوبار، سه‌بار، چهاربار؛ نمی‌شکند! لامصبی می‌گوید و از آشپزخانه صدا می‌کند: «میای کمک؟ خیلی سفتن، اگه تنها بشینم پاشون تا شب همین‌جام.» می‌روم کمکش. هیچ‌کدام حرف نمی‌زنیم، تنها صدایی که می‌آید، تق تق زدن بر سر گردوهاست. گردویی که زیر دستم است هرچه بر سرش می‌زنم نمی‌شکند، پرت می‌شوم در گذشته: 
دوم دبستان؛ حیاط مدرسه؛ جمعی‌ از بچه‌ها چمباتمه دور هم جمع شده بودند و با سنگ بر سر چیزی می‌زدند. گردو بود. ایستادم کنارشان و نگاه کردم. یکی‌شان گفت: «بیا تو هم یه‌دونه بزن، گردوش سفته هرچی می‌زنیم نمی‌شکنه. مسابقه‌ست، هرکی بتونه بشکنه برنده‌ست.» در دو سالی که به مدرسه می‌رفتم، آن‌روز اولین‌بار بود که من را به بازی‌ دعوت می‌کردند. چمباتمه کنارشان نشستم. گفت: «فقط یه‌بار باید بزنی.» نوبت خودش بود، زد، نشکست. نوبت من شد، زدم، شکست. هورا کشیدند، دست زدند و بعد هم پراکنده شدند. من همچنان چمباتمه سر گردوی شکسته نشسته‌ بودم و نمی‌دانستم باید چه‌کنم! همان که دعوتم کرده‌ بود، برگشته بود، گفت: «جایزه‌ته، بخور دیگه!» گفتم: «این‌که گردوی من نیست. تازه من گردوی قهوه‌ای دوست ندارم، تلخه.» گفت: «اگه نمی‌خوای، جایزه‌تو بده به‌ من. مال کسی نیست، از تو باغچه پیداش کردیم.»
روزهای بعد در حیاط برایم دست تکان می‌داد و کم‌کم، دوست شدیم، از آن دوست‌هایی که فقط زمانی که تنها بود، باهم بودیم، وقتی دوست‌های دیگرش کنارش بودند، من تنها بودم. از جمع بیشتر از دو نفر خوشم نمی‌آمد. خاطرات خوبی نداشتم؛ وقتی بیشتر از دونفر آدم جایی جمع بودند و صدای خنده‌شان به آسمان می‌رفت، به احتمال قریب به یقین، یکی از افراد حاضر در گروه را دست انداخته بودند و تو یا باید مفعول تمسخر می‌شدی یا فاعل تمسخر.
وقتی باهم بودیم تمام کنجکاوی‌اش این بود که خانه‌مان کجاست و وقتی طفره می‌رفتم، دایره کنجکاوی‌اش را بزرگتر می‌کرد و در حد اسم کوچه، خیابان یا محله هم رضایت می‌داد و من باز هم طفره می‌رفتم.
یک‌روز صدایم کرد و گفت: «دوستام می‌خوان باهات دوست بشن، بیا، منتظرن» دستم را گرفت و مرا به جمعی نُه‌نفره برد، همه‌شان نگاهم می‌کردند. با صدای بلند گفت: «دیروز دیدمت، دم خونه‌تون، خونه عمه‌م هم همونجاست.» همه خندیدند. ادامه داد: «خواهر برادرات هم می‌شناسم. عمه‌م گفت» همه بلندتر خندیدند. شنیدم که یکی‌شان جمله‌ای را فریاد زد، جمله‌ای که هنوز هم زهرآلود است برایم و هنوز هم برای وارد شدن در جمع‌ها در سرم تکرار می‌شود و ضعیفم می‌کند.
از جمع‌شان فرار کردم و به پشت ساختمان مدرسه پناه بردم. صدای خنده‌شان از هر صدایی بلندتر بود. تا لحظه‌ی آخر زنگ تفریح همان‌جا پنهان شدم، باز هم زندگی کودکانه‌ام به مخاطره افتاده بود، باز مورد تهدید قرار گرفته‌بودم، بازهم باید برای جنگیدن قوی‌تر می‌شدم.
سال‌ بعد از آن‌جا رفت، اما تا آخرین سال دبستان، خباثتی که در جمعی بچه بیدار کرده بود، ترکش‌های زهرآلودش، همچنان بر جانم می‌نشست.
منِ کوچه با منِ مدرسه‌ متفاوت بود. منِ مدرسه ساکت و آرام بود و درگیر نمی‌شد و دعوا نمی‌کرد و برای این‌که خباثت‌های بیدار شده، بیشتر نشوند، پشت ساختمان مدرسه پنهان می‌شد. منِ کوچه، دختربچه‌ی ریزجثه‌ی شانزده کیلویی بود که فکر می‌کرد باید قوی باشد و از درگیر شدن نترسد و برای جنگیدن باید می‌توانست جلوی اشک‌های لب مشکش را بگیرد، به‌همین‌خاطر، هرجا که زورش نمی‌رسید و نزدیک بود گریه‌اش بگیرد، در عوض جیغ‌ می‌زد.
«دماغتو چرا می‌کشی بالا؟ سرما‌ خوردی؟!» با این جمله از گذشته بیرون می‌آیم و می‌گویم: «نمی‌دونم.» و تق تق بر سر گردوها می‌زنم. تق محکمی بر سر گردویِ سیاهِ زمختی می‌زند و می‌گوید: «واسه‌چی این گردوها رو می‌کارن! اصلاً اینا گردو نیستن، یه مشت چوبن که خودشونو قاطی گردو‌ها جا کردن.» می‌گویم: «خب شاید تمام تلاششونو کردن که گردو باشن، اما زورشون بیشتر از این نمی‌رسیده، بقیه زوری که زدن تبدیل به‌ پوسته شده.»
تق دیگری می‌زند و مغز سفید و درشتی از گردوی‌ سیاه زمخت بیرون می‌آید.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

Loving Vincent

«فیلمی که هم‌اکنون می‌بینید به صورت کاملاً دستی توسط بیش‌ از ۱۰۰ هنرمند نقاشی شده است»

جذابیت فیلم برایم از همین‌جا آغاز شد، با نقش بستن این نوشته بر روی صفحه.
سپس کادرِ بسته از آسمانِ شبی‌ پر ستاره با درخشش ستارگان؛ درخششی که با ضرب قلم‌هایی بسیار نزدیک و شبیه به ضرب قلم‌های جسورانه‌ی ونسان، نقاشی شده بود.

فیلم‌نامه‌ی جنایی‌گونه جالبی که دارد، بماند؛ پرداختن به شخصیت بااراده و دردکشیده و مبهم و جذاب ونسان که خوب انجام شده بود هم، بماند؛ این‌که در این فیلم-انیمیشن به سادگی می‌شود ونسان را بیش از پیش دوست داشت(البته به شرط دوست‌دار ونسان بودن) هم، بماند؛ این‌که در چندین بخش از فیلم، پلان‌هایی شبیه‌سازی شده به تابلوهای ونسان، توسط بازیگران اجرا شده و سپس نقاشی شده بود و نمی‌توانید تصور کنید برای من چقدر دوست‌داشتنی بود هم، بماند؛ این‌که نقاشی‌ها به‌قدری من را به هیجان می‌آورد که این فیلم حدوداً یک ساعت و سی دقیقه‌ای را در طول سه ساعت تماشا کردم، تنها به این دلیل که یا فیلم را متوقف می‌کردم و روی پلان‌ها یا شاید بهتر باشد بگویم تابلو‌های نقاشی، با ظرافت و دقت، تمرکز می‌کردم و یا در حال عقب بردن فیلم بودم، چون رنگ‌ها و ضرب‌قلم‌ها و ترکیب‌بندی‌ها حواسم را از دیالوگ‌ها پرت می‌کرد و متاسفانه من از آن دسته زنانی نیستم که حواسم بتواند به‌طور عالی، چندجا باشد، این هم بماند.
اوج جذابیت و حیرت‌انگیز بودن آن، زمانی اتفاق می‌افتد که متوجه می‌شویم، این فیلم-انیمیشن، دو دنیا دارد، یک دنیا با تابلوهایی بسیار رئالیسم‌گونه و سیاه‌ و سفید نقاشی شده و یک دنیا با تابلوهایی که در آن‌ها بسیار رنگ استفاده شده است، دنیایی نقاشی شده با ضرب قلم‌های ونسانی و حتی با پرسپکتیو نگاه ونسانی! و این دو دنیا کاملاً هدفمند و ظریف، جای‌گذاری شده بودند؛ این حیرت‌انگیز است!

  • هنگام دیدنش، از هیچ بخش آن نباید گذشت، حتی از تیتراژ پایانی‌اش، تا لحظه آخر!
  • من نمی‌دانم معیار داوری برای یک انیمیشن خوب که اسکار بگیرد چه بوده است و خب من Coco را هم دیده‌ بودم و دوست داشتم، اما حالا که هنوز غرق در دنیای Loving Vincent هستم، فکر می‌کنم که حق این انیمیشن نبود که اسکار نگیرد!
  • یادم می‌آید یک‌بار، روزهای اول مسیر نقاشی بودم و داشتم با ترس به بومم نگاه می‌کردم. نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم، استادم از دور نگاهم کرد، آمد پشت سه‌پایه‌ام، کنارم ایستاد و گفت: « اذیتت می‌کنه، نه؟! ون‌گوگ می‌گه نگاه بوم سفید به آدم، آدم رو فلج می‌کنه، انگار بهت می‌گه تو هیچ‌کاری نمی‌تونی بکنی. ون‌گوگ می‌گه هر وقت بوم خالی‌ت، تحقیرآمیز بهت خیره شد، با قلم و رنگت بکوب تو گوشش، تا از وجود یک نقاش جسور و پر شور، به خودش بلرزه!» همان روز‌ها بود که با خودم گفتم باید یک‌روز نامه‌های ون‌گوگ را بخوانم و این باید ماند تا به امروز! حالا که این فیلم را دیدم، دوباره با خودم گفتم باید یک‌روز نامه‌های ون‌گوگ را بخوانم و این‌بار امیدوارم این باید، به سرنوشت باید گفتن قبلی‌ام، دچار نشود!

  • «در زندگی یک نقاش، مرگ احتمالاً سخت‌ترین چیز نیست، من به شخصه اعلام می‌کنم که درباره آن هیچ‌چیز نمی‌دانم، اما زیبایی ستارگان همیشه من را به رویا می‌برد، از خود می‌پرسم چرا نور این ستاره‌ها برای ما غیر قابل لمس است؟! دوست دارم به اسرار نهفته در اعماق وجود ستاره‌ها دست پیدا کنم؛ به‌نظرم مرگ بر اثر کهولت، مانند پیاده رفتن تا آن‌جاست...»
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شماره ۲۴۵

وارد قطار شدم، پاهایم بسیار دردناک بود، خیلی راه رفته بودم، علاوه بر آن، کفش‌های تازه‌ام پشت پایم را آزرده بود و تاول کوچکی ایجاد کرده بود و خودش هم سبب باز شدن و به‌تبع، سوزناک شدنش شده بود. مثل اکثر اوقات، صندلی‌ای برای نشستن ندیدم، قطار خلوت بود، دردِ پایم مجبورم کرد که فکر کنم حالا که خلوت است، کمی بی‌فرهنگی شاید اشکالی نداشته‌باشد. خرده فرهنگم با خرده دردم در حال جدال بودند که سرانجام دومی پیروز شد و کف قطار نشستم. زانوهایم را بغل کردم، سرم را روی پایم گذاشتم و چشمانم را بستم. صدای دست‌فروش‌های مترو را می‌شنیدم که به نوبت و تعارف و گاهی دعوا، اجناسشان را تبلیغ می‌کردند و بعد می‌گذشتند. صدای خانم میانسالی که به سمت مسنی میل می‌کرد را هم می‌شنیدم که به‌گمانم در رابطه با مبحثی مرتبط با طب سنتی صحبت می‌کرد.
صداها در هم مخلوط و مبهم شد، پلک‌هایم درحال سنگین شدن بود که صدای زنگ‌دار دخترانه‌ای به کسی گفت: «ببین من اینطوری وایمیستم، تو از اینجا عکس بگیر، جلدش و بند عینکم و تا اینجای دستم تو کادر باشه.»
چرتم پاره شد، سرم را بلند کردم تا چپ‌چپ نگاه کنم بهشان؟! نه! فکر نکنم! سرم را محض کنجکاوی بلند کردم. دختر، روی صندلی کنار شیشه نشسته بود، کتاب بیگانه آلبرکامو در دستش بود و داشت می‌خواند، بند عینکی با سنگ‌های زرد و قرمز و مشکی داشت، دستهای کشیده‌ی سفیدی‌ داشت که لاک مشکی روی ناخن‌هایش بود، یک‌سری نقش و نگارِ تاتوطور هم روی انگشت اشاره‌اش موجود بود.
دختر دیگری در کنارش، گوشی به‌شکل افقی در دست، بالاتنه‌اش را به عقب برده بود تا بتواند کادر مورد نظر دختر کنار شیشه را ببندد.
بعد از چندبار عقب و جلو کردن و صدایی مشابه شاتر دوربین درآوردن از گوشی موبایل، سپس دختر عکس‌بردار، گوشی را به سمت دختر عکس‌خواه گرفت و گفت:«ببین خوب شد؟!» دختر عکس‌خواه، با انگشت تصاویر را کنار زد و بعد گفت: «آره این خوب شده! مرسی.» دختر عکس‌خواه در حال انجام کاری در گوشی بود و چند لحظه یک‌بار به دختر عکس‌بردار نگاه می‌کرد و از او عکس‌العمل می‌طلبید، دختر عکس‌بردار هم هر ازگاهی به صفحه نگاه می‌کرد و عکس‌العملش را با حالت چشم و ابرو و چهره‌ نشان می‌داد. کمی بعد با هم پچ‌پچ کردند، خندیدند، بعد یکهو دختر عکس‌خواه، نگاهی به بیگانه انداخت و بعد آن را در کیفش چپاند، دختر عکس‌بردار پرسید: « تموم شد؟!» دختر عکس‌خواه جواب داد: «نه بابا، ساده‌ای، حال ندارم بخونمش، فقط عکسش رو می‌خواستم استوری کنم»
دختر عکس‌بردار، هندزفری‌اش را در گوشش گذاشت و سرش را به سمت عقب برد و چشمهایش را بست. دختر عکس‌خواه در گوشی‌اش فرو رفت، من هم به تابلوی ایستگاه نگاه کردم و فهمیدم سه ایستگاه دیگر باید پیاده شوم، از کف قطار بلند شدم و نزدیک در ایستادم، خانم میانسال مایل به مسن، هنوز از طب سنتی می‌گفت و اصرار داشت که مطالعاتش از هزار تا دکتر بیشتر است و اگر خانم کنار دستی‌اش باور ندارد، پیج طب سنتی‌اش را دنبال کند!

به ایستگاه مورد نظر رسیدم و در حالی که کمی پایم را می‌لنگاندم، از قطار پیاده شدم.
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مکالمه‌طور ۷

گفت:
خوش‌به‌حالش که مامانش بهش اجازه می‌ده تا خیلی از کارهایی که لذت‌بخشه براش، انجام بده، بدون ترس... اون طعم بچگی رو بیشتر و کامل‌تر از ما می‌چشه، مگه نه؟!

جواب گرفت:
نه! 
این‌که راحت بتونی کارهایی که لذت‌بخشه رو انجام بدی، خوبه، اما وقتی مجوز نداری و انجام می‌دی چندبرابر شیرین‌تره! 
این قانون‌شکنیه‌ست که شیرین‌تره؛
این رد کردن حصارها که فقط و فقط با اراده‌ی خودت اتفاق می‌افته، شیرین‌تره...
اون لذت شیطنت‌های مجوز دارش رو یادش نمی‌مونه، اما من طعم شیرین و دلچسب شیطنت‌های بی‌مجوزم رو تا همیشه یادمه...
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کار هر بز نیست خرمن کوفتن!

فیلسوف هنر و منتقد هنر، دو وظیفه‌ی جدا و متفاوت دارند و باید از یکی دانستن‌ این‌ها اجتناب شود‌.
وظیفه‌ فیلسوف علی‌القاعده محدود به مفهوم‌سازی فلسفی برای هنر است. برای مثال، فیلسوف هنر می‌تواند از طریق استدلال، به تاثیرات یک جریان‌ هنری نو بر یک مفهوم سنتی در هنر بپردازد، ارزش‌گذاری هنری از حدود وظایف او بیرون است. در مقابل، وظیفه منتقد، ارزش‌گذاری اثر هنری‌ست که به وسیله استدلال، محکم می‌شود. در واقع منتقد هنری اثر را ارزیابی می‌کند، سپس به کمک نظریه‌ها، چارچوب‌ها و تعریف‌ها ارزیابی‌اش را مستدل می‌کند. منتقد در نقد هنری باید در انتها به این پرسش پاسخ دهد که یک اثر در دستیابی به اهداف خود موفق بوده است یا خیر.
مرز بین تعریف فیلسوف هنر و منتقد هنر همین‌قدر باریک است، در نتیجه، مرز بین تعریف نوشتاری که هریک از این افراد ارائه می‌دهند نیز همین‌قدر باریک است، بنابراین نام هر متنی در رابطه با یک اثر را نمی‌توان نقد گذاشت!

یک نقد صحیح هنری نیازمند پیش‌آگاهی‌‌هایی‌ست که در اینجا ایجاب نمی‌کند که توضیح دهم، زیرا: 
۱. متن بسیار طولانی و از حوصله خارج خواهد شد.
۲. وارد مباحث تخصصی می‌شود و اشاره به هر مؤلفه، نیازمند توضیح و تبیین بلندبالایی خواهدشد.

اما چند نکته بسیار مهم وجود دارد که دلم می‌خواهد بگویم:
اول این‌که
منتقدِ دارای دانش وقتی نقد یک اثر را پذیرفت، یعنی آن را به عنوان یک اثر (چه ضعیف، چه قوی) پذیرفته است، به این معنی که لااقل آن را در اندازه‌ای که پتانسیل تجزیه و تحلیل داشته باشد، دیده‌است؛ پس تخریب محض، به دور از اصول نقد است. 
دوم این‌که
هیچ منتقدی حق ندارد نظر و سلیقه‌ی شخصی و حب و بغضش را از اثر یا خالق اثر، در تجزیه و تحلیل و نقد اثر دخالت دهد، مثلا حق ندارد بگوید این تابلو یک آشغال است چون خالق آن کافر است یا این تابلو چرت است چون هنرمندش جیره خوار نظام است! یا حق ندارد بگوید این اثر بهترین اثر دنیاست، چون فلانی که اصلا کار بد ندارد، یا چون رنگ شاه‌بلوطی زیبای مورد علاقه‌ی من را استفاده کرده است یا اثری بسیار عالی‌ست چون برای نشان دادن ارزش انقلاب کشیده شده است!!! 
جملات و نظریات این‌چنینی تنها می‌توانند سلیقه و نظر شخصی به عنوان یک مخاطب (حتی عام) باشند، نه نقد!
سوم این‌که
منتقد نباید اثر را تعریف یا ترجمه کند.
رولان بارت می‌گوید: « نقد به هیچ‌رو نباید به تبیین اثر بپردازد، باید این امر را به مخاطب واگذارد. منتقد شاید بتواند اثر را توضیح و تنویر کند و احتمالا بر نقاط مبهم آن نوری روشنگر بی‌افکند، اما او هرگز نمی‌تواند ادعای ترجمه‌ی اثر به زبانی روشن‌تر را داشته باشد. زیرا خود اثر از همه‌چیز روشن‌تر و واضح‌تر است.»
چهارم این‌که
هر اثر در یک چارچوب و بستر مختص به خود ارزیابی می‌شود، به بیان ساده‌تر، معیاری واحد برای همه‌ی آثار وجود ندارد، هر اثر بر اساس یک‌نوع تعریف و زیبایی‌شناسی مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌گیرد.
به عنوان مثال، هیچ‌وقت نباید تابلوی‌ مونالیزای داوینچی را با تابلوی جیغ ادوارد مونش در یک چارچوب و تعریف قرار داد که در طی آن، مونالیزایِ داوینچی بشود خفن‌ترین و فاخرترین اثر هنری دوران‌ها و جیغِ مونش بشود آشغال و «اینو که بچه‌ی منم بلده بکشه»!
پنجم این‌که 
آثار انتزاعی داستان ندارند، موضوع ندارند، شخصیت ندارند، گاهی حتی عنوان هم ندارند. منتقد برای نقد این آثار تنها موظف است منطق حسی پشت اثر را بداند(اگر هنرمند در قید حیات باشد و یا استیتمنتی از اثر موجود باشد، دستیابی به این مورد به‌سادگی امکان‌پذیر خواهدبود) و پس از آن فقط به نقد فرمالیستی اثر بپردازد. یک منتقد درباره‌ی چنین آثاری تا همین اندازه موظف است نقد کند، هرچیزی فراتر از این، در حیطه نقد قرار نمی‌گیرد.
ششم این‌که
«سبک» و «تکنیک» باهم متفاوت است! سبک هیچ هنرمندی رنگ‌روغن یا آب‌رنگ نیست، رنگ‌روغن و آب‌رنگ تکنیک اثر است! 
سبک‌ها معمولا کلمه‌ای‌هستند «ایسم»دار؛ و صدالبته که «سبک» هم تنها به این معنی نیست که نام دوره تاریخی اثر را بدانیم، هر اثر حداقل دارای سه مولفه با نام سبک است: مکتب و دوره تاریخی، سبک و استایل شخصی هنرمند، سبک مربوط به کشور و فضای فرهنگی هنرمند.
(موارد ۲ و ۳ تعریف ایسم‌دار مشخص ندارند و غالباً از طریق دیدن تعداد زیادی اثر از یک هنرمند یا یک کشور، به این تعریف می‌توان رسید.)
این‌که به نمایشگاه‌های نقاشی برویم و از هنرمند اثر بپرسیم سبکتان چیست؟! این سوال، سوالی غیر اصولی‌ست و با این‌حال اگر او مثلاً به‌دلیل شیوه قلم‌گذاری‌اش بگوید امپرسیونیسم، هنرمند نادانی‌ست و اگر فرد سوال پرسنده، بر اساس آن واژه امپرسیونیسم، یک متن بلندبالا بنویسد و اسمش را بگذارد نقد، هم فرد نادانی‌ست! 
امپرسیونیسم در قرن ۱۹ در اروپا جریان یافت و دوره‌اش را گذراند و به پایان رسید رفت! به پیر، به پیغمبر، تمام شده‌است!
وقتی در یک نمایشگاه آثاری را می‌بینیم که شیوه‌ی اجرایشان شبیه به دوره امپرسیونیسم است و هنرمندش سر و مر و گنده در حال قدم زدن در گالری‌ست، در چنین شرایطی برای تعیین سبک شخصی‌ هنرمند درست‌تر است که بگوییم نوع قلم‌گذاری‌ها و سبک شخصی‌ او امپرسیونیسم‌گونه است!


  • من، خودم را منتقد هنری نمی‌دانم و درحال حاضر هم هیچ علاقه‌ای به منتقد شدن ندارم؛ حتی آرتیست و هنرمند و نقاشِ تمام‌ و کمال هم نمی‌دانم، حتی یک هنردان بسیار پر و فرهیخته و پر مطالعه هم نمی‌دانم؛ اما این‌که جیم‌هایی با خرده معلومات غلط در صحیح آمیخته‌‌شان و بر اساس سلایق شخصی، خودشان را صاحب‌نظر بدانند و در جایگاه ارزش‌گذاری برای آثار قرار بگیرند و نظر بدهند و اسمش را بگذارند «نقد هنری»، مرا اذیت می‌کند، منِ صرفاً دانشجوی نقاشی را! همان‌طور که وجود تهمینه میلانی‌هایی آزارم می‌دهد، باز هم منِ صرفاً دانشجو را!
  • لازم نیست که توضیح دهم منظور من از «اثر هنری» تنها در حیطه‌ی‌ نقاشی‌ست، نه سایر هنرها!
  • باز هم لازم نیست که بگویم من در مورد نقد سینما و فراستی و سوژه‌ی این‌روزها صحبت نکردم! من  در مورد سینما، علم و مطالعه‌ای ندارم. آن برنامه را هم ندیدم!

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

آبی‌ها

در این پست از طیف رنگ‌های آبی گفتم و دوستان درخواست کردند که درمورد نام آبی‌ها توضیح دهم‌.


این تصویر نام آبی‌هایی‌ست که من تا‌کنون می‌شناسم و با آن‌ها کار کردم!
قول نمی‌دهم و ادعایی هم ندارم که آبی دیگری کشف نشود اما تا جایی که از ترکیب رنگ‌ها سر درمی‌آورم، به احتمال ۹۹ درصد، فعلا همین آبی‌ها وجود دارند که ساختنی نیستند و اگر آبی دیگری به جز این‌ها پیدا شد به احتمال قریب به یقین، بر اساس ترکیب شدن با دیگر رنگ‌ها به‌وجود آمده است، هرچند نام‌های مختلفی ممکن است داشته باشند.

پاورقی شماره ۱:
سبز وردین از اسمش مشخص است که سبز است و  نباید در گروه آبی‌ها قرار بگیرد، این همان سبزی‌ است که بیشتر به نام کله‌غازی می‌شناسیم، در این دسته‌بندی قرارش دادم، زیرا افراد زیادی اشتباهاً به آن آبی کله‌غازی می‌گویند! قرار دادم تا توضیح دهم که وردین، آبی نیست! یکی از انواع سبز‌هاست که هنگام ساختن آن ممکن است درصد آبی‌‌اش در ترکیب بیشتر باشد و این موضوع سبب شود که توناژ آبی‌اش غالب‌تر به‌نظر برسد، اما جوهره‌اش در گروه سبز‌ها جای می‌گیرد، پس وردین یا همان کله‌غازی، سبز است، نه آبی!
همان‌طور که ممکن است توناژ سبز در آبی فیروزه‌ای غالب‌تر باشد اما فیروزه‌ای هیچوقت سبز فیروزه‌ای نیست!

پاورقی شماره ۲:
آبی فتالو و اولترامارین بسیار شبیه به هم هستند و امکان مشتبه شدنشان وجود دارد. بسیار دیده‌ام این اتفاق را، برای مثال خودِ من در دوران جاهلیتِ رنگی، اولترامارین را آبی کاربنی صدا می‌کردم و یا در پروژه‌ای که مشغول به کار بودم بخش‌هایی از طراحی اسلیمی باید لاجوردی رنگ می‌شد و رنگ تهیه شده توسط کارفرما آبی فتالو بود!  در حالی که این آبی فتالوست که آبی کاربنی‌ست و آبی اولترامارین در واقع آبی لاجوردی‌ست.


پی‌نوشت‌:
این‌ رنگ‌ها بر اساس رنگ‌شناسی جهانی نام‌گذاری شدند اما این رنگ‌شناسی تنها نوع رنگ‌شناسی نیست، این نوع در رشته‌ی ما بیشتر باب است، اما شاید در رشته‌های گرافیک کامپیوتری با نام‌های دیگری که در نرم‌افزارها کاربرد دارند باب باشد یا برای مثال دوستی دارم که رشته‌اش هنر اسلامی‌ست و تمام رنگ‌شناسی در رشته‌ی او، دنیایی کاملا جدا با این نوع رنگ‌شناسی دارد، او آبی لاجوردی را به نام اولترامارین نمی‌شناخت، آن را به نام پرشین بلو می‌شناخت!
۰ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰

شماره ۲۲۷

هر وقت می‌خواهم سبزی پاک کنم، سبزی‌ها را سر و ته جلویم می‌گذارد. البته به نظر من سر و ته است، از نظر او درستش این است. اصلا سر و ته بیشتر چیزها، از نظر من متفاوت است؛ مثلا آن مکان از بادمجان که از نظر من سر است، از نظر دیگران دم است؛ البته همانطور که گفتم این موضوع فقط شامل بادمجان نمی‌شود، الان که در حین نوشتن این متن فکر می‌کنم، می‌توانم بگویم این موضوع، در مورد تمام میوه‌ها، مرکبات، سبزی‌جات، صیفی‌جات و خیلی جات‌های دیگر که شاید الان حضور ذهن نداشته باشم، صدق می‌کند.

می‌گوید باید برگ‌های سبزی‌ها به سمت خودت باشد و ساقه‌هایش به سمت دیگر، می‌پرسم چرا؟ می‌گوید قانونش است! کاری که دلم می‌خواهد انجام می‌دهم، می‌پرسد چرا؟ می‌گویم به نظر من سبزی‌ها باید مثل دسته‌گل جلوی آدم قرار بگیرند. می‌گوید تو روش سبزی پاک کردن را بلد نیستی.
خودآگاه من می‌داند که وقتی مثل دسته‌گل نیستند، آخرهای کار، سبزی‌ها، شلخته و اعصاب خردکن نمی‌شوند، منطقی است؛ ناخودآگاه او هم این را می‌داند. اما من همچنان دلم می‌خواهد وقتی که پاکشان می‌کنم، مثل یک دسته گل در مقابلم باشند و او هم دلش می‌خواهد روش منطقی را دنبال کند.

به کلم قرمز، ریحان قرمز و پیاز قرمز می‌گویم کلم بنفش، ریحان بنفش و پیاز بنفش، خب چون قرمز نیستند، بنفش‌اند. حالا شاید خیال کنید من خیلی رنگ‌ها برایم مهم هستند که حتماً درست گفته شوند، ولی تقریبا اشتباه خیال کرده‌اید، حالا شاید هم خیال نکرده‌اید، اما من برای همان یک درصد احتمال که ممکن است خیال کرده باشید، وظیفه‌ی خودم می‌دانم که روشنگری کنم: من اغلب نام رنگ‌ها را با همان اسامی لاتینی که در مبانی رنگ یاد گرفتم بلدم و چون جالب نیست که همه‌جا از این دانش ‌خفنم استفاده کنم، غالباً استفاده نمی‌کنم. در نام فارسی رنگ‌ها، در حد کم‌رنگ و پررنگ و یواش و جیغ آگاهی دارم و شاید تنها طیف آبی رنگ‌هاست که کمی متعصبانه‌تر، نام‌های درستشان را می‌دانم، تازه شاید! 

می‌گوید باید در مدت زمان ۲۰ ثانیه یک فیگور را بکشم؛ لزومی نمی‌بینم. من از زمانی که ابزار اثر گذار را در دستم می‌گیرم، ۴۰ ثانیه طول می‌کشد که لود شوم، اگر نتوانم بکشم، این معنی را می‌دهد که طراح خوبی نیستم، خب شاید من طراح خوبی نباشم، اما این دلیل درست نیست، در این‌جا من فقط طراح سریعی نیستم. 

می‌گوید باید همیشه قلم‌موهای بزرگ را مثل بیل در دست بگیرم، قانونش است، اما لزومی نمی‌بینم که این قانون را رعایت کنم، دلم می‌خواهد هر وقت حسم به من گفت، آن را مثل بیل به دست بگیرم، نه همیشه.

خانه‌مان این سمت خیابان است، ایستگاه اتوبوس هم در راستای همین سمت خیابان است، می‌گوید آدم عاقل راه راست را می‌گیرد و به سمت مقصد می‌رود، احتمالا آدم عاقلی نیستم، چون گاهی که دلم می‌خواهد، به سمت دیگر خیابان می‌روم، می‌پرسد چرا؟ می‌گویم چون خانه‌مان این سمت خیابان است، نباید درخت‌های آن سمت خیابان را ببینم؟ نباید از مسیر آن سمت خیابان هم تصویری در ذهن داشته باشم؟

برای رفتن به مراسم سالگرد عمویم کفش کتانی می‌پوشم، می‌گوید آدم با کفش کتانی نمی‌رود مراسم عمویش! می‌گویم چرا؟ می‌گوید قانونش است. می‌گویم دلم می‌خواهد گاهی بی‌قانونی کنم. با حرص می‌گوید: هر غلطی دلت می‌خواهد بکن!

حالا هم سال‌هاست که یا پنهانی غلط می‌کنم یا بابت غلط‌هایی که می‌کنم در حال روشنگری هستم و یا برای این‌که لجباز و عجیب و قانون‌شکن دیده نشوم، خیلی از غلط‌های دلخواهم را نمی‌کنم!

۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۱

آنِ منی کجا روی، بی‌تو به‌ سر نمی‌شود...*

هندزفری‌ام، همراه‌ترین چیزی‌ست که از دوران بعد از کودکی‌ام همراهی‌اش را به‌خاطر می‌آورم. در تمام روزهای گذشته‌ام، تمام لحظات غم‌ و شادی و تنهایی که گذراندم، فقط او بوده است که همیشه کنارم حضور داشته‌(اگر گوشی‌ تلفن همراه را استثنا بگیریم). هرچند در تمام این سال‌ها یک هندزفری ثابت نبوده و چندبار تعویض شده است. اولینش یک‌چیزی بود با یک مارک ناشناس که به‌عنوان اشانتیون نمی‌دانم روی کدام وسیله داده بودند به عضوی از خانواده‌ و او هم حاتم طایی بود و بخشیدش به ما! تنها چهار روز عمر کرد و خب علت اشانتیونگی(!)اش هم مشخص شد! درست است که عمرش کم بود اما علی‌ ای حال در توان خودش خدمت کرد! بعدی، هندزفری گوشی قدیمی یکی از اعضای خانواده بود که نرم‌آلو(!)های سر گوشی‌هایش پوسید و ریزریز شد و نابود گشت و بدیهی‌ست که گوش‌هایم را آزار می‌داد و آن را کنار گذاشتم. پس از آن «هندزفری گوشی قدیمی هرکس در خانواده، باید به من می‌رسید» این گزاره، به صورت یک سنت درآمد و آنقدر این سنت در من عمیق شد که حتی به‌شکل یک سنت شخصی برای خودم، درآمد! همچنان نیز، وقتی گوشی جدید می‌خرم، از هندزفری گوشی قبلی‌ام برای آن استفاده می‌کنم!
یک‌بار برای اینکه کمی سنت‌‌شکنی کرده باشم، یک هندزفری فِیکِ آیفون خریدم و وقتی سر‌کار می‌رفتم، یک گوشی‌اش در رنگ اکریلیک غرق شد، البته من نجاتش دادم، اما خب صدای خواننده در گوشی مذکور، مثل زمانی که در حمام می‌خواند، پخش می‌شد. چون غالباً بی‌کلام گوش می‌دهم، گفتم باکی نیست، اما راستش باکی بود، چون Òlafur Arnalds هم موسیقی‌اش در گوشی از رنگ نجات‌یافته، به شکلی پخش می‌شد که تو گویی او هم در حمام این موسیقی را ساخته است!
خلاصه که آن را هم کنار گذاشتم و مجدداً به همان هندزفری گوشی قدیمی بازگشتم. با آن خوش بودم تا همین امروز که تصادفاً، سیمش به دستگیره‌ی در گیر کرد و...
حالا من بی هندزفری گشته‌ام...
حسی که هم‌اکنون دارم، شبیه به درد بی‌یاری می‌ماند...

خنده‌دار است یحتمل، اما حقیقتاً غمگین شدم از این‌که هندزفری‌ام نابود شد و از این‌که تصمیم گرفتم یک هدفون بی‌سیم بخرم که دیگر نه در رنگ غرق شود و نه سیمی داشته باشد که به جایی گیر کند، اما متوجه شدم، که چقدر هدفون‌ها گرانند و چه غم‌انگیز است برایم بی‌هدفونی... غم‌انگیزتر از بی‌ساعتی حتی!


+مونس و غمگسار من، بی‌تو به‌ سر نمی‌شود...

*مولانا

۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۱