۱۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

مگه نمی دونی عیده؟!

نشستم تخم مرغ رنگ کردم شبیه "میمان"

البته تخم مرغه شبیه میمان شداااا ، سوتفاهم پیش نیاد :|


ایشون، دوستان!

دوستان، ایشون!

:))


سال نو رو هم به همراه همین ایشون تبریک می گم :))

ایشالا که به همه ی آرزوهایی که خیر هستن برسید :)


+

میمان: شکل ادبی و نوشتاری میمون :))


+

این آلرژی که گفته بودم یه درده ، سرماخوردگی هم که بیاد روش میشه قوز بالا قوز :|


+

تاحالا ازین عنوانا نذاشته بودم!

۳۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰

خداحافظی

از یهویی رفتن خوشم نمیاد
از بی خداحافظی رفتن خوشم نمیاد
هر چند کوتاه !
حتی اگه قرار باشه یه نفرو دوباره فردا ببینم یا دوباره فردا باهاش حرف بزنم اما باید امروز رو با خداحافظی تموم کنم
به نظرم بی خداحافظی رفتن یکی از سخت ترین زجر هاییه که می شه به طرف مقابل داد!

با دشمن هم باید خداحافظی کرد
شاید همراه با آرزوهای خوب نباشه اما به هر حال یه پایان ارتباط باید داشته باشه!

من حساسیت عجیبی رو خداحافظی دارم !
از بچگی هم همیشه سوژه ی همه بودم !
مثلا یه خانواده پنج نفره میومدن مهمونی خونه ی ما،
بعد دونفر شون زودتر خداحافظی می کردن و می رفتن بیرون و چون من کوچولو بودم خیلی تحویلم نمی گرفتن!
بعد پشت سر همونا من لباس می پوشیدم تا سر کوچه میدویدم و خودمو می رسوندم که فقط با اون دونفر باقی مونده هم خداحافظی کنم!
اونوقت اونا می گفتن الهی... و بعد می خندیدن !

اگه یه وقتی بهشون نمی رسیدم اول گریه می کردم و بعد هم تا دفعه ی بعد که معلوم نبود کی هست همش گوشه ذهنم این بود که چرا خداحافظی نکردم!
به همین خاطر شده بود برای اینکه مطمئن شم با هر کس سه چار بار خداحافظی می کردم!

با اشیا و مکان ها هم همینطورم!

مثلا وقتی از خونمون می خواستیم اسباب کشی کنیم من با سری اول که اسباب بردیم رفتم به من گفتن دوباره برمی گردی و خداحافظی می کنی، چند سری دیگه اسباب هست!
اما یه شلوغ پلوغی هایی پیش اومد و نشد که برگردم
و من هنوز که هنوزه گوشه ی ذهنم هست که من از اون خونه خداحافظی نکردم!
هر چند خونه ی دوست داشتنی ای نبود اما خیلی سالامو توش گذروندم باید باهاش خداحافظی می کردم اما نکردم و هنوز که هنوزه گوشه ی ذهنم اینو دارم...
مثلا کیفی که اول ابتدایی خریدم رو تا سال سوم ابتدایی داشتم وقتی پایینش سوراخ شد ازش خداحافظی کردم ،

بهش گفتم که کیف خوبی بود و دوسش داشتم و بعد دادمش که مامان بندازدش دور!

از دونه دونه کفشایی که تاحالا پام کردم و کهنه شدن و قرار بوده برن ، خداحافظی کردم !
از همه ی لباسام خداحافظی کردم!
لابه لاشون لباسی ، کفشی،چیزی داشتم که وقتی من نبودم انداختنشون دور

و من هنوز که هنوزه گوشه ذهنم دارم که من از کفش کتونی سرمه ای م خداحافظی نکردم...
که من از مانتوی جین آبی م خداحافظی نکردم...

که من از پیرهن گلدارم خداحافظی نکردم


از کتابای دروس تخصصی سال دوم دبیرستان تاپیش دانشگاهی م متنفر بودم اما خداحافظی کردم...

از حسابان لعنتی خداحافظی کردم!
از ریاضیات گسسته ی خشک خداحافظی کردم!
از هندسه ی نفرت انگیز خداحافظی کردم!

خداحافظی برای من مهمه!
پایان مکالمه برا من مهمه!
انتهای ارتباط برا من مهمه!

همیشه مورد تمسخر قرار گرفتم بابت این موضوع اما من حساسیت عجیبی دارم رو خداحافظی و برام مهم نیست دیگران چی می گن اما من باید خداحافظی کنم،
حتی اگه طرف مقابلم اینکارو نکنه!

من رو خداحافظی حساسم!
من از یهویی رفتم بیزارم...


پ.ن:

حالم بد نیست اما خوب هم نیست...

و "این" حال ربطی به پست نداره.

دلم خواست بگم همین.


پ.ن:

ازین متن منظورم رفتن خودم نبود!

۳۳ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰

اواسط اسفند ماه تا اواخر خردادماه حتی گاهی تا اوایل تیر ماه

تو این بازه یِ زمانی اگه یه دختری رو دیدید که موقع راه رفتن تو خیابون ،

چشماش اشک آلوده
و عطسه هایِ شدتیِ متوالی می کنه
و گهگاه با ابرو های این حالتی(کلیک) و یه حال بی نوا میگه : وای خدااااا... ،

ممکنه اون دختر من باشم :|


+
قاعدتا هرچی بیشتر به تابستون نزدیک می شیم این حالتهای گفته شده کمتر خواهد شد ، خداروشکر.
+
ننگ به نیرنگت ، آلرژی! :|
+
با همه ی اینها ، همچنان بهار رو دوست دارم
و اردیبهشت رو دوست تر :)
۲۶ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰

چارشنبه سو(ر/ز)ی!

من جزو اون دسته بچه مثبتایی بودم که تا 9،10 سالگی فقط تو حیاط خودمون فشفشه روشن می کردم :| :))
بعد تر یکم می رفتم بیرون یه کنج پیدا می کردم آتیش وسط کوچه رو تماشا می کردم و با هر تـــــــــــق یه جهشی داشتم :|
بعد تر ازون مثلا سه سال پیش یهــــو با جرئت شدم ، رفتم یه بسته سیگارت خریدم !!!
حالا بماند که نصف بیشتر سیگارتا اصلا نترکید :|
ولی کلا صدای بدی داشت خودمم بعدا پشیمون شدم :| :))
بعدش کلا چارشنبه سوری کار خاصی نمی کردم...
بعد امسال همینجوری یهویی اینو خریدم :))
منور هستن،
 گویا صدا ندارن فقط تصویر دارن :))
من برم اینو بزنم بیام :)))

۲۸ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰

این یه پیشنهاده :)

بیاید بعضی وقتا ، حتی سالی یه بار ، بریم مراکز نگهداری معلولین و بهشون سر بزنیم...

خیلی خوشحال می شن و روحیه می گیرن...

و از همه مهمتر اینکه خوشحالی شون واقعیه... مال مال خودشونه!

ادا در نمیارن!

وقتی ذوق می کنن با تمام وجود ذوق می کنن!

و این ذوقشون انقدر ناب و اصیله که به آدم واقعا انرژی می ده... :)

البته که دیدن این بچه ها و مسلط بودن و منقلب نشدن خیلی قدرت می خواد ، خیلی استقامت می خواد...

خیلی سخته...

واقعا سخته...

ولی رفتن به اینجاها و دیدنشون آدمو صبورتر از قبل می کنه ...

من اطمینان دارم...


+

لطفا بدون هیچ قضاوتی درمورد سرپرست یا خانواده ی اون افراد معلول، بیایم فقط یه کاری کنیم برای حال خوب خودمون و چندتا هم نوع دیگه...

همین :)
۲۸ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۰

خوشبختی


*ورق پاره های زندان - بزرگ علوی

۲۷ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۰

کمک نکنیم بهتره!

وقتی تصمیم می گیریم به کسی کمک کنیمͺ

حواسمون باشه داریم چی کار می کنیم

از انتهای کارمون مطمئن باشیم

از خودمون مطمئن باشیم که وسط کار جا نمی زنیم

اگه مال این حرفا نیستیم الکی کارای گنده تر از خودمون انجام ندیم

وقتی مسئولیت کمک کردن به کسی رو به عهده می گیریم حق نداریم جا بزنیم

وقتی قراره جا بزنیم پس حق نداریم مسئولیت به عهده بگیریم!

۲۷ نظر موافقین ۳۲ مخالفین ۰

منمااا!!!

بنده در سن 7 سالگی (حالا همون شش و اندی سالگی)

15 کیلو بودم!

خدایی ش تصور نمی کردم جرمم این بوده باشه :| :)))

اونوقت بچه ی یکی از آشنایان هنوز دو سالش نشده 19 کیلوئه :|

:|

البته ماشالا!


پ.ن:

از سری کشفیات حین خونه تکونی :)))

۳۲ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۰

جوان ناکام *

اول روضه می‌رســــــــد از راه
قد بلند است و پرده‌ها کــــــــوتاه


آه از آنشب که چــــــشم من افتاد
پشت پرده به تـــــــکه ای از ماه


بچه‌ی هیأتم من و حســـــــــــاس
به دو چشم تو و به رنـــگ سیاه


مویت از زیر روســـری پیداست
دخــــــــــترِه ... ، لا اله الا الله!


به "ولا الضالین" دلم خوش بود
با دو نخ موی تو شدم گمـــــــراه


چشمهایم زبان نمی‌فـــــــــــــهمند
دین ندارد که مرد خاطــــــرخواه


چای دارم می‌آورم آنــــــــــــــور
خواهرانِ عزیــــــــــــــز! یا الله!


سینی چای داشــــــــت می‌لرزید
می‌رسیدم کنار تو ... ناگــــــــاه ـ


پا شدی و شـــــــــــبیه من پا شد
از لب داغ اســـــــــــتکان هم آه


وای وقتی که شـــــــــــد زلیخایم
با یکی از برادران همــــــــــراه


یوسفی در خــــــــیال خود بودم
ناگهان سرنگون شدم در چـــــاه


"زاغکی قالـــــــــــب پنیری دید"
و چه راحت گرفت از او روباه


آی دنیا ! همــــــــــیشه خرمایت
بر نخیل است و دســت ما کوتاه


"قاسم صرافان"


*عنوان پست: عنوانی که خودِ شاعر گذاشته بودن!


+

در جریان هستید دیگه؟!

مثل همیشه نظرات پست "شعر" بدون تایید نمایش داده می شن :)

۱۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰

مامان مراقبم بود...

امروز وقتی داشتیم از خیابون رد می شدیم ، مامان دستمو گرفت...
و من
فقط نگاه کردم به دستم که تو دست مامان بود ؛
رفتم به سال های کودکی م؛
اون سال ها که دستم انقدر کوچیک بود که تا بخشی از مچم تو دست مامان جا می شد
اون سال ها که مامان جلوی موهامو مثل درخت نخل می بست
اون سال ها که پیرهن آستین چین دار می پوشیدم با جوراب توری، ازینا که لبش بر می گشت
و پهن می شد رو کفش، کفش قرمز تق تقی که روش یه پاپیون قشنگ بود ^_^
اون روزا که به هیچ ترفند و شیوه ای حریف من نمی شد که من رو با خودش نبره بیرون!
حتی ترفند "می رم آمپول بزنم"!!!
چون من هیچوقت با آمپول مشکلی نداشتم :))

وقتی دستم تو دست مامان بود، دیگه نگران نبودم که ماشینا بزنن بهم!
مامان مراقبم بود...
:)

۳۴ نظر موافقین ۳۱ مخالفین ۰