ولی قولش نه!

 

روی دستش ، پسرش رفت، ولی قولش نه!

نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

 

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار

پایِ نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

 

باغبانی ست عجب! آنکه در آن دشتِ بلا

به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه!

 

شیر مردی که در آن واقعه هفتادو دوبار

دست غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

 

جان من بَر، خیِ آن"مرد" که در شطِ فرات

تیر در چشم ترش رفت، ولی قولش نه!

 

هرطرف می نگری نامِ حسین است و حسین

ای دمش گرم!!! سرش رفت، ولی قولش نه!

 

خی: مشک


"حسین جنتی"
. عارفه . ۱۲ نظر ۱ خوشم اومد :)

سرما

خوشحالم که پاییز اومده و زمستون هم تو راهه...

بخوام راحت بگم ، خوشحالم که هوا داره سرد می شه!

من عاشق سرمام :)

عاشق شال گردن!

عاشق پالتو!

عاشق اینم که تو سرما دستامو مشت کنم و بذارم تو جیب پالتوم...

دستکش رو دوست دارم!

سوییشرت کلاه داری که تو خونه می پوشم و می رم باهاش کنار بخاری می شینم رو دوست دارم...


وقتی هوا سرد می شه همه تو حال خودشونن،

هرکسی داره با سرعت از سرما فرار می کنه تا به مقصدش برسه!

مردم کاری به کار هم ندارن!

دنبال حرف نیستن!

دنبال قضاوت کردن هم نیستن!

سردشونه ،

حوصله ندارن به هم برچسب بزنن!

تو زمستون می تونی راحت بزنی بیرون از خونه ، قدم بزنی ، در حالی که پیانوی لاچینی رو گوش می دی ، به گذشته ت فکر کنی،به آینده ت!

اگر احیانا از شوق یا حسرت ، اشکی رو صورتت نشست ،کسی حواسش نیست که با تعجب نگات کنه!

هرکی سرش تو لاک خودشه !

سرما چیز خوبیه!

یه حسن دیگه ش اینه که چاره داره : "لباس گرم"

اما گرما اینطور نیست :|


سرما روشنه!

برا من،سرما همیشه سفیده...

حتی اگه برف نباره!

من عاشق زمستون با برفم ، برفِ درست و درمون، چیزی که الان چند سالی هست ندیدم !!!

اما با این حال زمستونا بازم برا من روشنن!

خصوصا ماه دی!


زمستون ،شباش آرومه، توش سکوت جریان داره؛

شبای زمستون عالیه برای دست به کارِ دلی شدن (دست به نوشتن ،نواختن،طرح زدن و هرچیز دیگه که حال دلو خوب کنه...)


با اینکه همیشه زمستونا دچار خشکی پوست و خشکی چشم و ... می شم؛

والبته به خاطر مشکل قدیمی م ،ریه هام کمی اذیت می کنن!

اما

من بازم عاشق سرمام ...

سرما خیلی خوبه...خیلی...

سرما همون چیزیه که من می خوام :)


پ.ن:

این پست ظاهرا بیشتر مربوط به زمستونه،

اما انقدر دیروز (26/7/94) هوا سرد بود که حس زمستون داد به من :))


+

آدم برفی هم ، همین الان یهویی! ;))

. عارفه . ۱۹ نظر ۱ خوشم اومد :)

عینک!

کسایی که عینک نمی زنن، علاوه بر تمام حسن ها و راحتی هایی که دارن ، یکی از بزرگترین لذتاشون اینه که می تونن برن زیر بارون راحت قدم بزنن...

ما عینکی ها،

اگر چنین قصدی داشته باشیم یا باید با عینکمون بریم زیر بارون ، که بعد از گذشت دقایقی ، به کل هیچ دیدی نداریم :|

یا باید عینکمون رو برداریم که در این صورت از همون ابتدا میزان دیدمون کم خواهد شد :|

. عارفه . ۱۷ نظر ۱ خوشم اومد :)

چی می خواین از جونِ ما ؟! :|

این رباتا چی ان همش تو آمارگیر بیان واسه خودشون آنن؟!؟

هیچی شونم مشخص نیس، بجز آی پی و کشورشون :|

سیستم عامل : نامشخص

مرورگر : نامشخص

وضوح تصویر : نامشخص

کشور و شهر : فلسطین اشغالی ، بلغارستان ، اوکراین ، آمریکا :| :| :|

بعد تازه!

هر نوع برچسب و دسته بندی برای وبلاگ گذاشته باشی ، دونه به دونه شو می رن سر می زنن :| :|

انگار می خوان مچ آدمو بگیرن :|

آدم خودش به خودش شک می کنه :|


. عارفه . ۱۲ نظر ۱ خوشم اومد :)

بعضی ها

بعضی از افراد هستن که همه ی آدم ها رو یک بیمار روانی می بینن، مگر خلافش ثابت شه!

سعی کنید با این افراد رو به رو نشید ؛ چون ممکنه با رفتارهاشون،واقعا از شما یک بیمار روانی بسازن :|


پ.ن:

همه ی ما نقطه ضعف هایی داریم!

بیایم با دست گذاشتم روی نقطه ضعف های هم، همدیگه رو آزار ندیم...

. عارفه . ۹ نظر ۱ خوشم اومد :)

قدیما...

قدیما ، خیلی از میوه ها بوشون از خودشون خوشمزه تر بود...

اول عاشق عطر و بوشون می شدی،

بعد که قشنگ هوس می کردی ، با خوردنشون لذتت دو چندان می شد...

میوه هایی مثل :

نارنگی

خیار

هلو

پرتقال

توت فرنگی

سیب قرمز

طالبی

و...


الان چند ساله من بوی این میوه هارو خیلی کم حس می کنم یا اصلا حس نمی کنم!!!

موقع خوردنشون هم مزه ای که انتظار دارم رو ندارن !(غالبا مزه شون طوریه که به آب گفتن zeki :| {چون نمی دونستم با چه "ز"ای نوشته می شد ، فینگلیش نوشتم :))}


یا حس چشایی و بویایی من دچار مشکل شده

یا مربوط می شه به همون عبارت : "میوه هم ، میوه های قدیم..."


پ.ن:

البته خب از حق نگذریم

هلو و طالبی هنوز دارن تلاششون رو می کنن برای نگهداری مزه و بوی اصیل خودشون؛ ولی باقی میوه ها به گمونم تسلیم شدن :|

. عارفه . ۱۲ نظر ۱ خوشم اومد :)

زمان

بعضی چیزا زمان دارن،
وقتی زمانش بگذره دیگه هیچوقت جبران نمی شه...هیچوقت...

. عارفه . ۷ نظر ۱ خوشم اومد :)

دانشگاه

امروز رفتم دانشگاه !

خیلی آباد شده بود!!! اول وارد شدم نشناختم :|

فک کنم ما دلیل ویرانی ش بودیم :|


هدیه رو دیدم :)

بچه ها رو دیدم :)

یکم باهم گپ زدیم...

خوب بود ...


نشد که باهاشون باشم...حیف...

نشد که با هدیه باشم...نشد...


پ.ن:

دانشگاه من ازین دانشگاه روزانه ها (به قول بعضی از دوستان :خفن ها :D ،من معمولا ازین کلمه استفاده نمی کنم) نیست :)

لطفا سوال نفرمایید :)

. عارفه . ۱۴ نظر ۱ خوشم اومد :)

با نگاهت اجتماع کافری تشکیل شد

با نگاهت "اجتماع کافری" تشکیل شد
هیئتی از "فرقه های دلبری" تشکیل شد

مردم از خانه برای دیدنت بیرون زدند
"سازمان رسمی گردشگری" تشکیل شد

ماده گرگ چشمهایت آنقدر کشته گرفت
در مسیرت "دادگاه کیفری" تشکیل شد

آنقدر مردان بیچاره گرفتارت شدند
"مجمع لغو طلاق محضری" تشکیل شد

عاشقیدن جوری از زیبایی ات معنا گرفت
که "گروه جعل های مصدری" تشکیل شد

با تو "زیبایی شناسی در هنر" تغییر کرد
مکتب "امپرسیون روسری" تشکیل شد

آمدی از خانه بیرون باز دعوا شد سرت
اخم کردی "دسته های شرخری" تشکیل شد

عده ای می خواستند از جنس تو صحبت کنند
"انجمن های زبان زرگری" تشکیل شد

سیب سرخم ! شاخه ات افتاد در دست شغال
باز هم "دنیایی از دیو و پری" تشکیل شد...

 

"علی صفری"

. عارفه . ۱۳ نظر ۱ خوشم اومد :)

زباله :|

همیشه یه گوشه ای از کیفم جای زباله هامه!

رسیدای عابر بانک و پوست شکلات و آبنبات و بیسکویت و... ازین جور چیزاست!

بیشتر هم به این خاطره که وقتی زباله دستمه ، تا چشم کار می کنه اطرافم هیچ سطل زباله ای وجود نداره ، خب مسلما وقتی هم سطل زباله نباشه ، باید زباله م رو پیش خودم نگه دارم!

وقتی هم که می رسم خونه کلا فراموش می کنم که کیفم رو خالی کنم!

این می شه که غالبا حجمی از کیفم رو زباله تشکیل داده! :|


امروز از صبح بیرون بودم و بین راه تشنه م شد و یه آب معدنی گرفتم ، فروشنده هم طبق معمول چون پول خورد نداشت باقی پول رو یه ویفرشکلاتی داد!

منم تصمیم گرفتم که این ویفر رو بخورم !

وقتی که تمومش کردم و خواستم پوستش رو بندازم تو سطل زباله ،دیدم ای بابا، مثل همیشه ، هیچ سطل زباله ای در اطراف به چشم نمی خوره!

تصمیم گرفتم همینطور که به راهم ادامه می دم نگاه کنم شاید جلوتر تو مسیر ، سطلی ، چیزی پیدا کردم...

خلاصه

نزدیک به نیم ساعت همینجوری من پیاده رفتم ولی دریغ از یک مکان برای دفع زباله :|

دیگه کلا از خیرش گذشتم گفتم اینم بره همون گوشه ی کیف!

درِ کیف رو باز کردم دیدم ای وایِ من چقدر زیاد شدن اینا !!!!! :D

هیچی دیگه اینو همینطوری گرفتم دستم ، تا رسیدم تو کوچه ی خودمون!

وقتی رسیدم تو کوچه دیدم عه ! کوچه مون سطل مکانیزه داره! :))

گفتم تا یادم نرفته ، همینجا همه ی اینارو خالی کنم و بعد برم خونه :)

نگاه کردم دیدم خداروشکر کسی تو کوچه نیست و همه جا خلوته!

این زباله های عظیم رو از کیفم درآوردم،

تا یه مقداری شو ریختم تو سطل...

....

یهو یه گربه با یه صدای خیلی جیغ جیغوی بلندی پرید از سطل بیرون!!! :O

منم به شدت ترسیدم و یه جیغ ریزی زدم!!! :|

همزمان با هم ،

من و گربه هه ، خلاف جهت هم ،

فقط دوویدیمااااا...

من دیگه حتی پشت سرم رو هم نگاه نکردم ...

همینطور درحالی که باقی مونده ی زباله هام تو دستم بود به سمت خونه می دوویدم!


خلاصه تهش این شد که ، بخش اعظم زباله ها دوباره به خونه برگشت!

منتها با این تفاوت که اینبار همون موقع که رسیدم همه رو انداختم تو سطل زباله ی خونه! :|

. عارفه . ۱۸ نظر ۰ خوشم اومد :)
مطالب قدیمی تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان