بیاید از مخفی بودن درآیید!

از اواخر آبان بود فک کنم که این جعبه دنبال کنندگان تو پنل بیان اضافی شد.

همون اوایل خیلی از دوستان حس کنجکاوی شون برانگیخته شد که چرا فلان قدر دنبال کننده مخفی دارن و خطاب به اون افراد میگفتن که هدفشون چیه، یسری ها شکایت کردن که اصلا چرا بیان حالت دنبال کردن مخفی رو قرار داده که بتونن استفاده کنن و یسری هام کنجکاوی شون بسیار برانگیخته شده بود ولی ازونجایی که خودشون مخفی بودن نمی تونستن شکایت کنن :)))

خلاصه اینکه من ازون اول 7 تا دنبال کننده مخفی داشتم،باخودم که مرور کردم فک کنم همه شونو می شناختم :))

بعد هی سعی کردم شکایتی نکنم هی نگم چرا...تا اینکه کم کم زیاد شدن و این اواخر شدن 10 تا دنبال کننده مخفی :|

دیگه صدام دراومد :|


اونایی که می خوان مخفی دنبال کنن که هیچی با اونا کاری ندارم،

فقط در همین حد بهشون بگم که:

"این رسمش نیست، خوشحال می شدیم آشنا می شدیم باتون :/"


اما

اونایی که هم من می شناسمشون ،هم خودشون می دونن که من می شناسمشون ،

خودشونو نشون بدن دیگه ;)


بیاید این دنبال کردنتونو یا خصوصی ش کنید یا عمومی :))


نذارید در ملأ عام اسم ببرم D:

:)))


+

یلدا مبارک

. عارفه . ۳۰ نظر ۱ خوشم اومد :)

عنوان : هرچی دلتون خواست بذارید!

قبلا فک می کردم که نباید درمورد کسی قضاوت کرد و نباید برچسب زد به آدما

چون

ما هیچوقت جای هیچکس نبودیم،

حتی یه روز از روزای اون فرد رو نگذروندیم،

اتفاقاتی که اون داشته رو ندیدیم و تجربه نکردیم،

پس آدما رو فقط به عنوان یک همنوع و انسان باید دید!

اما الان می گم

به هیچ وجه نباید آدما رو قضاوت کرد

حتی زمانی که فک می کنیم ،همه ی روزهای زندگی ش رو در کنارش گذروندیم،

حتی زمانی که فک می کنیم تو تمام اتفاقات زندگی ش بودیم!

درست نیست

قضاوت هیچوقت درست نیست.

ما هیچوقت اون فرد نبودیم...از نگاه اون دنیا رو ندیدم...

پس نه قضاوت کنیم ونه برچسب بزنیم لطفا..


پ.ن:

قبول کنیم دردای هرکس برای خودش عظیمه و دردناک...

هی سعی نکنیم که اثبات کنیم فقط و فقط ما سختی داشتیم!

. عارفه . ۱۶ نظر ۱ خوشم اومد :)

در جستجوی گمشده

نمایشگاه آثار فریده لاشایی و منتخبی از آثار گنجینه موزه با عنوان "در جستجوی گمشده" از روز ۳۰ آبان ماه ساعت ۶ بعدازظهر با حضور هنرمندان، در موزه هنرهای معاصر تهران افتتاح شد.


رزومه ی فریده لاشایی اینجا

بیوگرافی بیشتر اینجا


در این نمایشگاه ۱۳۰ اثر از آثار فریده لاشایی در زمینه نقاشی، شیشه، طراحی ، ویدئو و ... و همچنین ۴۰ اثر از آثار گنجینه موزه(آثار کامی پیسارو ،تولز لوترک،سهراب سپهری و...) به نمایش در آمده است.




نمایشگاه تا 7اسفند ماه ادامه دارد.


نشانی : تهران،خیابان کارگر شمالی،جنب پارک لاله،موزه هنر های معاصر

موزه شنبه ها تعطیل است.



پ.ن:

قبل ازین که برم این نمایشگاه رو ببینم شوق خیلی زیادی داشتم ...هی برنامه ریزی می کردم وهی نمی شد ،وقت نمی کردم...، بی صبرانه انتظار می کشیدم برای روزی که می خواستم برم.

این ذوق و شوق ، مربوط به رزومه ای بود که ازین نقاش خونده بودم.

با کاراش آشنایی نداشتم و تمام اطلاعاتم ازش فقط و فقط اون رزومه بود!

وقتی رفتم نمایشگاه...!

کارای خوبی بودن ،رهایی تو کار ، حسی بودنشون وَ...وَ...خیلی چیزای دیگه ، اینا خیلی خوب بود،

اما

من ازون رزومه انتظار بیشتری داشتم...


در هر صورت

دیدن این نمایشگاه خالی از لطف هم نیست.

اگه براتون مقدور بود ، ببینید :)

. عارفه . ۱۹ نظر ۱ خوشم اومد :)

کسی که دوستش دارم...

کسی که دوستش دارم باهوش نیست.

از آنهایی نیست که رتبه اش در کنکور دو رقمی شده باشد،

از آنهایی نیست که ،

هوافضایِ شریف و 

پزشکیِ شهید بهشتی و 

حقوقِ تهران ، قبول شده باشد!

کسی که می خواهمش ،

مو های پرپشت خیلی مشکی ندارد،

کسی که تمام فکر و ذکرم شده است ، 

قدِ بلند و شانه های ستبر ندارد،

اویی که در لحظه لحظه ی زندگی ام است،

رگ خواب خانم ها را نمی داند!

بلد نیست زبان بریزد!

اویی که دلبسته اش شدم ،

گونه هایش چال نمی افتد!

کت و شلوار مارک نمی پوشد!

عطر شَنِل نمی زند!

از آن ماشین های گران ندارد!

هیچوقت راهش به رستوران های معروف و گران نخورده است که بگوید:همان همیشگی !!!

او

شبیه آنهایی که باید باشد نیست،

اما 

در نگاهش ،شرمی ،

در صحبت کردنش ،حیایی،

و در خنده هایش ،متانتی دارد،

که من ، در کسی جز او ندیدم!

اویی که می خواهمش ،همیشه خیلی تند راه می رود و چند کتاب زیر بغلش دارد.

مسیرش را با اتوبوس و مترو و تاکسی ،

و زمانی که دلش گرفته باشد ،پای پیاده می رود!

عطر خوشبویی می زند 

اما

خودش هم نمی داند چه مارکی ست!!!

لباسش ساده است!

پیراهن چهار خانه ای که همیشه یک خودکار بیک در جیبش است،

یا تی شرتی معمولی!

با شلوار کتان یا جین ،از آن سنگین ها!!!!

کسی که دوستش دارم ،

کفش های گران و چرم اصل نمی پوشد!

کفش هایش اسپرت و معمولی ست!

کسی که می خواهمش ،

عینک بدون فریم می زند!

از آنهایی ست که از خیلی از مد های روز خبر ندارد!

از آنهایی که بیشتر اوقات می شود در خیابان انقلاب پیدایش کرد!

کسی که دلم را برده است،

بی نهایت ساده است

و همین سادگی اش است که مرا آتش می زند...


ع.غ


پ.ن:

"او"ی نوشته ، تاکنون برای من ، وجود خارجی نداشته است :)

. عارفه . ۳۹ نظر ۲ خوشم اومد :)

نم باران نشسته روی شعرم...


نم باران نشسته روی شـــــعرم، دفترم یعنی

نمی بینم تو را ابری ست در چشم ترم یعنی 

 

سرم داغ اســــــــــــــت یک کوره تبم انگار

فقط یکریز می گردد جــهان دور سرم یعنی

 

تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم 

تمام هستی ام نابود شـــــــــد بال و پرم یعنی

 

نشستم صبح وظهروعصردرفکرت فرو رفتم 

اذان گفتند و من کاری نـــکردم کافرم یعنی ؟!


اگر ده سال برمی گشتم از امروز می دیدی

که من هم شور دارم،عاشقی را از برم یعنی

 

تن تو موطن من بوده پس در سینه پنهان کن 

پس ازمن آنچه می ماند به جا،خاکسترم یعنی

 

نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگرمنظورت این ها بود، خوبم ... بهترم یعنی!  

 

"مهدی فرجی"


+

نشستم هم چای خوردم،هم شاملو خواندم...فقط شعر نگفتم :/

ولی بهترم یعنی :)

. عارفه . ۲۵ نظر ۱ خوشم اومد :)

دلتنگی ...

چون ذره ای دلم شده از بس ندیدمت

چیزی شبیه دانه ی هل، بلکه ریز تر...


"محمد عابدینی"


+

دلتنگی درده 

حالا اگه این دلتنگی واسه کسی باشه که بهش دسترسی نداری خیلی درده

ازون دردتر ، اینه که واسه روزایی باشه که دیگه نداری شون...

و خیلی دردتر ازون ، اینه که اون شخص هم توی همون روزا باقی مونده باشه...



+ببخشید شب عیده و گفتن اینا شاید تاثیری تو حالم نداشته باشه ولی خب...منو ببخشید ...
. عارفه . ۱۶ نظر ۱ خوشم اومد :)

خیلی نچسبن :/

وقتی که از انتخاب رشته ت راضی باشی دروس عمومی می شن یه سری درس مزخرف و اضافی و الکی!

وقتی از انتخاب رشته ت ناراضی باشی دروس عمومی می شن یه سری روزنه ی امید!!!

و من

درحال حاضر,

حالت اول هستم....

البته

مدت ها پیش

حالت دوم بودم...

چقدر تفاوت!!!!!

پ.ن:

خوب می شم :))

پ.ن:

با گوشی ام هااااا! اینا که درستش نکردن,خودم این دوتا فلش آبی ها که چپ و راستن (نمی دونم اسم واقعی ش چیه :|) رو زدم ,پست نوشتم! ^_^

پ.ن:

من برم این لامصبا رو بخونم :/

. عارفه . ۲۹ نظر ۱ خوشم اومد :)

آبرنگ



. عارفه . ۳۳ نظر ۲ خوشم اومد :)

نپرسیم!

از دور که دیدمش ، لبخند زدم؛اون هم به محض دیدن من ، لبخند زد.
کم کم که نزدیک می شد ،لبخندش کمرنگ و کمرنگ تر می شد...وقتی که رسید لبخندش کاملا محو شده بود!
سلام کرد.
و من خیلی گرم و صمیمی جوابش رو دادم.
مثل همیشه نبود!
بهش گفتم که شال خوش رنگی سرش کرده .
تشکر کرد .
سرشو انداخت پایین و به زمین خیره شد...
گفتم بشینیم؟!
با سر تایید کرد .
رو یه نیمکت نشستیم.
سرش پایین بود و همچنان به زمین خیره!
صورتشو رو به من کرد و بعد...
زیر گریه زد!
سرشو گذاشتم رو شونم...
با تمام وجودش هق هق می زد...

هیچی نگفتم ؛
از اون نپرسیدم چی شده!
نپرسیدم چرا گریه می کنی !
اون فقط می خواست گریه کنه ...یه فرصت می خواست برای حذف کردن بغضش،تا بتونه بعد از اون به زندگی عادی خودش ادامه بده و درست تصمیم بگیره...

تمام مدت به سکوت گذشت ...تنها صدایی که از سمت ما میومد صدای هق هق بود...
نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعت گذشت اما خالی شد...خالی شد و بعد تشکر و عذر خواهی کرد ...
و رفت!
وقتی داشت می رفت مثل قبلا بود... :)

بیایم بعضی وقتا واسه کسایی که دوستشون داریم فقط شونه باشیم...
ازشون دلیل اندوهشونو نپرسیم.

گاهی وقتا آدم می خواد فقط هق هق بزنه ، همین!

. عارفه . ۲۳ نظر ۱ خوشم اومد :)

سوسک o_O

حدود دوهفته پیش، من ، تنها، یک بچه سوسک رو، توی اتاق ، روی دیوار ، رویت کردم !!:|

 معمولا سعی می کنم هیچ موجود زنده ای رو نکشم!! چون اصلا دلشو ندارم !!!خصوصا سوسک ،که وقتی له می شه ،قِرِچ می کنه :$

و من اصلا دل شنیدن اون صدارو ندارم :((

اگه موقعیتش باشه به سمت دیگه ای هدایتشون می کنم که از من دور شن ، اگر هم موقعیتش نباشه سعی می کنم به آغوش طبیعت برشون گردونم!(البته اینایی که گفتم،فقط و فقط مربوط به بچه ی حشرات می شه!اگه بالغ باشن ،جیغ می زنم و افراد دیگه ای باید ترتیب اینکارو بدن :|)

خلاصه ،

رفتم دستمال کاغذی بیارم که این بچه سوسکو به آغوش طبیعت برگردونم که ...

وقتی برگشتم دیگه اونجا نبود o_O

با خودم فکر کردم که چقدر طول می کشه تا این بزرگ شه؟!!؟

بعد چون خیلی ترسیدم ،دیگه بهش فکر نکردم!!! :|

...

درحال گذران زندگی بودیم (البته همش این سوال گوشه ی ذهنم بود: الان چقدی شده ینی؟!)که...

 دیشب نامبرده رو مجددا رویت کردم :|

ماشالا براخودش آقایی/خانومی، شده بود :|

خب همونطور که ذکر شد وقتی بزرگ بود دیگه کاری از دست من بر نمیومد :|

پس دست به دامن پدر شدم که بیا اینو از پنجره پرتش کن بیرون!

حالا پدر هی اصرار که پرتش کن چیه! بذا بکشم دیگه!

منم هی خواهش و تمنا که توروخدا نکشش :| با کاغذبرش دار بندازش بیرون!

حالا اینم واسه خودش همینجوری داره این اتاقو پشت سر می ذاره می ره تون اون اتاق :|

مام بحث سرِ کشتن یا نکشتن :| :|

دیگه بلاخره اصرار های بنده کارگر افتاد و نکشتنش و با بدبختی گرفتنش و به آغوش طبیعت برگرداندن :))))


+

می دونید یه حسی داشتم به سوسکه ،

چون از کودکی ش دیده بودمش ، دلم نیومد بمیره D:


+

قابل ذکر است که یکسری علامت منحصر به فرد داشت که من تا دیدمش ، شناختم :))

. عارفه . ۲۹ نظر ۱ خوشم اومد :)
مطالب قدیمی تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان