بو :)

عجیبه که علم اونقدر پیشرفت نکرده که یه جایی هم باشه برای به اشتراک گذاشتن "بو"!
اونوقت مثلا تو یه اون فضای اجتماعی می نوشتن من و عطر فلان یهویی :|
ولی واقعا کاش یه همچین جایی بود
اونوقت یه سری بوها رو به اشتراک می ذاشتیم
مثل عطر گل مریم
مثل بوی خاک بارون خورده
مثل بوی آتیش ازون آتیشا که یه قوری سیاه شده می ذارن روش و چایی آتیشی درست می کنن
مثل بوی هلو
مثل بوی توت فرنگی
مثل بوی هندونه
مثل بوی شیرینی و نون شیرمال داغ، که یه روز سرد زمستونی از تو قنادی میاد بیرون
مثل بوی یقه ی نوزاد
مثل بوی قهوه
مثل بوی گلاب
مثل بوی دارچین (یا چایی دارچین)
مثل بوی زعفرون

یه سری بو هم هست که شاید خیلی دوست داشتنی نباشه ولی برای من هست:
مثل بوی تینر
بوی تربانتین
بوی رنگ و روغن
یا
بوی سیر چه خام چه سرخ کرده !(البته خب نیازی به گفتن نیست قطعا دوست داشتنی نیست زمانی که از توی دهن این بو بیاد :| )
بوی پیاز سرخ کرده!
بوی...

کلا بو ها خیلی خاطره هارو زنده می کنن !
به نظر من یه بو قدرت بیشتری از یک جسم ملموس داره تو زنده کردن خاطرات و عواطف...
و بعد ازون یه صدا یا یه موسیقی یا یه آوا حتی...
در درجات بعدی اجسام ملموس!

امروز یه بو منو برد به روزایِ...خوب...خوب بود... ولی سخت...

بوی فوم دستشویی اتکا!!!


پ.ن:

ممنونم از همه دوستانی که منو می خونن و از همه ی کسانی که منو دلنشین مردمی معرفی کردن :)

من دایره لغاتم چندان خوب نیست و اون ذوقی که الان دارم هم قطعا تو واژه جا نمی شه!

فقط بدونید پشت این تشکرم یک عالمه ذوقه یک عالمه خوشحالیه :)

ممنونم از همه تون :)

. عارفه . ۳۲ نظر ۲۷ خوشم اومد :)

از سری دسته گل های من(2)




می دونید این چیه؟!
این پایه ی رژه!
اینجا یه قفسه س!
دوسال پیش کنار این دوستمون که تو تصویر می بینید (البته دوستمون اونموقع کامل بود)
یه چسب قطره ای قرار داشت
و بر اثر نمی دونم چی، این چسب سرنگون می شود
و محتویاتش در قفسه خالی می شود...
روزی از روز های دو سال پیش،
من بی خبر از همه جا،
هرچی این رو برمی داشتم، برداشته نمی شد،
هی می کشیدم، هی نمیومد!
اصلا اینجا جای این دوستمون نبوده هاااا
همینجوری موقتی اونجا گذاشته شده بود...ولی خب دیگه موند! :|
با استفاده از استون و ازین قبیل تلاش ها فقط شی کناری ش رو تونستیم جدا سازی کنیم که آثارش هم دقت کنید، موجوده!
ما همه ی تلاشمونو کردیم ولی متاسف شدیم آخرشم!
چون فقط سرش دراومد و پایه ش جا موند برای همیشه!
دوسال ازون روز می گذره و ایشون به محکمی روز اول اینجا حضور دارن, هیچ !
یه فضای پِرت هم ایجاد کردن که دیگه تو قفسه خیلی چیزا نمی شه گذاشت اصلا!
والا :|

پ.ن:از سری دسته گل های من اولی ش اینجاست (کلیک)دوستان قدیمی تر در جریانن! :))
من دسته گل زیاد دارم منتها دیگه همه رو بگم ریا می شه! :| :))

پ.ن:خوندن این پست المی جان یادم انداخت که اینو بنویسم :))
. عارفه . ۲۸ نظر ۱۵ خوشم اومد :)

مکالمه طور 2

ساعت سه شب!

- خوابی؟
+نه
-عه! تو هم خوابت نمی بره؟!
+اوهوم، میای بازی؟!
-بازی؟!؟! چی؟!
+اسم فامیل! :))
-پایه ام :))

                 *******

از ع!

اسم:
-عسل
+علی

فامیل:
-عرفانی
+علوی

غذا:
-عدسی
+عدس پلو

گل:
-عشقه
+عشقه

اشیا :
-عروسک
+عینک

حیوان :
-عنتر
+ننوشتم

ماشین:
-علگانس
+قبول نیست O_o
-خارجیه از کجا معلوم فارسی ش ع نباشه!
+به نظر من قبول نیست ولی باشه :/

میوه :
-عالو
+این دیگه خدایی قبول نیستO_o
این فارسیه مشخصا با الفه!
-مهم تلفظشه !!!
+من دیگه حرفی ندارم :|

یحتمل ساعت سه شب بشینی اسم فامیل بازی کردن همین می شه !!!

:)))
. عارفه . ۳۲ نظر ۲۶ خوشم اومد :)

باید بتونم!

باید پاشم بند کفشامو سفت کنم و راه بیفتم و به دونه دونه دیوارای شهر سر بزنم...
. عارفه . ۱۱ خوشم اومد :)

برای خالی نبودن عریضه 3 + تبلیغ!

چند روز نبودم
ینی تصمیم گرفتم نباشم شاید به نتایجی برسم...

وقتی اومدم 56 تا وبلاگ به روز شده بودن ، خیلی از وبلاگها چند تا چند تا پست کرده بودن...

اگه بگم همه ی همه رو خوندم دروغه !
ولی سعی می کنم در روزهای آتی بخونم :)
ببخشیدم :)

+
اینجا نامزد شدم ، اون آخر ماخرا !
ازونجایی که فقط باید به یه وبلاگ رای بدین، پیشنهاد نمی کنم که به من رای بدین :D
ولی خب گفتن تبلیغ کنیم، مام تبلیغ کردیم مثلا :)))

:)

. عارفه . ۱۶ نظر ۱۵ خوشم اومد :)

فکر می کنم و ...

مدتی می گذره از شنیدن اون صحبتا... و من همچنان فکر می کنم و حسرت می خورم و داغ دلم تازه س...

و من همچنان فکر می کنم که چرا باید انقدر زیاد شده باشه?!

و فکر می کنم که چرا فقط یه سال?!

و فکر می کنم که چرا روز نمی رفتیم?!

و فکر می کنم که چرا همه چی حل می شد اما بعد از دیدن و فهمیدن...

و فکر می کنم که هنوز انگشت شست "م" بی حسه...

و فکر می کنم که چند بار?!

و فکر می کنم که باز هم چند بار?!

و فک می کنم که دهه ی اول و دوم زندگی "ف" چطور گذشت?!دهه سومش قراره چطور بگذره...

و اینکه دهه ی سوم و چهارم و پنجم "م" چطور گذشت?! و بعدش چطور می گذره...

و فکر می کنم اینا دهه ی شصت کجا بودن?!

و فکر می کنم خیلی حرف هست...اما...

و فکر می کنم که همیشه جای بعضی چیزا می مونه...

فکر

فکر

فکر

و یه حسرت بزرگ برای همیشه...

و قطعا حال بقیه بدتر از من...

پ.ن:

باید می نوشتمش!گنگه! شاید برا بعضیا نباشه...

منو ببخشید!

. عارفه . ۲۵ خوشم اومد :)

تجدید برنامه ریزی!

ازونجایی که اگه خدا بخواهد اینجانب نیز کنکوری می باشم ،

فقط تفاوت من با سایر کنکوریان این است که

از تاریخ کنکور خود بی خبرم! :|

فلذا اصلا بعید نیست که دو ماه دیگه کنکور مورد نظر بنده باشه! :|

و ازونجایی تر که یک ماه کارهای قبل از عید بر ذمه ی مان بود

و تقریبا دو هفته هم عید بود و مهمون میومد و مهمونی می رفتیم ،

این برنامه ی درس خوندن ما کلا خراب شد ! :|

برای تنظیم دوباره ی برنامه مان و رساندن خودمان به بخش هایی که از برنامه عقب مانده ایم،

مجبور به مقداری ترکِ نت هستیم!

و ایضا ترک کتابهای غیر درسی! :|

امید است که بتوانیم برنامه مان را تنظیم کنیم

که اگر نتوانیم،

می بایست بخش های دیگری از زندگی مان را نیز ترک گوییم ... :(


والسلام على من اتبع الهدى!!!
:D

. عارفه . ۳۳ نظر ۲۴ خوشم اومد :)

کالای داخلی!

یه تیزر تبلیغاتی هست که جدیدا تلویزیون نشون می ده!

یه خواهر و برادر کوچولو توی خونه تصمیم می گیرن کیک درست کنن!

گویا تولد یکی از افراد خانواده ست.

تمام تلاششونو می کنن و با وجود اینکه احتمالا مهارتی ندارن یه کیک درست می کنن!

وقتی آماده می شه و در فر رو باز می کنن،

پسر بچه هه می گه: سوخته؟

خواهرش می گه : نه برشته شده!

پسر بچه هه می گه: سوخته هاااا!

خواهرش اخم می کنه!

برادره نگاه می کنه و با کمی اضطراب سرش رو به نشونه ی تایید تکون می ده و می گه: برشته شده!

صدای در میاد و پدرشون وارد می شه،

با خوشحالی کیک رو می گیرن دستشون و می رن جلوی در تا به پدرشون بگن که کیک درست کردن

و در کمال ناباوری تو دست پدرشون یه کیک آماده می بینن و تمام خوشحالی از تو صورتشون محو می شه...

در ادامه توی کادر بسته این جمله دیده می شه:

"با خرید کالای خارجی تولید کننده ی داخلی را دلسرد نکنیم"


اممم نمی دونم ...در حدی نیستم که نقد کنم!!!

ولی حس می کنم این تشبیه چندان درست نبود!

اینکه اون کیک سوخته بوده(ببخشید برشته شده)

و اینکه توسط دو تا کوچولوی بی تجربه درست شده

و قطعا به خوبی و خوشمزگی اون کیکی که پدرشون خریده نمی شه!

اینا غیر قابل انکاره!(از نظر من)

اگه این تشبیه رو انجام دادن پس می شه این قیاس به وجود بیاد که :

تولید کننده های داخل حکم کوچولوهای بی تجربه و کم یا بدون مهارتی رو دارن

که در نهایت هم یک محصول نه چندان با کیفیت تولید می کنن

و ما تنها به این دلیل که خیلی با محبتیم(!!!)

و نمی خوایم تولید کننده های داخل دلسرد بشن، خریدار محصولاتشون هستیم!!!!


نمی خوام هیچ گاردی نسبت به هیچ سمت و سویی بگیرم!

فقط احساس کردم این تشبیه مناسبی نبود!

لا اقل اگر واقعا قصد اینو داریم که فرهنگ خرید تولیدات داخلی رو رواج بدیم، این تشبیه مناسب نبود!

. عارفه . ۲۸ نظر ۲۳ خوشم اومد :)

سکوت...

تو شهر شلوغ تهران

برای تجربه ی سکوت

باید سر ظهر رفت تو کوچه پس کوچه های تنگ منیریه و امیریه...

اونجا می شه پیداش کرد...

. عارفه . ۲۸ نظر ۲۴ خوشم اومد :)

دو تا !

امشب مراقب باشیم دلی رو نسوزونیم...

که کسی دلش مادرشو بخواد و اونو پیش خودش نبینه...

روز مادرا مبارک :)

+اینکه اسم وبلاگمو تو لیست 100وبلاگ برتر دیدم کودک درونمو شاد کرد!:))

همینکه من تو این لیست جای گرفتم یه دلخوشی گذرایی بود واسه حال این روزام...:)

به همه ی دوستانی که تو اون لیست هستن تبریک می گم :)


. عارفه . ۲۸ نظر ۱۸ خوشم اومد :)
مطالب قدیمی تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان