۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

سیاوش خوان!

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی...

+جزیره ای پا بسته ام شده بن بست دنیای من...

+بیا تا اومدنت دیر نشده...

+کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره...

+لعنت به چراغ سرخ ،لعنت به چراغ سبز...

+بگیر دست مرا آشنای درد بگیر ،مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی...

۱۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰

سومین پست در یک بیست و چهار ساعت! بی سابقه ست برا من !

آدما یه درد گفتنی دارن ،

بی نهایت درد نگفتنی ،

وقتایی که برا درد گفتنی شون حالشون خراب می شه که مشخصه و اونوقت شاید حتی درد دل هم بکنن

اما وقتایی که برا دردهای نگفتنی شون حالشون خراب می شه ،

دوتا حالت پیش میاد :

یا وقتی ازشون می پرسی دلیلشو اون درد گفتنیه رو می گن که دست از سرشون برداری

یا هیچیِ هیچی نمی گن ،

می شن عین دیوار !

سکـــــــــوت !

۲۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰

ای بابا...

شاید خیلی ها با صدای موذن زاده خاطره دارن و یه حس نوستالژی داره براشون

ولی من با صدای اذان آقاتی حالی به حالی میشم...

یازده سال پیش تو مشهد اذانی که تو حرم پخش می شد با همین صدا بود...

۹ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰

شاید موقت شایدم نه!

سه روز گم شد
برادراش تو زنده ها دنبالش گشتن پیداش نکردن ،تو مرده ها اما
یکی بود که مجهول الهویه بود،
گفتن خودشه!
تدارک مراسم ختم دیدن براش،
شب قبل از مراسم زنگ زد گفت من زنده ام!
مراسم عزا تبدیل شد به جشن!
ازون روز برادراش سوژه ی خنده و شوخی یه شهر شدن!
ظاهرا تموم شد و همه چی ختم بخیر...

ولی من به اون جسد مجهول الهویه فکر می کنم هنوز...
که چقدر تنها و بی کسه...
که چه دردناکه پایانش!
سرنوشتش این بود
که یا اسمی که ازش می موند اسم کس دیگه ای بود...
یا مثل حالا همینطور بی اسم موند...
هر دوش غمگین کننده ست...
نه؟!
۹ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰

همه آرزویم اما...

بچه که بودم آرزو زیاد داشتم، همه مدل!

از آدما بگیرید تا اشیا و اجسام و رویاهایی که حقیقت دنیایی نداشتن!

هر چند وقت یک بارم یکی شون برام می شد الویت!

ینی مثلا یه مدت تمام فکر و ذکرم می شد یکی از آرزوهام و بقیه شون می رفتن تو حاشیه!

معمولا هم آب پاکی رو رو دستم می ریختن که بهش نمی رسی!

وقتایی که اینطوری می شد پناه میاوردم به نقاشی

واسه کاغذم یه کادر گلگلی و خوشگل می کشیدم ،

کلی جینگیل پینگیلش می کردم ،یه وقتایی که خیلی حس و حال داشتم رو کادرم پولک و روبان و ازین چیزام می چسبوندم!

بعد توی کادر به بهترین شکل ممکنی که در توانم بود اون آرزو رو می کشیدم!

می ذاشتمش لابه لای کتابام که صاف بمونه،

تا یه مدتی روزی چند دقیقه یا ساعت نقاشی رو می ذاشتم جلوم و چشمامو می بستم و تصور می کردم که الان به اون آرزو رسیدم!

بعد تر که بزرگتر شدم رفتم سراغ اره و چوب!

بعضی از آرزوهام که جنبه ی ملموس داشتن رو روی چوب می کشیدم و با کمون اره برشش می دادم!

بعد چیز های اضافی روش هم سعی می کردم با چسبوندن یا کشیدن شبیه سازی کنم!

مثلا یادمه عاشق ویلون بودم (وهستم)

یه بار یه چیزی شبیه ویولن با چوب برش دادم!

برای اینکه یه صدایی هم بده سر و تهش سه تا پونز فرو کردم!

بعد یه سری نخ بود که جنسیتشو یادم نیست اما وقتی با فشار می کشیدی یه صدایی می داد مثل اینا که باش پنبه می زنن!

از همون نخ هم به این پونزا وصل کردم!

صدایی نمی داد چون پونزا کوتاه بودن و این نخ ها کاملا چسبیده بودن به سطح ویولون؛

باید میخ بلندتر پیدا می کردم تا نخ از سطحش فاصله بگیره و یه صدایی بده!

جنس چوبش یه جوری بود که هر میخی توش نمی رفت ینی اگه میخ خیلی کلفت بود و می زدم تخته می شکست ازون قسمت!

خلاصه با یه سختی و چند مدل میخ ناهمگون درستش کردم!

اون دوتا خط S شکلی که دوطرف ویولون هست هم با ماژیک مشکی روش کشیدم :)

ظاهرش شد شبیه یه ساز با سه تا تار که صدای خیلی کمی هم داشت،

برای با کیفیت شنیدن باید یه بخشی ش رو می چسبوندم بغل گوشم!

ولی برا من شد ویولون :)

یه چیز دیگه هست که ویولونیستا می گیرن اون دستشون و می کشن(آرشه می گن بهش فک کنم)

وقتی اونو می کشیدم نمی تونستم ریتم خاصی در بیارم برا همین مجبور شدم اونو بذارم کنار!

با الکل خط S شکل رو پاک کردم و یه دایره تو قسمت بالایی سازم کشیدم،

اونوقت شد گیتار :))

حالا با نوک ناخونام یه چیزایی می زدم!!!

شاید اصلا هیچ ریتم خاصی هم نمی شد

اما من به همون صدای شبیه وسیله ی پنبه زن ها هم ،

که با سه تا نخ ،

با دستای خودم ، می نواختم راضی بودم...


تو نقاشی آرزوهای کودکی مو کشیدم و تخیل کردم که بهشون رسیدم!

اما با چوب نتونستم رویاهامو برش بدم...

نتونستم حرفامو برش بدم...

فقط بعضی از آرزوهای ملموسم رو برش دادم و عشق کردم...


شاید دلیل اینکه بعد از یه اشتباه اومدم سراغ نقاشی این بود که می خواستم دوباره بکشم و تخیل کنم...
تخیل کنم که به آرزوهام می رسم
شاید یه روزی با نقاشی هام به آرزوهام رسیدم...
نمی دونم...


پ.ن:

امروز پخش و پلا کاری های جالبی کردم... فک کنم دارم شبیه نقاشای واقعی می شم... :)

من به خودم امیدوارم...

۱۹ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰

مکالمه طور 3

+این چیه؟!

-آلوچه!

+آها!فک کردم سسه!

-[لبخند] بازکن بخورش!

+نه!خوشم نمیاد!

-چرا؟!

+بهداشتیه!

- :| :| :|

+D:



پ.ن: + منم!

۲۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰

ما خوبیم!

گفت اخبار که دنیا همه بد، ما خـــــــــــوبیم
همه بد تا به ابد، تا به ابد ما خـــــــــــــــوبیم

گر به تاریخ جــــــــهان سر بزنی، می‌بینی
کل تاریخ گواهی بدهد: ما خـــــــــــــــــوبیم!

صحبت مردم دیگر همه کشک است، ببین!
سندش هست... بیا! طبق سند ما خـــــــوبیم

کل دنیا همــــــــــــــــــه گیجند و گلابی و ببو
وسط اینهمه، ما راه بلد، ما خـــــــــــــــــوبیم

همه در فقر شدیدند ولیـــــــــــــــــــــکن ما لا!
فلذا فی کرهٍ الارض، لقد! ما خــــــــــــــــوبیم

قرعــــــــــــه را چون که کشیدند ،نمی‌دانستند
که به هر حال فقط توی سبد ما خــــــــــــوبیم

غالباً آنقدری عقل و کفـــــــــــــــــــــایت داریم
که شود کل جهان غرق حسد... ما خــــــــوبیم

زود تکرار بکن هر چه که گفتم، با مـــــــــــن
تا نخوردی دو سه تا مشت ولگد: ...ما خوبیم!

نتوانست کند نرخ فلاکــــــــــــــــــــــــت را کُند
در تریبون یهویی عربده زد؛ ما خــــــــــــوبیم!



"عبدالله مقدمی"

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

برای خالی نبودن عریضه 6

1."قشر سوار ماشین شونده و سپس حالت تهوع گرفتنده" رو می شناسید؟!
2.اگر روزی در جمعی سوار شونده بر ماشینی ، کسی بود که از کنار پنجره نشستن گذشت و پذیرفت وسط بشینه،قدرش رو بدونیم؛
اما اگه اون فرد از قشر مذکور بود ،خیلی بیشتر قدرشو بدونیم...باور کنید کارِ کمی نمی کنن!
3.بعضی از راننده ها هستن که شب ، تو جاده نور بالا می زنن ،اصلا باید بزنن تا جاده رو ببینن!
اما بعضیاشون هستن،
که وقتی یه ماشین از رو به رو شون میاد،
نور بالارو خاموش می کنن،
بعد که اون ماشین رد شد ،دوباره نور بالارو می زنن ...
قدر اینا رو هم بدونیم!
۱۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰