۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

احساس خوبی نیست...

1.مثل وقتی که از چارچوب ها و حساسیتای خودت عقب می کشی یا خارج می شی!
یه مثال کوچولوش می تونه این باشه که:
مدتیه حساسیتم به خداحافظی (این پست) در مورد آدما کمتر شده ... دیگه ممکنه کسی که بهم نمی
گه شب بخیر ، نمی گه فعلا ،من هم نگم!
آدمای زیادی هستن که به حساسیتام احترام نمی ذارن و من برای اینکه احساس بدی پیدا نکنم به این بی ارزش شدنه، از کار خودم دست کشیدم ولی این به معنی آزار ندیدن نیست...
این فقط یه مثاله!
خیلی چیزای دیگه هست که نادیده گرفته شدم...
2.من خیلی کارا رو انجام دادم واسه از دست ندادن خیلی چیزا...
3.کسی مسئولیتی رو به عهده گرفته پس من ازش انتظار دارم و از انتظارم دست نمی کشم!
4.همه ی ما یه وقتایی مجبور شدیم کارایی رو انجام بدیم که تو تعریفمون غلطه اما تو اون موقعیت قطعا سبک سنگین خاصی کردیم و بهترین عملی بوده که می تونستیم انجام بدیم...(یکی از چیزایی که تو سبک و سنگین کردنا مهمه اینه که ظلم و نامردی درحق کس دیگه ای نباشه....شاید فقط خودم!)
5.خدا هنوز رهام نکرده...خدایا رهام نکن...تو که از دلم و جزییاتش خبر داری رهام نکن...
موافقین ۲۲ مخالفین ۰

یه نفس عمیق...و شُکر... :)

قبول شدم ،قبول شدم!
روزانه قبول شدم ^_^
خدارو شکر... یه عالمه شکر... :)


+
اشوریام پوسید...خراب شد... :(
من خیلی براش تلاش کردم بی مسوولیت نبودم و نیستم
من فقط بی تجربه و ناشی بودم تو گل و گیاه کاری...
و همین بی تجربگی سبب شد که اولین گل انتخابی م اشوریا باشه که البته گل سختی هم بود...
دارم به گلا و دوستای خوب و راحتتری فک می کنم ...
با اینکه گل اولم رفت ولی از وقتی گل دارم و بهشون می رسم حال بهتری دارم...
گلارو دوست دارم و براشون کم نمی ذارم...
و با تحقیق و تجربه های بیشتر تلاشم رو می کنم که ازین به بعد هیچکدوم از گلام خراب نشن... :)


۳۵ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰

پست همینجوری مکالمه ای خاطره ای!

داستان ازینجا شروع میشه که ما معمولا تو خونمون یه جعبه حلوا ارده داریم.
و منم خیلی وقتا ازش میل می کنم(جای شما خالی (:)
از کودکی من تا حالا همیشه یک قصه ای بین من و مامان در رابطه با این حلوا ارده وجود داشته!
بدین شرح:

فرض کنید اولین دفعه:

جعبه حلوا ارده رو بر می دارم با نون و یه قاشق مربا خوری!
مامان:
خوردی تموم شد، قاشقو نذار توش بمونه!
من :
چشم...
بعد از خوردن
در جعبه حلوا رو می بندم و می ذارمش سر جاش!

چند وقت بعدش:

حلوا ارده رو برمی دارم با نون!
درجعبه رو باز می کنم و انتظار دارم قاشق توش باشه ولی نیست!
من:
مامان من این قاشقو می ذارم این تو بمونه دیگه خب؟! برش ندار مرسی :)
مامان:
قبلا گفتم قاشقو نذار توش!
من:
بذار باشه دیگه چی میشه مگه؟!
مامان:
خوب نیست توش بمونه!
من:
باشه دیگه ^_^دستت درد نکنه!
مامان:
امان از تو :/

و یه قاشق مربا خوری برمی دارم!
بعد از خوردن
دوباره در جعبه رو می بندم و می ذارمش سر جاش!

چند وقت بعد ترش:

جعبه حلوا رو با نون برمی دارم
مامان:
قاشق هم بردار!
من:
عه ! مامان؟!
مامان:
خوردی قاشقشو نذار توش بمونه!
من:
چرا آخه ؟! من نمی فهمم!
مامان:
مزه ش بد می شه!
من:
من حس نمی کنم!
مامان:
من حس می کنم!قاشقشو بردار بعدا!
من:ای بابا...خیلی خب.
بعد از خوردن
طبق معمول در حلوا رو می بندم و می ذارمش سرجاش!

و این داستان ادامه دارد... :| :)))


پ.ن:
این که از کودکی من تا حالا این داستان ادامه داره واسه اینه که نه من قانع شدم نه مامان
و همین طور مسالمت آمیز هر دفعه من قاشقو می ذارم و مامان قاشقو برمی داره :))

البته ناگفته نماند پیش اومده که گاها برای به دست آوردن دل همدیگه من قاشقو برداشتم
یا مامان قاشقو گذاشته و به وسیله ی همین قاشق خیلی از مشکلات مادر و دختری حل شده ! :)))
۲۰ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰

سیاوش خوان!

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی...

+جزیره ای پا بسته ام شده بن بست دنیای من...

+بیا تا اومدنت دیر نشده...

+کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره...

+لعنت به چراغ سرخ ،لعنت به چراغ سبز...

+بگیر دست مرا آشنای درد بگیر ،مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی...

۱۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰

من باید خوب شم...

6کیلو کم کردن تو یه ماه غیر عادیه!

می دونم...ولی کاری از دستم برنمیاد...

پ.ن:

من اینطوری نبودم و سعی می کنم اینطوری نمونم

مخاطب برا من مهمه هیچوقت دلم نمی خواست مخاطب رو اذیت کنم ، اما تو این چند وقت انقدر که ناله کردم خودم هم از خودم ناراحتم !

اگه بخواید قطع دنبال رو بزنید،حق می دم به هر حال شما وظیفه ای ندارید که ناله های منو تحمل کنید

اما دوست تر دارم که نرید...

ببخشید...

۳۱ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰

سومین پست در یک بیست و چهار ساعت! بی سابقه ست برا من !

آدما یه درد گفتنی دارن ،

بی نهایت درد نگفتنی ،

وقتایی که برا درد گفتنی شون حالشون خراب می شه که مشخصه و اونوقت شاید حتی درد دل هم بکنن

اما وقتایی که برا دردهای نگفتنی شون حالشون خراب می شه ،

دوتا حالت پیش میاد :

یا وقتی ازشون می پرسی دلیلشو اون درد گفتنیه رو می گن که دست از سرشون برداری

یا هیچیِ هیچی نمی گن ،

می شن عین دیوار !

سکـــــــــوت !

پ.ن:

شمام متوجه شدید که بازدید و کامنت های وبم کم شدن؟!

اکثرتون که هنوزم به من لطف دارید و می خونید از قدیمیای با معرفتید یه چند تا انگشت شمار هم با معرفت جدید ;)

اصلش هم کم با معرفت بهتره :)

دوست دارم همچنان خونده شم حتى کم

ولی اگه یه روزی دیگه هیچکس هم نخوند منو ،با تفکری که الان دارم ،به نظرم بازهم اینجارو ترک نمی کنم...

۲۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰

ای بابا...

شاید خیلی ها با صدای موذن زاده خاطره دارن و یه حس نوستالژی داره براشون

ولی من با صدای اذان آقاتی حالی به حالی میشم...

یازده سال پیش تو مشهد اذانی که تو حرم پخش می شد با همین صدا بود...

۹ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰

شاید موقت شایدم نه!

سه روز گم شد
برادراش تو زنده ها دنبالش گشتن پیداش نکردن ،تو مرده ها اما
یکی بود که مجهول الهویه بود،
گفتن خودشه!
تدارک مراسم ختم دیدن براش،
شب قبل از مراسم زنگ زد گفت من زنده ام!
مراسم عزا تبدیل شد به جشن!
ازون روز برادراش سوژه ی خنده و شوخی یه شهر شدن!
ظاهرا تموم شد و همه چی ختم بخیر...

ولی من به اون جسد مجهول الهویه فکر می کنم هنوز...
که چقدر تنها و بی کسه...
که چه دردناکه پایانش!
سرنوشتش این بود
که یا اسمی که ازش می موند اسم کس دیگه ای بود...
یا مثل حالا همینطور بی اسم موند...
هر دوش غمگین کننده ست...
نه؟!
۹ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰

همه آرزویم اما...

بچه که بودم آرزو زیاد داشتم، همه مدل!

از آدما بگیرید تا اشیا و اجسام و رویاهایی که حقیقت دنیایی نداشتن!

هر چند وقت یک بارم یکی شون برام می شد الویت!

ینی مثلا یه مدت تمام فکر و ذکرم می شد یکی از آرزوهام و بقیه شون می رفتن تو حاشیه!

معمولا هم آب پاکی رو رو دستم می ریختن که بهش نمی رسی!

وقتایی که اینطوری می شد پناه میاوردم به نقاشی

واسه کاغذم یه کادر گلگلی و خوشگل می کشیدم ،

کلی جینگیل پینگیلش می کردم ،یه وقتایی که خیلی حس و حال داشتم رو کادرم پولک و روبان و ازین چیزام می چسبوندم!

بعد توی کادر به بهترین شکل ممکنی که در توانم بود اون آرزو رو می کشیدم!

می ذاشتمش لابه لای کتابام که صاف بمونه،

تا یه مدتی روزی چند دقیقه یا ساعت نقاشی رو می ذاشتم جلوم و چشمامو می بستم و تصور می کردم که الان به اون آرزو رسیدم!

بعد تر که بزرگتر شدم رفتم سراغ اره و چوب!

بعضی از آرزوهام که جنبه ی ملموس داشتن رو روی چوب می کشیدم و با کمون اره برشش می دادم!

بعد چیز های اضافی روش هم سعی می کردم با چسبوندن یا کشیدن شبیه سازی کنم!

مثلا یادمه عاشق ویلون بودم (وهستم)

یه بار یه چیزی شبیه ویولن با چوب برش دادم!

برای اینکه یه صدایی هم بده سر و تهش سه تا پونز فرو کردم!

بعد یه سری نخ بود که جنسیتشو یادم نیست اما وقتی با فشار می کشیدی یه صدایی می داد مثل اینا که باش پنبه می زنن!

از همون نخ هم به این پونزا وصل کردم!

صدایی نمی داد چون پونزا کوتاه بودن و این نخ ها کاملا چسبیده بودن به سطح ویولون؛

باید میخ بلندتر پیدا می کردم تا نخ از سطحش فاصله بگیره و یه صدایی بده!

جنس چوبش یه جوری بود که هر میخی توش نمی رفت ینی اگه میخ خیلی کلفت بود و می زدم تخته می شکست ازون قسمت!

خلاصه با یه سختی و چند مدل میخ ناهمگون درستش کردم!

اون دوتا خط S شکلی که دوطرف ویولون هست هم با ماژیک مشکی روش کشیدم :)

ظاهرش شد شبیه یه ساز با سه تا تار که صدای خیلی کمی هم داشت،

برای با کیفیت شنیدن باید یه بخشی ش رو می چسبوندم بغل گوشم!

ولی برا من شد ویولون :)

یه چیز دیگه هست که ویولونیستا می گیرن اون دستشون و می کشن(آرشه می گن بهش فک کنم)

وقتی اونو می کشیدم نمی تونستم ریتم خاصی در بیارم برا همین مجبور شدم اونو بذارم کنار!

با الکل خط S شکل رو پاک کردم و یه دایره تو قسمت بالایی سازم کشیدم،

اونوقت شد گیتار :))

حالا با نوک ناخونام یه چیزایی می زدم!!!

شاید اصلا هیچ ریتم خاصی هم نمی شد

اما من به همون صدای شبیه وسیله ی پنبه زن ها هم ،

که با سه تا نخ ،

با دستای خودم ، می نواختم راضی بودم...


تو نقاشی آرزوهای کودکی مو کشیدم و تخیل کردم که بهشون رسیدم!

اما با چوب نتونستم رویاهامو برش بدم...

نتونستم حرفامو برش بدم...

فقط بعضی از آرزوهای ملموسم رو برش دادم و عشق کردم...


شاید دلیل اینکه بعد از یه اشتباه اومدم سراغ نقاشی این بود که می خواستم دوباره بکشم و تخیل کنم...
تخیل کنم که به آرزوهام می رسم
شاید یه روزی با نقاشی هام به آرزوهام رسیدم...
نمی دونم...


پ.ن:

امروز پخش و پلا کاری های جالبی کردم... فک کنم دارم شبیه نقاشای واقعی می شم... :)

من به خودم امیدوارم...

۱۹ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰

مکالمه طور 3

+این چیه؟!

-آلوچه!

+آها!فک کردم سسه!

-[لبخند] بازکن بخورش!

+نه!خوشم نمیاد!

-چرا؟!

+بهداشتیه!

- :| :| :|

+D:



پ.ن: + منم!

۲۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰