۱۴۵ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

نرسد به دست جیم!

جیم ناعزیز
سلام
از آن‌جایی‌که به‌گونه‌ای نیستی که بتوانم با تو رو در رو حرف بزنم پس برایت نامه می‌نویسم و البته کاملا مراقبم که این نامه هیچ‌وقت به دستت نرسد؛ چون قربانش بروم(چرا؟!) گونه‌‌ات آنقدر عجیب و غریب هست که حتی با نامه هم نمی‌شود با تو صحبت کرد!
بابت لطف‌هایی که در حقم کردی از تو سپاسگزارم، اما لطفاً بدان که سپاسگزاری هیچ‌وقت به معنای غلام حلقه به گوش بودن و چشم‌گویی بی‌اما و اگر نیست و نخواهد بود!
جیم ناعزیز
از تو چه پنهان تصمیم گرفتم خودم شوم و هر کاری که دلم می‌خواهد انجام بدهم و درموردش با تو مشورت که هیچ، حتی صحبت هم نکنم!
جیم ناعزیز
بابت «معدود» روزهای کودکی‌ام که در آن خاطره‌ی خوش ساختی از تو سپاسگزارم اما بابت «اغلب» روزهای نوجوانی و جوانی‌ام که تلخشان کردی از تو ممنون نخواهم بود!
بابت دست‌گیری‌هایت در بعضی لحظات اضطرار از تو سپاسگزارم اما بابت فریادهای عجیب و گاهی بی‌دلیل، حتی گاهی به دلایل مضحکت بر سر خودم، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت تمام گریه‌های عذاب‌آور شبانه‌ای که دلیلشان رفتار‌های تو بود، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت اینکه مرا با وبلاگ آشنا کردی از تو سپاسگزارم اما بابت اینکه به شیوه‌ای که تو دستور دادی در آن عمل نکردم از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
از اینکه تو سردسته کسانی بودی که به خاطرشان آدرسم را تغییر دادم و تمام برچسب‌هایم را غیر فعال کردم از تو ممنون نخواهم بود!
جیم ناعزیز
هیچگاه بابت رفتارهایی که کاملا به خودم مربوط است و انجامشان دادم و خواهم داد از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
لطفاً این انتظار را نه از من و نه از هیچ بخت‌برگشته‌ی دیگری شبیه به من نداشته باش!(هرچند بعید می‌دانم به جز من سوژه‌ی دیگری به این غلظت(!) برای آزار داشته باشی)
جیم ناعزیز
فکر می‌کنم کافی باشد، به نظرم زیادی برای خودم بابت اخلاق‌های آزاردهنده‌ات توجیه آوردم، زیادی سکوت کردم، زیادی در مقابل بی‌احترامی‌ها و توهین‌هایت به من، که مجوز مضحکی برایشان داشتی(سن کمتر من!) کوتاه آمدم و هیچ‌وقت جواب ندادم، تنها به یک دلیل مضحک(سن بیشتر تو!).
جیم ناعزیز
از تو بابت خُرد کردن اعتمادبه‌نفسم ممنون نخواهم بود. از تو بابت زهر کردن روزهایم ممنون نخواهم بود. از تو بابت تلخ کردن معدود خاطرات ملسی که داشتم ممنون نخواهم بود. از تو بابت نابود کردن خیلی چیزها، که زمانی بخشی از وجودم بودند، ممنون نخواهم بود!
بابت ترسی که از تو داشتم هیچگاه ممنونت نخواهم بود!
جیم ناعزیز
دیگر از تو ترسی ندارم و سعی می‌کنم هیچگاه نیازمند تو نباشم!
از تو چه پنهان، می‌خواستم دیگر نبینمت، مثل روزهایی که به دلیل حضور تو تا نیمه‌های شب در خیابان پرسه زدم و متلک شنیدم یا ساعت‌هایی که در سرما در پشت بام خلوت کردم! درد داشت اما دردی که در آن احساس قدرت می‌کردم، درد خوبی بود!
نگذاشتند دوام داشته باشد، باز هم به اجبار کسانی که برایم مانند تو ناعزیز نشده‌اند، نرم شدم(بخوانید مخم زده شد)
جیم ناعزیز
رابطه ما بعد از این تنها به یک سلام و یک خداحافظ آن‌هم فقط به نشانه‌ی ادبی نمایشی(!) ختم خواهد شد!

با بهترین آرزوها برای فرزندت
دوست‌دار خیلی سابق تو، ع.غ

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

جام جهانی چشم‌هایت!

گفته اند از جام‌ جهانی چشم‌هایت بنویسم!
با خودم فکر کردم برای نوشتن باید چیزی از فوتبال سرم می‌شد مثلا، یا اهل فوتبال هم که نیستم، لااقل این جام جهانی لاکردار را دنبال می‌کردم مثلا، که دست کم بتوانم چندتا تشبیه بزنم تنگ عاشقانه نویسی‌هایم!
ولی من هیچ‌چیز از جام‌جهانی و فوتبال و متعلقاتش سرم نمی‌شود!
تنها همین برایم قدر مسلم است که در جام جهانی چشم‌های تو، من چه اسپانیا باشم، چه پرتغال،چه مراکش، چه ایران، کسی که به مرحله بعد صعود خواهد کرد تو خواهی بود...


پ.ن:

دعوت شدیم و باید دو نفر را دعوت می‌کردیم! خب، دو نفر را دعوت می‌کنیم!
هر دونفری که دلشان خواست بنویسند!

موافقین ۱۵ مخالفین ۰

کسی داد می‌زند پس این آمبولانس کدام گوری ماند؟!


کسی روی زمین افتاده است و افراد همیشه در صحنه دورش را گرفته اند! خوشبینانه نگاه می‌کنم: شاید می‌خواهند کمکش کنند! درست نگاه می‌کنم: به جز دو نفر درحال کمک، باقی افراد تنها ایستاده اند و دختر در حال تشنج را تماشا می‌کنند.
دوستش گریه می‌کند؛ آمبولانس خبر کردند؛ می‌گویند هنوز در راه است. از جمعیت دور می‌شوم به سمت کنج خلوتی که خودم کشف کرده بودم می‌روم؛ جمعی ورودی جدید، این‌جا را هم پیدا کردند. بلند بلند می‌خندند، از آن خنده‌های تیزی که همیشه برای مسخره کردن یک نفر، توسط یک جمع به‌کار می‌رود. فکر کنم مجبورم بروم و قدم بزنم، حالا دیگر تمام کنج‌های خلوت موجود در این دانشکده‌ی نه‌چندان بزرگ را که کشف کرده بودم، غصب کردند!
می‌روم پشت ساختمان‌های دانشکده تا لااقل جایی که کمی خلوت‌تر است قدم بزنم.
پشت ساختمان قبرستان شده است! قبرستان میز و صندلی ، سه پایه‌های نقاشی، برگ‌های خشک و زردشده‌ی پاییزهای گذشته
و سرهای‌بریده شده!
می‌نشینم پای جسدها و برای‌شان عزاداری می‌کنم. سه‌پایه‌هارا نوازش می‌کنم، روی خطوط و شیارهای چوبی‌شان را نوازش می‌کنم، تمام سرهایی را که آن‌جا افتاده است، جای شکستگی‌های‌شان را که موقع تخلیه‌شان به اینجا ایجاد شده‌اند را نوازش می‌کنم... زانو می‌زنم و برگهایی را که روی‌شان را پوشانده کنار می‌زنم.
دلم می‌خواهد بغل‌شان کنم...
نزدیکی عمیقی بین خودمان و این سرها حس می‌کنم؛
ما بچه‌های نقاشی ورودی بهمن ۹۵، که مهر ۹۶ بعد از رفتن استاد الف یتیم شدیم!
که تا وقتی استاد الف بود چپ نگاه‌مان نمی‌کردند، اما حالا با مسئول آموزشی روبه‌رو هستیم که در چشم‌مان زل می‌زند و می‌گوید: «شما نقاشی‌های یاغی وصله ناجور اینجا هستید!»، مایی که تمام کتاب‌های کمیاب و خوبمان که استاد الف به سختی برای‌مان پیدا کرده بود را سربه‌نیست کردند، که استادهای مطرح، بعد از رفتن استاد الف رهای‌مان کردند، مایی که رشته‌مان از این دانشکده حذف شد، مایی که آخرین بازماندگان نقاشی هستیم و تا یک ترم دیگر از این دانشکده منقرض خواهیم شد. مایی که در خبرها و اطلاعیه‌های سایت دانشگاه جایی نداریم، مایی که مدیر گروه جدیدمان رشته‌اش نامربوط به ماست و تا به حال حتی ندیدیم‌ش! مایی که کمبود سه‌پایه داریم، چون سه‌پایه‌های‌مان را شکستند و لاشه‌شان را پشت دانشگاه انداختند. مایی که کارگاه‌های‌مان را تغییر کاربری دادند به کارگاه معماری و سایت کامپیوتر، چون ما زیادی دانشکده را کثیف می‌کردیم.
مایی که سرهای‌مان را بریدند...
...
حیاط شلوغ‌تر شده است، دایره تماشاگران بزرگ‌تر شده است...

۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

۲۱۰

روزهایی را به خاطر می‌آورم که چاره‌ی حال بدم خواب بود؛
مثل آن‌روز که سر کلاس نمکدان درست کردم و معلم گوشه کلاس نگهم داشت و با گریه خواهش کردم که مادرم را احضار نکند، یادم می‌آید که زنگ آخر باران می‌بارید و من با روپوش و مقنعه ‌ی خیس از باران [و گریه] به خانه رسیدم، ۶ ساعت خوابیدم، مامان گفت خسته است، ف گفت خسته است، خسته بودم...!

آنروز که ج در را محکم بست و بیرون رفت، همه نگران شدند و من شدیدا پلک هایم سنگین شد...و خوابیدم!
هرگاه تن صداها بالا رفت، چشمهایم خیس و سپس سنگین می‌شد!
هرگاه که با قطع نفس تا دم نبودن رفتم و برگشتم، از بهت و ترس و غم به خواب می‌رفتم.
هرگاه نمره‌ی کم می‌گرفتم به خواب می‌رفتم.
هرگاه تنبیه می‌شدم، به خواب می‌رفتم.
هرگاه به آرامش بعد از طوفان می‌رسیدیم، به خواب می‌رفتم.
روز ۲۶ بهمن‌ماه سال ۹۳ سر خودم را شیره مالیدم، برای خودم یک انیمیشن گذاشتم و شروع کردم به تماشا، اما با تمام وجود گریه کردم و بعد خیلی طولانی به خواب رفتم.
بارها شنیدم که: خوش به حالش که خوش خواب است!
خواب من نشانه‌ی حال بد من است،
که وقتی می‌خوابد، بی‌عار نیست، که درد می‌کشد، عذاب می‌کشد، که به جای یه ریز حرف و حرف و حرف زدن و تیکه انداختن‌های دخترانه، بی‌صدا و بی نشانه‌ی قرمزی و پف چشم، اشک می‌ریزد و بعد به عنوان مرهم دردهایش، می‌خوابد!
آمدم بگویم مدتی ست دنیایم عذاب آور‌تر شده است، حالا که حتی برای بعضی از دردهایم خواب جواب نمی‌دهد، که خواب گاهی نمی‌آید، یا آمدنش همراه با خواب‌های پریشان و آزاردهنده است...
آمده ام که خودم را توضیح دهم!
خسته شدم بس که خودم را توضیح دادم!
یعنی در این دنیای به این بزرگی یک نفر نیست که خودش بیاید و مرا نه با همه، که فقط با کمی از قلق هایم بشناسد؟! که کمی مهم باشم؟!

خوابم می‌آید... خیلی...

پ.ن: عین ربات بودن خوب نیست، هر روز و هر روز، خسته سرکلاس و سرکار رفتن خوب نیست... می‌دانم... اما فقط دانشجو بودن را هم دوست ندارم!
پروژه تا دوهفته دیگر تمام می‌شود... بیکاری دارد دست تکان می‌دهد...
حس می‌کنم این‌بار تحمل بیکاری عذاب‌آورتر از گذشته خواهد بود...

خوابم می‌آید و خوابم نمی‌برد...

۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

از دیروز هیچی نمی‌نویسم!


همین دوتا یادگاری+ شناختن یک عالمه آدم جدید+ تمام حسی که دارم+ تمام خاطره‌ها

می‌مونه اینجا، پیش خودم!
:)

۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست! دویدم...

در انتهای بیست‌ودو سالگی!
درست همینجا، احساس خستگی می‌کنم؛
در انتهای بیست و دو سالگی!
و درست همینجا، احساس تنهایی می‌کنم؛
ده ساله که بودم، حتی هجده ساله که بودم، خیال می‌کردم بیست سالگی دنیای زیباتری در انتظارم است ...
بیست، بیست و یک
و حالا در انتهای بیست و دو سالگی؛
اما
هیچ دنیای زیبایی در کار نیست ...!
هجده ساله که بودم مثل غالب آدمها خیال می‌کردم، آدمها وقتی در کنار هم هستند، دیگر تنها نیستند،
و حالا در انتهای بیست‌ودو سالگی فهمیدم که تنهایی بدیهی‌ست، حتی اگر از آسمان آدم ببارد!
در انتهای بیست‌ودو سالگی‌ام لبالب از ترسم، مثل تمام این بیست‌ودو سال!
می‌ترسم!
از هرچه شدن‌ است، از هرچه نشدن‌، از مکان‌های تازه، از آدم‌های تازه، از اتفاق‌های تازه! از آدم‌های قدیمیِ تغییریافته؛ از تمام عذاب‌هایی که تمامی ندارند، من حتی از فکر کردن به تجربه‌های شیرین هم می‌ترسم، از مرور خاطرات شیرینی که همیشه از آن‌ها تلخی می‌چشم، از خودِ خسته‌‌ترِ تلخ‌ترِ پر خاطره ام!
می‌ترسم از آینده‌ای که شاید دردآور تر از اینجا که ایستاده‌ ام باشد!
اینجا،
انتهای بیست و دو سالگی!

دو قدم مانده به بیست‌وسه سالگی، چشمهایم را می‌بندم!
به بیست‌وسه سال قبل فکر می‌کنم، نه، اصلا برای محکم کاری به دو سال قبل‌تر از آن، به بیست‌و‌پنج سال قبل فکر می‌کنم و در ذهنم جهان را در همان لحظه نگه می‌دارم؛
جایی که هنوز خلق نشدم ...

نفس عمیق می‌کشم، شمع‌ها را خاموش می‌کنم.
میلادم
م‌ب‌ارک ...

:)

#ع_غ

۱۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

۲۰۷

یه ساعت مچی کوکی دارم، ازون عتیقه‌های قدیمی! ازونا که احتمالا شبیه‌ش دست «فرنگیسِ» کتابِ «چشمهایش» بوده!
خیلی دوستش دارم، خیلی ریزه‌میزه ست، خیلی سبکه، خیلی همونه که باهاش راحتم، کلی مدل بند تجربه کرده این ساعت تو دست من! همیشه خوشحال بودم که چون کوکیه و منم همیشه حواسم هست و کوکش می‌کنم، هیچوقت مثل ساعتای باتری‌خور، آدم رو غافلگیر نمی‌کنه با یهو وایسادنش! ولی چند وقتیه که خراب شده، یهو می‌بینم که صدای تیک‌تاک سریعش نمیاد! یهو می‌بینم ساعت یک ظهره ولی مونده رو یازده!
یه ساعت دیگه هم دارم، همون که تو پست مساحت زیستم هست!  یکم سنگینه ولی اگه دیرم شده باشه، زمان تلف نمی‌شه برا بستنش به مچ، مثل این ساعت مردونه هاست که قفلش میفته رو هم بسته می‌شه! اون هم ریپ می‌زنه! همون لحظه‌هایی که میام نگاش کنم ببینم به قطار تندرو می‌رسم یا نه، ثانیه شمارش ساکت وایساده منو نگاه می‌کنه! گفته بودم شیش سالشه؟! بردم ساعت‌سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست! گفت موتورش خراب شده! شیش سالش بود...!
یه ساعت دیگه هم دارم، قشنگه! کار هم می‌کنه، فقط بندش مثلا چرمیه! ولی چنان خشکه که زیر بندش ترک برداشته، وقتی می‌بندم به مچم، تیکه‌های بندش پوست پوست می‌شه، پودر می‌شه، می‌ریزه، مچ دستم هم زخم می‌کنه! بردم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست، می‌خواستم بندشو عوض کنم، ژله‌ای بندازم، بهش نمی‌خورد! چرمی‌هایی هم که نشون داد همشون مثل بند خودش سفت و خشک بودن!
یه ساعت دیگه هم دارم، نقره‌ایه، ازینا که قفلش مثل دستبند می‌مونه! دور صفحه ش نگین داره! زیادی شکل زیورآلاته! زیادی مهمونی طوریه! چیزی نیست که بشه همیشه و همه‌جا باهاش راحت بود! با هر مدل تیپ و لباسی هم نمی‌خونه! قفلشم یکم هرزه! ینی شُله! عین وقتی که شیر آبهای قدیمی هرز می‌شن، شُل می‌شن!
لابد می‌گید می‌تونم مثل خیلی‌ها گوشی مو نگاه کنم برا ساعت؟! نه من نمی‌تونم! من معمولا گوشی‌م تو دستم نیست! نمی‌دونم، نمی تونم، خوشم نمیاد، رو اعصابم می‌ره، یادم می‌ره و اکثرا اگه چیزی تو دستم باشه، یه جا جا می‌مونه یا میفته!( مثل لیوانای دورهمی مون، که همش ترس این اتفاق براشون رو داشتم) تنها چیزی که این اتفاق براش نیفتاده تا حالا، بوم‌هام بوده، باقی اشیا اگه قراره تو دستم بمونن باید بشه گذاشتشون تو یه جایی که از دستم حالت آویزون باشه! مثل کیسه! یا کیف! وگرنه ایمن نیست!
می‌تونم خیلی راحت برم یه ساعت دیگه بخرم؟! نه دلم نمی‌خواد ساعت جدید بخرم! چرا؟! بماند...!
تنها راهی که باقی مونده، اینه: باید همین روزا برم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست!
باید ببینم می‌تونه ساعت کوکیِ پرخاطره‌مو، ساعت کوکیِ دوست‌داشتنی‌مو درست کنه؟! کاش بتونه...
زمان برام مهمه، ولی نه به اندازه‌ی «تام هنکس» تو فیلم «دورافتاده»!
اونم که براش مهم بود چهار سال بی زمان زندگی کرد!
بهم می‌خندید لابد، که واسه موضوع به این سادگی دارم خودمو به چالش می‌کشم! :)
ولی
شاید منم ازین به بعد، بی ساعت مچی ادامه دادم...شاید...!
۱۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

۲۰۵



گنجشکه!
یه روز کامل اومد پشت پنجره! وقتی که من حضورشو حس کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح بود صدای نوک زدنش به شیشه بیدارم کرد!
بیدار شدم، نشستم نگاش کردم! هی می‌رفت با دو سه تا گنجشک دیگه می‌اومد یه عالمه باهم سروصدا می‌کردن، باهم خودشونو تو شیشه نگاه می‌کردن، نوک می‌زدن به تصویر خودشون تو شیشه! خیلی خر بودن!! :))
چند دقیقه که گذشت، رفتم پرده رو جمع کردم کنار، که واضح تر ببینمش ولی نیم ساعتی که پرده کنار بود، حتی یه بارم نیومد!
مجبور شدم دوباره پرده رو باز کنم! وقتی باز کردم، دوباره اومد!
اون‌روز تا ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر می‌دیدمش، رفتن و اومدنشو!
چند دقیقه یه بار پشت پنجره بود و دلبری می‌کرد!
از آخرین باری که با یه موجود جوندارِ متحرک به جز آدمیزاد درددل کرده بودم، فکر کنم ۱۴ سالی می‌گذشت! آخرین بار مورچه ها بودن! حالا گنجشک!
کلی کار داشتم، تمام کارای دانشگام مونده بود، یه مشت مخش برا عید(:|) و یه مشت کار عقب مونده از قبلِ عید که به دلیل تداخل با کارم انجام نشده مونده بود!
ولی من تمام اون روز رو نشستم به نگاه کردن یه گنجشک!!! امیدوار بودم که فرداها و پس فرداها هم بیاد ولی دیگه نیومد!
واسه یه روز از بهار، دنیا رو به هیچ جا حساب نکردم!
و این اتفاق خوبی بود! :)
۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

۲۰۰

روی صندلی ایستگاه می‌نشینم، دستم را به بند کوله ام می‌برم که از پشتم برش دارم، که تا زمان رسیدن اتوبوس بتوانم تکیه دهم، پشیمان می‌شوم، دستم را پایین می‌آورم و تکیه نمی‌دهم، تکیه به دست هایم می‌دهم، کمی خم می‌شوم و به انتهای مسیری که اتوبوس از آنجا می‌آید نگاه می‌کنم، ناواضح است، یادم می‌افتد که ‌هوا آلوده است و سرفه‌ی کوچکی می‌کنم، زن بی اعصاب و غرغرویی که از مترو با او هم‌مسیر بودم به ایستگاه می‌رسد کمی می‌ایستد، بازهم زیرلب غرغر می‌کند و بعد می‌نشیند، احساس می‌کنم دستهایم خسته شده‌اند، دیگر نمی‌توانم و با بی خیالی به کوله ام و تمام وسیله های داخلش تکیه می‌دهم! جیبم می‌لرزد، گوشی‌ام را درمی‌آورم و به انتهای پیام نگاه می‌کنم: «هیچکس تنها نیست»... پوزخندی می‌زنم و نخوانده حذفش می کنم، نگاهی به جیب هایم می اندازم، یک عالمه رسید بانک و کاغذ تبلیغات آرایشگاه و دندانپزشکی و کاغذ شکلات تک تک و...؛
اتوبوس می‌رسد و سوار می‌شوم، به سمت صندلی‌های برعکس می‌‌روم، همان‌هایی که خیلی‌ها دوستش ندارند، همان‌هایی که خیلی‌ها وقتی رویش می‌نشینند، سرشان گیج می‌رود! ازین صندلی ها خوشم می‌آید!
سرم را به شیشه اتوبوس تکیه می‌دهم و به کاغذهایی که از جیب‌هایم در آوردم نگاه می‌کنم: یک،دو،سه،...شانزده!
شانزده کاغذِ تبدیل شده به پیراهن مردانه! 
نشانه‌ی‌ خوبی نیست...
تبدیل شدن کاغذها به پیراهن مردانه، اصلا نشانه‌ی خوبی نیست...
به حرف‌هایی که چند روز قبل تصادفی شنیده ام فکر می‌کنم؛
می‌گفتند یکی از افرادی که به تیم انرژی می‌دهد من هستم! می‌گفتند شوخ است!

به شانزده پیراهن مردانه‌ی در جیبم فکر می‌کنم و به شوخ طبعی‌ام ادامه می‌دهم...

۱۳ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰

۱۹۷

سر و وضع و لباسش شبیه تمام بی‌خانمان هاست، ژنده و کهنه و دوده گرفته؛ شبیه همان‌ها که روی دوششان یک گونی بزرگ پر از خرت و پرت دارند و هر چند قدم در سطل‌های زباله خم می‌شوند تا اگر چیز به‌درد بخوری برایشان بود بردارند و در گونی‌شان بگذارند.
از همان‌ها که گاه‌گداری برای خودشان آوازی را زمزمه می‌کنند؛ از همان‌ها که خودشان را از تمام مردم جامعه دور و جدا و غریبه می‌بینند.
صبح ها خیلی زود، وقتی که هنوز هوا تاریک است از خانه بیرون می‌زنم، بخشی از پیاده‌‌روی کنار اتوبان جای خوابش است، وقتی که من عبور می‌کنم هنوز خواب است اما چیزهای تعجب‌آوری بالای سرش است، نهج‌البلاغه، بوف کور و چند کتاب دیگر که زیر اینهاست و نمی‌توانم اسمشان را بخوانم. روزهای اول فکر می‌کردم چیزهایی ست که گیرش آمده و به نوعی از محتویات همان گونی بزرگ خرت و پرت هایش است، اما یک روز غروب دیدمش که زیر یکی از چراغهای تیر برق درحال مهیا کردن جای خوابش است، بعد از پهن کردن زیراندازش کیسه‌ی کوچکی را باز کرد و کتابها را بیرون آورد و شروع به ورق زدن کتابی کرد، آنقدر صفحه زد تا به یک صفحه (احتمالا) مشخص رسید، سپس کیسه را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و عینکی قدیمی-چیزی شبیه به عینک امام خمینی- از جیبش درآورد و شروع به خواندن کرد! به شکلی هیجان‌آور در کتابی که دستش است غرق می‌شود، طوری‌که دلت می‌خواهد همان موقع یک کتاب بخوانی!
شب‌های دیگر هم دیدمش، همین کار را می‌کند، گویا عادت دارد که قبل از خواب کتاب بخواند...!

هر‌ از چند گاهی‌ بعضی از کتابهایم را به‌ دلیل کمبود جا، با اکراه به کتابخانه‌ها می‌دهم؛
این روزها باخودم فکر می‌کنم شاید در کیسه‌ی او جای‌شان بهتر باشد ...
۱۲ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰