۱۹۷

سر و وضع و لباسش شبیه تمام بی‌خانمان هاست، ژنده و کهنه و دوده گرفته؛ شبیه همان‌ها که روی دوششان یک گونی بزرگ پر از خرت و پرت دارند و هر چند قدم در سطل‌های زباله خم می‌شوند تا اگر چیز به‌درد بخوری برایشان بود بردارند و در گونی‌شان بگذارند.
از همان‌ها که گاه‌گداری برای خودشان آوازی را زمزمه می‌کنند؛ از همان‌ها که خودشان را از تمام مردم جامعه دور و جدا و غریبه می‌بینند.
صبح ها خیلی زود، وقتی که هنوز هوا تاریک است از خانه بیرون می‌زنم، بخشی از پیاده‌‌روی کنار اتوبان جای خوابش است، وقتی که من عبور می‌کنم هنوز خواب است اما چیزهای تعجب‌آوری بالای سرش است، نهج‌البلاغه، بوف کور و چند کتاب دیگر که زیر اینهاست و نمی‌توانم اسمشان را بخوانم. روزهای اول فکر می‌کردم چیزهایی ست که گیرش آمده و به نوعی از محتویات همان گونی بزرگ خرت و پرت هایش است، اما یک روز غروب دیدمش که زیر یکی از چراغهای تیر برق درحال مهیا کردن جای خوابش است، بعد از پهن کردن زیراندازش کیسه‌ی کوچکی را باز کرد و کتابها را بیرون آورد و شروع به ورق زدن کتابی کرد، آنقدر صفحه زد تا به یک صفحه (احتمالا) مشخص رسید، سپس کیسه را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و عینکی قدیمی-چیزی شبیه به عینک امام خمینی- از جیبش درآورد و شروع به خواندن کرد! به شکلی هیجان‌آور در کتابی که دستش است غرق می‌شود، طوری‌که دلت می‌خواهد همان موقع یک کتاب بخوانی!
شب‌های دیگر هم دیدمش، همین کار را می‌کند، گویا عادت دارد که قبل از خواب کتاب بخواند...!

هر‌ از چند گاهی‌ بعضی از کتابهایم را به‌ دلیل کمبود جا، با اکراه به کتابخانه‌ها می‌دهم؛
این روزها باخودم فکر می‌کنم شاید در کیسه‌ی او جای‌شان بهتر باشد ...

#ع_غ
. عارفه . ۱۰ نظر ۱۶ خوشم اومد :)

بدون عنوان

گاهی دلم می‌خواست در لحظه، تمام دنیا کور باشند، تمام دنیا کر باشند، تمام دنیا لال باشند، گاهی دلم می‌خواست ما دیدنی نبودیم، شنیدنی نبودیم، گفتی نبودیم؛ من درد می‌کشم از درد مادر، درد می‌کشم از درد پدر...؛ درد می‌کشم از شنیدن و پژواک واژه‌ی «دیوانه» در مغزم، از پارک رفتن‌هایمان می‌ترسم، از خنده‌ها و نگاه‌های تیز و برنده متنفرم، دلم می‌خواست در لحظه همه‌مان را در آغوشم می‌فشردم و همان‌جا دنیا تمام می‌شد...
من از تمام دنیا می‌ترسم، از آدم‌ها می‌ترسم، صبوری مادر غمگین‌ کننده است برایم، از دل رنجور پدرم رنج می‌کشم، از دلی که با هر نگاه تیزی بیشتر درد می‌کشد...
غم می‌دانی چیست؟! غم و حسرت یک تاب بازی بدون شنیدن پچ پچ می‌دانی چیست؟! غم دعوت نبودن به میهمانی‌ها چطور؟! غم تحقیر شدن نزدیکترین‌هایت را می‌فهمی؟! غم عذرخواهی کردن بابت اتفاقی که خواسته‌ی تو نبوده است اما در جواب زخم‌ زبان شنیدن را می‌دانی؟! غم گذراندن کودکی در تنهایی و ترس را چطور، می‌دانی؟!
من می‌دانم و تو فقط ادای دانستن درمی‌آوری،
من با سلول به سلول وجودم تمام دردهایمان از کودکی تا همین لحظات را مرور می‌کنم و تو تنها برایمان آه می‌کشی...

#ع_غ
. عارفه . ۶ نظر ۱۱ خوشم اومد :)

مساحت زیست

اینکه می بینید یکم شلوغه دلیل بر این نیست که واقعا زیستم هم همینقدر شلوغه! نه!
گاهی ممکنه مدتها بجز گوشی و هندزفری با هیچکدوم اینا کاری نداشته باشم ولی خب غالب زندگی م با اینا می گذره!
فک می کنم تصویر گویاست، ولی با این وجود از سمت چپ، بالا، شروع می کنم به معرفی:

چسب ضد حساسیت! موقع طراحی دور برگه ها یا مقوا هام رو باهاش کادر می بندم مثل چسبای دیگه پوستشونو مخدوش نمی کنه! یا وقتی بومم رو با روزنامه می خوام بپوشونم به کارم میاد، خلاصه اکثرا پیشمه!

کنارش: مداد نوکی(بهش نمی گم اتود، چون اتود به طرح اولیه برای چیزی می گن!)این مداد نوکی حدودا 6 ساله شه و گیره ش که به وسیله ی اون کنار جیب وصل می شده رو شکستم، کاملا ارادی! من تمام ابزارهای نوشتاری ای که این آپشنشون روی خودشون قرار داره(نه روی درشون)رو به نحوی از بین می برم، که بماند چرا!

بعدی ها به ترتیب: محو کن، کنته ی قهوه ای، مداد B5، کاتر، کنته ی سیاه، مداد B6، پاک کن اتودی(می دونم که اگه به اون نمی گم اتود پس به اینم نباید بگم اتودی ولی خب جایگزین بهتری پیدا نکردم، پس اجبارا و ایهامی طور به این اتودی می گم!)

کنار همه ی اینا: لاکی(کسایی که نمی شناسنش، می تونن این پست رو بخونن)

مداد رنگی دوازده رنگ پیکاسو، این مداد رنگی فقط برای اتود زدن کاربرد داره، براهمین بیشتر استفاده می شه و دور و برمه!

اون که شکل قلب درآوردمش، پاک کن خمیریه! بیشتر ازینکه پاک کن باشه، خمیر بازیه و اغلب باهاش شکل درست می کنم!

رژ، ساعت مچی 5 ساله م! اسپری سالبوتامول که چندسالی هست خیلی خیلی کم مورد استفاده م قرار می گیره ولی چون احتیاط شرط عقله اکثرا همراهمه و چون رنگش آبیه اکثرا جلو چشممه!

زیر همه ی اینا تخته شاسی و کاغذام!

کتاب رساله درباره نادر فارابی علاوه بر اینکه این روزا دارم می خونمش و جذابه برام اما از لحاظ فیزیکی هم برام دوست داشتنی و بااهمیته و از وقتی از نمایشگاه کتاب گرفتمش سعی کردم همراهم باشه، جلو چشمم باشه، باهاش خاطره مرور می‌کنم...!

خودکارای رنگی م که باهاشون درد دلامو، عاشقانه هامو، دست نوشته هامو و... که اینجا نمی نویسم، تو سررسید زرشکی رنگ، که زیر کتاب قرار داره می نویسم.

شیش تا از رنگ روغن هام به نمایندگی از باقی شون!

کنار خودکارا: پنج تا از رنگ اکریلیک هام به نمایندگی از باقی شون!

پالتم، ظرف روغنم

و سمت راست راست،
قلم مو های پرکار ترم به نمایندگی از باقی شون، بعلاوه کاردک!


هندزفری توی عکس حدودا 2 ساله شه و از تو مترو پنج تومن خریدمش! هنوز کار می کنه اما یحتمل دیگه ازش استفاده نکنم!

این هندزفری تاحالا به گوشی توی عکس وصل نشده، چون گوشی جدیده و من هنوز باهاش موسیقی گوش ندادم!
اما به گوشی قبلی وصل می شده و بارها و بارها حالم رو دوست داشتنی می کرده برام!

بخش زیادی از زندگی من تو گوشی می گذره و چندان ربطی به میزان هوشمند بودنش نداره، اولیتم اینه که جای زیادی برای تایپ و نوشتن چیزی داشته باشه و جای زیادی برای موسیقی داشته باشه و پشتیبانی از پی دی اف! البته و قطعا اگه امکانات و میزان هوشمندی ش بیشتر باشه بیشتر می پسندم!طبیعیه!
گوشی جدیدم رو هم دوست دارم، خیلی، بیشتر به این خاطر که کادو گرفتمش... :)

جای عینکم تو این مساحت خالیه!
درسته! وقت عکس گرفتن رو چشمم بود پس طبیعیه که جاش خالیه!

. عارفه . ۱۹ نظر ۱۳ خوشم اومد :)

193

گفته بودم زمستون بهتره؟! گفته بودم! هنوز رو حرفم هستم با ادله رو حرفم هستم...

تابستونا نمیشه بخزی زیر پتو و گوله شی تو خودت و براخودت زار بزنی و دریا درست کنی و خودت غرق شی توش!!!

من تابستونای سختی رو پشت سر می ذارم، تابستون برا من فصل خشکمه، فصل بی بارونی م، فصل تحمل کردن ...

خسته شدم بس که گفتم خسته ام...

ولی خسته ام...

. عارفه . ۱۹ خوشم اومد :)

191

سرم شلوغ دانشگاه و کاراشه، مقاله می نویسم، طرحای ذهنی می زنم،خیلی بیشتر از قبل موسیقی گوش می دم، تا جایی که بتونم زمان می ذارم و ساعتایی رو با دوست هایی که دنیاهای نزدیک به هم داریم و واقعا واژه ی دوست لایقشونه می گذرونم، زندگی و فکرمو پر از فکر و خیال همه مدله(خوب و بد)کردم، دارم بیشتر و بیشتر طراحی و نقاشی می کنم، پیشرفت کردم، اونقدر که خودمم حس می کنم و از دیدن کارای قبلی م که شما هم خیلی هاشو دیدید، خجالت می کشم!
یه استادی می گفت هر وقت خودت از دیدن طرحای قبلت خجالت کشیدی، خوشحال باش! ینی داری قوی می شی، داری پیشرفت می کنی...
اما اینکه سکوت اختیار کردم دلیلش اینا نیست!
یه چیزی باعث شده که اینجا ساکت باشم؛ خصوصی نویس شدم تو این مدت، یکم سخت شده برام عمومی نویسی، اما عمومی خون هستم هنوز... :)

خلاصه که،

زنده ام، هنوز قلبم می زنه، دم و بازدم هم دارم... :)

. عارفه . ۲۸ نظر ۲۴ خوشم اومد :)

189

شاید کسی متوجه نشد که تو کودکی م چرا گاهی کفش هام ظاهر کودک پسندی نداشتن...

و گاهی حتی اجازه ی خرید کفش مورد علاقه م رو به من ندادن...

چون: "اون خیلی بچگونه نبود"


اولویت انتخاب کفش برای من مدل ظاهری ش نبود...

من موقع خرید به طرح ته کفش نگاه می کردم ،

و اگه می پسندیدم اونوقت ظاهرش رو مقایسه می کردم!

دلم می خواست وقتی باهاش می رم تو شن های نرم طرح خوشگلی بیفته رو شن ها،

یا اگه از تو آب رد می شدم و بعد میومدم رو آسفالت، طرح خوشگلی از رد خیسی ش بیفته!

دلم می خواست اگه باهاش رفتم تو گِل، گِل طرح قشنگی بیفته روش...

اولویتم طرح ته کفش بود!

البته نه خیلی آشکارا که کسی الویتم رو بفهمه و بخنده!


نمی دونم از کِی،

ولی حالا خیلی وقته دیگه به ته کفشا نگاه نمی کنم...

امروز ته کفشمو دیدم و احساس کردم چقدر طرحشو دوست دارم :)

اگه خیس باشه چقدر طرحش آسفالتو قشنگ می کنه،

چقدر گِل رو قشنگ می کنه،

چقدر شن های نرمو قشنگ می کنه...


چه قدر کفشم قشنگه :)

. عارفه . ۳۲ نظر ۳۰ خوشم اومد :)

سازت را با بهار کوک کن

بهارِ امسالِ من با دلیل تر از بهار های گذشته ست...

بهارِ امسالِ من میاد که گل هام جوونه بزنن

و من بفهمم هنوز یه دلخوشی هایی دارم،

بهارِ امسالِ من میاد تا بفهمم یک سال گذشت از اتفاقی که برای دلم افتاد...

بهارِ امسالِ من میاد که بهم بگه:

هنوز باید زنده بمونی،

هنوز کار داری،

هنوز باید انتظار بکشی...

بهارِ امسالِ من میاد که بهم بگه:

داری صبور می شی،

داری بزرگ می شی،

داری پوست کلفت می شی،

بهارِ امسالِ من میاد که بگه:

"برا زندگی ت روزنه پیدا کن"

بهارِ امسالِ من، میاد که بزرگم کنه...

بهارِ
امسالِ
من،
بیا که سبز شم ،بیا...تا قد بکشم...

بیا که ازین آبی-خاکستری بیام بیرون ، بیا تا آبیِ آبی شم،خالص خالص...

تو می دونی که امسال بیشتر از همیشه منتظرتم... :)



پ.ن:

می دهم خود را نوید سالِ بهتر، سال هاست ...

"مهدی اخوان ثالث"


با تشکر از دعوت ایشون

دعوت می کنم از :مرضیه(سالمون)، ندآ(این روزهای من)،خورشید(پنجره می چکد)

. عارفه . ۱۱ نظر ۱۱ خوشم اومد :)

لازمه...

از راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز می ترسیدم
در حدی که وقتی توش قدم می زدم دچار تنگی نفس می شدم،
همیشه از کنار ترین قسمت راهرو
و باسر کاملا پایین قدم می زدم تا حال بدم رو به حداقل برسونم
و این مسیر رو با بیشترین سرعتم می رفتم تا سریعتر تموم شه و ازش خارج شم،
حالا که به خاطر دانشگاهم دوبار در روز مجبورم از داخل همون راهروی ترسناک عبور کنم،
دیگه از کنار راه نمی رم،
دیگه سرم رو پایین نمی ندازم،
تو این مدت انقدر تو این راه بودم که حالا
با سر کاملا بالا و در مرکزی ترین قسمت راهرو
و با نگاه کاملا مستقیم به مرکز اون تونل حرکت می کنم،
با سرعت کاملا ملایم!
تو نگاه اول خیلی چیز مثبتی به نظر میاد
تو نگاه اول یه شجاعت، یه قدم کوچولو به نظر میاد!
نه؟!

اما من دارم از عادت حرف می زنم...! :)

راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز همیشه ترسناکه برا من،
همیشه تنگی نفس میاره با خودش،
اما من بهش عادت کردم!
می دونید!
من نمی دونم عادت چیز خوبیه یا نه،
اما فکر می کنم جزو اون چیزایی باشه که گاهی عذابه،
گاهی نعمت!
و حتی گاهی یه نعمت عذاب آور...
. عارفه . ۱۴ نظر ۱۵ خوشم اومد :)

کلاغ!

رفته بودم دنبال یه کاری یه طوری شد که به نتیجه ای نرسید!
خسته و دست از پا درازتر و نا امید داشتم برمی گشتم که احساس کردم دیگه پاهام توان راه رفتن ندارن ...حواسم نبود راه زیادی رو پیاده رفته بودم !
دورو برم رو نگاه کردم اونطرف خیابون ی پارک محلی بود،
رفتم و رو یه نیمکت نشستم.
سرمو تکیه دادم به پشتی نیمکت و به آسمون نگاه کردم یه سری ازین ابرای نازک و نرم (بهشون چی می گن?سیروس فک کنم) تو آسمون بود؛ گهگاه پرنده هایی از تو کادری که من می دیدم رد می شدن !
بوی قلیون میومد و صدای قهقهه های بلند چند تا جوون!
یکم دورتر از اون صدای رد شدن ماشینا از تو خیابون!
همینطور که سرم رو به آسمون بود چشمامو بستم
حالا صدا های بیشتری شنیدم !
صدای همهمه ی چند تا بچه... از دور!
یکم دورتر صدای جیر جیر وسیله های ورزشی تو پارک!
صدای جیک جیک خیلی ضعیف گنجشکا
صدای سلام و علیک کردن دو یا چند تا زن...
صدای دوتا جوون که یه چرت و پرتی گفتن و خندیدن و رد شدن!
صدای تق تق پاشنه های کفش یه زن که احتمالا بافاصله ی خیلی نزدیک عبور کرد
چون بوی عطرشو هم حس کردم!

هنوز چشمام بسته بود و گوشام به همه ی صداهای اطراف عادت کرده بود
غرق تو فکرای خودم بودم...

که
صدای یه کلاغ رشته افکارمو پاره کرد وغیر ارادی چشمامو باز کردم
دوباره کادر آسمون ، اینبار ابرا دیگه نبودن!
سرمو از رو پشتی نیمکت برداشتم.
به روبرو نگاه کردم تو چمنای روبرو یه یاکریم بود از کنار یه درخت یه چوب نازک گرفت به نوکش و پر زد رفت یکم اونطرف تر بالای یه سایه بون!چوبو گذاشت و دوباره برگشت یکم لای چمنا نوک زد و گشت باز یه چوب نازک گرفت به نوکش و دوباره رفت بالای اون سایه بون!
از وقتی که دیدمش تا زمانی که اونجا بودم، شمردم!
23بار همین عمل رو انجام داد :
از تو چمنا چوب نازک پیدا میکرد
می گرفت به نوکش
پر می زد
می رفت بالای سایه بون
چوب رو می ذاشت
دوباره برمی گشت

لبخند رضایتی اومد روی لبم
محوش شده بودم!

اطرافمو نگاه کردم پارک تا حدودی خلوت تر از قبل شده بود!
یه نگاه به یاکریمه انداختم هنوز داشت توی چمنا دنبال چوب می گشت :)
صدای کلاغه دوباره اومد
سرمو چرخوندم
خیلی اونطرف تر کلاغه روی سیم برق نشسته بود نگاش کردم، نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم بهش :)
هندزفری مو درآوردم و گذاشتم تو گوشم، یکی از موسیقی های حماسی و مقتدرانه(!)ی تو گوشی م رو پِلِی کردم و از رو نیمکت بلند شدم و قدم زدن در امتداد خیابون رو پیش گرفتم...
. عارفه . ۲۱ نظر ۱۷ خوشم اومد :)

خسته ام از کاش ها...

وقتی دستای "الف"رو دیدم وقتی صورتش رو دیدم یاد حرفش افتادم، همیشه می گفت:

"کاش این جای جوشا خوب می شد! اصلا حساس شدم به این لک و لوکا!اینارو می بینم نمی تونم بدون کِرِم بیام بیرون، اعصابمو خورد می کنه"

چقدر ابروهاشو مدل به مدل برمی داشت، یه دفعه هشتی و بلند برداشته بود، کلی بهش خندیدیم، گفتیم مثل زنای دهه پنجاه شدی، می خندید بلند بلند! فرداش دیدیم یکی ش بلند شده یکی کوتاه! می گفت خدا نکشدتون هی گفتید مثل دهه پنجاه شدی رفتم درستشون کنم گند زدم!

و باز سه تایی می خندیدیم!

یه دفعه از تو مترو ازین سنجاق سرا خریده بود که سه جفت هزار تومن بود، یه جفتشو خودش برداشت دو جفتش رو هم داد به من و هدیه زدیم به سرمون و شدیم عین بچه مهد کودکی ها!

با همون قیافه سلفی گرفتیم و کلی سرخوش شدیم!!

یاد اونروزی که آبرنگ وینزور خرید چون تلفظ سن پطرزبورگ براش سخت بود!

یاد اونروز که آدرس بلد نبودیم و هی گفتیم بلدیم بلدیم، ولی تهش از چارراه ولیعصر تا میدون سلماس پیاده رفتیم و تو راه هر هر خندیدیم به خودمون!

یاد اونروز که عکسای عروسی شو آورد نشون داد تو همه شون تابلو بود به زور خنده شو نگه داشته!و تعریف می کرد دونه دونه دلیل خنده ها چی بود و ما کلی به سوتی هاش می خندیدیم!

یاد دعوای من و خودش سر اینکه کدوممون وسط بشینه!

یاد آروم و خجسته بودنش سر ژوژمانا و سخت گیری استادا حتی! خیلی ریلکس بود!

یاد اونبار که استاد "پ" عصبانی شد و ماژیکو پرت کرد تو تخته و ماژیکه کمونه کرد سمت "الف"!و ما هیچکدوم از ترس جمب نخوردیم!

یاد آدمکهای دندون خرگوشی شیکم قلنبه ای که نافشون بیرون بود و سر کلاس خلاقیت که رسما استادش چرند می گفت می کشیدیم!

یاد تمام لحظه های باهم بودنمون...

آخ که چقدر دلم گرفت ...چقدر دردناک بود وقتی که تصور کردم :

حالا با لک و لوکای درشت سوختگی روی صورتش چیکار می کنه؟

با چه کرمی می پوشوندش؟

آخ... حالا دیگه ابرویی براش نمونده بود که بخواد مدل کوتاه برشون داره یا بلند و هشتی!

حالا تا چند وقت انگشتر نمی تونه بندازه دستش...

دلم می خواست باهاش حرف بزنم مثل اونوقتا مزه بریزیم و هر هر بخندیم اما من حتی ترسیدم زنگ بزنم بهش، ترسیدم که یه وقت از ذهنش بگذره که داره بهش ترحم می شه...

می خواستم بگم خوشحالم که هنوز داریمش هنوزم می شه باهم خاطره های جدید بسازیم، غصه خوردم، از خودم بدم اومد که چرا قبل ازین اتفاق بهش زنگ نمی زدم، چرا براش نامه پست نمی کردم، که حالا از انجامشون به خاطر اینکه عجیب بود بترسم!

غصه خوردم از دوست واقعی نبودن خودم...
نمی خوام دیر شه بازم...
باید باهاش حرف بزنم...

پ.ن:
لطفا دعا کنید سوختگی هاش زود ترمیم بشه...


. عارفه . ۱۶ نظر ۱۲ خوشم اومد :)
مطالب قدیمی تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان