وسواس‌ها را ترانه نکنید!

قطعه‌ای به‌نام «عمداً» وجود دارد که در آن خواننده می‌فرماید: 

بگو راحت چته، 
من حواسم بهته، 
کم نشه یه تار مو ازت!

و همچنین:

هرجای عالمی، 
وقتی دلتنگمی، 
من خودمو بهت می‌رسونم.

بعد در ادامه می‌فرمایند: 

عمداً از تو می‌پرسم کجا، 
یعنی مثل دیوونه‌ها، 
با من برو، با من بیا، 
از بس عاشقم، رفتارم عجیبه!
عمداً از تو می‌گیره دلم،
تو خودش می‌ره دلم،
بفهمی گیره دلم،
جوری که تو رو دوست دارم، عجیبه!
عاشقتم یعنی، 
بهت یه وقتایی پیله‌م،
یه روزایی رو تعطیلم،
من دست خودم نیست که!
عاشقتم یعنی، 
تو خیلی فرق داری واسم،
بدبینم و حساسم،
من دست خودم نیست که!

جالب است!
در اوایل ارتباط عمداً از او می‌پرسید کجا و طبق گفته‌تان یعنی مثل دیوانه‌ها با شما برود و با شما بیاید، بعد هم در ادامه احتمالاً برای این‌که نه نشنوید، باز هم کاملاً «عمدی» دلتان از او می‌گیرد و در خودش می‌رود دلتان، تا مثلاً او بفهمد که گیر است دلتان؟! بعد کم‌کم، اواسط ارتباط، یک‌وقت‌هایی به او پیله‌اید، و آن‌طور که از گفته‌هایتان پیداست، یک روزهایی هم که کلا تعطیل هستید و دقیقاً اینجاست که تمام حرف‌های خودتان را نقض می‌کنید و می‌گویید دست خودتان نیست که!!! تا حالا که همه کارتان عمدی بود، یکهو متوجه شدید دست خودتان نیست که؟!

بعد می‌فرمایید راحت به شما بگوید چه‌اش است، چون شما حواستان به او هست تا یک تار مو کم نشود از او؟!
اصلا با این رفتار تعطیل شما که خودتان گفتید و این رفتارهایی که دست خودتان نیست که! من فکر می‌کنم معشوق فلک‌زده‌تان، به احتمال زیاد از حرص و جوش، دچار ریزش مو شده باشد! 
بدبین و حساس هستید؟! بله! مشکل شما دقیقاً همین است! شما دچار پارانویا هستید! 
پیشنهاد من به شما این است که تا وقتی بین عمدی بودن و دست خودتان نبودن در نوسان هستید، وارد رابطه نشوید! 
در ضمن، این‌ را هم بگویم که نماند این‌جا (اشاره به گلو)! آن معشوق بخت‌برگشته‌تان با این کارهای مسخره‌ و این نوسان در عمدی بودن یا نبودن کارهایتان (اگر کمی عقل داشته باشد) دلتنگتان نمی‌شود که شما بخواهید از هر جای عالم خودتان را به او برسانید! هرچند از آن‌جایی که شواهد نشان می‌دهد، اصلا شما نمی‌گذارید که او کمی برای خودش خلوت کند، که مثلا متوجه شود دلتنگ شده است یا نه! همین که از دستتان فرار نمی‌کند، بروید خدارا شکر کنید!
. عارفه . ۳ نظر

شماره ۲۴۵

وارد قطار شدم، پاهایم بسیار دردناک بود، خیلی راه رفته بودم، علاوه بر آن کفش‌های تازه‌ام پشت پایم را کمی آزرده بود، تاول کوچکی را ایجاد کرده بود که خودش هم سبب باز شدن و به‌تبع، سوزناک شدنش شده بود. مثل اکثر اوقات، صندلی‌ای برای نشستن ندیدم، قطار خلوت بود، دردِ پایم مجبورم کرد که فکر کنم حالا که خلوت است، کمی بی‌فرهنگی شاید اشکالی نداشته‌باشد. خرده فرهنگم با خرده دردم در حال جدال بودند که سرانجام دومی پیروز شد و کف قطار نشستم. زانوهایم را بغل کردم، سرم را روی پایم گذاشتم و چشمانم را بستم. صدای دست‌فروش‌های مترو را می‌شنیدم که به نوبت و تعارف و گاهی دعوا، اجناسشان را تبلیغ می‌کردند و بعد می‌گذشتند. صدای خانم میانسالی که به سمت مسنی میل می‌کرد را هم می‌شنیدم که به‌گمانم در رابطه با مبحثی مرتبط با طب سنتی صحبت می‌کرد.
صداها در هم مخلوط و مبهم شد، پلک‌هایم درحال سنگین شدن بود که صدای زنگ‌دار دخترانه‌ای به کسی گفت: «ببین من اینطوری وایمیستم، تو از اینجا عکس بگیر، جلدش و بند عینکم و تا اینجای دستم تو کادر باشه.»
چرتم پاره شد، سرم را بلند کردم تا چپ‌چپ نگاه کنم بهشان؟! نه! فکر نکنم! سرم را محض کنجکاوی بلند کردم. دختر، روی صندلی کنار شیشه نشسته بود، کتاب بیگانه آلبرکامو در دستش بود و داشت می‌خواند، بند عینکی با سنگ‌های زرد و قرمز و مشکی داشت، دستهای کشیده‌ی سفیدی‌ داشت که لاک مشکی روی ناخن‌هایش بود، یک‌سری نقش و نگارِ تاتوطور هم روی انگشت اشاره‌اش موجود بود.
دختر دیگری در کنارش، گوشی به‌شکل افقی در دست، بالاتنه‌اش را به عقب برده بود تا بتواند کادر مورد نظر دختر کنار شیشه را ببندد.
بعد از چندبار عقب و جلو کردن و صدایی مشابه شاتر دوربین درآوردن از گوشی موبایل، سپس دختر عکس‌بردار، گوشی را به سمت دختر عکس‌خواه گرفت و گفت:«ببین خوب شد؟!» دختر عکس‌خواه، با انگشت تصاویر را کنار زد و بعد گفت: «آره این خوب شده! مرسی.» دختر عکس‌خواه در حال انجام کاری در گوشی بود و چند لحظه یک‌بار به دختر عکس‌بردار نگاه می‌کرد و از او عکس‌العمل می‌طلبید، دختر عکس‌بردار هم هر ازگاهی به صفحه نگاه می‌کرد و عکس‌العملش را با حالت چشم و ابرو و چهره‌ نشان می‌داد. کمی بعد با هم پچ‌پچ کردند، خندیدند، بعد یکهو دختر عکس‌خواه، نگاهی به بیگانه انداخت و بعد آن را در کیفش چپاند، دختر عکس‌بردار پرسید: « تموم شد؟!» دختر عکس‌خواه جواب داد: «نه بابا، ساده‌ای، حال ندارم بخونمش، فقط عکسش رو می‌خواستم استوری کنم»
دختر عکس‌بردار، هندزفری‌اش را در گوشش گذاشت و سرش را به سمت عقب برد و چشمهایش را بست. دختر عکس‌خواه در گوشی‌اش فرو رفت، من هم به تابلوی ایستگاه نگاه کردم و فهمیدم سه ایستگاه دیگر باید پیاده شوم، از کف قطار بلند شدم و نزدیک در ایستادم، خانم میانسال مایل به مسن، هنوز از طب سنتی می‌گفت و اصرار داشت که مطالعاتش از هزار تا دکتر بیشتر است و اگر خانم کنار دستی‌اش باور ندارد، پیج طب سنتی‌اش را دنبال کند!

به ایستگاه مورد نظر رسیدم و در حالی که کمی پایم را می‌لنگاندم، از قطار پیاده شدم.
. عارفه . ۹ نظر

مکالمه‌طور ۷

گفت:
خوش‌به‌حالش که مامانش بهش اجازه می‌ده تا خیلی از کارهایی که لذت‌بخشه براش، انجام بده، بدون ترس... اون طعم بچگی رو بیشتر و کامل‌تر از ما می‌چشه، مگه نه؟!

جواب گرفت:
نه! 
این‌که راحت بتونی کارهایی که لذت‌بخشه رو انجام بدی، خوبه، اما وقتی مجوز نداری و انجام می‌دی چندبرابر شیرین‌تره! 
این قانون‌شکنیه‌ست که شیرین‌تره؛
این رد کردن حصارها که فقط و فقط با اراده‌ی خودت اتفاق می‌افته، شیرین‌تره...
اون لذت شیطنت‌های مجوز دارش رو یادش نمی‌مونه، اما من طعم شیرین و دلچسب شیطنت‌های بی‌مجوزم رو تا همیشه یادمه...
. عارفه . ۵ نظر

شماره ۲۴۳

زمانی که پروژه را بعلاوه‌ی نُه واحد درسی دیگر انتخاب می‌کردم، فکر نمی‌کردم قرار باشد اواخر مهر بروم سر یک کار و حتی در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که در این بیکاری همگانی، اواخر آبان یک کار دوست‌داشتنی و مرتبط تر دیگر هم بیابم!
تا چند هفته‌ی اول احساس خوبی داشتم از این چندکاره بودن‌ها و مفید بودن‌ها، از این شب باتسهیل به خواب رفتن‌ها، از این کمتر فکرکردن‌ به خلأها و جای‌خالی‌ها و غم‌ها! احساس خوبی داشتم از این ریاضت کشیدن‌ها، صبورتر شده بودم، کم‌اضطراب‌تر، آرام‌تر، امیدوارتر، پروژه را هم حواله کرده بودم به حاشیه و بعدها و روزهای آخر!
کمی خسته‌بودم اما به‌قول او، سعی می‌کردم از شرایطی که در آن قرار گرفتم، لذت ببرم.
لذت می‌بردم، درست مثل یک کودک که جهان و محتویاتش را برای اولین‌بار می‌بیند و برایش بدیع و تازه‌ است، از دیدن شب و شهر و خیابان‌ها و چراغ‌ها روی پل میدان رسالت لذت می‌بردم، گویی که فقط من کشف کرده‌ام که دیدن شب از روی این پل چه حالی دارد! مسیر چهل دقیقه‌ای تا رسیدن به مترو را قدم‌رو می‌آمدم و زشتی‌هایش را نادیده‌ می‌گرفتم، به دختر بچه‌ی آدامس‌فروش می‌گفتم که چشمان قشنگی دارد و هدفونم را روی گوش‌های پسر بچه‌ی گل‌سر فروش می‌گذاشتم تا کمی موسیقی گوش دهد، لذت می‌بردم از دیدن لبخند عمیقشان. لذت می‌بردم از این‌که زینب کوچولویی به‌ من بگوید «روزشماری می‌کنم تا تو بیای خاله»، لذت می‌بردم از این‌که یک‌نفر، نگران از گم شدن، با لهجه‌‌ای غریب آدرس مشخصی را بپرسد و من خیالش را راحت کنم که تا مقصد همراهی‌اش می‌کنم؛ دیدن آن لبخند بعد از شنیدن همراهی، آن لبخند عاری از نگرانی‌، بسیار دلچسب بود...
اما کم‌کم همه‌چیز عوض شد، احساس کردم کم انرژی شده‌ام، احساس کردم که گول خورده‌ام، کار اول، دیگر چیزی نبود که به من گفته بودند، هرروز بیشتر و بیشتر غیر مرتبط می‌شد و من هرروز بیشتر و بیشتر دلم می‌خواست از آن فرار کنم! بعد از آن دیگر شب از روی پل زیبا نبود، فقط یک مشت بزرگراه و خیابان بود پر از شلوغی و ترافیک و صدای ماشین، زینب کوچولو امتحان‌هایش شروع شد و نیامد، دختربچه آدامس فروش هم نیامد، تا برایم دست تکان دهد و لبخند بزند، پسر بچه‌ی گل‌سر فروش هم! دیگر کسی نشانی‌ای را گم نکرد تا همراهی‌‌اش کنم!
حالا در‌به‌در دنبال یک راهم برای فرار کردن از کار اول و به آغوش کشیدن کار دوم.
حالا که کمی در ذوقم خورده است گزینه‌ی پروژه که حواله شده بود به حاشیه را در متن آوردم و متوجه شدم یک ماه وقت دارم که تمامش کنم!
شب‌ها که برمی‌گردم قبل از این‌که از خستگی به خواب عمیقی بروم، کمی می‌خوانم و می‌نویسم، امروز تمام یافته‌هایم را دسته‌بندی‌ کرده بودم، درست همان وقتی‌که عزم کردم یافته‌هایم را در یک مموری‌ ذخیره کنم تا از گزند گم‌شدن در امان باشد، سیستم به یک اغمای طولانی رفت و تاکنون بیدار نشده است.
احتمالاً کائنات می‌خواهد به من درسی بدهد، چیزی شبیه این‌که: «وقتی جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت نبود؟!»

خب، دوباره شروع می‌کنم!

پ.ن:
مثل همین حالا که دوباره منتظر کامنت‌هایتان هستم و دوباره دلم قالب ریسپانسیو خواست و دوباره به قالب قدیم‌ها برگشتم.
. عارفه . ۱۳ نظر

کار هر بز نیست خرمن کوفتن!

فیلسوف هنر و منتقد هنر، دو وظیفه‌ی جدا و متفاوت دارند و باید از یکی دانستن‌ این‌ها اجتناب شود‌.
وظیفه‌ فیلسوف علی‌القاعده محدود به مفهوم‌سازی فلسفی برای هنر است. برای مثال، فیلسوف هنر می‌تواند از طریق استدلال، به تاثیرات یک جریان‌ هنری نو بر یک مفهوم سنتی در هنر بپردازد، ارزش‌گذاری هنری از حدود وظایف او بیرون است. در مقابل، وظیفه منتقد، ارزش‌گذاری اثر هنری‌ست که به وسیله استدلال، محکم می‌شود. در واقع منتقد هنری اثر را ارزیابی می‌کند، سپس به کمک نظریه‌ها، چارچوب‌ها و تعریف‌ها ارزیابی‌اش را مستدل می‌کند. منتقد در نقد هنری باید در انتها به این پرسش پاسخ دهد که یک اثر در دستیابی به اهداف خود موفق بوده است یا خیر.
مرز بین تعریف فیلسوف هنر و منتقد هنر همین‌قدر باریک است، در نتیجه، مرز بین تعریف نوشتاری که هریک از این افراد ارائه می‌دهند نیز همین‌قدر باریک است، بنابراین نام هر متنی در رابطه با یک اثر را نمی‌توان نقد گذاشت!

یک نقد صحیح هنری نیازمند پیش‌آگاهی‌‌هایی‌ست* که در اینجا ایجاب نمی‌کند که توضیح دهم، زیرا: 
۱. متن بسیار طولانی و از حوصله خارج خواهد شد.
۲. وارد مباحث تخصصی می‌شود و اشاره به هر مؤلفه، نیازمند توضیح و تبیین بلندبالایی خواهدشد.

اما چند نکته بسیار مهم وجود دارد که دلم می‌خواهد بگویم:
اول این‌که
منتقدِ دارای دانش وقتی نقد یک اثر را پذیرفت، یعنی آن را به عنوان یک اثر (چه ضعیف، چه قوی) پذیرفته است، به این معنی که لااقل آن را در اندازه‌ای که پتانسیل تجزیه و تحلیل داشته باشد، دیده‌است؛ پس تخریب محض، به دور از اصول نقد است. 
دوم این‌که
هیچ منتقدی حق ندارد نظر و سلیقه‌ی شخصی و حب و بغضش را از اثر یا خالق اثر، در تجزیه و تحلیل و نقد اثر دخالت دهد، مثلا حق ندارد بگوید این تابلو یک آشغال است چون خالق آن کافر است یا این تابلو چرت است چون هنرمندش جیره خوار نظام است! یا حق ندارد بگوید این اثر بهترین اثر دنیاست، چون فلانی که اصلا کار بد ندارد، یا چون رنگ شاه‌بلوطی زیبای مورد علاقه‌ی من را استفاده کرده است یا اثری بسیار عالی‌ست چون برای نشان دادن ارزش انقلاب کشیده شده است!!! 
جملات و نظریات این‌چنینی تنها می‌توانند سلیقه و نظر شخصی به عنوان یک مخاطب (حتی عام) باشند، نه نقد!
سوم این‌که
منتقد نباید اثر را تعریف یا ترجمه کند.
رولان بارت می‌گوید: « نقد به هیچ‌رو نباید به تبیین اثر بپردازد، باید این امر را به مخاطب واگذارد. منتقد شاید بتواند اثر را توضیح و تنویر کند و احتمالا بر نقاط مبهم آن نوری روشنگر بی‌افکند، اما او هرگز نمی‌تواند ادعای ترجمه‌ی اثر به زبانی روشن‌تر را داشته باشد. زیرا خود اثر از همه‌چیز روشن‌تر و واضح‌تر است.»
چهارم این‌که
هر اثر در یک چارچوب و بستر مختص به خود ارزیابی می‌شود، به بیان ساده‌تر، معیاری واحد برای همه‌ی آثار وجود ندارد، هر اثر بر اساس یک‌نوع تعریف و زیبایی‌شناسی مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌گیرد.
به عنوان مثال، هیچ‌وقت نباید تابلوی‌ مونالیزای داوینچی را با تابلوی جیغ ادوارد مونش در یک چارچوب و تعریف قرار داد که در طی آن، مونالیزایِ داوینچی بشود خفن‌ترین و فاخرترین اثر هنری دوران‌ها و جیغِ مونش بشود آشغال و «اینو که بچه‌ی منم بلده بکشه»!
پنجم این‌که 
آثار انتزاعی داستان ندارند، موضوع ندارند، شخصیت ندارند، گاهی حتی عنوان هم ندارند. منتقد برای نقد این آثار تنها موظف است منطق حسی پشت اثر را بداند(اگر هنرمند در قید حیات باشد و یا استیتمنتی از اثر موجود باشد، دستیابی به این مورد به‌سادگی امکان‌پذیر خواهدبود) و پس از آن فقط به نقد فرمالیستی اثر بپردازد. یک منتقد درباره‌ی چنین آثاری تا همین اندازه موظف است نقد کند، هرچیزی فراتر از این، در حیطه نقد قرار نمی‌گیرد.
ششم این‌که
«سبک» و «تکنیک» باهم متفاوت است! سبک هیچ هنرمندی رنگ‌روغن یا آب‌رنگ نیست، رنگ‌روغن و آب‌رنگ تکنیک اثر است! 
سبک‌ها معمولا کلمه‌ای‌هستند «ایسم»دار؛ و صدالبته که «سبک» هم تنها به این معنی نیست که نام دوره تاریخی اثر را بدانیم، هر اثر حداقل دارای سه مولفه با نام سبک است: مکتب و دوره تاریخی، سبک و استایل شخصی هنرمند، سبک مربوط به کشور و فضای فرهنگی هنرمند.
(موارد ۲ و ۳ تعریف ایسم‌دار مشخص ندارند و غالباً از طریق دیدن تعداد زیادی اثر از یک هنرمند یا یک کشور، به این تعریف می‌توان رسید.)
این‌که به نمایشگاه‌های نقاشی برویم و از هنرمند اثر بپرسیم سبکتان چیست؟! این سوال، سوالی غیر اصولی‌ست و با این‌حال اگر او مثلاً به‌دلیل شیوه قلم‌گذاری‌اش بگوید امپرسیونیسم، هنرمند نادانی‌ست و اگر فرد سوال پرسنده، بر اساس آن واژه امپرسیونیسم، یک متن بلندبالا بنویسد و اسمش را بگذارد نقد، هم فرد نادانی‌ست! 
امپرسیونیسم در قرن ۱۹ در اروپا جریان یافت و دوره‌اش را گذراند و به پایان رسید رفت! به پیر، به پیغمبر، تمام شده‌است!
وقتی در یک نمایشگاه آثاری را می‌بینیم که شیوه‌ی اجرایشان شبیه به دوره امپرسیونیسم است و هنرمندش سر و مر و گنده در حال قدم زدن در گالری‌ست، در چنین شرایطی برای تعیین سبک شخصی‌ هنرمند درست‌تر است که بگوییم نوع قلم‌گذاری‌ها و سبک شخصی‌ او امپرسیونیسم‌گونه است!


  • من، خودم را منتقد هنری نمی‌دانم و درحال حاضر هم هیچ علاقه‌ای به منتقد شدن ندارم؛ حتی آرتیست و هنرمند و نقاشِ تمام‌ و کمال هم نمی‌دانم، حتی یک هنردان بسیار پر و فرهیخته و پر مطالعه هم نمی‌دانم؛ اما این‌که جیم‌هایی با خرده معلومات غلط در صحیح آمیخته‌‌شان و بر اساس سلایق شخصی، خودشان را صاحب‌نظر بدانند و در جایگاه ارزش‌گذاری برای آثار قرار بگیرند و نظر بدهند و اسمش را بگذارند «نقد هنری»، مرا اذیت می‌کند، منِ صرفاً دانشجوی نقاشی را! همان‌طور که وجود تهمینه میلانی‌هایی آزارم می‌دهد، باز هم منِ صرفاً دانشجو را!
  • لازم نیست که توضیح دهم منظور من از «اثر هنری» تنها در حیطه‌ی‌ نقاشی‌ست، نه سایر هنرها!
  • باز هم لازم نیست که بگویم من در مورد نقد سینما و فراستی و سوژه‌ی این‌روزها صحبت نکردم! من  در مورد سینما، علم و مطالعه‌ای ندارم. آن برنامه را هم ندیدم!
  • * «پیش‌آگاهی‌هایی‌ست»  پتانسیل گیر دادن از لحاظ دستور زبان فارسی را دارد اما چند مدل دیگر نوشتم و همه‌شان به‌گونه‌ای شد که بار این آخری را نداشت و تنها این آخری بهترین حالت منظور من را می‌رساند.

. عارفه . ۰ نظر

دل من در دل شب، خواب پروانه شدن می‌بیند...

سر خودم را شلوغ کرده‌ام، آنقدر که فرصتی برای هیچ تفریحی ندارم، آنقدر که حتی مدتی‌ست غم غروب جمعه را هم حس نمی‌کنم، نمی‌دانم جمعه کدام یک از روزهای پرکارم بوده‌است! آنقدر که صبح‌ها که بیدار می‌شوم و راه می‌افتم، هنوز شب است، شب‌ها که برمی‌گردم، باز هم شب است؛
این فاصله‌ی نور دار روز را هم غالباً در مکان‌های بسته‌ای به نام کارگاه‌ و کلاس و غیره هستم، این‌‌روزها، نور را کم‌تر می‌بینم، این‌روزها، چهره‌ها را با سایه و تاریکی تشخیص می‌دهم و به‌خاطر می‌سپارم؛

به گذشته فکر می‌کنم، به کودکی‌ام، حتی به همین چند‌سال قبل، یادم می‌آید که شب‌ها را دوست نداشتم، که بخش اعظم احساسات ناخوب و دوست‌نداشتنی و ترسناک من، شب شروع می‌شد، که شب‌ها برایم یادآور خاطرات و لحظات زیبایی نبوده‌است؛
که فضای متشنج در شب اتفاق می‌افتاد، که زمان تفریح رفتن‌مان، «به اجبار زمانه» همیشه‌ی خدا شب بود، که وقتی همه خواب بودند و من بیدار، وحشتناک‌ترین خیال‌بافی‌ها و موجودات در شب به من، هجوم می‌آوردند، که آن مسیر مستقیم و خلوت کنار اتوبان که در روز از دلخواه‌های روزگار است برای چشم بسته قدم زدن، در شب از خلوت‌ترین و تاریک‌ترین و دلنخواه‌ترین‌‌های روزگار بود.

یادم می‌آید آن‌شب زیر نور ماه، گفت درست می‌شود.
دمغ و دلگیر و خسته‌ بودم، جواب دادم عمری‌ست که این را می‌گویم، دیگر بعید می‌دانم.
حالا که حالم بهتر از گذشته است، در ذهنم تکرار می‌شود: درست می‌شود...

حالا، مسیر کنار اتوبان را چراغ زده‌اند و این نور‌ تازه، امنیت می‌دهد.
حالا دیگر چندان تفریحی نمی‌رویم، اما جبر زمانه هم زورش کمتر شده است.
حالا فضای متشنج شب کمتر است و شاید در طول روز باشد و خب راستش تقصیر شب بی‌نوا نبوده است!
حالا شب‌ها یا از خستگی‌ زیاد، زود خوابم می‌برد و یا وقتی هم که همه خوابند و من بیدار، دیگر موجودات ترسناک به من هجوم نمی‌آورند و خیال‌های ترسناک را هم به محض آمدنشان، دور می‌رانم! نه به این سادگی که بگویم دور می‌رانم و آن‌ها هم واقعا دور رانده می‌شوند، نه! اما خب در هر حال، من عملیات دور راندن را انجام می‌دهم و از این بابت برای خودم و تلاشی که می‌کنم، احترام قائلم!!

مسیر مستقیم کنار اتوبان را قدم می‌زنم، این‌بار به‌جای چشم‌بسته قدم زدن، به ماه خیره شده‌ام...
خیره‌شدن به ماه، خوب‌هایی را در یادم جاری می‌کند، که طعم شیرینی دارد...
این روزها که نصف روز، شب است، به شب‌ها فکر می‌کنم 

و حالا به‌گمانم شب‌ها را هم دوست خواهم داشت...


*عنوان: حمید مصدق

. عارفه . ۰ نظر

شماره ۲۳۸

فکر می‌کنم یک‌ چیزهایی در وجود آدم هست که یک‌روز ته می‌کشد، دلم می‌خواهد خوش‌بینانه نگاه‌ کنم، بهتر است اینطور بگویم که یک‌چیزهایی در وجود آدم هست، که وقتی ته‌ می‌کشد، باید صبر کنی، تا دوباره بجوشد، تا دوباره جوانه بزند، فکر می‌کنم تنها چیزی که آزاردهنده است، این باشد که فصل مشخصی ندارد، زمانش را نمی‌شود دانست، نمی‌شود که روی دیوارها خط کشید و هر روز که می‌گذرد، خطشان زد و هی شاد شد که روز موعود نزدیک است؛ این انتظار که روز موعودش را نمی‌دانیم، کمی آزاردهنده است. حالِ اکنونِ من طوری‌ست که وجه آزاردهنده‌ی این نوع انتظارها را می‌بیند، اما اکنون، برعکس ‌گذشته، اطمینان دارم، حالٍ دیگرم، وجه زیبا و شیرین آن انتظارها را هم خواهد دید. می‌نویسمش که در خاطرم بماند: که دوباره روز دیدن وجه هیجان‌انگیز و شیرین آن انتظار هم می‌رسد، که روز جوانه‌زدن آن‌چیزها هم می‌رسد، که اصلا رسیدن مهم است مگر؟! اصلا کمی بنشین، مگر قرار است چه‌شود؟! عجله‌ای نیست! بنشین! بالاخره آن‌چیزها هم می‌جوشد، تا وقتی بجوشد، چای می‌نوشیم و گپ می‌زنیم و می‌خندیم، اصلا به فرض محال، نجوشید هم نجوشید، به کتف‌چپمان! عوضش کلی خندیدیم و چای نوشیدیم...

. عارفه . ۰ نظر

آبی‌ها

در این پست از طیف رنگ‌های آبی گفتم و دوستان درخواست کردند که درمورد نام آبی‌ها توضیح دهم‌.


این تصویر نام آبی‌هایی‌ست که من تا‌کنون می‌شناسم و با آن‌ها کار کردم!
قول نمی‌دهم و ادعایی هم ندارم که آبی دیگری کشف نشود اما تا جایی که از ترکیب رنگ‌ها سر درمی‌آورم، به احتمال ۹۹ درصد، فعلا همین آبی‌ها وجود دارند که ساختنی نیستند و اگر آبی دیگری به جز این‌ها پیدا شد به احتمال قریب به یقین، بر اساس ترکیب شدن با دیگر رنگ‌ها به‌وجود آمده است، هرچند نام‌های مختلفی ممکن است داشته باشند.

پاورقی شماره ۱:
سبز وردین از اسمش مشخص است که سبز است و  نباید در گروه آبی‌ها قرار بگیرد، این همان سبزی‌ است که بیشتر به نام کله‌غازی می‌شناسیم، در این دسته‌بندی قرارش دادم، زیرا افراد زیادی اشتباهاً به آن آبی کله‌غازی می‌گویند! قرار دادم تا توضیح دهم که وردین، آبی نیست! یکی از انواع سبز‌هاست که هنگام ساختن آن ممکن است درصد آبی‌‌اش در ترکیب بیشتر باشد و این موضوع سبب شود که توناژ آبی‌اش غالب‌تر به‌نظر برسد، اما جوهره‌اش در گروه سبز‌ها جای می‌گیرد، پس وردین یا همان کله‌غازی، سبز است، نه آبی!
همان‌طور که ممکن است توناژ سبز در آبی فیروزه‌ای غالب‌تر باشد اما فیروزه‌ای هیچوقت سبز فیروزه‌ای نیست!

پاورقی شماره ۲:
آبی فتالو و اولترامارین بسیار شبیه به هم هستند و امکان مشتبه شدنشان وجود دارد. بسیار دیده‌ام این اتفاق را، برای مثال خودِ من در دوران جاهلیتِ رنگی، اولترامارین را آبی کاربنی صدا می‌کردم و یا در پروژه‌ای که مشغول به کار بودم بخش‌هایی از طراحی اسلیمی باید لاجوردی رنگ می‌شد و رنگ تهیه شده توسط کارفرما آبی فتالو بود!  در حالی که این آبی فتالوست که آبی کاربنی‌ست و آبی اولترامارین در واقع آبی لاجوردی‌ست.


پی‌نوشت‌:
این‌ رنگ‌ها بر اساس رنگ‌شناسی جهانی نام‌گذاری شدند اما این رنگ‌شناسی تنها نوع رنگ‌شناسی نیست، این نوع در رشته‌ی ما بیشتر باب است، اما شاید در رشته‌های گرافیک کامپیوتری با نام‌های دیگری که در نرم‌افزارها کاربرد دارند باب باشد یا برای مثال دوستی دارم که رشته‌اش هنر اسلامی‌ست و تمام رنگ‌شناسی در رشته‌ی او، دنیایی کاملا جدا با این نوع رنگ‌شناسی دارد، او آبی لاجوردی را به نام اولترامارین نمی‌شناخت، آن را به نام پرشین بلو می‌شناخت!

. عارفه . ۰ نظر

شماره ۲۲۷

هر وقت می‌خواهم سبزی پاک کنم، سبزی‌ها را سر و ته جلویم می‌گذارد. البته به نظر من سر و ته است، از نظر او درستش این است. اصلا سر و ته بیشتر چیزها، از نظر من متفاوت است؛ مثلا آن مکان از بادمجان که از نظر من سر است، از نظر دیگران دم است؛ البته همانطور که گفتم این موضوع فقط شامل بادمجان نمی‌شود، الان که در حین نوشتن این متن فکر می‌کنم، می‌توانم بگویم این موضوع، در مورد تمام میوه‌ها، مرکبات، سبزی‌جات، صیفی‌جات و خیلی جات‌های دیگر که شاید الان حضور ذهن نداشته باشم، صدق می‌کند.

می‌گوید باید برگ‌های سبزی‌ها به سمت خودت باشد و ساقه‌هایش به سمت دیگر، می‌پرسم چرا؟ می‌گوید قانونش است! کاری که دلم می‌خواهد انجام می‌دهم، می‌پرسد چرا؟ می‌گویم به نظر من سبزی‌ها باید مثل دسته‌گل جلوی آدم قرار بگیرند. می‌گوید تو روش سبزی پاک کردن را بلد نیستی.
خودآگاه من می‌داند که وقتی مثل دسته‌گل نیستند، آخرهای کار، سبزی‌ها، شلخته و اعصاب خردکن نمی‌شوند، منطقی است؛ ناخودآگاه او هم این را می‌داند. اما من همچنان دلم می‌خواهد وقتی که پاکشان می‌کنم، مثل یک دسته گل در مقابلم باشند و او هم دلش می‌خواهد روش منطقی را دنبال کند.

به کلم قرمز، ریحان قرمز و پیاز قرمز می‌گویم کلم بنفش، ریحان بنفش و پیاز بنفش، خب چون قرمز نیستند، بنفش‌اند. حالا شاید خیال کنید من خیلی رنگ‌ها برایم مهم هستند که حتماً درست گفته شوند، ولی تقریبا اشتباه خیال کرده‌اید، حالا شاید هم خیال نکرده‌اید، اما من برای همان یک درصد احتمال که ممکن است خیال کرده باشید، وظیفه‌ی خودم می‌دانم که روشنگری کنم: من اغلب نام رنگ‌ها را با همان اسامی لاتینی که در مبانی رنگ یاد گرفتم بلدم و چون جالب نیست که همه‌جا از این دانش ‌خفنم استفاده کنم، غالباً استفاده نمی‌کنم. در نام فارسی رنگ‌ها، در حد کم‌رنگ و پررنگ و یواش و جیغ آگاهی دارم و شاید تنها طیف آبی رنگ‌هاست که کمی متعصبانه‌تر، نام‌های درستشان را می‌دانم، تازه شاید!

می‌گوید باید در مدت زمان ۲۰ ثانیه یک فیگور را بکشم؛ لزومی نمی‌بینم. من از زمانی که ابزار اثر گذار را در دستم می‌گیرم، ۴۰ ثانیه طول می‌کشد که لود شوم، اگر نتوانم بکشم، این معنی را می‌دهد که طراح خوبی نیستم، خب شاید من طراح خوبی نباشم، اما این دلیل درست نیست، در این‌جا من فقط طراح سریعی نیستم.

می‌گوید باید همیشه قلم‌موهای بزرگ را مثل بیل در دست بگیرم، قانونش است، اما لزومی نمی‌بینم که این قانون را رعایت کنم، دلم می‌خواهد هر وقت حسم به من گفت، آن را مثل بیل به دست بگیرم، نه همیشه.

خانه‌مان این سمت خیابان است، ایستگاه اتوبوس هم در راستای همین سمت خیابان است، می‌گوید آدم عاقل راه راست را می‌گیرد و به سمت مقصد می‌رود، احتمالا آدم عاقلی نیستم، چون گاهی که دلم می‌خواهد، به سمت دیگر خیابان می‌روم، می‌پرسد چرا؟ می‌گویم چون خانه‌مان این سمت خیابان است، نباید درخت‌های آن سمت خیابان را ببینم؟ نباید از مسیر آن سمت خیابان هم تصویری در ذهن داشته باشم؟

برای رفتن به مراسم سالگرد عمویم کفش کتانی می‌پوشم، می‌گوید آدم با کفش کتانی نمی‌رود مراسم عمویش! می‌گویم چرا؟ می‌گوید قانونش است. می‌گویم دلم می‌خواهد گاهی بی‌قانونی کنم. با حرص می‌گوید: هر غلطی دلت می‌خواهد بکن!

حالا هم سال‌هاست که یا پنهانی غلط می‌کنم یا بابت غلط‌هایی که می‌کنم در حال روشنگری هستم و یا برای این‌که لجباز و عجیب و قانون‌شکن دیده نشوم، خیلی از غلط‌های دلخواهم را نمی‌کنم!

. عارفه . ۰ نظر

گفتند سرِ سجده کجا رفته حواسَت؟ اندیشه‌ی سیال من ای دوست، کجا نیست؟!*

گاهی، در اشیای اطرافم، در ترک‌های دیوار، در طرح‌ و نقوش روی قالی، در سایه‌های روی کابینت‌ها، در چین‌ و شکن‌ لباس‌های آویخته از رخت‌آویز، در بافت طرح چوبی مواج کمددیواری‌ها، در هرچیزی که بشود، برای خودم دوست پیدا می‌کنم و این دوست‌های بامزه‌ام را خیلی دوست دارم! درست مثل دوست‌های مورچه‌ای دوران کودکی‌‌ام!

خدا خودش مرا ببخشد، امروز هم درحال هم‌صحبتی با خودش بودم که ناگهان، دو دوست پیدا کردم؛ دو دوست متحیر!!! اگر خیال کردید که آنقدر در تخیل به سر می‌برم که ازشان درمورد تحیرشان بپرسم، باید بگویم که اینطور نیست، اما خب آنقدر در تخیل به سر می‌برم که آن‌ها را به عنوان دوستانی که برای شنیدن از تجربه‌های این‌ روزهای من اینجا هستند، ببینم و البته آنقدر در تخیل به‌ سر می‌برم که بعد از فراغت از تخلیه حرف‌هایم، کمی باهم موسیقی گوش دهیم و کمی برایشان بنوازم و بعد هم باهم فیلم ببینیم و چای بنوشیم!!!
نمی‌دانم! شاید هم این چهره‌‌های متحیر با آن دهان باز و چشم‌های از حدقه درآمده، علتش حواس‌پرتی‌ها و خیالبافی‌های عجیب من بوده باشد!


*عنوان از سعید طلایی

. عارفه . ۰ نظر
مطالب قدیمی تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان