۷ مطلب با موضوع «عکس» ثبت شده است

آبی‌ها

در این پست از طیف رنگ‌های آبی گفتم و دوستان درخواست کردند که درمورد نام آبی‌ها توضیح دهم‌.


این تصویر نام آبی‌هایی‌ست که من تا‌کنون می‌شناسم و با آن‌ها کار کردم!
قول نمی‌دهم و ادعایی هم ندارم که آبی دیگری کشف نشود اما تا جایی که از ترکیب رنگ‌ها سر درمی‌آورم، به احتمال ۹۹ درصد، فعلا همین آبی‌ها وجود دارند که ساختنی نیستند و اگر آبی دیگری به جز این‌ها پیدا شد به احتمال قریب به یقین، بر اساس ترکیب شدن با دیگر رنگ‌ها به‌وجود آمده است، هرچند نام‌های مختلفی ممکن است داشته باشند.

پاورقی شماره ۱:
سبز وردین از اسمش مشخص است که سبز است و  نباید در گروه آبی‌ها قرار بگیرد، این همان سبزی‌ است که بیشتر به نام کله‌غازی می‌شناسیم، در این دسته‌بندی قرارش دادم، زیرا افراد زیادی اشتباهاً به آن آبی کله‌غازی می‌گویند! قرار دادم تا توضیح دهم که وردین، آبی نیست! یکی از انواع سبز‌هاست که هنگام ساختن آن ممکن است درصد آبی‌‌اش در ترکیب بیشتر باشد و این موضوع سبب شود که توناژ آبی‌اش غالب‌تر به‌نظر برسد، اما جوهره‌اش در گروه سبز‌ها جای می‌گیرد، پس وردین یا همان کله‌غازی، سبز است، نه آبی!
همان‌طور که ممکن است توناژ سبز در آبی فیروزه‌ای غالب‌تر باشد اما فیروزه‌ای هیچوقت سبز فیروزه‌ای نیست!

پاورقی شماره ۲:
آبی فتالو و اولترامارین بسیار شبیه به هم هستند و امکان مشتبه شدنشان وجود دارد. بسیار دیده‌ام این اتفاق را، برای مثال خودِ من در دوران جاهلیتِ رنگی، اولترامارین را آبی کاربنی صدا می‌کردم و یا در پروژه‌ای که مشغول به کار بودم بخش‌هایی از طراحی اسلیمی باید لاجوردی رنگ می‌شد و رنگ تهیه شده توسط کارفرما آبی فتالو بود!  در حالی که این آبی فتالوست که آبی کاربنی‌ست و آبی اولترامارین در واقع آبی لاجوردی‌ست.


پی‌نوشت‌:
این‌ رنگ‌ها بر اساس رنگ‌شناسی جهانی نام‌گذاری شدند اما این رنگ‌شناسی تنها نوع رنگ‌شناسی نیست، این نوع در رشته‌ی ما بیشتر باب است، اما شاید در رشته‌های گرافیک کامپیوتری با نام‌های دیگری که در نرم‌افزارها کاربرد دارند باب باشد یا برای مثال دوستی دارم که رشته‌اش هنر اسلامی‌ست و تمام رنگ‌شناسی در رشته‌ی او، دنیایی کاملا جدا با این نوع رنگ‌شناسی دارد، او آبی لاجوردی را به نام اولترامارین نمی‌شناخت، آن را به نام پرشین بلو می‌شناخت!
۰ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰

کسی داد می‌زند پس این آمبولانس کدام گوری ماند؟!


کسی روی زمین افتاده است و افراد همیشه در صحنه دورش را گرفته اند! خوشبینانه نگاه می‌کنم: شاید می‌خواهند کمکش کنند! درست نگاه می‌کنم: به جز دو نفر درحال کمک، باقی افراد تنها ایستاده اند و دختر در حال تشنج را تماشا می‌کنند.
دوستش گریه می‌کند؛ آمبولانس خبر کردند؛ می‌گویند هنوز در راه است. از جمعیت دور می‌شوم به سمت کنج خلوتی که خودم کشف کرده بودم می‌روم؛ جمعی ورودی جدید، این‌جا را هم پیدا کردند. بلند بلند می‌خندند، از آن خنده‌های تیزی که همیشه برای مسخره کردن یک نفر، توسط یک جمع به‌کار می‌رود. فکر کنم مجبورم بروم و قدم بزنم، حالا دیگر تمام کنج‌های خلوت موجود در این دانشکده‌ی نه‌چندان بزرگ را که کشف کرده بودم، غصب کردند!
می‌روم پشت ساختمان‌های دانشکده تا لااقل جایی که کمی خلوت‌تر است قدم بزنم. 
پشت ساختمان قبرستان شده است! قبرستان میز و صندلی ، سه پایه‌های نقاشی، برگ‌های خشک و زردشده‌ی پاییزهای گذشته 
و سرهای‌بریده شده!
می‌نشینم پای جسدها و برای‌شان عزاداری می‌کنم. سه‌پایه‌هارا نوازش می‌کنم، روی خطوط و شیارهای چوبی‌شان را نوازش می‌کنم، تمام سرهایی را که آن‌جا افتاده است، جای شکستگی‌های‌شان را که موقع تخلیه‌شان به اینجا ایجاد شده‌اند را نوازش می‌کنم... زانو می‌زنم و برگهایی را که روی‌شان را پوشانده کنار می‌زنم. 
دلم می‌خواهد بغل‌شان کنم...
نزدیکی عمیقی بین خودمان و این سرها حس می‌کنم؛
ما بچه‌های نقاشی ورودی بهمن ۹۵، که مهر ۹۶ بعد از رفتن استاد الف یتیم شدیم! که تا وقتی استاد الف بود چپ نگاه‌مان نمی‌کردند، اما حالا با مسئول آموزشی روبه‌رو هستیم که در چشم‌مان زل می‌زند و می‌گوید: «شما نقاشی‌های یاغی وصله ناجور اینجا هستید!»، مایی که تمام کتاب‌های کمیاب و خوبمان که استاد الف به سختی برای‌مان پیدا کرده بود را سربه‌نیست کردند، که استادهای مطرح، بعد از رفتن استاد الف رهای‌مان کردند، مایی که رشته‌مان از این دانشکده حذف شد، مایی که آخرین بازماندگان نقاشی هستیم و تا یک ترم دیگر از این دانشکده منقرض خواهیم شد. مایی که در خبرها و اطلاعیه‌های سایت دانشگاه جایی نداریم، مایی که مدیر گروه جدیدمان رشته‌اش نامربوط به ماست و تا به حال حتی ندیدیم‌ش! مایی که کمبود سه‌پایه داریم، چون سه‌پایه‌های‌مان را شکستند و لاشه‌شان را پشت دانشگاه انداختند. مایی که کارگاه‌های‌مان را تغییر کاربری دادند به کارگاه معماری و سایت کامپیوتر، چون ما زیادی دانشکده را کثیف می‌کردیم. 
مایی که سرهای‌مان را بریدند... 
...
حیاط شلوغ‌تر شده است، دایره تماشاگران بزرگ‌تر شده است...
۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰

۲۰۵



گنجشکه! 
یه روز کامل اومد پشت پنجره! وقتی که من حضورشو حس کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح بود صدای نوک زدنش به شیشه بیدارم کرد! 
بیدار شدم، نشستم نگاش کردم! هی می‌رفت با دو سه تا گنجشک دیگه می‌اومد یه عالمه باهم سروصدا می‌کردن، باهم خودشونو تو شیشه نگاه می‌کردن، نوک می‌زدن به تصویر خودشون تو شیشه! خیلی خر بودن!! :)) 
چند دقیقه که گذشت، رفتم پرده رو جمع کردم کنار، که واضح تر ببینمش ولی نیم ساعتی که پرده کنار بود، حتی یه بارم نیومد! 
مجبور شدم دوباره پرده رو باز کنم! وقتی باز کردم، دوباره اومد! 
اون‌روز تا ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر می‌دیدمش، رفتن و اومدنشو! 
چند دقیقه یه بار پشت پنجره بود و دلبری می‌کرد! 
از آخرین باری که با یه موجود جوندارِ متحرک به جز آدمیزاد درددل کرده بودم، فکر کنم ۱۴ سالی می‌گذشت! آخرین بار مورچه ها بودن! حالا گنجشک! 
کلی کار داشتم، تمام کارای دانشگام مونده بود، یه مشت مخش برا عید(:|) و یه مشت کار عقب مونده از قبلِ عید که به دلیل تداخل با کارم انجام نشده مونده بود! 
ولی من تمام اون روز رو نشستم به نگاه کردن یه گنجشک!!! امیدوار بودم که فرداها و پس فرداها هم بیاد ولی دیگه نیومد! 
واسه یه روز از بهار، دنیا رو به هیچ جا حساب نکردم! 
و این اتفاق خوبی بود! :)
۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰

مساحت زیست

اینکه می بینید یکم شلوغه دلیل بر این نیست که واقعا زیستم هم همینقدر شلوغه! نه! 
گاهی ممکنه مدتها بجز گوشی و هندزفری با هیچکدوم اینا کاری نداشته باشم ولی خب غالب زندگی م با اینا می گذره!
فک می کنم تصویر گویاست، ولی با این وجود از سمت چپ، بالا، شروع می کنم به معرفی:

چسب ضد حساسیت! موقع طراحی دور برگه ها یا مقوا هام رو باهاش کادر می بندم مثل چسبای دیگه پوستشونو مخدوش نمی کنه! یا وقتی بومم رو با روزنامه می خوام بپوشونم به کارم میاد، خلاصه اکثرا پیشمه!

کنارش: مداد نوکی(بهش نمی گم اتود، چون اتود به طرح اولیه برای چیزی می گن!)این مداد نوکی حدودا 6 ساله شه و گیره ش که به وسیله ی اون کنار جیب وصل می شده رو شکستم، کاملا ارادی! من تمام ابزارهای نوشتاری ای که این آپشنشون روی خودشون قرار داره(نه روی درشون)رو به نحوی از بین می برم، که بماند چرا!

بعدی ها به ترتیب: محو کن، کنته ی قهوه ای، مداد B5، کاتر، کنته ی سیاه، مداد B6، پاک کن اتودی(می دونم که اگه به اون نمی گم اتود پس به اینم نباید بگم اتودی ولی خب جایگزین بهتری پیدا نکردم، پس اجبارا و ایهامی طور به این اتودی می گم!)

کنار همه ی اینا: لاکی(کسایی که نمی شناسنش، می تونن این پست رو بخونن)

مداد رنگی دوازده رنگ پیکاسو، این مداد رنگی فقط برای اتود زدن کاربرد داره، براهمین بیشتر استفاده می شه و دور و برمه!

اون که شکل قلب درآوردمش، پاک کن خمیریه! بیشتر ازینکه پاک کن باشه، خمیر بازیه و اغلب باهاش شکل درست می کنم!

رژ، ساعت مچی 5 ساله م! اسپری سالبوتامول که چندسالی هست خیلی خیلی کم مورد استفاده م قرار می گیره ولی چون احتیاط شرط عقله اکثرا همراهمه و چون رنگش آبیه اکثرا جلو چشممه!

زیر همه ی اینا تخته شاسی و کاغذام!

کتاب رساله درباره نادر فارابی علاوه بر اینکه این روزا دارم می خونمش و جذابه برام اما از لحاظ فیزیکی هم برام دوست داشتنی و بااهمیته و از وقتی از نمایشگاه کتاب گرفتمش سعی کردم همراهم باشه، جلو چشمم باشه، باهاش خاطره مرور می‌کنم...!

خودکارای رنگی م که باهاشون درد دلامو، عاشقانه هامو، دست نوشته هامو و... که اینجا نمی نویسم، تو سررسید زرشکی رنگ، که زیر کتاب قرار داره می نویسم.

شیش تا از رنگ روغن هام به نمایندگی از باقی شون!

کنار خودکارا: پنج تا از رنگ اکریلیک هام به نمایندگی از باقی شون!

پالتم، ظرف روغنم

و سمت راست راست،
قلم مو های پرکار ترم به نمایندگی از باقی شون، بعلاوه کاردک!


هندزفری توی عکس حدودا 2 ساله شه و از تو مترو پنج تومن خریدمش! هنوز کار می کنه اما یحتمل دیگه ازش استفاده نکنم! 

این هندزفری تاحالا به گوشی توی عکس وصل نشده، چون گوشی جدیده و من هنوز باهاش موسیقی گوش ندادم!
اما به گوشی قبلی وصل می شده و بارها و بارها حالم رو دوست داشتنی می کرده برام!

بخش زیادی از زندگی من تو گوشی می گذره و چندان ربطی به میزان هوشمند بودنش نداره، اولیتم اینه که جای زیادی برای تایپ و نوشتن چیزی داشته باشه و جای زیادی برای موسیقی داشته باشه و پشتیبانی از پی دی اف! البته و قطعا اگه امکانات و میزان هوشمندی ش بیشتر باشه بیشتر می پسندم!طبیعیه!
گوشی جدیدم رو هم دوست دارم، خیلی، بیشتر به این خاطر که کادو گرفتمش... :)

جای عینکم تو این مساحت خالیه!
درسته! وقت عکس گرفتن رو چشمم بود پس طبیعیه که جاش خالیه!
۱۹ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰

شاید قصه ی یک وصل!!!


اسمش لاکیه!
معمولا اسم همه لاک پشتا لاکیه :/
اما این فقط اسمش مثل بقیه لاک پشتاست!
وقتی9سالم بود تو کمد جایزه مدرسه مون دیدمش!(کمد جایزه پایه ها فرق داشت،این تو کمد پایه ما بود)
لبخند شیرینی داشت :)
زنگ تفریح ها می رفتم بهش سر می زدم که یه وقت به کسی جایزه نداده باشنش!
ازینا زیاد بودا تو مغازه سر خیابون خودمون داشت، پادرازشو پاکوتاهشو!چشم درشت شو!
حتی شبیه همینم داشت!
جاکلیدی بودن، قیمت آنچنانی هم نداشتن!
اما 
من اینو دوست داشتم...انگار این از همه شون خوشگلتر دوخته شده بود!
انگار همیشه داشت فقط و فقط به من لبخند می زد :)
دوسش داشتم!
نزدیک امتحانا که شد کنار جایزه های تو کمد یه اتیکت زدن که هرکدوم برای شاگرد چندمی هاست!
یه کیف بودازین رمزی ها: شاگرد ممتاز
یه جامدادی ازین کشویی ها که اون سال تازه مد شده بود+یه مدادنوکی مهندسی : شاگرد اول
ازین تراشا که دسته داشت و می چرخوندن: شاگرد دوم 
لاکی+ یه تراش کوچولوی گربه شکل : شاگرد سوم!
خب من لاکی رو می خواستم و باید کاری می کردم که بشم شاگرد سوم!
مثل فیلم بچه های آسمان باید تلاش می کردم که چند نفر ازم بزنن جلو !
خیلی سخت بود!من فقط می تونستم کاری کنم که ممتاز نشم! ولی اینکه شاگرد چندم بشم دست من نبود!
وجود درس ریاضی همیشه باعث می شد من ممتاز نشم!چون همیشه بی دقتی داشتم که بشم 19,5!
راهی نداشتم جز اینکه فقط از خدا بخوام یه کاری کنه لاکی مال من شه!
تمام مدت امتحانا فقط دعا می کردم شاگرد سوم شم!همین!
می رفتم دم کمد جایزه ها و بهش می گفتم دعا کنه من شاگرد سوم شم بهش وعده وعید می دادم که اگه بیای پیش من برات یه اتاق قشنگ درست می کنم برات یه عالمه اسباب بازی می خرم !می برمت بیرون میگردونمت ! :D
بهش گفتم که هیچکس تو این مدرسه اونقدر که من دوستش دارم, دوستش نداره!
و همچنان به من لبخند می زد :)
انگار می گفت خیالت راحت ! :))
امتحانا تموم شد!
تو تمام مدت امتحانا بقیه استرس داشتن که اگه ممتاز نشن یا شاگرد اول، وای چی میشه!
من استرس داشتم اگه شاگرد سوم نشم لاکی رو به کی میدن! 
موقع کارنامه ها که شد معدلم بد نبود 19و خورده ای شده بودم !
مطمئن بودم که شاگرد شدم ولی چندم؟نمی دونستم!
باید از بچه ها می پرسیدم از کل بچه های پایه خودمون!
خیلی سخت بود من فقط بچه های کلاس خودمونو می شناختم که همونام معدلشونو به من نمی گفتن!
چه برسه به کلاسای دیگه که نمیشناختن منو!
خیلی تلاش کردم تا بفهمم چندم شدم ولی خب همکاری نکردن :)
تا زمانی که اسم شاگردا رو بزنن رو برد من دل تو دلم نبود هی می رفتم با خود لاکی صحبت می کردم هی بهش وعده وعیدای بزرگتر می دادم :))
روزی که بچه ها گفتن اسما رو زدن رو برد نفهمیدم چجوری از پله ها اومدم پایین تا رو برد رو بخونم!خوندم و اسم خودمو پیدا کردم...شاگرد دوم شده بودم !
ینی جایزه م می شد اون تراش دسته داره!نگاه کردم کسی که شاگرد سوم شده بود رو اسمشو پیدا کردم!

رفتم بهش گفتم: می دونی جایزه ت چیه؟!
گفت: نه! 
بردم و تو کمد جایزه ها لاکی رو بهش نشون دادم: این جایزه توعه،مال من این تراشه س!
-خب چیکار کنم؟!
+جایزه تو با من عوض می کنی؟!
-ینی این تراشه مال من باشه؟!
+آره!
-چاخان می کنی!می خوای هم جایزه منو برداری هم تراشو!
+نه من ازین تراشا دوست ندارم
(دیگه خودتون درجریان اون تراش دسته دارا هستید حکم تبلت الانو داشت واسه بچه ها:)) )
-کی عوض کنیم؟!
+هر روزی که جایزه هامونو سرصف دادن همون زنگ تفریح دم آبخوری عوضشون می کنیم،قبوله؟!
-باشه.

بیست و دو بهمن مدرسه برنامه داشت و جایزه هامونو دادن!
زنگ تفریح هرچی منتظر شدم نیومد،
رفتم کلاسشون گفت نمی دمش !
هی اصرار کردم می گفتم بابا تراش که بهتره هی دودل می شد ولی دوباره می گفت نه!
دیگه دوستاش اومدن انقدر هم اونو مسخره کردن هم منو (که من دیوانه ام که دارم تراشو می دم و اونم دیوانه ست که تراشو نمی گیره) تا بلاخره راضی شد!
لاکی عزیزم رو گرفتم :)
گرفتم و بردمش خونه و اولین کاری که کردم زنجیر آویز بالای سرشو درآوردم! :|
بعد براش اتاق درست کردم با چند تا جعبه کوچیک براش تخت و کمک درست کردم. بالش و تشک و همه چی براش ساختم تازه پتو شم دستمال عینکم بود :))
بعدتر براش ظرفم مهیا شد,ایناست(کلیک) :)
دیگه تمام دلخوشی من لاکی بود!
براش از اتفاقات روزانه م می گفتم 
جاهای خیلی خوب که می خواستم برم حتما با خودم می بردمش!
ناراحت که می شدم براش درددل می کردم و گریه می کردم و اون به حرفام گوش می داد...
دوست داشتم ازش عکس بگیرم ولی اونموقع انقدر امکانات نبود! :|
برا همین نقاشی شو می کشیدم!
هرجا که گردش می رفتیم باهم،لاکی رو توی اون فضا می کشیدم 
با مقوای رنگی براش قاب درست میکردم و میچسبوندم به دیوار اتاقش!
کم کم که بزرگترشدم دیگه اتاقشو جمع کردم!
بخاطراینکه مثلا بزرگ شده بودم دیگه!
یکم غیر طبیعی بود انقدر بهادادن به یه جاکلیدی! :|
ولی پنهوونی تا 14،15 سالگی هم هنوز با لاکی درددل می کردم!
بچه هایی که میومدن خونمون تا چشمشون به لاکی می خورد میخواستنش اما من هیچوقت راضی به دادن لاکی نشدم!
لاکی مونس کودکی های من بود یکم سخت به دستش آورده بودم،دوستش داشتم!
ازشما چه پنهون هنوزم وقتی دیگه از همه کس نا امید می شم یا اون کسی که باید کنارم نیست و دیگه کم میارم می رم با لاکی صحبت کردن هنوزم با همون لبخند نگاهم می کنه و به حرفام گوش می ده :)
این لاکی منه...مونس چند ساله ی من :)
۴۱ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰

خوشبختی


*ورق پاره های زندان - بزرگ علوی

۲۷ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۰

نم باران نشسته روی شعرم...


نم باران نشسته روی شـــــعرم، دفترم یعنی

نمی بینم تو را ابری ست در چشم ترم یعنی 

 

سرم داغ اســــــــــــــت یک کوره تبم انگار

فقط یکریز می گردد جــهان دور سرم یعنی

 

تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم 

تمام هستی ام نابود شـــــــــد بال و پرم یعنی

 

نشستم صبح وظهروعصردرفکرت فرو رفتم 

اذان گفتند و من کاری نـــکردم کافرم یعنی ؟!


اگر ده سال برمی گشتم از امروز می دیدی

که من هم شور دارم،عاشقی را از برم یعنی

 

تن تو موطن من بوده پس در سینه پنهان کن 

پس ازمن آنچه می ماند به جا،خاکسترم یعنی

 

نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگرمنظورت این ها بود، خوبم ... بهترم یعنی!  

 

"مهدی فرجی"


+

نشستم هم چای خوردم،هم شاملو خواندم...فقط شعر نگفتم :/

ولی بهترم یعنی :)

۲۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰