۲۶ مطلب با موضوع «عکس» ثبت شده است

کسی داد می‌زند پس این آمبولانس کدام گوری ماند؟!


کسی روی زمین افتاده است و افراد همیشه در صحنه دورش را گرفته اند! خوشبینانه نگاه می‌کنم: شاید می‌خواهند کمکش کنند! درست نگاه می‌کنم: به جز دو نفر درحال کمک، باقی افراد تنها ایستاده اند و دختر در حال تشنج را تماشا می‌کنند.
دوستش گریه می‌کند؛ آمبولانس خبر کردند؛ می‌گویند هنوز در راه است. از جمعیت دور می‌شوم به سمت کنج خلوتی که خودم کشف کرده بودم می‌روم؛ جمعی ورودی جدید، این‌جا را هم پیدا کردند. بلند بلند می‌خندند، از آن خنده‌های تیزی که همیشه برای مسخره کردن یک نفر، توسط یک جمع به‌کار می‌رود. فکر کنم مجبورم بروم و قدم بزنم، حالا دیگر تمام کنج‌های خلوت موجود در این دانشکده‌ی نه‌چندان بزرگ را که کشف کرده بودم، غصب کردند!
می‌روم پشت ساختمان‌های دانشکده تا لااقل جایی که کمی خلوت‌تر است قدم بزنم.
پشت ساختمان قبرستان شده است! قبرستان میز و صندلی ، سه پایه‌های نقاشی، برگ‌های خشک و زردشده‌ی پاییزهای گذشته
و سرهای‌بریده شده!
می‌نشینم پای جسدها و برای‌شان عزاداری می‌کنم. سه‌پایه‌هارا نوازش می‌کنم، روی خطوط و شیارهای چوبی‌شان را نوازش می‌کنم، تمام سرهایی را که آن‌جا افتاده است، جای شکستگی‌های‌شان را که موقع تخلیه‌شان به اینجا ایجاد شده‌اند را نوازش می‌کنم... زانو می‌زنم و برگهایی را که روی‌شان را پوشانده کنار می‌زنم.
دلم می‌خواهد بغل‌شان کنم...
نزدیکی عمیقی بین خودمان و این سرها حس می‌کنم؛
ما بچه‌های نقاشی ورودی بهمن ۹۵، که مهر ۹۶ بعد از رفتن استاد الف یتیم شدیم!
که تا وقتی استاد الف بود چپ نگاه‌مان نمی‌کردند، اما حالا با مسئول آموزشی روبه‌رو هستیم که در چشم‌مان زل می‌زند و می‌گوید: «شما نقاشی‌های یاغی وصله ناجور اینجا هستید!»، مایی که تمام کتاب‌های کمیاب و خوبمان که استاد الف به سختی برای‌مان پیدا کرده بود را سربه‌نیست کردند، که استادهای مطرح، بعد از رفتن استاد الف رهای‌مان کردند، مایی که رشته‌مان از این دانشکده حذف شد، مایی که آخرین بازماندگان نقاشی هستیم و تا یک ترم دیگر از این دانشکده منقرض خواهیم شد. مایی که در خبرها و اطلاعیه‌های سایت دانشگاه جایی نداریم، مایی که مدیر گروه جدیدمان رشته‌اش نامربوط به ماست و تا به حال حتی ندیدیم‌ش! مایی که کمبود سه‌پایه داریم، چون سه‌پایه‌های‌مان را شکستند و لاشه‌شان را پشت دانشگاه انداختند. مایی که کارگاه‌های‌مان را تغییر کاربری دادند به کارگاه معماری و سایت کامپیوتر، چون ما زیادی دانشکده را کثیف می‌کردیم.
مایی که سرهای‌مان را بریدند...
...
حیاط شلوغ‌تر شده است، دایره تماشاگران بزرگ‌تر شده است...

۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

از دیروز هیچی نمی‌نویسم!


همین دوتا یادگاری+ شناختن یک عالمه آدم جدید+ تمام حسی که دارم+ تمام خاطره‌ها

می‌مونه اینجا، پیش خودم!
:)

۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

۲۰۵



گنجشکه!
یه روز کامل اومد پشت پنجره! وقتی که من حضورشو حس کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح بود صدای نوک زدنش به شیشه بیدارم کرد!
بیدار شدم، نشستم نگاش کردم! هی می‌رفت با دو سه تا گنجشک دیگه می‌اومد یه عالمه باهم سروصدا می‌کردن، باهم خودشونو تو شیشه نگاه می‌کردن، نوک می‌زدن به تصویر خودشون تو شیشه! خیلی خر بودن!! :))
چند دقیقه که گذشت، رفتم پرده رو جمع کردم کنار، که واضح تر ببینمش ولی نیم ساعتی که پرده کنار بود، حتی یه بارم نیومد!
مجبور شدم دوباره پرده رو باز کنم! وقتی باز کردم، دوباره اومد!
اون‌روز تا ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر می‌دیدمش، رفتن و اومدنشو!
چند دقیقه یه بار پشت پنجره بود و دلبری می‌کرد!
از آخرین باری که با یه موجود جوندارِ متحرک به جز آدمیزاد درددل کرده بودم، فکر کنم ۱۴ سالی می‌گذشت! آخرین بار مورچه ها بودن! حالا گنجشک!
کلی کار داشتم، تمام کارای دانشگام مونده بود، یه مشت مخش برا عید(:|) و یه مشت کار عقب مونده از قبلِ عید که به دلیل تداخل با کارم انجام نشده مونده بود!
ولی من تمام اون روز رو نشستم به نگاه کردن یه گنجشک!!! امیدوار بودم که فرداها و پس فرداها هم بیاد ولی دیگه نیومد!
واسه یه روز از بهار، دنیا رو به هیچ جا حساب نکردم!
و این اتفاق خوبی بود! :)
۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

مساحت زیست

اینکه می بینید یکم شلوغه دلیل بر این نیست که واقعا زیستم هم همینقدر شلوغه! نه!
گاهی ممکنه مدتها بجز گوشی و هندزفری با هیچکدوم اینا کاری نداشته باشم ولی خب غالب زندگی م با اینا می گذره!
فک می کنم تصویر گویاست، ولی با این وجود از سمت چپ، بالا، شروع می کنم به معرفی:

چسب ضد حساسیت! موقع طراحی دور برگه ها یا مقوا هام رو باهاش کادر می بندم مثل چسبای دیگه پوستشونو مخدوش نمی کنه! یا وقتی بومم رو با روزنامه می خوام بپوشونم به کارم میاد، خلاصه اکثرا پیشمه!

کنارش: مداد نوکی(بهش نمی گم اتود، چون اتود به طرح اولیه برای چیزی می گن!)این مداد نوکی حدودا 6 ساله شه و گیره ش که به وسیله ی اون کنار جیب وصل می شده رو شکستم، کاملا ارادی! من تمام ابزارهای نوشتاری ای که این آپشنشون روی خودشون قرار داره(نه روی درشون)رو به نحوی از بین می برم، که بماند چرا!

بعدی ها به ترتیب: محو کن، کنته ی قهوه ای، مداد B5، کاتر، کنته ی سیاه، مداد B6، پاک کن اتودی(می دونم که اگه به اون نمی گم اتود پس به اینم نباید بگم اتودی ولی خب جایگزین بهتری پیدا نکردم، پس اجبارا و ایهامی طور به این اتودی می گم!)

کنار همه ی اینا: لاکی(کسایی که نمی شناسنش، می تونن این پست رو بخونن)

مداد رنگی دوازده رنگ پیکاسو، این مداد رنگی فقط برای اتود زدن کاربرد داره، براهمین بیشتر استفاده می شه و دور و برمه!

اون که شکل قلب درآوردمش، پاک کن خمیریه! بیشتر ازینکه پاک کن باشه، خمیر بازیه و اغلب باهاش شکل درست می کنم!

رژ، ساعت مچی 5 ساله م! اسپری سالبوتامول که چندسالی هست خیلی خیلی کم مورد استفاده م قرار می گیره ولی چون احتیاط شرط عقله اکثرا همراهمه و چون رنگش آبیه اکثرا جلو چشممه!

زیر همه ی اینا تخته شاسی و کاغذام!

کتاب رساله درباره نادر فارابی علاوه بر اینکه این روزا دارم می خونمش و جذابه برام اما از لحاظ فیزیکی هم برام دوست داشتنی و بااهمیته و از وقتی از نمایشگاه کتاب گرفتمش سعی کردم همراهم باشه، جلو چشمم باشه، باهاش خاطره مرور می‌کنم...!

خودکارای رنگی م که باهاشون درد دلامو، عاشقانه هامو، دست نوشته هامو و... که اینجا نمی نویسم، تو سررسید زرشکی رنگ، که زیر کتاب قرار داره می نویسم.

شیش تا از رنگ روغن هام به نمایندگی از باقی شون!

کنار خودکارا: پنج تا از رنگ اکریلیک هام به نمایندگی از باقی شون!

پالتم، ظرف روغنم

و سمت راست راست،
قلم مو های پرکار ترم به نمایندگی از باقی شون، بعلاوه کاردک!


هندزفری توی عکس حدودا 2 ساله شه و از تو مترو پنج تومن خریدمش! هنوز کار می کنه اما یحتمل دیگه ازش استفاده نکنم!

این هندزفری تاحالا به گوشی توی عکس وصل نشده، چون گوشی جدیده و من هنوز باهاش موسیقی گوش ندادم!
اما به گوشی قبلی وصل می شده و بارها و بارها حالم رو دوست داشتنی می کرده برام!

بخش زیادی از زندگی من تو گوشی می گذره و چندان ربطی به میزان هوشمند بودنش نداره، اولیتم اینه که جای زیادی برای تایپ و نوشتن چیزی داشته باشه و جای زیادی برای موسیقی داشته باشه و پشتیبانی از پی دی اف! البته و قطعا اگه امکانات و میزان هوشمندی ش بیشتر باشه بیشتر می پسندم!طبیعیه!
گوشی جدیدم رو هم دوست دارم، خیلی، بیشتر به این خاطر که کادو گرفتمش... :)

جای عینکم تو این مساحت خالیه!
درسته! وقت عکس گرفتن رو چشمم بود پس طبیعیه که جاش خالیه!

۱۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

خسته ام از کاش ها...

وقتی دستای "الف"رو دیدم وقتی صورتش رو دیدم یاد حرفش افتادم، همیشه می گفت:

"کاش این جای جوشا خوب می شد! اصلا حساس شدم به این لک و لوکا!اینارو می بینم نمی تونم بدون کِرِم بیام بیرون، اعصابمو خورد می کنه"

چقدر ابروهاشو مدل به مدل برمی داشت، یه دفعه هشتی و بلند برداشته بود، کلی بهش خندیدیم، گفتیم مثل زنای دهه پنجاه شدی، می خندید بلند بلند! فرداش دیدیم یکی ش بلند شده یکی کوتاه! می گفت خدا نکشدتون هی گفتید مثل دهه پنجاه شدی رفتم درستشون کنم گند زدم!

و باز سه تایی می خندیدیم!

یه دفعه از تو مترو ازین سنجاق سرا خریده بود که سه جفت هزار تومن بود، یه جفتشو خودش برداشت دو جفتش رو هم داد به من و هدیه زدیم به سرمون و شدیم عین بچه مهد کودکی ها!

با همون قیافه سلفی گرفتیم و کلی سرخوش شدیم!!

یاد اونروزی که آبرنگ وینزور خرید چون تلفظ سن پطرزبورگ براش سخت بود!

یاد اونروز که آدرس بلد نبودیم و هی گفتیم بلدیم بلدیم، ولی تهش از چارراه ولیعصر تا میدون سلماس پیاده رفتیم و تو راه هر هر خندیدیم به خودمون!

یاد اونروز که عکسای عروسی شو آورد نشون داد تو همه شون تابلو بود به زور خنده شو نگه داشته!و تعریف می کرد دونه دونه دلیل خنده ها چی بود و ما کلی به سوتی هاش می خندیدیم!

یاد دعوای من و خودش سر اینکه کدوممون وسط بشینه!

یاد آروم و خجسته بودنش سر ژوژمانا و سخت گیری استادا حتی! خیلی ریلکس بود!

یاد اونبار که استاد "پ" عصبانی شد و ماژیکو پرت کرد تو تخته و ماژیکه کمونه کرد سمت "الف"!و ما هیچکدوم از ترس جمب نخوردیم!

یاد آدمکهای دندون خرگوشی شیکم قلنبه ای که نافشون بیرون بود و سر کلاس خلاقیت که رسما استادش چرند می گفت می کشیدیم!

یاد تمام لحظه های باهم بودنمون...

آخ که چقدر دلم گرفت ...چقدر دردناک بود وقتی که تصور کردم :

حالا با لک و لوکای درشت سوختگی روی صورتش چیکار می کنه؟

با چه کرمی می پوشوندش؟

آخ... حالا دیگه ابرویی براش نمونده بود که بخواد مدل کوتاه برشون داره یا بلند و هشتی!

حالا تا چند وقت انگشتر نمی تونه بندازه دستش...

دلم می خواست باهاش حرف بزنم مثل اونوقتا مزه بریزیم و هر هر بخندیم اما من حتی ترسیدم زنگ بزنم بهش، ترسیدم که یه وقت از ذهنش بگذره که داره بهش ترحم می شه...

می خواستم بگم خوشحالم که هنوز داریمش هنوزم می شه باهم خاطره های جدید بسازیم، غصه خوردم، از خودم بدم اومد که چرا قبل ازین اتفاق بهش زنگ نمی زدم، چرا براش نامه پست نمی کردم، که حالا از انجامشون به خاطر اینکه عجیب بود بترسم!

غصه خوردم از دوست واقعی نبودن خودم...
نمی خوام دیر شه بازم...
باید باهاش حرف بزنم...

پ.ن:
لطفا دعا کنید سوختگی هاش زود ترمیم بشه...


۱۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰

شاید... اعتراف!!!

زمان بچگی م یادمه از دوتا انیمیشن ضربه عاطفی خوردم ! :|

"وایکینگ ها" و "نانوک"!

احتمالا بازم خوردم (:|) ولی این دوتا رو بیشتر یادم مونده!خصوصا وایکینگ ها!

این ویکی موهاش بلند بود،

لباسشم یجوری بود که پایینش انگار دامنه،

دوبلورشم که زن بود، صدای ریز دخترونه ای هم داشت!

همیشه هم به زور باباش رو مجبور میکرد که باهاشون سوار کشتی شه!

خب اینا همه یجوری بود که من فک می کردم ویکی دختره ! :|

بعدشم مهر تایید اینکه فک می کردم دختره می دونید چی بود ؟!

دوست صمیمی ویکی که می رفتن لب دریا باهم حرف می زدن...؟

دوستش دختر بود! :|

خب من اونموقع فک می کردم دوست آدما فقط باید هم جنس باشه دیگه ! :/

خلاصه!

یه روز که تو کشتی، باباش خطابش کرد پسرم!

اصلا دنیا برام تیره و تار شد... -__-


خب دامن پوشوندید می گیم عیب نداره لباس جنگی شون اون شکلیه ،

دوستشم که دختر بود باشه قبول هیچی نمی گیم !

صداشم می گیم خب هنوز پسربچه س می تونه شبیه دختر باشه !

آخه لامصبا !

موی اونو لا اقل کوتاه کنید براش!

چرا با احساسات یه دختر بچه بازی می کنید؟! :|


نانوک دوتا دلیل داشت که فک می کردم دختره!

اول اینکه ایشونم موهاش بلند بود! :|

دوم اینکه مدت هاقبل واسه من تعریف کرده بودن که برادرم وقتی خیلی کوچولو بوده و کلمات رو درست ادا نمی کرده به خواهرم می گفته نانوک (که منظورش از نانوک خانوم بوده)

خب شاید شمام جای من بودید با دیدن موهای نانوک و این خاطره احساس کنید نانوک خانومه! :|


واضح و مبرهن است که نانوک نیز با خطاب شدن توسط پدرش در ذهن من ویران شد.. :|

۴۸ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰

برگشتم خداروشکر !

سلام

علی رغم تمام تلاشی که برای لذت بردن از سفر کردم، چندان خوش نگذشت بهم

و می تونم بگم تنها بخش دوست داشتنی ش،اضافه شدن این دوست جدیدمه :)

می تونم خواهش کنم براش اسم پیشنهاد بدین ؟! :)



پ.ن:

تو این مدت دوباره یادم اومد که چقدر سخته هم صحبتی با بعضی ها...


پ.ن:

از اکثریت جمع ها و حلقه های زنونه متنفرم...

و باید حواسم باشه تو چنین جمع هایی قرار نگیرم

می خواستم بگم همه شون اما چون با تعمیم دادن مخالفم می گم اکثریت!

امیدوارم روزی با اون اقلیت هم مواجه شم ...

۵۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰

شاید قصه ی یک وصل!!!




اسمش لاکیه!
معمولا اسم همه لاک پشتا لاکیه :/
اما این فقط اسمش مثل بقیه لاک پشتاست!
وقتی9سالم بود تو کمد جایزه مدرسه مون دیدمش!(کمد جایزه پایه ها فرق داشت،این تو کمد پایه ما بود)
لبخند شیرینی داشت :)
زنگ تفریح ها می رفتم بهش سر می زدم که یه وقت به کسی جایزه نداده باشنش!
ازینا زیاد بودا تو مغازه سر خیابون خودمون داشت، پادرازشو پاکوتاهشو!چشم درشت شو!
حتی شبیه همینم داشت!
جاکلیدی بودن، قیمت آنچنانی هم نداشتن!
اما
من اینو دوست داشتم...انگار این از همه شون خوشگلتر دوخته شده بود!
انگار همیشه داشت فقط و فقط به من لبخند می زد :)
دوسش داشتم!
نزدیک امتحانا که شد کنار جایزه های تو کمد یه اتیکت زدن که هرکدوم برای شاگرد چندمی هاست!
یه کیف بودازین رمزی ها: شاگرد ممتاز
یه جامدادی ازین کشویی ها که اون سال تازه مد شده بود+یه مدادنوکی مهندسی : شاگرد اول
ازین تراشا که دسته داشت و می چرخوندن: شاگرد دوم
لاکی+ یه تراش کوچولوی گربه شکل : شاگرد سوم!
خب من لاکی رو می خواستم و باید کاری می کردم که بشم شاگرد سوم!
مثل فیلم بچه های آسمان باید تلاش می کردم که چند نفر ازم بزنن جلو !
خیلی سخت بود!من فقط می تونستم کاری کنم که ممتاز نشم! ولی اینکه شاگرد چندم بشم دست من نبود!
وجود درس ریاضی همیشه باعث می شد من ممتاز نشم!چون همیشه بی دقتی داشتم که بشم 19,5!
راهی نداشتم جز اینکه فقط از خدا بخوام یه کاری کنه لاکی مال من شه!
تمام مدت امتحانا فقط دعا می کردم شاگرد سوم شم!همین!
می رفتم دم کمد جایزه ها و بهش می گفتم دعا کنه من شاگرد سوم شم بهش وعده وعید می دادم که اگه بیای پیش من برات یه اتاق قشنگ درست می کنم برات یه عالمه اسباب بازی می خرم !می برمت بیرون میگردونمت ! :D
بهش گفتم که هیچکس تو این مدرسه اونقدر که من دوستش دارم, دوستش نداره!
و همچنان به من لبخند می زد :)
انگار می گفت خیالت راحت ! :))
امتحانا تموم شد!
تو تمام مدت امتحانا بقیه استرس داشتن که اگه ممتاز نشن یا شاگرد اول، وای چی میشه!
من استرس داشتم اگه شاگرد سوم نشم لاکی رو به کی میدن!
موقع کارنامه ها که شد معدلم بد نبود 19و خورده ای شده بودم !
مطمئن بودم که شاگرد شدم ولی چندم؟نمی دونستم!
باید از بچه ها می پرسیدم از کل بچه های پایه خودمون!
خیلی سخت بود من فقط بچه های کلاس خودمونو می شناختم که همونام معدلشونو به من نمی گفتن!
چه برسه به کلاسای دیگه که نمیشناختن منو!
خیلی تلاش کردم تا بفهمم چندم شدم ولی خب همکاری نکردن :)
تا زمانی که اسم شاگردا رو بزنن رو برد من دل تو دلم نبود هی می رفتم با خود لاکی صحبت می کردم هی بهش وعده وعیدای بزرگتر می دادم :))
روزی که بچه ها گفتن اسما رو زدن رو برد نفهمیدم چجوری از پله ها اومدم پایین تا رو برد رو بخونم!خوندم و اسم خودمو پیدا کردم...شاگرد دوم شده بودم !
ینی جایزه م می شد اون تراش دسته داره!نگاه کردم کسی که شاگرد سوم شده بود رو اسمشو پیدا کردم!

رفتم بهش گفتم: می دونی جایزه ت چیه؟!
گفت: نه!
بردم و تو کمد جایزه ها لاکی رو بهش نشون دادم: این جایزه توعه،مال من این تراشه س!
-خب چیکار کنم؟!
+جایزه تو با من عوض می کنی؟!
-ینی این تراشه مال من باشه؟!
+آره!
-چاخان می کنی!می خوای هم جایزه منو برداری هم تراشو!
+نه من ازین تراشا دوست ندارم
(دیگه خودتون درجریان اون تراش دسته دارا هستید حکم تبلت الانو داشت واسه بچه ها:)) )
-کی عوض کنیم؟!
+هر روزی که جایزه هامونو سرصف دادن همون زنگ تفریح دم آبخوری عوضشون می کنیم،قبوله؟!
-باشه.

بیست و دو بهمن مدرسه برنامه داشت و جایزه هامونو دادن!
زنگ تفریح هرچی منتظر شدم نیومد،
رفتم کلاسشون گفت نمی دمش !
هی اصرار کردم می گفتم بابا تراش که بهتره هی دودل می شد ولی دوباره می گفت نه!
دیگه دوستاش اومدن انقدر هم اونو مسخره کردن هم منو (که من دیوانه ام که دارم تراشو می دم و اونم دیوانه ست که تراشو نمی گیره) تا بلاخره راضی شد!
لاکی عزیزم رو گرفتم :)
گرفتم و بردمش خونه و اولین کاری که کردم زنجیر آویز بالای سرشو درآوردم! :|
بعد براش اتاق درست کردم با چند تا جعبه کوچیک براش تخت و کمک درست کردم. بالش و تشک و همه چی براش ساختم تازه پتو شم دستمال عینکم بود :))
بعدتر براش ظرفم مهیا شد,ایناست(کلیک) :)
دیگه تمام دلخوشی من لاکی بود!
براش از اتفاقات روزانه م می گفتم
جاهای خیلی خوب که می خواستم برم حتما با خودم می بردمش!
ناراحت که می شدم براش درددل می کردم و گریه می کردم و اون به حرفام گوش می داد...
دوست داشتم ازش عکس بگیرم ولی اونموقع انقدر امکانات نبود! :|
برا همین نقاشی شو می کشیدم!
هرجا که گردش می رفتیم باهم،لاکی رو توی اون فضا می کشیدم
با مقوای رنگی براش قاب درست میکردم و میچسبوندم به دیوار اتاقش!
کم کم که بزرگترشدم دیگه اتاقشو جمع کردم!
بخاطراینکه مثلا بزرگ شده بودم دیگه!
یکم غیر طبیعی بود انقدر بهادادن به یه جاکلیدی! :|
ولی پنهوونی تا 14،15 سالگی هم هنوز با لاکی درددل می کردم!
بچه هایی که میومدن خونمون تا چشمشون به لاکی می خورد میخواستنش اما من هیچوقت راضی به دادن لاکی نشدم!
لاکی مونس کودکی های من بود یکم سخت به دستش آورده بودم،دوستش داشتم!
ازشما چه پنهون هنوزم وقتی دیگه از همه کس نا امید می شم یا اون کسی که باید کنارم نیست و دیگه کم میارم می رم با لاکی صحبت کردن هنوزم با همون لبخند نگاهم می کنه و به حرفام گوش می ده :)
این لاکی منه...مونس چند ساله ی من :)
۴۱ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰

از سری دسته گل های من(2)




می دونید این چیه؟!
این پایه ی رژه!
اینجا یه قفسه س!
دوسال پیش کنار این دوستمون که تو تصویر می بینید (البته دوستمون اونموقع کامل بود)
یه چسب قطره ای قرار داشت
و بر اثر نمی دونم چی، این چسب سرنگون می شود
و محتویاتش در قفسه خالی می شود...
روزی از روز های دو سال پیش،
من بی خبر از همه جا،
هرچی این رو برمی داشتم، برداشته نمی شد،
هی می کشیدم، هی نمیومد!
اصلا اینجا جای این دوستمون نبوده هاااا
همینجوری موقتی اونجا گذاشته شده بود...ولی خب دیگه موند! :|
با استفاده از استون و ازین قبیل تلاش ها فقط شی کناری ش رو تونستیم جدا سازی کنیم که آثارش هم دقت کنید، موجوده!
ما همه ی تلاشمونو کردیم ولی متاسف شدیم آخرشم!
چون فقط سرش دراومد و پایه ش جا موند برای همیشه!
دوسال ازون روز می گذره و ایشون به محکمی روز اول اینجا حضور دارن, هیچ !
یه فضای پِرت هم ایجاد کردن که دیگه تو قفسه خیلی چیزا نمی شه گذاشت اصلا!
والا :|

پ.ن:از سری دسته گل های من اولی ش اینجاست (کلیک)دوستان قدیمی تر در جریانن! :))
من دسته گل زیاد دارم منتها دیگه همه رو بگم ریا می شه! :| :))

پ.ن:خوندن این پست المی جان یادم انداخت که اینو بنویسم :))
۲۸ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰

مگه نمی دونی عیده؟!

نشستم تخم مرغ رنگ کردم شبیه "میمان"

البته تخم مرغه شبیه میمان شداااا ، سوتفاهم پیش نیاد :|


ایشون، دوستان!

دوستان، ایشون!

:))


سال نو رو هم به همراه همین ایشون تبریک می گم :))

ایشالا که به همه ی آرزوهایی که خیر هستن برسید :)


+

میمان: شکل ادبی و نوشتاری میمون :))


+

این آلرژی که گفته بودم یه درده ، سرماخوردگی هم که بیاد روش میشه قوز بالا قوز :|


+

تاحالا ازین عنوانا نذاشته بودم!

۳۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰