۵۵ مطلب با موضوع «نوشته» ثبت شده است

کار هر بز نیست خرمن کوفتن!

فیلسوف هنر و منتقد هنر، دو وظیفه‌ی جدا و متفاوت دارند و باید از یکی دانستن‌ این‌ها اجتناب شود‌.
وظیفه‌ فیلسوف علی‌القاعده محدود به مفهوم‌سازی فلسفی برای هنر است. برای مثال، فیلسوف هنر می‌تواند از طریق استدلال، به تاثیرات یک جریان‌ هنری نو بر یک مفهوم سنتی در هنر بپردازد، ارزش‌گذاری هنری از حدود وظایف او بیرون است. در مقابل، وظیفه منتقد، ارزش‌گذاری اثر هنری‌ست که به وسیله استدلال، محکم می‌شود. در واقع منتقد هنری اثر را ارزیابی می‌کند، سپس به کمک نظریه‌ها، چارچوب‌ها و تعریف‌ها ارزیابی‌اش را مستدل می‌کند. منتقد در نقد هنری باید در انتها به این پرسش پاسخ دهد که یک اثر در دستیابی به اهداف خود موفق بوده است یا خیر.
مرز بین تعریف فیلسوف هنر و منتقد هنر همین‌قدر باریک است، در نتیجه، مرز بین تعریف نوشتاری که هریک از این افراد ارائه می‌دهند نیز همین‌قدر باریک است، بنابراین نام هر متنی در رابطه با یک اثر را نمی‌توان نقد گذاشت!

یک نقد صحیح هنری نیازمند پیش‌آگاهی‌‌هایی‌ست* که در اینجا ایجاب نمی‌کند که توضیح دهم، زیرا:
۱. متن بسیار طولانی و از حوصله خارج خواهد شد.
۲. وارد مباحث تخصصی می‌شود و اشاره به هر مؤلفه، نیازمند توضیح و تبیین بلندبالایی خواهدشد.

اما چند نکته بسیار مهم وجود دارد که دلم می‌خواهد بگویم:
اول این‌که
منتقدِ دارای دانش وقتی نقد یک اثر را پذیرفت، یعنی آن را به عنوان یک اثر (چه ضعیف، چه قوی) پذیرفته است، به این معنی که لااقل آن را در اندازه‌ای که پتانسیل تجزیه و تحلیل داشته باشد، دیده‌است؛ پس تخریب محض، به دور از اصول نقد است.
دوم این‌که
هیچ منتقدی حق ندارد نظر و سلیقه‌ی شخصی و حب و بغضش را از اثر یا خالق اثر، در تجزیه و تحلیل و نقد اثر دخالت دهد، مثلا حق ندارد بگوید این تابلو یک آشغال است چون خالق آن کافر است یا این تابلو چرت است چون هنرمندش جیره خوار نظام است! یا حق ندارد بگوید این اثر بهترین اثر دنیاست، چون فلانی که اصلا کار بد ندارد، یا چون رنگ شاه‌بلوطی زیبای مورد علاقه‌ی من را استفاده کرده است یا اثری بسیار عالی‌ست چون برای نشان دادن ارزش انقلاب کشیده شده است!!!
جملات و نظریات این‌چنینی تنها می‌توانند سلیقه و نظر شخصی به عنوان یک مخاطب (حتی عام) باشند، نه نقد!
سوم این‌که
منتقد نباید اثر را تعریف یا ترجمه کند.
رولان بارت می‌گوید: « نقد به هیچ‌رو نباید به تبیین اثر بپردازد، باید این امر را به مخاطب واگذارد. منتقد شاید بتواند اثر را توضیح و تنویر کند و احتمالا بر نقاط مبهم آن نوری روشنگر بی‌افکند، اما او هرگز نمی‌تواند ادعای ترجمه‌ی اثر به زبانی روشن‌تر را داشته باشد. زیرا خود اثر از همه‌چیز روشن‌تر و واضح‌تر است.»
چهارم این‌که
هر اثر در یک چارچوب و بستر مختص به خود ارزیابی می‌شود، به بیان ساده‌تر، معیاری واحد برای همه‌ی آثار وجود ندارد، هر اثر بر اساس یک‌نوع تعریف و زیبایی‌شناسی مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌گیرد.
به عنوان مثال، هیچ‌وقت نباید تابلوی‌ مونالیزای داوینچی را با تابلوی جیغ ادوارد مونش در یک چارچوب و تعریف قرار داد که در طی آن، مونالیزایِ داوینچی بشود خفن‌ترین و فاخرترین اثر هنری دوران‌ها و جیغِ مونش بشود آشغال و «اینو که بچه‌ی منم بلده بکشه»!
پنجم این‌که
آثار انتزاعی داستان ندارند، موضوع ندارند، شخصیت ندارند، گاهی حتی عنوان هم ندارند. منتقد برای نقد این آثار تنها موظف است منطق حسی پشت اثر را بداند(اگر هنرمند در قید حیات باشد و یا استیتمنتی از اثر موجود باشد، دستیابی به این مورد به‌سادگی امکان‌پذیر خواهدبود) و پس از آن فقط به نقد فرمالیستی اثر بپردازد. یک منتقد درباره‌ی چنین آثاری تا همین اندازه موظف است نقد کند، هرچیزی فراتر از این، در حیطه نقد قرار نمی‌گیرد.
ششم این‌که
«سبک» و «تکنیک» باهم متفاوت است! سبک هیچ هنرمندی رنگ‌روغن یا آب‌رنگ نیست، رنگ‌روغن و آب‌رنگ تکنیک اثر است!
سبک‌ها معمولا کلمه‌ای‌هستند «ایسم»دار؛ و صدالبته که «سبک» هم تنها به این معنی نیست که نام دوره تاریخی اثر را بدانیم، هر اثر حداقل دارای سه مولفه با نام سبک است: مکتب و دوره تاریخی، سبک و استایل شخصی هنرمند، سبک مربوط به کشور و فضای فرهنگی هنرمند.
(موارد ۲ و ۳ تعریف ایسم‌دار مشخص ندارند و غالباً از طریق دیدن تعداد زیادی اثر از یک هنرمند یا یک کشور، به این تعریف می‌توان رسید.)
این‌که به نمایشگاه‌های نقاشی برویم و از هنرمند اثر بپرسیم سبکتان چیست؟! این سوال، سوالی غیر اصولی‌ست و با این‌حال اگر او مثلاً به‌دلیل شیوه قلم‌گذاری‌اش بگوید امپرسیونیسم، هنرمند نادانی‌ست و اگر فرد سوال پرسنده، بر اساس آن واژه امپرسیونیسم، یک متن بلندبالا بنویسد و اسمش را بگذارد نقد، هم فرد نادانی‌ست!
امپرسیونیسم در قرن ۱۹ در اروپا جریان یافت و دوره‌اش را گذراند و به پایان رسید رفت! به پیر، به پیغمبر، تمام شده‌است!
وقتی در یک نمایشگاه آثاری را می‌بینیم که شیوه‌ی اجرایشان شبیه به دوره امپرسیونیسم است و هنرمندش سر و مر و گنده در حال قدم زدن در گالری‌ست، در چنین شرایطی برای تعیین سبک شخصی‌ هنرمند درست‌تر است که بگوییم نوع قلم‌گذاری‌ها و سبک شخصی‌ او امپرسیونیسم‌گونه است!


  • من، خودم را منتقد هنری نمی‌دانم و درحال حاضر هم هیچ علاقه‌ای به منتقد شدن ندارم؛ حتی آرتیست و هنرمند و نقاشِ تمام‌ و کمال هم نمی‌دانم، حتی یک هنردان بسیار پر و فرهیخته و پر مطالعه هم نمی‌دانم؛ اما این‌که جیم‌هایی با خرده معلومات غلط در صحیح آمیخته‌‌شان و بر اساس سلایق شخصی، خودشان را صاحب‌نظر بدانند و در جایگاه ارزش‌گذاری برای آثار قرار بگیرند و نظر بدهند و اسمش را بگذارند «نقد هنری»، مرا اذیت می‌کند، منِ صرفاً دانشجوی نقاشی را! همان‌طور که وجود تهمینه میلانی‌هایی آزارم می‌دهد، باز هم منِ صرفاً دانشجو را!
  • لازم نیست که توضیح دهم منظور من از «اثر هنری» تنها در حیطه‌ی‌ نقاشی‌ست، نه سایر هنرها!
  • باز هم لازم نیست که بگویم من در مورد نقد سینما و فراستی و سوژه‌ی این‌روزها صحبت نکردم! من  در مورد سینما، علم و مطالعه‌ای ندارم. آن برنامه را هم ندیدم!
  • * «پیش‌آگاهی‌هایی‌ست»  پتانسیل گیر دادن از لحاظ دستور زبان فارسی را دارد اما چند مدل دیگر نوشتم و همه‌شان به‌گونه‌ای شد که بار این آخری را نداشت و تنها این آخری بهترین حالت منظور من را می‌رساند.

موافقین ۶ مخالفین ۰

دل من در دل شب، خواب پروانه شدن می‌بیند...

سر خودم را شلوغ کرده‌ام، آنقدر که فرصتی برای هیچ تفریحی ندارم، آنقدر که حتی مدتی‌ست غم غروب جمعه را هم حس نمی‌کنم، نمی‌دانم جمعه کدام یک از روزهای پرکارم بوده‌است! آنقدر که صبح‌ها که بیدار می‌شوم و راه می‌افتم، هنوز شب است، شب‌ها که برمی‌گردم، باز هم شب است؛
این فاصله‌ی نور دار روز را هم غالباً در مکان‌های بسته‌ای به نام کارگاه‌ و کلاس و غیره هستم، این‌‌روزها، نور را کم‌تر می‌بینم، این‌روزها، چهره‌ها را با سایه و تاریکی تشخیص می‌دهم و به‌خاطر می‌سپارم؛

به گذشته فکر می‌کنم، به کودکی‌ام، حتی به همین چند‌سال قبل، یادم می‌آید که شب‌ها را دوست نداشتم، که بخش اعظم احساسات ناخوب و دوست‌نداشتنی و ترسناک من، شب شروع می‌شد، که شب‌ها برایم یادآور خاطرات و لحظات زیبایی نبوده‌است؛
که فضای متشنج در شب اتفاق می‌افتاد، که زمان تفریح رفتن‌مان، «به اجبار زمانه» همیشه‌ی خدا شب بود، که وقتی همه خواب بودند و من بیدار، وحشتناک‌ترین خیال‌بافی‌ها و موجودات در شب به من، هجوم می‌آوردند، که آن مسیر مستقیم و خلوت کنار اتوبان که در روز از دلخواه‌های روزگار است برای چشم بسته قدم زدن، در شب از خلوت‌ترین و تاریک‌ترین و دلنخواه‌ترین‌‌های روزگار بود.

یادم می‌آید آن‌شب زیر نور ماه، گفت درست می‌شود.
دمغ و دلگیر و خسته‌ بودم، جواب دادم عمری‌ست که این را می‌گویم، دیگر بعید می‌دانم.
حالا که حالم بهتر از گذشته است، در ذهنم تکرار می‌شود: درست می‌شود...

حالا، مسیر کنار اتوبان را چراغ زده‌اند و این نور‌ تازه، امنیت می‌دهد.
حالا دیگر چندان تفریحی نمی‌رویم، اما جبر زمانه هم زورش کمتر شده است.
حالا فضای متشنج شب کمتر است و شاید در طول روز باشد و خب راستش تقصیر شب بی‌نوا نبوده است!
حالا شب‌ها یا از خستگی‌ زیاد، زود خوابم می‌برد و یا وقتی هم که همه خوابند و من بیدار، دیگر موجودات ترسناک به من هجوم نمی‌آورند و خیال‌های ترسناک را هم به محض آمدنشان، دور می‌رانم! نه به این سادگی که بگویم دور می‌رانم و آن‌ها هم واقعا دور رانده می‌شوند، نه! اما خب در هر حال، من عملیات دور راندن را انجام می‌دهم و از این بابت برای خودم و تلاشی که می‌کنم، احترام قائلم!!

مسیر مستقیم کنار اتوبان را قدم می‌زنم، این‌بار به‌جای چشم‌بسته قدم زدن، به ماه خیره شده‌ام...
خیره‌شدن به ماه، خوب‌هایی را در یادم جاری می‌کند، که طعم شیرینی دارد...
این روزها که نصف روز، شب است، به شب‌ها فکر می‌کنم 

و حالا به‌گمانم شب‌ها را هم دوست خواهم داشت...


*عنوان: حمید مصدق

موافقین ۸ مخالفین ۰

شماره ۲۳۸

فکر می‌کنم یک‌ چیزهایی در وجود آدم هست که یک‌روز ته می‌کشد، دلم می‌خواهد خوش‌بینانه نگاه‌ کنم، بهتر است اینطور بگویم که یک‌چیزهایی در وجود آدم هست، که وقتی ته‌ می‌کشد، باید صبر کنی، تا دوباره بجوشد، تا دوباره جوانه بزند، فکر می‌کنم تنها چیزی که آزاردهنده است، این باشد که فصل مشخصی ندارد، زمانش را نمی‌شود دانست، نمی‌شود که روی دیوارها خط کشید و هر روز که می‌گذرد، خطشان زد و هی شاد شد که روز موعود نزدیک است؛ این انتظار که روز موعودش را نمی‌دانیم، کمی آزاردهنده است. حالِ اکنونِ من طوری‌ست که وجه آزاردهنده‌ی این نوع انتظارها را می‌بیند، اما اکنون، برعکس ‌گذشته، اطمینان دارم، حالٍ دیگرم، وجه زیبا و شیرین آن انتظارها را هم خواهد دید. می‌نویسمش که در خاطرم بماند: که دوباره روز دیدن وجه هیجان‌انگیز و شیرین آن انتظار هم می‌رسد، که روز جوانه‌زدن آن‌چیزها هم می‌رسد، که اصلا رسیدن مهم است مگر؟! اصلا کمی بنشین، مگر قرار است چه‌شود؟! عجله‌ای نیست! بنشین! بالاخره آن‌چیزها هم می‌جوشد، تا وقتی بجوشد، چای می‌نوشیم و گپ می‌زنیم و می‌خندیم، اصلا به فرض محال، نجوشید هم نجوشید، به کتف‌چپمان! عوضش کلی خندیدیم و چای نوشیدیم...

موافقین ۶ مخالفین ۰

آبی‌ها

در این پست از طیف رنگ‌های آبی گفتم و دوستان درخواست کردند که درمورد نام آبی‌ها توضیح دهم‌.


این تصویر نام آبی‌هایی‌ست که من تا‌کنون می‌شناسم و با آن‌ها کار کردم!
قول نمی‌دهم و ادعایی هم ندارم که آبی دیگری کشف نشود اما تا جایی که از ترکیب رنگ‌ها سر درمی‌آورم، به احتمال ۹۹ درصد، فعلا همین آبی‌ها وجود دارند که ساختنی نیستند و اگر آبی دیگری به جز این‌ها پیدا شد به احتمال قریب به یقین، بر اساس ترکیب شدن با دیگر رنگ‌ها به‌وجود آمده است، هرچند نام‌های مختلفی ممکن است داشته باشند.

پاورقی شماره ۱:
سبز وردین از اسمش مشخص است که سبز است و  نباید در گروه آبی‌ها قرار بگیرد، این همان سبزی‌ است که بیشتر به نام کله‌غازی می‌شناسیم، در این دسته‌بندی قرارش دادم، زیرا افراد زیادی اشتباهاً به آن آبی کله‌غازی می‌گویند! قرار دادم تا توضیح دهم که وردین، آبی نیست! یکی از انواع سبز‌هاست که هنگام ساختن آن ممکن است درصد آبی‌‌اش در ترکیب بیشتر باشد و این موضوع سبب شود که توناژ آبی‌اش غالب‌تر به‌نظر برسد، اما جوهره‌اش در گروه سبز‌ها جای می‌گیرد، پس وردین یا همان کله‌غازی، سبز است، نه آبی!
همان‌طور که ممکن است توناژ سبز در آبی فیروزه‌ای غالب‌تر باشد اما فیروزه‌ای هیچوقت سبز فیروزه‌ای نیست!

پاورقی شماره ۲:
آبی فتالو و اولترامارین بسیار شبیه به هم هستند و امکان مشتبه شدنشان وجود دارد. بسیار دیده‌ام این اتفاق را، برای مثال خودِ من در دوران جاهلیتِ رنگی، اولترامارین را آبی کاربنی صدا می‌کردم و یا در پروژه‌ای که مشغول به کار بودم بخش‌هایی از طراحی اسلیمی باید لاجوردی رنگ می‌شد و رنگ تهیه شده توسط کارفرما آبی فتالو بود!  در حالی که این آبی فتالوست که آبی کاربنی‌ست و آبی اولترامارین در واقع آبی لاجوردی‌ست.


پی‌نوشت‌:
این‌ رنگ‌ها بر اساس رنگ‌شناسی جهانی نام‌گذاری شدند اما این رنگ‌شناسی تنها نوع رنگ‌شناسی نیست، این نوع در رشته‌ی ما بیشتر باب است، اما شاید در رشته‌های گرافیک کامپیوتری با نام‌های دیگری که در نرم‌افزارها کاربرد دارند باب باشد یا برای مثال دوستی دارم که رشته‌اش هنر اسلامی‌ست و تمام رنگ‌شناسی در رشته‌ی او، دنیایی کاملا جدا با این نوع رنگ‌شناسی دارد، او آبی لاجوردی را به نام اولترامارین نمی‌شناخت، آن را به نام پرشین بلو می‌شناخت!

موافقین ۱۴ مخالفین ۰

شماره ۲۲۷

هر وقت می‌خواهم سبزی پاک کنم، سبزی‌ها را سر و ته جلویم می‌گذارد. البته به نظر من سر و ته است، از نظر او درستش این است. اصلا سر و ته بیشتر چیزها، از نظر من متفاوت است؛ مثلا آن مکان از بادمجان که از نظر من سر است، از نظر دیگران دم است؛ البته همانطور که گفتم این موضوع فقط شامل بادمجان نمی‌شود، الان که در حین نوشتن این متن فکر می‌کنم، می‌توانم بگویم این موضوع، در مورد تمام میوه‌ها، مرکبات، سبزی‌جات، صیفی‌جات و خیلی جات‌های دیگر که شاید الان حضور ذهن نداشته باشم، صدق می‌کند.

می‌گوید باید برگ‌های سبزی‌ها به سمت خودت باشد و ساقه‌هایش به سمت دیگر، می‌پرسم چرا؟ می‌گوید قانونش است! کاری که دلم می‌خواهد انجام می‌دهم، می‌پرسد چرا؟ می‌گویم به نظر من سبزی‌ها باید مثل دسته‌گل جلوی آدم قرار بگیرند. می‌گوید تو روش سبزی پاک کردن را بلد نیستی.
خودآگاه من می‌داند که وقتی مثل دسته‌گل نیستند، آخرهای کار، سبزی‌ها، شلخته و اعصاب خردکن نمی‌شوند، منطقی است؛ ناخودآگاه او هم این را می‌داند. اما من همچنان دلم می‌خواهد وقتی که پاکشان می‌کنم، مثل یک دسته گل در مقابلم باشند و او هم دلش می‌خواهد روش منطقی را دنبال کند.

به کلم قرمز، ریحان قرمز و پیاز قرمز می‌گویم کلم بنفش، ریحان بنفش و پیاز بنفش، خب چون قرمز نیستند، بنفش‌اند. حالا شاید خیال کنید من خیلی رنگ‌ها برایم مهم هستند که حتماً درست گفته شوند، ولی تقریبا اشتباه خیال کرده‌اید، حالا شاید هم خیال نکرده‌اید، اما من برای همان یک درصد احتمال که ممکن است خیال کرده باشید، وظیفه‌ی خودم می‌دانم که روشنگری کنم: من اغلب نام رنگ‌ها را با همان اسامی لاتینی که در مبانی رنگ یاد گرفتم بلدم و چون جالب نیست که همه‌جا از این دانش ‌خفنم استفاده کنم، غالباً استفاده نمی‌کنم. در نام فارسی رنگ‌ها، در حد کم‌رنگ و پررنگ و یواش و جیغ آگاهی دارم و شاید تنها طیف آبی رنگ‌هاست که کمی متعصبانه‌تر، نام‌های درستشان را می‌دانم، تازه شاید!

می‌گوید باید در مدت زمان ۲۰ ثانیه یک فیگور را بکشم؛ لزومی نمی‌بینم. من از زمانی که ابزار اثر گذار را در دستم می‌گیرم، ۴۰ ثانیه طول می‌کشد که لود شوم، اگر نتوانم بکشم، این معنی را می‌دهد که طراح خوبی نیستم، خب شاید من طراح خوبی نباشم، اما این دلیل درست نیست، در این‌جا من فقط طراح سریعی نیستم.

می‌گوید باید همیشه قلم‌موهای بزرگ را مثل بیل در دست بگیرم، قانونش است، اما لزومی نمی‌بینم که این قانون را رعایت کنم، دلم می‌خواهد هر وقت حسم به من گفت، آن را مثل بیل به دست بگیرم، نه همیشه.

خانه‌مان این سمت خیابان است، ایستگاه اتوبوس هم در راستای همین سمت خیابان است، می‌گوید آدم عاقل راه راست را می‌گیرد و به سمت مقصد می‌رود، احتمالا آدم عاقلی نیستم، چون گاهی که دلم می‌خواهد، به سمت دیگر خیابان می‌روم، می‌پرسد چرا؟ می‌گویم چون خانه‌مان این سمت خیابان است، نباید درخت‌های آن سمت خیابان را ببینم؟ نباید از مسیر آن سمت خیابان هم تصویری در ذهن داشته باشم؟

برای رفتن به مراسم سالگرد عمویم کفش کتانی می‌پوشم، می‌گوید آدم با کفش کتانی نمی‌رود مراسم عمویش! می‌گویم چرا؟ می‌گوید قانونش است. می‌گویم دلم می‌خواهد گاهی بی‌قانونی کنم. با حرص می‌گوید: هر غلطی دلت می‌خواهد بکن!

حالا هم سال‌هاست که یا پنهانی غلط می‌کنم یا بابت غلط‌هایی که می‌کنم در حال روشنگری هستم و یا برای این‌که لجباز و عجیب و قانون‌شکن دیده نشوم، خیلی از غلط‌های دلخواهم را نمی‌کنم!

موافقین ۱۳ مخالفین ۱

گفتند سرِ سجده کجا رفته حواسَت؟ اندیشه‌ی سیال من ای دوست، کجا نیست؟!*

گاهی، در اشیای اطرافم، در ترک‌های دیوار، در طرح‌ و نقوش روی قالی، در سایه‌های روی کابینت‌ها، در چین‌ و شکن‌ لباس‌های آویخته از رخت‌آویز، در بافت طرح چوبی مواج کمددیواری‌ها، در هرچیزی که بشود، برای خودم دوست پیدا می‌کنم و این دوست‌های بامزه‌ام را خیلی دوست دارم! درست مثل دوست‌های مورچه‌ای دوران کودکی‌‌ام!

خدا خودش مرا ببخشد، امروز هم درحال هم‌صحبتی با خودش بودم که ناگهان، دو دوست پیدا کردم؛ دو دوست متحیر!!! اگر خیال کردید که آنقدر در تخیل به سر می‌برم که ازشان درمورد تحیرشان بپرسم، باید بگویم که اینطور نیست، اما خب آنقدر در تخیل به سر می‌برم که آن‌ها را به عنوان دوستانی که برای شنیدن از تجربه‌های این‌ روزهای من اینجا هستند، ببینم و البته آنقدر در تخیل به‌ سر می‌برم که بعد از فراغت از تخلیه حرف‌هایم، کمی باهم موسیقی گوش دهیم و کمی برایشان بنوازم و بعد هم باهم فیلم ببینیم و چای بنوشیم!!!
نمی‌دانم! شاید هم این چهره‌‌های متحیر با آن دهان باز و چشم‌های از حدقه درآمده، علتش حواس‌پرتی‌ها و خیالبافی‌های عجیب من بوده باشد!


*عنوان از سعید طلایی

موافقین ۹ مخالفین ۰

شماره ۲۳۴

مطمئن نیستم که دوست خوب، لزوماً همانی باشد که هر روز می‌بینی‌اش،

مطمئن نیستم که دوست خوب لزوماً اویی باشد که هر روز با او حرف می‌زنی،

مطمئن نیستم دوست خوب، لزوماً کسی باشد که از همه‌چیز روزگارت باخبر است.
اما از یک چیز اطمینان دارم، این‌که در همان‌جایی که درحال فکر کردن و تلاش برای چیزی هستی، در همان‌جایی که فکرش را هم نمی‌کنی کسی تو را یادش باشد، در همان‌جایی که انتظارش را نداری، این تنها دوست خوب است که دستت را می‌گیرد، بی‌ آن‌که منتی بر سرت باشد.

این‌که تعداد قابل توجهی دوست‌ خوب داشته باشی، در این دنیای پر کینه، بسیار شگفت‌انگیز است و البته زیبا!

و من فکر می‌کنم اکنون، در اوج شگفتی‌ و زیبایی‌ هستم!

موافقین ۱۷ مخالفین ۰

آنِ منی کجا روی، بی‌تو به‌ سر نمی‌شود...*

هندزفری‌ام، همراه‌ترین چیزی‌ست که از دوران بعد از کودکی‌ام همراهی‌اش را به‌خاطر می‌آورم. در تمام روزهای گذشته‌ام، تمام لحظات غم‌ و شادی و تنهایی که گذراندم، فقط او بوده است که همیشه کنارم حضور داشته‌(اگر گوشی‌ تلفن همراه را استثنا بگیریم). هرچند در تمام این سال‌ها یک هندزفری ثابت نبوده و چندبار تعویض شده است. اولینش یک‌چیزی بود با یک مارک ناشناس که به‌عنوان اشانتیون نمی‌دانم روی کدام وسیله داده بودند به عضوی از خانواده‌ و او هم حاتم طایی بود و بخشیدش به ما! تنها چهار روز عمر کرد و خب علت اشانتیونگی(!)اش هم مشخص شد! درست است که عمرش کم بود اما علی‌ ای حال در توان خودش خدمت کرد! بعدی، هندزفری گوشی قدیمی یکی از اعضای خانواده بود که نرم‌آلو(!)های سر گوشی‌هایش پوسید و ریزریز شد و نابود گشت و بدیهی‌ست که گوش‌هایم را آزار می‌داد و آن را کنار گذاشتم. پس از آن «هندزفری گوشی قدیمی هرکس در خانواده، باید به من می‌رسید» این گزاره، به صورت یک سنت درآمد و آنقدر این سنت در من عمیق شد که حتی به‌شکل یک سنت شخصی برای خودم، درآمد! همچنان نیز، وقتی گوشی جدید می‌خرم، از هندزفری گوشی قبلی‌ام برای آن استفاده می‌کنم!
یک‌بار برای اینکه کمی سنت‌‌شکنی کرده باشم، یک هندزفری فِیکِ آیفون خریدم و وقتی سر‌کار می‌رفتم، یک گوشی‌اش در رنگ اکریلیک غرق شد، البته من نجاتش دادم، اما خب صدای خواننده در گوشی مذکور، مثل زمانی که در حمام می‌خواند، پخش می‌شد. چون غالباً بی‌کلام گوش می‌دهم، گفتم باکی نیست، اما راستش باکی بود، چون Òlafur Arnalds هم موسیقی‌اش در گوشی از رنگ نجات‌یافته، به شکلی پخش می‌شد که تو گویی او هم در حمام این موسیقی را ساخته است!
خلاصه که آن را هم کنار گذاشتم و مجدداً به همان هندزفری گوشی قدیمی بازگشتم. با آن خوش بودم تا همین امروز که تصادفاً، سیمش به دستگیره‌ی در گیر کرد و...
حالا من بی هندزفری گشته‌ام...
حسی که هم‌اکنون دارم، شبیه به درد بی‌یاری می‌ماند...

خنده‌دار است یحتمل، اما حقیقتاً غمگین شدم از این‌که هندزفری‌ام نابود شد و از این‌که تصمیم گرفتم یک هدفون بی‌سیم بخرم که دیگر نه در رنگ غرق شود و نه سیمی داشته باشد که به جایی گیر کند، اما متوجه شدم، که چقدر هدفون‌ها گرانند و چه غم‌انگیز است برایم بی‌هدفونی... غم‌انگیزتر از بی‌ساعتی حتی!


+مونس و غمگسار من، بی‌تو به‌ سر نمی‌شود...

*مولانا

موافقین ۱۳ مخالفین ۱

شماره ۲۲۸

سه سال قبل، یک متن کوتاه را در یادداشت‌هایم پیش‌نویس کردم که بعداً ویرایشش کنم، زیباترش کنم، دستی به سر و رویش بکشم و پس‌ از آن، به قول شاهین مونگ، شاره‌اش کنم! نمی‌دانم چه‌طور شد که فراموش کردم دوباره سراغش بروم، اما هرچه شد، نتیجه‌ این بود که آن متن، همان‌جا در یادداشت‌ها باقی ماند. مدتی بعد هم که گوشی‌ام تعویض شد و در نتیجه، آن متن به فراموشیِ تمام سپرده شد.
چند روز قبل، بعد از مدت‌ مدیدی، برای پیدا کردن یک فایل پی‌‌دی‌اف، سراغ گوشی‌ قدیمی‌‌ام رفتم و به سرم زد حالا که تا  اینجا آمده‌ام کمی هم در سایر دالون‌هایش بچرخم، به منظور خاطره‌بازی مثلاً! در همین گشت‌زنی‌ها بود که متن فوق‌الذکر را یافتم. اولین عکس‌العملی که پس از بازخوانی متن، از خودم به خودم نشان دادم، این بود که: چقدر عالی که این متن را هیچوقت منتشر نکردم! بعدتر با خودم فکر کردم: شاید حالا بشود دستی به سر و رویش بکشم و دوباره‌نویسی‌اش کنم. چندبار خواندم و مرور کردم و تلاش کردم بهترش کنم، اما راستش تلاش‌هایم، موفقیت‌آمیز نبود!
عمیق‌تر که نگاهش کردم، متوجه چیزی شدم؛
«من ذات آن متن را دیگر قبول نداشتم.»
گذشته‌ی خودم را شخم زدم و مرور کردم، حماقت‌هایم را، خُنُکی‌هایم را، افکارم را، گیردادن‌های مضحکم به بعضی‌چیز‌ها را و از همه مهم‌تر، تاییدیه‌هایم نسبت به بعضی آدم‌ها را. حالا دیگر خیلی‌‌هایشان عوض شده بودند! حالا دیگر خیلی‌‌هایشان را قبول نداشتم.
به این فکر کردم که چطور ممکن است منِ سه‌ سال قبل خودم را نپسندم، اما در عوض بعضی از دوستان چندین‌ ساله‌ام را هنوز مثل همان سه‌ سال قبل و حتی خیلی قبل‌تر از آن، دوست داشته باشم و هنوز هم باهم، حرفی برای گفتن داشته باشیم؟!
خیلی فکر کردم، حتی باعث شد گذشته‌ی آن‌ها را هم شخم بزنم و مرور کنم!
دلیلی که به آن رسیدم، این بود:

آن‌ها نیز منِ چند‌ سال قبل خودشان را نمی‌پسندیدند.

موافقین ۱۱ مخالفین ۰

شماره ۲۲۶

در دوران بازی‌های کف کوچه‌مان، یک همبازی لاغر و کم‌زور و غالبا مورد ظلم واقع شده‌ای داشتیم. یادم می‌آید که برای مدت کوتاهی یک همبازی جدید به‌مان اضافه شده بود که از همبازی شماره یک، لاغرتر و ریزجثه‌تر و کم‌زور‌تر بود، این همبازی جدید فقط برای چند هفته به خانه مادربزرگش آمده بود، برای همین نتوانستیم خیلی چیزی ازش بدانیم؛ برای بچه‌ها معمولا همین که تعداد افراد زیاد شود و بازی خوش بگذرد کافی است.
همبازی شماره یک خیلی خوشحال بود از اضافه شدن این همبازی جدید، چون به هرحال برای مدتی از مرکز توجه ظلم واقع شدن رهایی یافته بود.
یک‌بار در وسطی‌بازی کف کوچه، همبازی شماره یک در تیم زننده بود و همبازی شماره دو در تیم خورنده! توپمان از این توپ‌های راه‌راه بنفش و سفید بود که دولایه شده بود. همبازی شماره یک، توپ را به سمت همبازی شماره دو پرتاب کرد؛ نه‌چندان محکم و شدتی، چون محکم و شدتی بودن با زور همبازی شماره یک اصلا نمی‌خواند، اما همان ضربه‌ی ملایم توپ، همبازی شماره دو را نقش بر زمین کرد؛ همبازی شماره یک، تعجب کرد، ترسید، غمگین شد، گریه کرد، خودش را به نقش بر زمین شده‌ی همبازی شماره دو رساند و با زاری و ندامت از او عذرخواهی می‌کرد که او را با توپ زده است، همبازی شماره دو درحال بلند کردن خودش از زمین بود و ماساژ دادن بخش‌های مختلف بدنش که با زمین برخورد کرده بود و در همان حال سعی می‌کرد که بگوید دردش نیامده و اشکالی ندارد. بعد از این اتفاق، یادم هست که تا رفتن همبازی شماره دو، همبازی شماره یک و دو دیگر همدیگر را ندیدند. همبازی شماره یک از ضربه‌ی ناخواسته‌‌ای که به دوستش زده بود غمگین و خجالت‌زده بود، احساس گناه و شرم می‌کرد و خدا می‌داند بابت آن ضربه چقدر خودش را سرزنش کرده بوده است!
امروز جمعی بچه را کف کوچه در حال بازی دیدم، یاد خاطراتم افتادم، یاد لحظه‌های حتی شاید کوتاه که یادم می‌برد دردهای دنیای آدم بزرگی‌را! غالباً از دیدن بازی بچه‌ها خوشم می‌آید، برای همین یک لبخند روی لبم نشست و به‌شان نگاه کردم: یک بچه‌ی کوچک را کنار جدول نشانده بودند و سرش را خم کرده بودند لبه جدول، بچه‌ای قلدر چوب نازک و بلندی در دست گرفته بود و چند بچه‌ی کوچکتر دور و برش را گرفته بودند و آن‌ها نیز هر کدام چوب بلند و نازکی در دست داشتند و چوب هایشان را بالا می‌بردند، دیدم که بچه‌ی قلدر چوبش را به گردن بچه‌ی لب جدول می‌کشد و خیلی دهشتناک فریاد می‌زند: «الله اکبر» و بچه‌های دور و برش، پشت سر او فریاد می‌زنند: «الله اکبر»
لبخندم روی لبم ماسید، از بچه‌ها ترسیدم، از دنیایی که دارد شکل می‌گیرد ترسیدم، از تمام بازی‌ها ترسیدم، من با تمام وجود ترسیدم از این بچه‌هایی که بازی‌ کودکی‌شان داعش‌بازی است‌!
من با تمام وجود ترسیدم از کودکانی که در خیالشان داعش‌اند و سر می‌بُرند! سر دوستان‌شان را! از دنیایی که قرار است دست این بچه‌ها بیفتد...
چشمم را بستم و درست شبیه آنه‌شرلی و جودی‌ابوت که گریه می‌کردند و به سمت خانه‌شان می‌دویدند، گریستم و دویدم.
در راه به این فکر کردم که چقدر دلم می‌خواهد همبازی شماره یک و دو را برای مدت مدیدی بغل کنم و در آغوششان زار بزنم از این جهان...

موافقین ۱۶ مخالفین ۱